آرزوي واپسين؛ يك آرزوي طبيعي

 

مقدمه
 خب، آدمي است و آرزوي‌هايش. آدم بي‌آرزو انگيزه‌اي چندان براي تداوم زيستن نخواهد داشت. اما ارتباط آرزوها با روند عمر چيست؟ هر چه عمر به پيش مي‌رود، سه اتفاق براي آرزو‌هاي آدمي مي‌تواند بيافتد: 
   ۱-  تجميع آرزوهاي دور و دراز كه ‌مي‌توانش حرص دوران پيري ناميد. افرادي كه چنين اتفاقي را تجربه مي‌كنند، چنين در مي‌يابند كه بله، به‌جد فرصت زيستن محدودتر از آن است كه به تصور مي‌آمد، پس آرزوهاي نهفته و خفته سر باز مي‌كنند و يقه‌ي آدمي را مي‌گيرند كه:  تا ديرتر نشده اين فرصت باقي‌مانده را درياب! به قول صائب، شاعر ظريف‌انديش سبك هندي: آدمي پير چو شد حرص جوان مي‌گردد / خواب در وقت سحرگاه گران مي‌گردد.
من احوالِ اين دستة اول را چنين مي‌نامم: "بيش‌فعالي پيرانه‌سر".
    ۲- نشستن در حسرت، به جاي آرزو. آرزو رو به آينده دارد و حسرت رو به گذشته. درست است كه آرزوانديشي پيرانه‌سر نيز خود فرزند حسرت است، اما فرق است بين كسي كه حرص آينده دست از سرش بر نمي‌دارد با آن كس كه عمر به حسرت گذشته ضايع مي‌كند. اين وضعيت را مي‌توان "انفعال پيرانه‌سر" ناميد.
    ۳- پذيرش گذر ايام و در گذشتن از بسياري آرزوها، مانند طي مدارج تحصيلي چنين و چنان و كسب مدرك و جمع كردن مال و اموال و چنان خوردن و چنان پوشيدن و ...؛ در عوض علاقه به پختن موادي كه تا مرحله‌اي از زندگي به‌طور خام گرد آمدند و تثبيت تجارب و به انجام رساندنِ شايد يكي دو كار بزرگ كه ثمرة زندگي فرد محسوب مي‌شوند. برخي ممكن است به ثمر رساندن مطلوب فرزند را آن ثمره بدانند، برخي به امور خير روي مي‌آورند، برخي به تأسيس مؤسسه‌اي، شركتي مولد دل خوش مي‌دارند، عده‌اي دل خوش به پرورده شدن شاگردان خود هستند، و برخي به تبديل يادداشت‌هاي‌شان به مثلاً كتابي فكر مي‌كنند، تا نكند خداي نكرده رخ در نقاب خاك فرو كشند بدون آن كه خلق را از ثمر گران‌بهاي زندگي خود برخوردار كرده باشند. خلاصه هر كس به قدر همت خود به چيزي ممكن است بيانديشد.
 البته نمي‌توان بين اين احساس‌هاخط كشيد. كمابيش افراد مختلف در لحظه‌هاي مختلف زندگي چيزي از هر سه تاي اين احساس‌ها را ممكن است در خود بيابند، منتها در برخي يك وجه غلبه دارد و برخي وجه ديگر.
باري آرزوها برخي واقع‌گرايانه و به اصطلاح عملي‌اند و برخي نه. اينجا من به عملي بودن آرزويي كه از آن سخن خواهم گفت كاري ندارم، بلكه دغدغه فقط بيان آرزو است. يادآوري مي‌كنم كه هر خواسته‌ي كوچكي را نمي‌توان "آرزو" نام گذاشت. به گمانم بدك نيست اگر آرزو كمي هم بعيدالوصول باشد. اگر چه حضرت خداوندگار مولانا فرمودند: «آرزو مي‌خواه ليك اندازه خواه».

بزرگ‌ترين، يا واپسين آرزو
خب، راقم اين سطور پس از اين همه مقدمه‌چيني و به قول دوستان "كي‌بُردفرسايي" از كدام آرزو مي‌خواهد سخن بگويد كه به گمان او ثمرة مجموع دغدغه‌ها و مختصر تجاربش در زندگي تا اكنونش باشد؟ مستقيم بزنم به اصل مطلب:
راه‌اندازي يك روستاي نمونه‌ي اكوتوريستي-آموزشي در يك مكان خاص. يك نقطة خاص طبيعي، يك جايي در مرز بين جنگل و مرتع، يك جايي كه به چهار هزارمتري‌ها و قله‌هايي زيبا دسترسي داشته باشد. يك جايي كه نه جاده آنجا رفته باشد، نه برق، نه گاز، نه بسياري مظاهر زندگي شهري. جايي كه البته دسترسي جاده‌اي آن خوب باشد، يعني مثلاً با دو ساعت پياده‌روي از پايان يك جاده بتوان بدان‌جا رسيد. جايي كه البته آبش از چشمه‌هاي طبيعي تأمين شود. بتوان با راه‌اندازي چند سلول خورشيدي انرژي مورد نياز براي بقا و مطالعات علمي و فعاليت‌هاي آموزشي را تأمين كرد. جايي كه بتوان در آن سازگار با طبيعت و محيط زيست منطقه و متناسب با معماري سنتي خانه‌هايي احداث كرد. جايي كه افراد تنها با مصاحبه‌اي كه مي‌دهند و تعهد به رعايت كدهاي اخلاقي ويژه، كه با شاخص‌هاي دوستدار محيط‌زيست و زندگي اخلاقي (اخلاق جهاني) تهيه شدند، در آن ساكن شوند.
اشتباه نشود، قرار نيست آنجا به ‌اصطلاح فتياني گرد هم آيند و فرقه‌اي جديد بنا كنند و به تغيير جهان بيانديشند، نه، واقعاً نه.  تنها قرار است زندگي‌يي ساده را در محيطي آرام و بدون خدشه‌هاي تكنولوژي لجام گسيخته تجربه كنند و در حد تواني معمولي به مطالعات و نشر يافته‌ها بپردازند. ورود لپ‌تاپ بدين محل ممنوع نيست، گوشي موبايل هم همين طور، اما قرار نيست اين دستگاه‌ها تمام وقت روشن باشند. ورود هر گونه پلاستيك، هر نوع سلاح گرم (حتي شكاري) و هر گونه اتومبيل بدانجا ممنوع است. حتي قفل و بند و ديوار و خريد و فروش زمين، و هر نوع سوداگري، ممنون، در عوض ورود همه‌ي آدم‌هاي خوب دنيا آزاد، همه كساني كه خواهند خواست روزاني و شباني را بدون آلودگي‌هاي نوري و صوتي و ديگر آلاينده مادي و غيرمادي در محيطي آرام و زيبا سپري كنند.
 ... چه زود وارد جزئيات شدم، از باقي شرايط فعلاً درگذرم.
خوب براي تحقق اين آرزو من يكي از مكان‌هاي مستعد را انتخاب كردم: منطقه‌اي ييلاقي در دل اين جنگل؛ در جنگل‌های جایی موسوم به "ليره‌سر".

    
عكس:  مرداد ۱۳۹۲

  كافي است اين 20-25 خانه از مالكان آنها كه برخي‌شان در فكر فروش‌ آنها هستند خريداري شوند و جلوي بردن جاده‌اي بدانجا كه ساكنان الان بدان فكر مي‌كنند گرفته شود. حتي، در خيال، تعدادي از شهروندان اين روستاي آرماني را نيز تعيين كرده‌ام، اصلاً كار دشواري نبود. شكر كه از دوستي دوستاني نيك با شاخص‌هايي كه مي‌خواهم برخوردارم.
             . . . خوب! داوطلب نبود؟

"دماوند" يا "توچال"؟ اكنون مسئله اين است!

به نظر شما شكل زير تصوير كدام قله است؟

              
دماوند يا توچال؟   مي‌فرماييد اين ديگر چه پرسشي؟
  يعني اين قدر واضح است؟   به پاسخ خود اطمينان داريد؟  به كدام دليل؟
شايد دوستان كوهنورد بفرمايند، اين ديگر از عواقب درآميختن "فلسفه" با "كــوه" است، بابا در بديهيات كه نبايد شك كرد. 
بله درست است، اما تكليف بداهت يك چيز را، آن هم از اين نوع يعني "نام يك محل" را چه كسي تعيين مي‌كند؟ مي‌فرماييد جمهور عقلاي آشنا با اسم و مسماي مورد نظر. اين هم درست است.
پس در موضوع مورد علاقه‌ي ما بايد رفت سراغ مثلاً تحصيلكرده‌هايي كه با اين تصوير و نام آن آشنايند.

خوب، در كدام منبع علمي و آموزشي رسمي و معتبر بايد رد پاي اين تصوير را بگيريم؟ منبعي كه اكثريت تحصيل‌كردگان نيز با آن آشنا باشند؟  كتاب درسي چاپ شده در وزارت آموزش و پرورش چطور است؟ اين كه ديگر كتابي كم تيراژ از ناشري كم دقت و سودجو نيست. كتاب "استان‌شناسي تهران" چطور است؟ كتابي كه چند سالي است رسماً در مقطع دبيرستان تدريس مي‌شود.  طرح روي جلد كتاب را ملاحظه فرماييد:
              
خواهيد گفت سخت نگير.     احياناً دوستان هوشمندم ادامه خواهند داد: درست است كه نام كتاب استان‌شناسي تهران است، و بهتر بود به عنوان نمادي از طبيعت، تصويري كوهستاني از استان تهران پشت كتاب نقش ببندد، نه تصوير كوه دماوند كه به لحاظ تقسيمات كشور در استان مازندران واقع است، اما دماوند متعلق به همه‌ي ايران، بلكه به همه‌ي طبيعت‌دوستان جهان است. مگر در شعر مشهور  ملك‌الشعرا در كنار "ري" به كار نرفته؟ (اي ديو سپيد ... اي دماوند ... بر ري بنواز ضربتي چند ...) خوب حالا جا خوش كردن آن پشت كتاب درسي تهران هم نبايد به معناي مصادره‌ي آن تلقي شود.
خب، اين هم درست.  امـــا ...
شدت علاقه‌ي طراح كتاب بيش از اين حرف‌ها است؛ صفحات كتاب را ورق مي‌زنيم، پس از صفحاتي كه به فهرست و چيزهاي ديگر تعلق دارد، در صفحه‌اي كه قرار است فصل اول (جغرافياي طبيعي استان) را متمايز كند، تصويري ديگر از دماوند نقش بسته:
               
خوب اين چه نكته‌اي را به دانش‌آموز منتقل مي‌كند؟ آيا نه اين كه اين كوه بخشي از طبيعت استان تهران است؟
همچنان صفحات را ورق مي‌زنيم.  مي‌رسيم به صفحه‌ي ۵ كتاب، بله علاقه‌ي طراح صفحه به تصوير دماوند عزيز بيش از اينها است.  زيرنويس تصوير بالاي صفحه را بنگريد:

              

بله اشتباه نمي‌كنيد. بر اساس اين كتاب، اين كوه "توچال" نام دارد!
        

شايد بفرماييد: آقا سخت نگير و نگاهي به همان تصوير پشت جلد بيفكن. نوشته شده بود "اجراي آزمايشي". اين اشتباهات گاهي رخ مي‌دهد، صبر كن اگر سال بعد باز اين كتاب اين چنين توزيع شد، قلم به اعتراض بچرخان. از قضا اين‌چنين هم شد. كتاب سال پيش را كه ديده‌بودم، ظن قوي داشتم كه در چاپ موقت كم دقتي بروز كرد و در سال جديد اصلاح لازم انجام خواهد شد. اما صبرم بي‌نتيجه بود. در كتاب چاپ امسال هم اين مشكل تداوم دارد.
مسئله‌ي بنده اكنون اشكال‌گيري از آموزش و پرورش نيست. مسئله‌ چيزي است كه در ذهن دانش‌آموزان شكل مي‌گيرد. دماوند يا توچال؟ مسئله اين است.
       

فقط سري به كوه  زدن ...!

آيا اين از خواص سن و سال است، يا وقايع اتفاقيه‌ي بخشي از زندگي گاهي چنين مي‌كند كه يك وقت به خودت مي‌آيي و مي‌بيني بين تو و حضوري كمابيش ممتد و منظم در كوه، شكافي افتاده است ...

خدا اين كوه‌هاي شمال تهران را از ما نگيرد. مي‌شود با صرف اندكي وقت و جمع و جور كردن ته مانده‌ي حس و حال پاي در راه شد و مثلاً سرمايي و برفي و سكوتي و زوزه‌ي بادي و حضور چشم‌اندازي كمي بالاتر از اين شهر آلوده را تجربه كرد و شبي را در ارتفاع به‌سر برد و فردا دوباره براي پيوستن به كار و زندگي معمولي فرود آمد.

         

قسمت ما از طبيعت زمستانه‌ي امسال، تا اينجا، شد يك شيرپلا. عصر پنجشنبه تا عصر جمعه.  ميانسالي را باش كه به جاي چادر زدن در طبيعت، راضي مي‌شوي كه شب را در پناهگاه سر كني.

شيرپلا رفتن كه چيز نوشتن ندارد. اما چيزهايي كه از اين برنامه ته ِ ذهن رسوب كرد:

  ۱- تا حالا فقط در قصه شنيده بودم كه سگ و گربه مي‌توانند دشمن باشند، به چشم تا حالا نديده بودم سگي گربه‌اي را بگيرد.  اما در روستاي پست قلعه، درست مقابل چشم رهگذران سگي، پس از دقايقي تعقيب و گريز گربه‌ي بيچاره را به دندان گرفت و چند ثانيه طول نكشيد كه جسم بي‌جان گربه در مقابلش بود و او نمي‌دانست با آن چه كند ...! فقط حالتي عصبي داشت. آخر او كه اهلي بزرگ شده بود نيازي نداشت حيوان زنده‌اي (گربه‌اي خانگي) را بكشد تا شكمي سير كند. حس درندگي او نه بكلي از بين رفته بود و نه طبيعي و به‌كمال بود. به اقتضاي خوي سگي كشت، اما ندانست با جنازه چه كند. آيا همچون تغيير اقليم كه نظم آب و هوا را به هم ريخته، طبع حيوانات، حيوانات خانگي نيز به هم ريخته؟  هرگز فكر نمي‌كردم مشاهده‌ي مستقيم اين صحنه اين قدر روح را بخراشد. يك لحظه از ذهنم گذشت "نظام احسن" (!)
راضي نشدم عكس مربوط را اينجا بگذارم، كه خودم هم جرأت مشاهده‌ي چند باره‌ي آن را ندارم.

۲- برف بسي كم بود. دي ماه و اين قدر برف كم؟ تا چشمه‌ي زير شيرپلا جز چند لكه‌ي برف يخ زده در اطراف چيزي نبود، اما از شيرپلا به بالا بويژه در دهليزها و ستيغ‌هاي مناسبِ  برساخته شدن نقاب‌ها، بد نبود، حسي زمستانه بالاخره ايجاد مي‌شد.

۳- ديدن دوستان قديم و برخي تجديد خاطرات، همراهي با چند دوست جديد، ... ! "دوستي" با "درك حس ژرف حضور در كوهستان" ارتباطي ويژه دارد. به هم رسيدن آدم‌ها در كوه‌هايي كه به هم نمي‌رسند ...

              

۴- خداي من! اين دره‌ي . . . 

         

و  اين سنك اُرُس است... چرا؟ با اسپري بر اين اين سنگ‌نبشته ...؟   آخه با چه انگيزه‌اي؟ به همين راحتي بخشي از خاطره‌ي يك پديده‌ي كوهنوردي را مي‌توان تخريب كرد...!

         

۵- فرود از دره‌ي اوسون و براي اولين بار تجريه‌ي ديزي در ميانه‌ي راه برگشت در هتل اوسون؟ اين ديگر بي‌بروبرگرد، از علائم نشستن غبار ميانسالي بر زندگي است.

۶- و باز خداي من! و اين تابلو چند دهه است كه علاوه بر جنبه‌ي راهنمايي، بخشي از هويت كوهنوردي اين مسير است. چرا؟ آيا يك اوپزيسيون شعاري نوشته و يك پزيسيون به جاي هر كار ديگر، فقط امحاء آن نوشته را وظيفه دانسته؟ چـــــــرا؟

         

آلودگي هوا، تغيير اقليم، تغيير طبع حيوان و انسان...!   اگر آن مختصر سوز و باد دلچسب، آن نقاب برفي، آن چند دانه علف سر از توده‌ي برف‌ها به‌در كرده نبود، چه دلگيرتر بود همه چيز و دشوارتر بود تحمل بار هستي.  تا كي آيا همين مختصر از آسيب‌هاي اين انسان ِ عاصي مصون خواهد بود؟

    

جنگل امـــا ...

بر اساس وعده، بايد بخش دوم "روشنفكري ديني" را مي‌نوشتم. اما عجالتاً جبران مافاتي باشد بر تأخيري مديد كه در نوشتن در باره‌ي "كــوه" پديد آمد.
از سال ۲۰۰۳ ، يازدهم دسامبر، از طرف فائو "روز جهاني كوهستان" نام يافته است. موضوع پيشنهادي اين سازمان وابسته به ملل متحد(UN) برای یازدهم دسامبر امسال، "جنگل" بوده‌است.
براستي تا كي جنگل خواهيم داشت؟
جنگل، اينچنين زنده و زندگي‌آفرين!

              

جنگل، ...  گاه اين‌چنين سفيد، انبوه و وحشي!

              
                                          (جنگل عباس‌آباد - تنكابن - ۱۳۸۴)

آيا آن چنان كه شايسته است، نگران حفاظت از آن هستيم؟

دشت لار (2)

   . . . از همان آغاز برنامه و صبح روز نخست كه از روستاي افجه شروع به بالا رفتن كرديم، شاهد پايين آمدن مردمي بوديم كه با دستاني پر از گياهان كوهي (سبزي كوهي) در حال بازگشت از كوه بودند و ديدن آن منظره دردي عميق را در دلم زنده كرد.

    
گروه‌هايي كه تنها ظرف حدود يك ساعت از يك روز، از دشت هويج برمي‌گشتند و از كنار ما عبور مي‌كردند و دستان‌شان پر از گل و گياه! حساب كنيد اين صحنه را هر هفته.
كاش به فرزندان‌مان يادآوري كنيم آنها هم حق دارند در بزرگسالي از طبيعت بهره‌مند باشند و ... دوستي با طبيعت را !


بگذاريد از بيان يك باور شروع كنم: «خدا گل و گياه طبيعت را آفريده تا انسان از آن استفاده كند، چرا به بهانة حفاظت از محيط زيست عده‌اي مي‌خواهند اين حق را بستانند... طبيعت خود را بازسازي مي‌كند و گياهان دوباره رشد مي‌كنند و ...»
مي‌خواهم از زياده گويي پرهيز كنم. لطفاً قائلان به آن سخن به اين پرسش فكر كنند: آيا ظرفيت بازپروري قطعة معيني از زمين بي‌نهايت است يا محدوديت‌هايي دارد؟ آيا در مقام فرضي ذهني بالاخره مقداري از كندن گل و گياه يك منطقه را مي‌توان تصور كرد كه باعث نابود شدن طبيعت شود يا نه؟ آن مقدار چقدر است؟
دوستان گرامي! طبق آمارهاي قابل اعتنا، فقط در كوه‌هاي شمال شهر تهران، در روزهاي آخر هفته (به فراخور فصل) حدود 20 تا 40هزار كوهپيما به گردشگري مي‌پردازند. كلانشهر تهران با جمعيتي قريب به 10ميليون نفر، از معدود پايتخت‌هاي جهان است كه ارتفاعاتي در حد 4000متري تا اين اندازه به آن چسبيده است و اين البته نعمتي بي‌بديل است. اما گسيل شدن حتي درصدي از اين جمعيت، اگر ميزان و نحوة حضور اين تعداد انسان در آن مديريت نشود، مي‌تواند آسيب‌هاي جبران‌ناپذير به طبيعت وارد كند. آيا به اين انديشيده‌ايم كه اگر هر هفته حتي نيمي از اين جمعيت 20هزار نفري بخواهند آويشن و سبزي كوهي بكنند تا بر سفرة خود رنگ و بوي كوه دهند، حتي اگر اصول كندن صحيح گياهان كوهي را مراعات كنند، آيا در دراز مدت چيزي از اين گياهان باقي خواهد ماند، چه رسد به آن كه بدون رعايت اين اصول چنين اقدامي شود (اصولي مانند رعايت فصل: پس از رسيده شدن گل و بسته شده دانه و دانه فشاني براي رويش گياهان جديد، از ريشه نكندن گياهاني كه با ريزوم و تكثير ريشه‌اي توليد مثل مي‌كنند و ...)

آيا در چنين شرايط بحراني، آگاهي از اين كه حتي اگر من اصول كندن صحيح گياهان را مراعات كنم، شايد مشاهدة گل و گياه در دست من، ديگران را (ديگران چند ده هزاري را) به كندن گياهان بدون رعايت اصول ترغيب كند، اين الزام را نمي‌آورد كه امساك پيشه كنم و از اين (گيريم) حق خود استفاده نكنم، در عوض به چرخة حيات در كوهستان كمك كنم؟

                                          جاي جاي دشت لار اثري از زندگي جانوران؛ پستانداران كوچك، انواع پرندگان، حشرات و  ...:

    
بچه قورباغه‌هاي مرحله‌ي آبششي

    
جوجه بلدرچين چند روزه

    
بچه موش چند ساعته

    

    
اين نقاشي دست آدمي نيست، اثري بي‌نظير از طبيعت است

    
و مارموكي هنوز نوجوان

 گل و سبزي كوهستان اصلي‌ترين پاية حيات گياهي و جانوري در كوهستان است. بدانيم كه طبيعت يك ماكرواورگانيسم است. لطمه وارد كردن به جزئي كوچك از كوهستان، اقدامي براي اخلال در عمل كل اورگانيسم است. كندن گل و گياه، افروختن آتش، جا‌بجايي اجزائي از طبيعت مانند قطعات سنگ و ... مي‌توانست بد و مخرب نباشد، اگر اولاً جمعيت وارد شونده در طبيعت محدودتر از اين بود و ثانياً طبق اصول و بر حسب ضرورت انجام مي‌شد. اما در شرايط فعلي و كوه‌هاي اطراف شهر و استان تهران سرعت تخريب طبيعت و نابودي گونه‌هاي گياهي بسيار بالاست. شايد تا 20-30 سال پيش با 5 دقيقه فاصله گرفتن از حاشية شهر مي‌شد مثلاً در هر متر مربع يكي دو بوتة ريواس ديد. اما اكنون بايد ساعت‌ها از شهر فاصله بگيري، آن وقت در هر چند ده متر مربع، به زحمت يك بوتة ريواس ببيني. آيا اين مطلب خلاف واقع است؟ و اگر چنين است، آيا ما را ملزم به انديشيدن در بارة روند نابودي اين گونة گياهي نمي‌كند؟ آيا حيف نيست كه نسل‌هاي بعدي بدون آن كه بتوانند اين گياه را از نزديك مشاهده كنند، در كتاب‌ها بخوانند كه: عكسي كه مشاهده مي‌كنيد، مربوط است به گياهاني به نام ريواس، پونة كوهي، آويشن و كاكوتي كه نسل‌ يا گونه‌شان  منقرض شده!

دوستان آيا مي‌دانيد كه در كشورهاي توسعه يافته‌تر، كوهنوردان نه تنها گياهان كوهستاني را نمي‌كنند، بلكه بذر گياهان علوفه‌اي در حال انقراض را از گيشه‌هاي مبادي صعود تحويل مي‌گيرند و در ارتفاعات به بذرپاشي اقدام مي‌كنند؟

     
طبيعت دشت لار، قدم به قدم خانه‌ي گياهان و جانوران است، آيا رواست اينچنين مركب آهني و بنزيني در آن برانيم و گامي در تخريب بلند مدت محيط زيست برداريم؟!

گر با اين دغدغه‌ها همراهي حس مي‌كنيم، شايد بد نباشد در توزيع و همخوان كردن آن بكوشيم.

     
                                                                                                            پــــــايـــــــــــــان

نوستالژیا

آن روزها نمی دانستم نوستالژیا چیست.
آن روزها نمی دانستم خود روزی نوستالژیا را تجربه خواهم کرد.
آن روزها نمی دانستم همه‌ی آدم‌ها روزی دچار حس نوستالژیک خواهند شد و ... این که اساساً انسان "حیوان نوستالژیک" است، یعنی اصلاً شاید از اوصاف ممیز  اصلي انسان دچارشدگی به نوستالژیاست. و تفاوت آدمها به تفاوت نوستالژی‌ها‌شان است.
چه حیف و چه تراژیک که آدمیان را چندان اختیاری در ساختن نوستالژی‌هاشان نیست. چه کسی محل تولد و نخستین خاطره‌های مکرر کودکی اش را خود تعیین می کند؟
از بختیاری شخص است که در محلی کودکی‌اش را بگذراند که وقتی صبح‌ها چشم می‌گشاید از خواب، خورشید را ببیند که در آن دور دست‌ها که ملتقای جنگل و دریاست سر برآورد و بدینسان یکی از بزرگ نوستالژی‌هایش شکل بگیرد.
شخص وقتی کودک است نمی‌داند دارد نوستالژی‌اش شکل می گیرد، اما شکل می‌گیرد.   کاش یکی وقتی آدم کودک است به او بگوید: ببین! متوجه باش چگونه وقت‌های ویژه‌ات را می‌گذرانی. ببین! داری نوستالژی‌هایت را می‌سازی.
و کاش بعداً که نوستالژی بیدار می‌شود، آن محل که نوستالژی آدم در ان شکل می‌گیرد همچنان در دسترس باشد. از بختیاری شخص است اگر نوستالژی‌ها دست نخورده بمانند تا میانسالی، و ای بسا بیشتر.    و چه محروم کسانی که چنان نوستالژی ای ندارند و یا بدان دسترسی ندارند.
می‌توان به نوستالژی دل خوش کرد و با مرور و بازسازی آن باقی عمر را گذراند.

      

             

          

             

                   

 کاش اگر بچه‌هامان اکنون در طبیعت متولد نمی‌شوند و کودکی نمی‌گذرانند،   با حضور گهگاهی در کوه و طبیعت برای‌‍شان نوستالژی‌های زیبا بسازیم.

مراقب كوهستان باشيم، اين شقايق‌ها!

پس از چندين پست كه از كوه دور شديم، عرض ارادتي به طبيعت و دوستان كوهي.

               دماوند_ 20 خرداد 1389
                                                (دماوند، دامنه‌ي جنوب‌غربي- ۲۰ خرداد-۱۳۸۹)

و پيش از همه سپاس و ارادتي به دوستاني كه در دو پست گذشته اظهار لطف كردند و از يكايك كامنت‌هاشون چه در بخش علني و چه بخش خصوصي استفاده كردم. و برخي گله فرمودند كه چرا پاسخ نمي‌دهم. راستش خيلي دوست دارم اما اولاً اين بي‌پاسخي به معناي استفاده نكردن خودم نيست، ثانياً گاه فكر مي‌كنم من حرف اصلي‌ام را در متن زده‌ام و حالا فضاي كامنت متعلق به دوستان عزيزي است كه لطف مي‌كنند و آن صفحه را درخور اظهار نظر مي‌يابند و چه خوب است كه ديالوگي در آنجا بين دوستان درمي‌گيرد و بنده هم بهره‌ي خود مي‌برم در مقام خواننده.
بله كاش مجال بود و مثلاً به كلپاسه‌ي گرامي مي‌گفتم در حد اطلاع بنده حداقل يكي دو آهنگ از صداي قمر وجود دارد و البته كساني همچون خانم هنگامه اخوان با وفاداري به تكنيك‌هاي قمر كارهايي از او را بازخواني كرده‌اند.  و  يا مثلاً در پاسخ لطف دكتر كاشي عزيز به فضاي تأملي كه ايشان براي درنگ در مصرف فرهنگي و تأثير آن در توليدات اين عرصه از جمله موسيقي گشودند، وارد مي‌شدم و چه مي‌شود كرد كه مجال اندك است و كار ناكرده بسيار و ...   و گفت :  ...
  گـر بمانـديم زنـده بـردوزيم         اي بسا جامه را كه چاك شده است 
  ور بمـرديـم عـذر مـا بپـذيـر        اي بسـا آرزو كه خـاك شـده اسـت

و  امــــــا
در ارتفاعات پايين، بهار اندك اندك دامن بر‌مي‌چيند تا تابستان داغ از راه برسد و كال‌ها برسند و راه باز شود براي پاييزي ديگر كه ... .
اما در آن بالاها تازه اول بهار است.

              
                    (مي‌بينند دوستان در عكس؟ كه چه غنچه‌ها كه هنوز نشكفته‌اند تا در تابستان هم هنوز يادي
                  از بهار جاري باشد؟   ارتفاعات جنوب غربي دماوند، مشرف به درياچه‌ي سد لار - ۲۰ خرداد - ۱۳۸۹)


كوه‌ها نمي‌گذارند بهار به اين آساني‌ها از ياد برود. در نقاطي از كوهستان، تيرماه تازه اول بهار است و البته از آن طرف مهرماه اول زمستان. چه مي‌كند اين كوهستان!
اما مشاهده‌ي اين كه هنوز حتي كساني از كوهنوردان، و حتي آنان كه سني از آنها گذشته با دست و كوله‌اي پر از گياه كوهي بر‌گردند، دل مي‌آزارد. و با آن كه بارها شنيده‌اي و خوانده‌اي و گفته‌اي و نوشته‌اي كه پوشش گياهي محافظ كوهستان است، كه لطف كوهستان است، كه ذخيرة ژنتيكي كره‌ي زمين است، كه تجديد‌ناپذير است، كه تعداد گونه‌هاي رو به انقراض آن روز به روز بيشتر مي‌شود، كه نبايد براي يك وعده سبزي پلو با طعم سير كوهي، پوشش گياهي كوهستان را تنك كرد و به از بين رفتن هميشگي‌اش كمك كرد و نبايد براي ساعتي خوشي اهل ماشين يا دلبري در شهر، شقايقي شاداب در دل طبيعت را كند و ساعتي ديگر جنازه‌اش را همچون زباله‌اي به انبوه پلاستيك‌هاي شهري اضافه كرد و ...، هنــــــــــوز هستند كساني كه گمان مي‌كنند تو يك چيزي‌ت مي‌شود و نمي‌فهمي "هر چه روي زمين است را خدا آفريده براي انسان تا به بي‌رحمانه‌ترين نحو نابودش كني ...!" جل‌الخالق.

              

چه مي‌نويسم؟ آنان كه خواننده‌ي خوب اين سطورند، خود، آگاه‌اند و همدرد، و آنان كه مخاطب اصلي اين شكوه و تذكاراند، اساساً چنين متوني نمي‌خوانند.

              
         (همان گياه خوش طعم و زيبا كه در ميان كوهنوردان به چاي كوهي مشهور است، اقلاً از ريشه نكنيمش ...)

راستي در ميان عزيزترين‌ها كه مي‌خوانند و همدردند، هر كدام چند نفر را البته با مهر و ادب بانگ خواهند زد كه:  نكَنيد، ببينيد، عكس بگيريد، ديگران را تشويق كنيد كه نكنند و از زنده بودن طبيعت لذت ببرند نه از كشتن آن؟

               
           (آيا معلوم است تلاش اين زنبورهاي عسل براي دست‌يابي به شهد گل‌ها؟ فكرش را بكنيد اگر اين شاخه گل 
                 
 ساعتي پيش به وسيله‌ي دستي كه مي‌پنداشت گل را دوست دارد كنده شده بود ...)

 اين روزها و هفته‌ها، روزهاي شقايق‌هاي خاص و منحصر به فرد دامنه‌هاي دماوند است، آنها را از نزديك ببينيم و در  حفاظت از آنها در برابر هجوم جاده و ماشين و انسان‌ها كمي دل بسوزانيم.

ميان‌پرده

از دوستاني كه با كامنت‌هاي خوب، موضوع پست قبلي را بخوبي پيش بردند سپاسگزارم. بزودي دوباره وارد بحث خواهم شد و به سهم خود موضوع را پي خواهم گرفت. اما در پاسخ گرامي دوستاني كه از نشست دوشنبه‌ها پرسيدند، و نيز در جواب ديگر دوستاني كه از برنامه‌هاي كوه، سخنراني‌ها و احياناً كلاس‌ها پرسيدند و مكرراً خواستند كه فهرست اين برنامه‌ها را در اينجا بگذارم  عرض مي‌كنم:

- نشست حلقه‌ي دوشنبه‌ها شد: يك هفته در ميان. دوشنبه‌ي همين هفته (فردا) برنامه داريم. موضوع دوشنبه‌ها تا پايان امسال: هنرهاي غير كلامي و بطور خاص سينما و عكس. نوبت فردا به تحليل سريال lost اختصاص دارد.

- پنجشنبه‌ي گذشته به دعوت دوستي براستي مخلص و باصفا (جناب حق‌پناه) نشستي در باب حافظ داشتيم. ضمن گفت‌وگو در باب وجوه روشن‌انديشانه‌ي حافظ، چهار غزل را باهم خوانديم و يك غزل (با مطلع: كنون كه در كف گل جام باده‌ي صاف است) را مورد تأمل قرار داديم. جاي دوستان غايب خالي بود. :)
به دعوت جناب حق‌پناه مقرر شد اين نشست‌ها به طور فصلي پيگيري شود و نشست بهاره به مولانا اختصاص يابد.

- ديروز (شنبه) به دعوت دوستان خوبي در حسينيه ارشاد بحثي در باب حافظ داشتم. در اين جلسه مسئله‌ي انچه عقل‌ستيزي نزد عارفانه‌سرايان و شاعران عشق‌پرداز، از جمله حافظ شمرده مي‌شود، مورد تأمل قرار گرفت.

-يكشنبه‌ها ساعت ۵:۳۰ تا ۷ كلاس آزاد فلسفه در دانشكده فني برقرار است (فني پايين). براي حضور در جلسه مي‌بايست در دانشكده فني، به كتابخانه دانشجويي ـ خانم‌ها صارمي/ عزت‌آبادي ـ مراجعه كرد.

- در باب كوه. راستش تا 15 فروردين يكي دو برنامه‌ي نسبتاً جدي در پيش دارم كه چندان باز نيست و امكان ورود دوستان زيادي در اين برنامه‌ها وجود ندارد. انشالله براي بهار يكي دو برنامه‌ي باز را تدارك خواهم ديد تا امكان ورود در آن براي ياران بيشتري فراهم باشد.
 (البته يك برنامه‌ي نيمه باز هم داريم كه با نام "حلقه‌ي فرهنگ و طبيعت" شكل گرفت و قرار است هر دو ماه يك بار اجرا شود. زمان برنامه‌ي بعدي جمعه سي‌ام است. همان طور كه گفتم برنامه نيمه باز است. پس با اجازه از ذكر جزئيات آن خودداري مي‌كنم و در موارد خاص به طور شفاهي در خدمت دوستان علاقه‌مند هستم.  

  و  امـــــــا تصاويري از برنامه‌ي پيشين // روستايي با نام "تكيه‌ي سپهسالار" در منطقه‌ي آسارا در جاده‌ي كرج-چالوس
         

         

               

و  نمايي از داخل تكيه و آرمگاهي كه به عقيده‌ي مردم بومي به امامزاده سپهسالار تعلق دارد و منشأ كرامات و اعجازهاست. نمي‌دانم شما از اين عبارت نصب شده در تكيه و جوار آرامگاه چه دريافت مي‌كنيد؟

         

         

         

محيط زيست كوهستان و خطرات بهاره!

بهار، فصل سرزندگي طبيعت است و از رهگذر طراوت بهاري طبيعت، آدميان نيز جان تازه مي‌كنند و خرم مي‌شوند. اما مشاهده مي‌شود كه به يمن نگاه غارتگر انسان به طبيعت، به جاي ان كه دشت و دمن از اثر بهار خرم باشد، بيشتر مورد تعرض آدميان طماع واقع مي‌شود. و بهار مي‌شود بلاي جان محيط زيست.
چرا آدمي به خود حق مي‌دهد اين گونه ويرانگر و چشم بسته در كام‌گيري از طبيعت، تا توحش پيش رود؟ شايد بگوييد لحنم خشن است و خشونت بد است. بله وقتي اوج خشونت انسان را نسبت به طبيعت مي‌بينم، به گونه‌اي غريب احساس عصبيت و درد و سپس يأس مي‌كنم.

اجازه دهيد چند مورد را ذكر كنم.

يك؛ هر بهار در دامنه‌هاي سبز كوهستان‌هاي اطراف تهران خيل مرد و زن را مي‌بينم كه كيسه به دست به غارت دامنه‌ها دست مي‌زنند و برخي گياه دارويي مي‌جويند و برخي ريواس و برخي لاله و شقايق وحشي و ... و وقتي هشدار مي‌دهي كه اين كار مخرب است، مي‌گويند: "خدا اينها را آفريده تا انسان استفاده كند، مگر استفاده از گياه دارويي و سبزي كوهي تخريب طبيعت است؟ ما سال‌هاست كه مي‌كنيم و سال ديگر دوباره در مي‌آيند".    حتماً اگر اين ايام، آخر هفته از مسير لواسان و فشم عبور كرده باشيد، و يا حتي همين مسير دركه، صف طولاني دست‌فروشاني را ديده‌ايد كه محصول غارت خود را براي فروش در كنارة خيابان و مسير به رخ كشيده‌اند. 
              

               

 دو؛  شهريور ۲-۳ سال پيش بود كه يك غروب تابستاني از يك صعود خوب و فشرده و انفرادي از جبهه شمالي دماوند برمي‌گشتم. وقتي از پناهگاه چهار هزار سرازير شدم، ديدم دو-سه تا ماشين تا پاي سنك مثلث مشهور به پاركينگ بالا آمده اند و پس از دقايقي چند نفر فندك به دست راه افتاده بودند و گون پيدا مي‌كردند و اتش مي‌زدند و همين طور كه من پايين مي‌آمدم، آنها بالا مي‌آمدند و در پي گون بودند تا اتش بزنند. صحرا يكپارچه شده بود اتش. اولين و دومين مورد را كه از دور ديدم، از درون ديالوگي منطقي طراحي كرده بودم تا وقتي به آنها رسيدم، منطقاً انها را از بدي كارشان آگاه كنم. اما اينقدر سرعت آتش‌افروزي آنها زياد بود كه تحملم از دست رفت و فكر مي‌كردم بايد خيلي كنترل داشته باشم تا دعوايي لفظي درنگيرد. وقتي به آنها نزديك شدم قبل از من اونها خسته نباشيد گفتند و گويي انها هم مرا از دور رصد مي‌كردند و انگار دوست داشتند با كوهنورد از قله برگشته‌اي گپي بزنند. من شدت عصبانيتم را كمي كنترل كردم و با تلخي گفتم شما بيشتر خسته نباشيد كه طبيعت را نابود مي‌كنيد ... گفتگويي در گرفت و طرف اصلاً بدي كار خود را نمي‌ديد و مي‌گفت هزاران سال است همه اين كار را مي‌كنند و طبيعت نابود نشده شما چي مي‌گيد؟ حتي معتقد بود به چوپانان كمك مي‌كند، چون گون كه بسوزه بهتر علف رشد مي‌‌كنه. خب البته من اهل دعوا نبودم و فقط با شگفتي و در نهايت گيجي و خستگي سعي كردم تا حالي‌اش كنم كه آتش هم گياه و ريشه‌‌ي گياه را نابود مي‌كند و هم خاك را با همه عناصر آلي و معدني‌اش مي‌سوزاند و ميكروارگانيسم‌هاي آن را مي‌كشد و سال‌ها طول مي‌كشد تا خاك، خاكي شود كه چيزي از آن برويد و ... بالاخره يكي از آنها زودتر از خر شيطان پايين امد و عذرخواهي كرد و رفتند.

سه؛ بهار و پاييز فصل مناسبي براي حضور در جنگل است. حتماً شما هم در جنگل‌ها شاهد يادگاري‌نويسي‌هاي مردمي بوده‌ايد كه اسم عزيز خود يا عزيزان خود را بر بدنة درختان بيچاره حك مي‌كنند.    از شما چه پنهان گر چه برخي از ترانه‌هاي پاپ دهه‌ي ۴۰ و ۵۰ را، كارهايي از نوع آنچه عارف و منوچهر و ويگن و يغمايي و ديگران خواندند، دوست دارم و خود گاه برخي از آنها را زمزمه مي‌كنم، اما گاه حسرت مي‌خورم كه اين ملودي و نغمه قشنگ چرا حاوي مضمون ضد زيست محيطي است؟ 
خاطرم آيد كه آن شب    از جنگل‌ها گذشتيم
بر تن سرد درختان        يادگاري مي‌نوشتيم   (!)
بي تو بر روي لبانم       بوسه پژمرده گشته   بي تو با اين زندگاني     دلم آزرده گشته  ...

 با خود مي‌گويم كاش شاعر بي‌رحم كمي هم به فكر پژمردگي گياه و آزردگي جنگل بود.

              
چهار؛
در يك روز زمستاني با جمعي از دوستان از يكي از مسيرهاي شمال تهران وارد منطقة زيبايي شديم و با گروه ديگري از دوستان يك دانشگاه ديگر برخورد كرديم. اون دوستان هم با بي‌رحمي شاخه‌هاي درختچه‌هاي زرشك وحشي و گيلاس و هر چيزي از جنس شاخه بود را مي‌شكستند تا چايي دم كنند. وقتي تعارف كردم كه گازم را در اختيار آنها قرار دهم، مي‌گفتند خودشان گاز دارند، اما چاي دودي حال ديگري دارد!

 خوب، چه مي‌توان گفت؟ چه بايد كرد؟

۱- گياهان علوفه‌اي دوره‌ي رشد و زندگي معيني دارند. بعضي يك ساله، برخي دو يا چند ساله‌اند. بسياري از اين گياهان از طريق بذرافشاني تكثير مي‌شوند. پس هر سال بايد به رشد كافي برسند و گل دهند و گل‌شان دانه بپرورد و دانه‌ها رسيده شوند و بريزند و پراكنده شوند و گياهان مشابه در ايامي ديگر سر از خاك برآورند. حال اگر ما پيش از رسيدن دانه‌ي گياه، كه گاه تا تابستان طول مي‌كشد، نسبت به چيدن گل و برگ آن اقدام كنيم، باعث شديم تا به تدريج نسل گونه‌اي گياه براي هميشه نابود شود. پس:
به بهانه‌ي استفاده از گياهان دارويي در بهار، به مقطوع‌النسل كردن گياهان اقدام نكنيم.
در صورت ضرورت،برا ي استفاده از برگ گياهان دارويي، البته با احتياط تا ريشه‌ي آنها كنده نشود، دقت كنيم كه گل و دانه‌ي آنها رسيده و پخش شده باشد.

۲- بسياري از گياهان علوفه‌اي از طريق ريشه و ريزوم تكثير مي‌كنند. بسياري از گياهان مشهور به سبزي كوهي و سير كوهي از اين دست‌اند. براي كندن آنها دقت كنيم به هيچ وجه به ريشه‌ي آنها آسيب وارد نشود.
   اين آقا البته به نظر مي‌رسد بيشتر نگران دستش بوده، اما شيوه‌ي كار او اين حسن را دارد كه از وارد آمدن آسيب به ريشه‌ي گياهان جلوگيري مي‌كند.

۳- پوست درختان لايه‌ي بسيار نازكي دارد(گاه بيش از يك ميلي‌متر هم نيست) كه روي آوندهاي آبكش را پوشانده. آنچه در كاربرد عامه پوست ناميده مي‌شود و لايه‌اي متمايز از چوب اصلي است، در واقع پوست به علاوه‌ي آوند است. با زخمي كردن اين لايه اولاً پوست كه محافظ درخت از نفوذ آب و قارچ و باكتري است، خراب مي‌شود و انواع آفات فرصت تخريب تنه‌ي درخت را پيدا مي‌كنند؛ ثانياً آوند آبكش كه منتقل كننده‌ي شيره‌ي حياتي به نقاط مختلف است، قطع مي‌شود و به تدريج با اخلال در تغذيه درخت ضعيف و نهايتاً خشك مي‌شود. پس:
 از هرگونه زخمي كردن، ضربه زدن نابه‌جا بر تنه‌ي درختان، با داس و چاقو و هر چيز تيز
بپرهيزيم، چه رسد به حكاكي نام خود و عزيزان(!) بر تنه‌ي بي‌دفاع درختان.

در صورت ضرورت، قطع كردن سرشاخه‌‌ها، بايد بدون آسيب رساندن به ساقه‌ و تنه‌ي اصلي انجام شود.

 

 

 لطفاً روند ِ زخمي شدن، دچار قارچ شدن و در نهايت خشك و نابود شدن درختان را در موطن‌شان بنگريد. عكس‌هاي مقابل سرنوشت غم‌انگيز درختان را در عمق جنگل‌هاي درفك به تماشا گذارده‌اند.

 

 

 

۴- گل‌ها هنگامي زيبايند كه در طبيعت و استوار بر ساقه و چسبيده به ريشه باشند. كندن گل‌ها به بهانه‌ي اين كه آن را به محبوبي برسانيد، باعث خشك شدن و پژمردگي گل مي‌شود و يقيناً محبوب شما هم خوش نمي‌دارد نابودي يك موحود زيباي طبيعي را نشانه‌ي علاقه‌ي خود به او قرار دهيد. لطفاً از جيب مبارك مايه بگذاريد و گل‌هاي پرورشي گل‌فروشي‌ها را تقديم كنيد.
تو را خدا از طبيعت ِ در حال نابودي ِ تجديد ناپذير مايه نگذاريد. آيا خبر داريد روزانه تعداد قابل توجهي ار گياهان علوفه‌اي براي هميشه نسل‌شان از روي زمين برچيده مي‌شود؟ تو رو خدا رحم داشته باشيد، كاش نهضتي قاطع، اما مؤدبانه براي تذكر دادن به هر آن كه در بهار گل به دست يا سبزي به دست در حال بازگشت از كوه مشاهده مي‌شود. كدام يك از دوستان خواننده‌ي اين سطور حاضر است براي نهادينه كردن اين نهضت دست ياري دهد؟

۵- آتش در طبيعت نيافروزيم، مگر به اضطرار. زياد سخت نيست براي آن كه عادت ذهني خود را تغيير دهيم. مي‌توان از بودن در طبيعت بدون آتش هم لذت برد. در صورت ضرورت به اين نكات توجه كنيم:
     - فقط از سرشاخه‌هاي خشك استفاده كنيم، به هيج وجه گوني سبز و يا درختي زنده را براي آتش افروزي نبريم؛
    - هر تيم فقط يك جاي آتش تدارك ببيند؛
    - حداقل زمين تحت تأثير آتش قرار گيرد، آتش با حجم كم كه به تدريج تجديد هيزم شود، بهتر است از آتش با حجم زياد؛
   - در صورت مشاهده‌ي بقاياي آتش (سياهي ذغال و خاكستر) از تيم‌هاي قبل، در همان مكان آتش درست كنيم تا خاك كمتري بسوزد؛
   - مكان ايجاد اجاق، جايي نباشد كه زبانه‌ي آتش شاخه‌هاي تر ِ درختان بالا دست را بيازارد؛
   - برگ‌هاي خشك اطراف اجاق به راحتي وسعت دهنده‌ي آتش‌اند و گاه موجب توسعه‌ي مهار ناشدني و اتش‌سوزي مهيب در جنگل مي‌شوند، آنها را از اطراف اجاق دور كنيم؛
    - پس از پايان عمليات، حتماً آتش را به طور كامل خاموش كنيم.

راستي تا حالا ديده‌ايد حتي وقتي از چوب خشك استفاده مي‌كنيد، گاه در ميان زبانه‌هاي آتش، كِرمي و يا دسته‌اي مورچه از آن ميانه . . .   !   حتي چوب‌هاي خشك، خانه‌ي موجودات زنده‌اند!             باز هم مايليد به هر بهانه آتش ايجاد كنيد،به ياد چيزي كه گاه آتش اهورايي مي‌نامندش؟  فكر نكنم ربطي داشته باشد. گمان نكنم روح زرتشت بزرگ راضي به اين كار باشد، به بهانه‌ي مقدس بودن آتش در مذاهب ايراني قديم، طبيعت را تهديد نكنيم.
                

اين نهال B مي‌توانست روزي براي خود درختي شود همچونA، اما دستي بي‌رحم او را در حالي كه زنده بود از كمر قطع كرد. B همچنان زنده است، اما هيچ گاه A  نخواهد شد، چرا ...؟

سلام بر پاييز

۱- سلام بر پاييز، "با آن طوفانِ رنگ‌ورنگ كه به پا در ديده مي‌كند". پاييز در ذهن من بدون جنگل معنايي ندارد. نمي‌دانم دوستاني كه درخت و جنگل در نزديكي ندارند چه دركي از پاييز دارند. توفيق حضور در جنگل را براي همه ياران طبيعت دوست آرزو مي‌كنم.

              

۲- شش ماه بدون باران گذشت و چه سخت!
شش ماه سرشار از رشد كم سابقه‌ي تورم
رشد كم اعتمادي عمومي و سقوط سرمايه‌هاي اجتماعي در ايران
رشد خروج از كشور تعدادي از بچه‌هاي نخبه‌ي اين مملكت
رشد تمايل به رفتن در بسياري از آناني كه هنوز نرفتند
بوي تمديد هم مي‌آيد
                           تمديد رياست رييسي كه  معجزه‌ي هزاره جديد نام يافته است
به دوستان مي‌گويم كسي مي‌تواند يك ويزاي ۴ ساله براي افغانستان برايم جور كند؟
جداً التماس دعا دارم
حتي به ذهنم مي‌زند پشت در سيماي ج.ا. بست بنشينم تا شايد اين فرزاد آقاي جمشيدي مستجاب‌الدعوه كرمي كند و نام ما يك سحري از زبانش جاري شود و مردم مؤمن هم التفاتي كنند و افاقه‌اي كند و ما به حاجت مزمن‌مان يعني ويزايي براي افغانستان دست يابيم.
ماه‌ها بدون باران مي‌گذرند و چه سخت!
"با اين دلِ ريشه‌دار ِ باراني     اين شهر چه كرد هيچ مي‌داني؟"

۳- يكي از دوستان صاحب نام و روشنفكر مي‌گفت ببينيد چه دين خوبي داريم؟ عبادت‌هايش بي‌نظير است،حتي لذت بهره‌مندي از دنيا را چند برابر مي‌كند. او به افطاري‌هاي ماه رمضان اشاره داشت و مي‌گفت هيچ وقت از غذا خوردن به اندازه‌ي افطاري‌هاي ماه رمضان لذت نبرده‌است. من هم افطاري‌ها را دوست دارم اما به دليلي ديگر. افطاري‌هاي دعوتي، آن هم دعوتي مجامع فرهنگي و علمي كه مي‌توان بسياري دوستان قديم را اينجاها ديد. امسال هم چند موردي داشتيم. افطاري در كوه، در دانشگاه‌ها و در بيت بعضي اخوان صفا. يكي از اين برنامه‌هاي خوب و غيرمنتظره، افطاري دفتر مطالعات فرهنگي شريف بود، به اهتمام جوانان دانشگاه صنعتي شريف. نمي‌دانم ايميل ما را از كجا يافتند. آخر ما عهد بوق آنجاها تردد داشتيم و اون زمانا از ايميل خبري نبود.
ديدن برخي دوستان و آشنايان قديم و يافتن دوستان جديد، حالي مي‌دهد در اين زمانه‌ي عسرت كه زيستن را تحمل كردني‌تر مي‌كند.  شكر

آيا نجاتي براي اين طبيعت متصور است؟

در آستانه‌ي بهار، تعطيلات به سفر كشيدمان و براي دست‌رسي به شمال، جاده‌ي: مرزن‌آباد-كلاردشت-عباس‌آباد  را انتخاب كرده بودم. از همان ابتداي سفر دل لك مي‌زد كه زودتر به آن سوي البرز برسي و نخستين نشانه‌هاي بهار را بر سرشاخه‌هاي درختان ببيني. اما حسرتا ... !

احساس مي‌كنم روز به روز حساسيتم به تخريب محيط زيست بيشتر مي‌شود؛ آنقدر كه تمام حواسم اين روزها در عبور از هر ناحيه‌ي شهري و كوهستاني  به آلودگي‌هايي است كه مردم ايجاد مي‌كنند و  مشاهده‌ي مناظر زشت و آلوده برايم روز به روز آزار دهنده‌تر است. در مقابل، انگار آلوده‌سازي محيط، به يك عادت براي همگان بدل شده است، گويي پيماني ناگفته بين طبقات مختلف مردم و مسئولان بسته شده تا هيچ جا، در حد امكان، از تعرض و آلوده‌سازي در امان نماند. نه تنها انسان‌ها، بي‌چاره حيوانات نيز  گويي تغيير ذائقه دادند تا از اين مسابقه‌ي زندگي با زباله عقب نمانند.

جاده‌ي كلاردشت-عباس‌آباد، يكي از زيباترين جاده‌هاي جنگلي ايران به حساب مي‌آيد. اما بي‌مبالغه به نظر من امروز به يكي از آلوده‌ترين جاده‌هاي ايران بدل شده است. دست‌كم من بدين آلودگي، جاده‌اي نمي‌شناسم. البته در طول جاده‌ي تهران-شمال، مانند همه ي جاده‌هاي ايران، قدم به قدم پلاستيك و پلاستيك در انواع گوناگون چشم را آزار مي‌دهد، كيسه پلاستيكي، پلاستيك خالي پفك و چيپس، پلاستيك آب‌معدني و نوشابه، در كنار قوطي‌هاي خالي شده‌ي آب ميوه و ظرف خالي سانديس و حتي-با كمال شرمندگي- نوارهاي بهداشتي بچگانه و بزرگانه و ....، اما حكايت آنچه در عباس‌آباد ديدم، حكايت ديگري است.

 

نه اخلاقي، نه قانوني و نه پرواي تخريب محيط زيست و نه نگراني از به هم ريختن ريخت و زيبايي طبيعت، هيچ كدام مانع از توسعه‌ي اين روند شتابناك و وحشتناك تخريب طبيعت نيست. در اتومبيل نشسته‌اي و به پيش مي‌روي، ناگهان پنجره‌ي ماشين شيك جلويي كه از ما بهتراني در آن نشسته‌اند، به پايين كشيده مي‌شود و از پوست ميوه و آجيل گرفته تا دستمال كاغذي از آن پرت مي‌شود وسط جاده. خدايا چه مي‌شود كرد در مواجهه با چنين صحنه‌هايي.

عده‌اي كه در مقام قانون‌گذاري برآمده‌اند، گاه تشخيص دادند كه يك كارهايي نارواست، در پي آن، تابلوهاي هشدار دهنده‌اي هم تدارك و تعيين شدند، اما هيچ مرجع قانوني خود را مسئول پيگيري رعايت آن قوانين نمي‌داند. با اين كار، قبح عدول از قانون هم مي‌شكند. به اين تصاوير نگاه كنيد: درست در مقابل تابلوي "تخليه نخاله ممنوع"، تله‌‌هاي نخاله‌ي ساختمان در كنار جاده، انبار شده‌اند و هيچ مجري قانوني خود را موظف به نظارت بر رعايت مفاد آن تابلو نمي‌داند.

 

     

 

 همدستي مسئولان با مردم در تخريب طبيعت به همين جا ختم نمي‌شود. البته همه جا، در كنار جويباران و راه‌ها،به جاي برگ و گل، بطري‌هاي خالي پلاستيكي و شيشه‌اي خودنمايي مي‌كنند، اما ... 

     

 

 و اما... واي ... اين يكي ديگر رودست ندارد. درست در ميانه‌ي راه كلاردشت به عباس‌آباد، يكي دو قسمت را بايد تحمل كنم كه اگر نمي‌ديدم و برايم تعريف مي‌كردند خيال مي‌كردم غلو مي‌كنند. زباله‌هاي شهر عباس‌آباد رسماً به ميان جنگل در حاشيه‌ي اين جاده زيبا و كم نطير منتقل مي‌شوند. بله كوهي از انواع زباله‌هاي شهري در حاشيه‌ي دره‌ها ريخته شده است. و چند قدم آن طرف‌تر صحنه‌اي كه هنوز هم باور نمي‌كنم: دودي گسترده شعاعي بزرگ را فرا گرفته ... براي انهدام زياله‌ها، آن را در وسط جنگل آتش زده‌اند تا بسوزد!! در حالي كه برخي مسئولان از مسافران مي‌خواهند براي جلوگيري از آتش‌سوزي در جنگل از افروختن آتش در مقياس‌هاي كوچك نيز پرهيز كنند، توسل به آتش براي انهدام زباله بوسيله‌ي مسئولان شهري!!!

اين ماجراي زباله بود، بهانه‌هاي ديگري هم براي سوكواري در ماتم اين محيط جنگلي وجود دارد: ساخت و سازهاي غيرقانوني و مخرب. به اين ساخت و ساز در دل جنگل و در يك قدمي تابلوي مربوط توجه كنيد:

به نظر شما اول اين تابلو نصب شد و بعد آن رستوران احداث شد، يا بالعكس؟ در هر صورت آيا اين معنايي جز همدستي مردم و مسئولان براي تخريب طبيعت دارد؟

و پرده‌ي ديگر ماجراي تلافي گونه‌ي تخريب تابلوهاي راهنمايي بوسيله‌ي مردم و متقابلاً استفاده از درخت به جاي پايه از سوي مسئولان!! جل‌الخالق!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                             

اين فقط حكايت جنگل نيست، وقتي ارتفاع كم مي‌كني و به كناره مي‌رسي غصه‌اي متفاوت در انتظار است. تمام ساحل درياي خزر يا از سوي نهادهاي دولتي تصاحب شده يا مردم محلي مدتي بر آن دست گذاشته‌اند تا به تهراني‌هاي پول‌دار بفروشند. پس ديگر ساحلي براي دسترسي مسافران و گردشگران در كار نيست.

اگر هم تصادفاً و با ترس و لرز (ترس از مردم محلي و نيروي انتظامي)راه باريكه‌‌اي را بسوي ساحل بيابي، وقتي خود را به ساحل مي‌رساني از شدت كثيفي بلافاصله راه بازگشت در پيش مي‌گيري. {يك مورد ديدم - در راه بين نشتارود به عباس آباد (روبروي پمپ بنزين تازه احداث) يك نيروي انتظامي سر راه كوچه‌اي منتهي به دريا ايستاده و از عبور مردم جلو گيري مي‌كند و حدود ۲۰۰ متر آن طرف‌تر يك فرد محلي زنجيري سر راه ديگر منتهي به ساحل بسته و براي ورود از مسافران پول مي‌گيرد!}

جالب آن كه قدم به قدم هم تابلو زده‌اند: به شهر توريستي ....... خوش آمديد. نمي‌دانم آخر كدام شهر توريستي؟ جنگل و دريا دو جاذبه‌ي مهم توريستي در شمال‌اند، وقتي اين هر دو نابود شده‌اند ديگر چه چيز اين منطقه توريستي است!

از ذهنم مي‌گذرد آن فرمايش‌هاي شعارگونه و تهي از عمل و پيگيري رييس دولت در سفرش به خطه‌ي شمال كه به جاي اظهار خجالت از عدم هر گونه اقدام در نجات شمالِ در حال نابودي، جاي خود را با يك مثلاً جوان پرشور از ميان مردم استقبال كننده عوضي گرفت و فرياد برآورده بود كه  چرا بايد فلان درصد از خطه‌ي شمال در اختيار نهادهاي دولتي و پولدارهاي غير بومي باشد؟ مگر شمال از آن شمالي‌ها نيست؟ ... و معلوم نبود اگر نه او، پس چه كسي بايد به اين پرسش پاسخ دهد؟ و معلوم نبود آن فلك‌زده‌هايي كه مخاطب بودند هووو مي‌كردند يا براي قهرمان هورا مي‌كشيدند!

شايد آن رييس محترم بدين دلخوش بود كه به رؤساي پيشين، به اصطلاح،گوشه و كنايه‌اي  انداخته!

همچنين در ذهنم مرور شد كه رييس سازمان گردشگري اين دولت هم دست برقضا همين جايي است (رحيم‌مشايي-كتالم)

 باري ... اين ماجراها در كشوري مشاهده نمي‌شود كه مردم و مسئولانش در خودشيفتگي و دگرستيزي نمره اول را در دنيا دارند؟ (از ذهنم مي‌گذرد: ايرانيان باهوش‌ترين ...، فرهنگ ايراني ...، دين اسلام و اخلاق و ... ) پس آيا بي‌جاست اگر همچنين از ذهن بگذرد: كاش در اين مملكت كساني بزيند، يا عنان امور را بدست بگيرند، كه نه باهوش باشند و نه متدين و در عوض نه مدعي بي عمل!؟

كوه- فلسفه، دليل بودن

 

 

در روزهاي اخير دوباره پرسش ارتباط "كوه" و "فلسفه"، را دوستاني مطرح كردند. يكي دو نفر از دوستان هم  كه ستون لينك‌شان تابع دسته‌بندي‌هاي موضوعي است، مشكل داشتند با مقوله‌بندي اين وبلاك در صفحه خانگي‌شان. ازلطف همه اين دوستان سپاسگزارم. اما ...

 به اين بهانه فكر كردم بد نباشد در باب پيوند اين دو امر يك بار ديگر چند سطري بنويسم. البته اميدوارم اعتراض دسته‌ي ديگر از دوستان را برنيانگيزم كه معتقدند نبايد وقت خودم و ديگران را با اين توضيح واضحات بگيرم.

1-     فكر مي‌كنم اين پرسش، نه فقط براي غيركوهنوردان تشكيك كننده در موجه بودن اجراي برنامه‌هاي حرفه‌اي كوهنوردي، بلكه حتي گاه براي دوستان كوهنورد نيز مطرح است كه: "راستي چيست انگيزه‌ي اين همه تحمل سختي؛ خستگي ناشي از حمل بارهاي سنگين در ساعات طولاني در مسيرهاي پر شيب و دور و دراز ، سرماي طاقت‌فرسا، گرسنگي، تشنگي، گاهي آسيب‌هاي جبران ناپذير در ناحيه زانو، انگشتان و . . . ؟"
در ميان اين تشكيك‌‌ كننده‌ها، يكي جرج زيمل، متفكر اجتماعي-اقتصادي آلماني است. او به طور مشخص كوهنوردي حرفه‌‌اي و پر مخاطره در كوه‌‌هاي آلپ اروپا را مظهر بارز بي‌معنايي انسان در دنياي صنعتي شده مدرن مي‌داند.

2-     همچنين نه تنها براي غيرفيلسوفان، بلكه حتي براي بسياري از انديشمندان و بزرگان فلسفه، پرسش‌ از چيستي فلسفه، و حتي روا بودن پرداختن به فلسفه محل ترديد و تأمل بوده است. نه تنها متكلمان فلسفه ستيزي چون غزالي فلسفيدن را امري گمراه كننده دانسته و شاعراني همچون خاقاتي طعن‌هاي تند به فلسفه و فيلسوفان زده‌اند، بلكه گاه كساني را مي‌يابيم كه به عنوان فيلسوف نام‌بردارند، اما خود از اينكه فيلسوف ناميده شوند پرهيز داشتند. كساني همچون كركگور، سارتر و هيدگر در اين زمره‌اند.

3-     با اين همه، هستند كساني كه پيمايش راه‌هاي هموار و همنفسي با انبوه مردمان راضي‌شان نمي‌كند و طي طريق در مسيرهاي دشوار را بايسته زيستن در عالمي مي‌دانند كه روزمرگي در آن هر آينه نهادينه مي‌شود و هدف زندگي در آن نه چندان تعريف شده است كه بشايد.
گفتم " طي طريق"! مي‌بينيد چه خوش اين استعاره از دنياي راه رفتن و پيمودن مسيرهاي زميني، به عالم تأمل و تعقل و سلوك عرفاني راه يافته. خود اين كلمه‌ي "سلوك"، و همنشينِ هميشگي‌اش "سير" نيز از استعاره‌هاي حوزه پيمايش ظاهري اند كه وارد عالم تفكر شده‌اند.

  

با اين مقدمات، گمانم بر اين است كه تجربه‌ي پيمودن راه‌هاي ناهموار در مسير جنگلي مه‌آلود، يا كويري بي آب و آباداني، يا صعود از مسيرهاي دشوار كوهستاني كه گذر از گلوگاه‌هاي آن بي مدد فنون و ابزار و بي مقاومت در برابر تند بادها و هول و هراس سقوط و تهديد شدن با توده‌هاي مهيب بهمن و ... ممكن نيست؛ شباهتي بس سترگ و معني‌دار دارد با طي منازل صعب در عالم انديشه، چالش با پرسش‌هاي بي‌پايان در باب بود و نبود عالمي ديگر، فراي اين عالم مادي، معني‌داري زيست آدميان در اين سراي سپنج، شايستگي قواي اداراكي آدميان براي پرده برداري از اسرار هستي حتي در سطح ملموس و مادي آن.

 پيمايش مسيرهاي ناشناخته در دو عالم كوه و فلسفه  لذتي يكسان را براي آناني فراهم مي‌آورد كه سرگرم شدن  با هر روزينگي را  بر نمي‌تابند و شعفي سيري ناپذير براي سرك كشيدن به دنياي ناشناخته‌ها دارند. شعفي كه با تهور و ماجراجويي و بازي با "آن امر عظيم" نسبتي وثيق دارد: "مرگ" را مي‌گويم.

 گيلان- جنگل سراوان

 

برف نو

برف نو  برف نو  سلام سلام
بنشين خوش نشسته‌اي بر بام

پاكي آوردي اي اميد سپيد
همه آلودگي است اين ايام
                                            ‹‹ شاملو››

  بارش نخستين برف در هر سال، بلافاصله اين خط از شعرهاي شاملو را برايم تداعي مي‌كند و با اين قطعه همدلي بيشتري در مقايسه با ساير زمستاني‌هاي شاعران بزرگ احساس مي‌كنم.  براي مثال زمستان سرايي مشهور اخوان ثالث: هوا بس ناجوانمردانه ...

 در زمانه‌اي كه همه آلودگي است، هر برف نو بشارتي است به پاكي ؛ دست كم پاكي در طبيعت. زمستان-85 / شب ماني در اتاق برفيراستي كه فرايند تبديل آب‌هاي آلوده به بخار و سپس برف سپيد و پاك، چه تأمل انگيز است، اين طور نيست؟

  به گمانم كسي هم‌گون  كوهنوردان  نتواند اين همه لطف و پاكي را دريابد و از نزديك به درك مقام برف نايل آيد.
اگر چه نشستن در اتاقي گرم در كنار شعله‌هاي شومينه و نظاره بر بارش سبك و نرم برف از پشت پنجره، در حالي كه ليواني چاي داغ مهياست و خاطر تا دور دست‌ها را به پرواز در مي‌آيد و ... ، نوعي استفاده از روزهاي برفي در زيست شهري به حساب مي‌آيد، اما اين كجا و شبي را در دل اتاقي كه در و ديوارش يكسره از برف است كجا ! تصور كنيد شما مي‌توانيد، بلكه ناگزيريد، بخشي از ديوار خانه را بكنيد تا بنوانيد آب نوشيدني‌تان را تأمين كنيد.

 

 سال گذشته توفيق اجراي برنامه شب ماني در اتاق‌برفي دست نداد، اميدوارم امسال بتوانم اين تجربه را تكرار كنم. بر آستانه در اتاق برفي

  تمرين ساخت اتاق برفي، يكي از برنامه‌هاي كم‌نظير در تقويم گروه‌هايي است كه كوه‌‌نوردي زمستاني  را جدي مي‌گيرند. 
  البته برخورداري از پوشاك و تجهيزات كافي و تخصصي؛ و صد البته اطلاعات فني از كوه و مخلفاتش در زمستان، همچون بهمن و نقاب برفي و wind chill factor و ... شرط لازم لذت بردن از برنامه‌هاي زمستانه است .

 

پاييز

 يادش به خير پاييز
با آن طوفان رنگ و رنگ
كه به پا در ديده مي‌كند
                                   "شاملو"

پاييز هر سال را با حضور در يك برنامه جنگل پيمايي درك مي‌كردم و بزرگ مي‌داشتم. من بر اين  گمانم كه بدون جنگل، پاييز چندان كه شايد، معنا نمي‌يابد.
اما امسال به دلايلي واهي توفيق حضور در جنگل را نداشتم و اميدوارم حسرت اين داستان تا يك سال ديگر در دل نماند و به گونه‌اي جبران شود.

اما آخرين برنامه‌اي كه به جاي جنگل‌پيمايي نشست، صعود به "شاه‌دژ" بود.
در فاصله زماني حدود يك و نيم تا دو ساعتي تهران در جاده كرج- چالوس منطقه پيست اسكي خور وجود دارد. كمي مانده به خور و در حدود ۸-۱۰ كيلومتري از جاده اصلي، روستاي سيجان قرار دارد كه بايد ماشين را آنجا پارك كني و پس از دو سه ساعت كوهپيمايي در دامنه‌اي پر شيب و غير فني، به صخره‌هايي برسي كه صعود از آن مستلزم آشنايي با فنون سنگ‌نوردي است.

روستاي سيجان در دامنه شمالي كوه پهنه سار واقع است كه هر سال اسفند ماه براي بازديد از آبشارزيبا و يخي سنگان، از جبهه جنوب-غربي بدان صعود مي‌كنيم. 

جمعه گذشته به صعود از شاه دژ گذشت در جمع كوچكي از دوستاني به غايت خوب.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

طبيعت يا تمدن ؟!

طبيعت يا تمدن ؟!

در باب وضع طبيعي و اقتضائات آن اختلاف نظر وجود دارد .  از هابز و ماكياولي و روسو گرفته تا متفكران معاصر در اين باب نظر داده اند  . اگر لازمه ي وضع طبيعي درنده خويي است ؟ در اين صورت مي‌‌توان از تمدن در برابر وضع طبيعي دفاع كرد . اما اگر لازمه ي تمدن ، زيستن در وضعيتي به مراتب خشن تر  و سبوعانه تر از  وضع طبيعي باشد چه ؟

 در برابر دست‌اوردهاي خوب و قابل دفاع تمدن  مانند نهادهاي اجتماعي ، تكنولوژي  و علم - كه قرار بود موجب رفاه باشند و به ويژه براي ضعفا در برابر اقويا و اغنيا پشتوانه ي زيست فراهم كنند -  شيوه‌هاي پيشرفته‌ي  كشتار و از آن بدتر شكنجه و توهين  پديد آمد . ماشين و هواپيما و بيمه و بانك و مدرسه و آزمايشگاه و پژوهشگاه و كامپيوتر و اينترنت ، آري ؛ ولي زندان و تبعيد و تبعيض و تحقير و شكنجه‌گاه و هالوكاست و آشوويتس و اوين و ابوقريب و گوانتانامو و ...     هواپيماي يك عده مسافر بي‌گناه در آسمان و بر فراز خليج منفجر كردن و        كاريكاتورهاي موهن منتشر كردن  و   در مقابل،سفارت به آتش كشيدن و      در زيارتگاه بمب گذاشتن و     هتل منفجر كردن و     كارگر و راننده اعتصابي به مكان نامعلوم انداختن و    همسر يك مخالف و معترض را با ۲۰ و چند ضربه چاقو كشتن و    دانشجو از طبقه چندم پرت كردن و  چشم از حدقه درآوردن و       به جرم بلند كردن پيراهن خونين مقتول بي‌گناه در برابر دوربينهاي خبرنگاران به اعدام و حبس ابد محكوم كردن و ...  اين ها همه به اضافه ي مردم فريفتن و به اسم دين و خدا سانسور كردن و يك عده را از كار و زندگي انداختن و به بهانه ي عزاداري‌هاي ديني در نيمه شبان صدا هاي مافوق صد دسي‌بل توليد كردن و جاده بند آوردن و آسايش خلق خدا سلب كردن و البته ... به انواع حيل انواع فيلم هاي دهشتناك ساختن و با انواع حقه‌هاي انيميشني و سينمايي در تحريك شهوات جد بليغ داشتن و  انواع گونه هاي شهوت‌راني را كه در مخيله موجودات طبيعت نمي‌گنجد ، به ابنائ بشر متمدن آموختن و ...  بله اينها چه؟ ؟ ؟

نمي‌دانم به تمدن ، يا بهتر بگويم به انسان مدعي زيست متمدنانه ، در برابر اقتضائات وضع طبيعي چه نمره‌اي مي‌توان داد ؟

آنچه به عقل ناچيز بنده مي‌رسد ، دفاع از يك تمدن حد اقلي است . وضعيتي كه در آن حد اقل اسباب و لوازم و نهادهاي مدرن وجود داشته باشد و حد اكثر وفاداري به محيط زيست طبيعي .  من به كلي فرهنگ و تمدن را نفي نمي‌كنم . به هرحال بخواهيم و نخواهيم ، وجود عقل و قوه ي تفكر خلاق و منطقي در انسان ، پديد آمدن نوعي وضعيت انساني را كه از هنجارهاي وضع طبيعي متمايز است ، ايجاب مي‌كند. اما كاش حواس‌مان جمع بود و به خلاقيت يله و رهاي اين موجود عجيب ميدان‌هاي بي‌حساب نمي‌داديم .

 گم شده‌ي اين بشر ، بردن اخلاق انساني در وضع طبيعي است .  زيستن در محيطي طبيعي ،  با حاكميت اخلاق انساني . آه آيا بازگشت به اين وضع ديگر محال است ؟

خدا را شكر كه كوه‌هاي صعب العبور هم در زمين هستند كه بشر به تخريب فضاي مادي و غير مادي آن توفيق نيافته . منظورم از فضاي غير مادي قوانين نانوشته‌اي است كه در ميان كوهنوردان رايج است . ديده‌ايد در پناهگاه‌هاي ارتفاع بالا نه پليسي هست ، نه قوه قضاييه‌اي ، نه بانك و گاوصندوقي و نه بمبي و نه زنداني و نه وسايل خنثي كردن بمب و نه تريبوني مثلا براي اعتراض به تبعيض و نه نهادهاي سانسور كننده و  با اين حال نه از دزدي آنجا خبري است ، نه انفجار نه  ... .  درست است كه گاهي آنجاها موبايل آنتن نمي‌دهد و دسترسي به وب سايت هم آسان نيست ، اما در عوض به جرم وبلاگ نويسي دستگير شدن و از هستي انساني ساقط شدن هم در كار نيست . راستي ، از قهر و نازهاي خانوادگي و كلاسهاي مشاوره و روان‌شناسي و .. براي مهار عشوه‌ها و كرشمه‌ها هم خبري نيست . آنجا هواي سالم هست و چشم اندازهاي دوردست و اگر اهل دل باشي ، آثار صنع خداوندي به جاي صنايع دستي پر زرق و برق سنتي و مدرن انساني . اگر از ساير انسانها و رابطه با آنها هم خبري باشد ، يا بحث  كمك به همنوع است يا استفاده هاي بي منت از تجارب سايرين يا دوستي هاي خالص و طبيعي و غير انتفاعي و غير زوركي.علم‌كوه - پناهگاه سرچال - تابستان 83

خداوند حافظ كوه‌ها از شر بشر متمدن باشد .

خوب، اين هم فصلي ديگر در فضايل كوه و ارتباط كوه و فلسفه ، براي دوستاني كه هنوز در ارتباط اين دو امر شريف در ترديداند .

پادشاه فصل ها  پاييز

هر پاييز در ذهنم ( و شايد در ذهن مان) مرور مي‌شود ، چند قطعه‌ي آشنا ؛

يكي از آنها از آن يكي از ۵ قله ي بزرگ شعر معاصر است- اخوان ثالث :

 "   آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

  ابر با آن پوستين سرد و نمناكش

ساز او باران سرودش باد

جامه اش شولاي عرياني     ....                                                       

  باغ بي برگي كه مي‌گويد كه زيبا نيست

  .....

 پادشاه فصا ها پاييز "

و نيز از ديگر قله ي بزرگ ـ شاملو :                          

  "  يادش بخير پاييز 

   با آن طوفان رنگ و رنگ 

                         كه به پا در ديده مي‌كند "

يا از آن كه ملكه ي پاپ ايرانش مي خوانند - كه به گمانم بي راه هم نيست :

 " باد پاييز كه از اون دور ا  ميآد

 واسه من       ياد جووني ميآره ... "

پاييز ديگري هم آمد و اين طور كه بوش مي‌آد زياد هم ماندگار نيست و مي‌خواد بزودي جاش رو به زمستون بده . كاش پيش از رفتنش فرصت را دريابيم و حظي از پاييز امسال هم ببريم

اما ، ...  آيا فكر مي‌كنيد بدون حضور در جنگل ، مي‌توان دركي تمام از پاييز داشت ؟ ؟