آيا نجاتي براي اين طبيعت متصور است؟

در آستانهي بهار، تعطيلات به سفر كشيدمان و براي دسترسي به شمال، جادهي: مرزنآباد-كلاردشت-عباسآباد را انتخاب كرده بودم. از همان ابتداي سفر دل لك ميزد كه زودتر به آن سوي البرز برسي و نخستين نشانههاي بهار را بر سرشاخههاي درختان ببيني. اما حسرتا ... !

احساس ميكنم روز به روز حساسيتم به تخريب محيط زيست بيشتر ميشود؛ آنقدر كه تمام حواسم اين روزها در عبور از هر ناحيهي شهري و كوهستاني به آلودگيهايي است كه مردم ايجاد ميكنند و مشاهدهي مناظر زشت و آلوده برايم روز به روز آزار دهندهتر است. در مقابل، انگار آلودهسازي محيط، به يك عادت براي همگان بدل شده است، گويي پيماني ناگفته بين طبقات مختلف مردم و مسئولان بسته شده تا هيچ جا، در حد امكان، از تعرض و آلودهسازي در امان نماند. نه تنها انسانها، بيچاره حيوانات نيز گويي تغيير ذائقه دادند تا از اين مسابقهي زندگي با زباله عقب نمانند.

جادهي كلاردشت-عباسآباد، يكي از زيباترين جادههاي جنگلي ايران به حساب ميآيد. اما بيمبالغه به نظر من امروز به يكي از آلودهترين جادههاي ايران بدل شده است. دستكم من بدين آلودگي، جادهاي 
نه اخلاقي، نه قانوني و نه پرواي تخريب محيط زيست و نه نگراني از به هم ريختن ريخت و زيبايي طبيعت، هيچ كدام مانع از توسعهي اين روند شتابناك و وحشتناك تخريب طبيعت نيست. در اتومبيل نشستهاي و به پيش ميروي، ناگهان پنجرهي ماشين شيك جلويي كه از ما بهتراني در آن نشستهاند، به پايين كشيده ميشود و از پوست ميوه و آجيل گرفته تا دستمال كاغذي از آن پرت ميشود وسط جاده. خدايا چه ميشود كرد در مواجهه با چنين صحنههايي.
عدهاي كه در مقام قانونگذاري برآمدهاند، گاه تشخيص دادند كه يك كارهايي نارواست، در پي آن، تابلوهاي هشدار دهندهاي هم تدارك و تعيين شدند، اما هيچ مرجع قانوني خود را مسئول پيگيري رعايت آن قوانين نميداند. با اين كار، قبح عدول از قانون هم ميشكند. به اين تصاوير نگاه كنيد: درست در مقابل تابلوي "تخليه نخاله ممنوع"، تلههاي نخالهي ساختمان در كنار جاده، انبار شدهاند و هيچ مجري قانوني خود را موظف به نظارت بر رعايت مفاد آن تابلو نميداند.



و اما... واي ... اين يكي ديگر رودست ندارد. درست در ميانهي راه كلاردشت به عباسآباد، يكي دو قسمت را بايد تحمل كنم كه اگر نميديدم و برايم تعريف ميكردند خيال ميكردم غلو ميكنند. زبالههاي شهر عباسآباد رسماً به ميان جنگل در حاشيهي اين جاده زيبا و كم نطير منتقل ميشوند. بله كوهي از انواع زبالههاي شهري در حاشيهي درهها ريخته شده است. و چند قدم آن طرفتر صحنهاي كه هنوز هم باور نميكنم: دودي گسترده شعاعي بزرگ را فرا گرفته ... براي انهدام زيالهها، آن را در وسط جنگل آتش زدهاند تا بسوزد!! در حالي كه برخي مسئولان از مسافران ميخواهند براي جلوگيري از آتشسوزي در جنگل از افروختن آتش در مقياسهاي كوچك نيز پرهيز كنند، توسل به آتش براي انهدام زباله بوسيلهي مسئولان شهري!!!

اين ماجراي زباله بود، بهانههاي ديگري هم براي سوكواري در ماتم اين محيط جنگلي وجود دارد: ساخت و سازهاي غيرقانوني و مخرب. به اين ساخت و ساز در دل جنگل و در يك قدمي تابلوي مربوط توجه كنيد:
به نظر شما اول اين تابلو نصب شد و بعد آن رستوران احداث شد، يا بالعكس؟ در هر صورت آيا اين معنايي جز همدستي مردم و مسئولان براي تخريب طبيعت دارد؟

و پردهي ديگر ماجراي تلافي گونهي تخريب تابلوهاي راهنمايي بوسيلهي مردم و متقابلاً استفاده از درخت به جاي پايه از سوي مسئولان!! جلالخالق!


اين فقط حكايت جنگل نيست، وقتي ارتفاع كم ميكني و به كناره ميرسي غصهاي متفاوت در انتظار است. تمام ساحل درياي خزر يا از سوي نهادهاي دولتي تصاحب شده يا مردم محلي مدتي بر آن دست گذاشتهاند تا به تهرانيهاي پولدار بفروشند. پس ديگر ساحلي براي دسترسي مسافران و گردشگران در كار نيست.
اگر هم تصادفاً و با ترس و لرز (ترس از مردم محلي و نيروي انتظامي)راه باريكهاي را بسوي ساحل بيابي، وقتي خود را به ساحل ميرساني از شدت كثيفي بلافاصله راه بازگشت در پيش ميگيري. {يك مورد ديدم - در راه بين نشتارود به عباس آباد (روبروي پمپ بنزين تازه احداث) يك نيروي انتظامي سر راه كوچهاي منتهي به دريا ايستاده و از عبور مردم جلو گيري ميكند و حدود ۲۰۰ متر آن طرفتر يك فرد محلي زنجيري سر راه ديگر منتهي به ساحل بسته و براي ورود از مسافران پول ميگيرد!}
جالب آن كه قدم به قدم هم تابلو زدهاند: به شهر توريستي ....... خوش آمديد. نميدانم آخر كدام شهر توريستي؟ جنگل و دريا دو جاذبهي مهم توريستي در شمالاند، وقتي اين هر دو نابود شدهاند ديگر چه چيز اين منطقه توريستي است!
از ذهنم ميگذرد آن فرمايشهاي شعارگونه و تهي از عمل و پيگيري رييس دولت در سفرش به خطهي شمال كه به جاي اظهار خجالت از عدم هر گونه اقدام در نجات شمالِ در حال نابودي، جاي خود را با يك مثلاً جوان پرشور از ميان مردم استقبال كننده عوضي گرفت و فرياد برآورده بود كه چرا بايد فلان درصد از خطهي شمال در اختيار نهادهاي دولتي و پولدارهاي غير بومي باشد؟ مگر شمال از آن شماليها نيست؟ ... و معلوم نبود اگر نه او، پس چه كسي بايد به اين پرسش پاسخ دهد؟ و معلوم نبود آن فلكزدههايي كه مخاطب بودند هووو ميكردند يا براي قهرمان هورا ميكشيدند!
شايد آن رييس محترم بدين دلخوش بود كه به رؤساي پيشين، به اصطلاح،گوشه و كنايهاي انداخته!
همچنين در ذهنم مرور شد كه رييس سازمان گردشگري اين دولت هم دست برقضا همين جايي است (رحيممشايي-كتالم)
باري ... اين ماجراها در كشوري مشاهده نميشود كه مردم و مسئولانش در خودشيفتگي و دگرستيزي نمره اول را در دنيا دارند؟ (از ذهنم ميگذرد: ايرانيان باهوشترين ...، فرهنگ ايراني ...، دين اسلام و اخلاق و ... ) پس آيا بيجاست اگر همچنين از ذهن بگذرد: كاش در اين مملكت كساني بزيند، يا عنان امور را بدست بگيرند، كه نه باهوش باشند و نه متدين و در عوض نه مدعي بي عمل!؟
"كــوه"، "كــتاب" و "گفـتوگـو"