1. 
الف) من: چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟ [با وامی از سعدی]
ب) حافظ: ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش/ بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

2.
الف) من: کاش میسر بود گاه سفری طولانی، رفتن و رفتن بدانجا که همه چیز نو باشد و هیچ تکرار و عادت و حتی آشنایی‌، یادآور ملال و خطاهای ریز و درشت خود و دیگری و انتظارهای به‌جا و نابجای برآورده شده و نشده نباشد.
ب) مولوی:  ... سفر از خویشتن باید، چو با خویشی سفر چه‌بود!

3.
الف) من: زندگی بر گردن افتاده است، یاران چاره چیست؟ [با وامی از بیدل]
ب) خود بیدل:  چند روزی هر چه بادا باد باید زیستن

4.
الف) من:  . . .   سکوت و حیرت؛
ب) مولانا [با عبایی نیلین به دوش و دستاری اندکی به جلو لغزیده، با لبخندی که معلومم نیست از سر تسخر است یا شفقت]:
زين قدح هاي صور کم باش مست / تا نگردي بت تراش و بت پرست
از قدح هاي صور بگذر مَايست / باده در جامست ليک از جام نيست
سوي باده بخش بگشا پهن فم / چون رسد باده نيايد جام کم

5. 
[بی‌معطلی] قرآن: و عسی ان تحبوا شیئاً و هو شر لکم 

6.
می‌خواهم به عنوان پایان‌بندی زمزمه کنم [با عاریتی از اقبال لاهوری]:
تمام سرگذشتم این سه حرف است /تراشیدم، پرستیدم، شکستم

7. می‌بینم:
[آن که بر آستانه ایستاده کیست، که با موی‌های انبوه و آشفته و ابروان پرپشت و با نگاهی تردیدآمیز و با لبانی گوشتالو (1) و به تأیید تردید به پایین قوس برداشته، زیر لب می‌غرد]:
  اینک موج سنگین گذر زمان است 
                               که چون جوبار آهن در من می‌گذرد ...!

ایـــــــــن روزهـــــا

________________________

(1) با سپاس از دوست عزيزي كه با نهايت بزرگي، بي ذكر نام تذكر دادند. ابتدا نوشته بودم «گوشت‌آلود».