آرزوي واپسين؛ يك آرزوي طبيعي
مقدمه
خب، آدمي است و آرزويهايش. آدم بيآرزو انگيزهاي چندان براي تداوم زيستن نخواهد داشت. اما ارتباط آرزوها با روند عمر چيست؟ هر چه عمر به پيش ميرود، سه اتفاق براي آرزوهاي آدمي ميتواند بيافتد:
۱- تجميع آرزوهاي دور و دراز كه ميتوانش حرص دوران پيري ناميد. افرادي كه چنين اتفاقي را تجربه ميكنند، چنين در مييابند كه بله، بهجد فرصت زيستن محدودتر از آن است كه به تصور ميآمد، پس آرزوهاي نهفته و خفته سر باز ميكنند و يقهي آدمي را ميگيرند كه: تا ديرتر نشده اين فرصت باقيمانده را درياب! به قول صائب، شاعر ظريفانديش سبك هندي: آدمي پير چو شد حرص جوان ميگردد / خواب در وقت سحرگاه گران ميگردد.
من احوالِ اين دستة اول را چنين مينامم: "بيشفعالي پيرانهسر".
۲- نشستن در حسرت، به جاي آرزو. آرزو رو به آينده دارد و حسرت رو به گذشته. درست است كه آرزوانديشي پيرانهسر نيز خود فرزند حسرت است، اما فرق است بين كسي كه حرص آينده دست از سرش بر نميدارد با آن كس كه عمر به حسرت گذشته ضايع ميكند. اين وضعيت را ميتوان "انفعال پيرانهسر" ناميد.
۳- پذيرش گذر ايام و در گذشتن از بسياري آرزوها، مانند طي مدارج تحصيلي چنين و چنان و كسب مدرك و جمع كردن مال و اموال و چنان خوردن و چنان پوشيدن و ...؛ در عوض علاقه به پختن موادي كه تا مرحلهاي از زندگي بهطور خام گرد آمدند و تثبيت تجارب و به انجام رساندنِ شايد يكي دو كار بزرگ كه ثمرة زندگي فرد محسوب ميشوند. برخي ممكن است به ثمر رساندن مطلوب فرزند را آن ثمره بدانند، برخي به امور خير روي ميآورند، برخي به تأسيس مؤسسهاي، شركتي مولد دل خوش ميدارند، عدهاي دل خوش به پرورده شدن شاگردان خود هستند، و برخي به تبديل يادداشتهايشان به مثلاً كتابي فكر ميكنند، تا نكند خداي نكرده رخ در نقاب خاك فرو كشند بدون آن كه خلق را از ثمر گرانبهاي زندگي خود برخوردار كرده باشند. خلاصه هر كس به قدر همت خود به چيزي ممكن است بيانديشد.
البته نميتوان بين اين احساسهاخط كشيد. كمابيش افراد مختلف در لحظههاي مختلف زندگي چيزي از هر سه تاي اين احساسها را ممكن است در خود بيابند، منتها در برخي يك وجه غلبه دارد و برخي وجه ديگر.
باري آرزوها برخي واقعگرايانه و به اصطلاح عملياند و برخي نه. اينجا من به عملي بودن آرزويي كه از آن سخن خواهم گفت كاري ندارم، بلكه دغدغه فقط بيان آرزو است. يادآوري ميكنم كه هر خواستهي كوچكي را نميتوان "آرزو" نام گذاشت. به گمانم بدك نيست اگر آرزو كمي هم بعيدالوصول باشد. اگر چه حضرت خداوندگار مولانا فرمودند: «آرزو ميخواه ليك اندازه خواه».
بزرگترين، يا واپسين آرزو
خب، راقم اين سطور پس از اين همه مقدمهچيني و به قول دوستان "كيبُردفرسايي" از كدام آرزو ميخواهد سخن بگويد كه به گمان او ثمرة مجموع دغدغهها و مختصر تجاربش در زندگي تا اكنونش باشد؟ مستقيم بزنم به اصل مطلب:
راهاندازي يك روستاي نمونهي اكوتوريستي-آموزشي در يك مكان خاص. يك نقطة خاص طبيعي، يك جايي در مرز بين جنگل و مرتع، يك جايي كه به چهار هزارمتريها و قلههايي زيبا دسترسي داشته باشد. يك جايي كه نه جاده آنجا رفته باشد، نه برق، نه گاز، نه بسياري مظاهر زندگي شهري. جايي كه البته دسترسي جادهاي آن خوب باشد، يعني مثلاً با دو ساعت پيادهروي از پايان يك جاده بتوان بدانجا رسيد. جايي كه البته آبش از چشمههاي طبيعي تأمين شود. بتوان با راهاندازي چند سلول خورشيدي انرژي مورد نياز براي بقا و مطالعات علمي و فعاليتهاي آموزشي را تأمين كرد. جايي كه بتوان در آن سازگار با طبيعت و محيط زيست منطقه و متناسب با معماري سنتي خانههايي احداث كرد. جايي كه افراد تنها با مصاحبهاي كه ميدهند و تعهد به رعايت كدهاي اخلاقي ويژه، كه با شاخصهاي دوستدار محيطزيست و زندگي اخلاقي (اخلاق جهاني) تهيه شدند، در آن ساكن شوند.
اشتباه نشود، قرار نيست آنجا به اصطلاح فتياني گرد هم آيند و فرقهاي جديد بنا كنند و به تغيير جهان بيانديشند، نه، واقعاً نه. تنها قرار است زندگييي ساده را در محيطي آرام و بدون خدشههاي تكنولوژي لجام گسيخته تجربه كنند و در حد تواني معمولي به مطالعات و نشر يافتهها بپردازند. ورود لپتاپ بدين محل ممنوع نيست، گوشي موبايل هم همين طور، اما قرار نيست اين دستگاهها تمام وقت روشن باشند. ورود هر گونه پلاستيك، هر نوع سلاح گرم (حتي شكاري) و هر گونه اتومبيل بدانجا ممنوع است. حتي قفل و بند و ديوار و خريد و فروش زمين، و هر نوع سوداگري، ممنون، در عوض ورود همهي آدمهاي خوب دنيا آزاد، همه كساني كه خواهند خواست روزاني و شباني را بدون آلودگيهاي نوري و صوتي و ديگر آلاينده مادي و غيرمادي در محيطي آرام و زيبا سپري كنند.
... چه زود وارد جزئيات شدم، از باقي شرايط فعلاً درگذرم.
خوب براي تحقق اين آرزو من يكي از مكانهاي مستعد را انتخاب كردم: منطقهاي ييلاقي در دل اين جنگل؛ در جنگلهای جایی موسوم به "ليرهسر".

عكس: مرداد ۱۳۹۲
كافي است اين 20-25 خانه از مالكان آنها كه برخيشان در فكر فروش آنها هستند خريداري شوند و جلوي بردن جادهاي بدانجا كه ساكنان الان بدان فكر ميكنند گرفته شود. حتي، در خيال، تعدادي از شهروندان اين روستاي آرماني را نيز تعيين كردهام، اصلاً كار دشواري نبود. شكر كه از دوستي دوستاني نيك با شاخصهايي كه ميخواهم برخوردارم.
. . . خوب! داوطلب نبود؟




























































راستي كه فرايند تبديل آبهاي آلوده به بخار و سپس برف سپيد و پاك، چه تأمل انگيز است، اين طور نيست؟

صعود به "شاهدژ" بود. 


"كــوه"، "كــتاب" و "گفـتوگـو"