گذرعمر: ارذل عمر/اكمل عمر

چند ماه پيش در نقد تلاش براي افزايش غيرطبيعي "طول عمر" و "طولاني‌تر كردن مصنوعي جلوه‌هاي جواني" با توسل به يافته‌هاي تكنولوژي جديد، يكي دو به اصطلاح استتوس در فيس‌بوك نوشته بودم كه موجب پرسش و نقد دوستاني، كه برخي‌شان پزشك بودند شد. اينك نگاهي به موضوع از زاويه‌اي ديگر:

1-    آن زمان‌ها، هنگام خردسالي، 40-50 سالگي خيلي دور بود و 40-50 ساله‌ها كه البته محترم و در چشم مان پرتوان بودند، اما به هر روي ديگر جوان نبودند و از آنها توقع بسياري از امور نمي‌رفت، بايد خيلي چيزها را مراعات مي‌كردند و از بسياري سرخوشي‌ها كناره مي‌گرفتند، والا مشاهده‌ي بسياري رفتارها از آنان زننده بود، بايد بسيار سنجيده سخن مي‌گفتند و رفتار مي‌كردند، والا خلاف انتظار بود.

2-    هنگام كه خود به سال‌هاي 40-50 مي‌رسي، مثلاً درست ميانه‌ي 40 و 50 سالگي، معلوم مي‌شود چقدر زود آدم به ميانسالي و نيز حتي سالخوردگي مي‌رسد، خيلي زودتر از آن كه فكرش را بكني. در اين هنگام معلوم مي‌شود بسياري حس و حال‌ها همان حس و حال‌هاي قديمي است و فرد حق دارد بسيار رفتارها را بروز دهد اگر چه معلوم شود خطا بوده است، و انتظارهاي كامل‌گرايانه ناروا به چشم مي‌آيد. آدم دوست ندارد پرونده‌ي برخي آرزوهايش در مقطعي معين ناگهان بسته تلقي شود و مدام بر او بتازند كه «سني از تو گذشته و بروز فلان درخواست و بهمان رفتار از تو ديگر ناپسند است.»

3-    غالباً با دريافتن خود در سنين ميانسالي و سالخوردگي، دو گونه واكنش پديد مي‌آيد كه هر دو را نامطلوب مي‌يابم، و من موضع سومي را پيشنهاد مي‌كنم. و اما ابتدا آن دو واكنش:
  3-1) باور كردن شديد و غليظ سپري شدن دوران پرنشاط جواني و تلاش براي خو كردن به ميانسالي و محدود ساختن اجباري حس و حال شادماني و چابكي و عادت به نهادينه شدن نوعي عبوسي و تسليم شدن در برابر چيزي از جنس يأس و نوعي ولو خفيف از افسردگي، عادت كردن به نوعي زمين‌گير شدن. اين افراد به طور افراطي به خود و ديگران القا مي‌كنند كه شاد پوشيدن و اهل تفريح و سفر و مطايبه بودن و هر گونه جلوه‌ي جواني بروز دادن ناروا و به اصطلاح جلف است. البته همين افراد‌ در هنگامه‌هاي بگومگو و همهمه، با به رخ كشيدن خاطراتي از دوران گذشته‌ي پررونق در واقع خاطر خود را تسلي مي‌دهند. چرا كه اين گروه براي دوره ميانسالي اقتضائي قابل تفاخر درنمي‌يابند.
  3-2) خودداري از باور كردن اين كه بالاخره سن و سالي گذشته است و بايد ورق خوردن اوراق عمر را پذيرفت. اين افراد غالباً با آنچه من آن را "خودجوان‌پنداري" مي‌نامم، مي‌كوشند هر گونه نشانه‌ي پا به سن گذاردن را محو كنند، گويي با رنگ كردن مو، با انواع جراحي زيبايي، با پوشيدن لباس‌هايي كه ديگر براستي جلف خواهد بود، مي‌خواهند تسليم گردش روزگار نشوند. اين افراد هر بار كه نشاني از ميانسالي در يابند، بر مي‌آشوبند و دل مرده مي‌شوند. ديده‌ايد خانم‌هايي را، حتي اين روزهايي آقاياني را كه پرسش از سن‌شان را خوش نمي‌دارند؟

4-    اما رفتاري كه به نظرم پسنديده خواهد بود چنين است كه اولاً شخص اقتضاي سن خود را دريابد و بپذيرد كه با گردش روزگار زماني بر او گذشته است، ديگر نشاط و انرژي جواني را ندارد و بروز برخي تمنيات از او ناروا است. بدين واقعيت بايد گردن نهاد، نه فقط در مقابل ديدگان ديگران، بلكه ابتدا در برابر ضمير خود؛ و ثانياً اين كه آن اذعان البته به معناي تسليم شدن در برابر برخي محدوديت‌هاي نارواي روان‌شناختي و فرهنگي و به اصطلاح كوتاه آمدن در برابر ضعف و عبوسي نيست. نبايد جلف پوشيد، اما نبايد هم هر گونه شادماني و سرخوشي را به بهانه‌ي اجتناب از جلف بودن بر خود حرام كرد.

چه برايم شگفت و ناخرسند كننده است مشاهده‌ي برخي رفتار، به‌ويژه در آقايان، مانند رنگ كردن مو و تزريق بوتاكس و ... و در مقابل چه برايم با شكوه است روحيه برخي افراد به‌ويژه خانم‌هاي پا به سن گذارده‌ي متين و خوش‌فكر و در عين حال بشاش و پرانرژي كه در جمع‌هاي دوستانه‌ي جديد، هنگام معرفي خود، با افتخار از سن‌شان ياد مي‌كنند و ابايي ندارند كه پنجاه و شصت و حتي هفتاد و چند سالگي‌شان را ابراز كنند. چه برايم قابل تقدير است رفتار برخي خانم‌ها از دوستان و آشنايان كه مثلاً از رنگ مو استفاده نمي‌كنند تا به خلاف واقع جوان‌تر به نظر آيند.

البته پيراسته بودن و مرتب بودن حتي در سالخوردگي، يك چيز است، و اصرار در جوان به نظر آمدن چيز ديگر.
وضع مطلوب به نظرم چنين است: رعايت اصل "ادب مقام" و خودآگاهي به محدوديت‌هاي سالخوردگي از يك سو و درك مواهب برخورداري از سن و سال از سوي ديگر. چه خوب است فرد در خود نوعي وقار و پختگي در مواجهه با موقعيت‌هاي گوناگون را تجربه كند كه خاص دوران پا به سن‌گذاردگي است كه در جواني از آن برخوردار نبود، در عين خودآگاهي بدين كه براي برخورداري از شادماني و جلوه‌هاي وجدآميز هستي و حيات هيچ گاه دير نيست.

5-    و اما نكته‌ي نهايي اين كه كهنسالي اگر چه از يك سو با ذخيره‌ي گرانسنگي از تجربه‌هاي ارزشمند و قدرت تحليل و تصميم‌هاي بهتر همراه است، اما كيست كه نداند افول برخي توانايي‌ها چه مايه جدي و غافل‌گير كننده است. دغدغه‌ي من تنها افول طراوت جسماني نيست، آنچه آزار دهنده است، بيشتر زوال قواي دماغي است. اين كه در لحظه‌اي از زندگي با ذهني در وجود خود مواجه شوي كه نه قدرت به خاطرسپاري امور جديد و جدي را مانند گذشته دارد و نه حتي قدرت به‌خاطرآوري بسياري امور به حافظه سپرده شده‌ي پيشين را. آنچه اين روزها بيش از همه، به تعبير اونامونو، وجهي از "سرشت سوك‌ناك حيات" را در برابر ديدگانم متجلي مي‌كند، به ضعف گراييدن حافظه است. اين كه در خود مي‌يابي در ميانسالي قدرت تحليل و حتي قوه‌ي خيال، بيش دوران پر نشيب و فراز جواني در اختيار تو است، رضايت خاطري پسنديده فراهم مي‌آورد، اما اين كه در مي‌يابي مواد خام تعقل و تحليل و تخيل بايد از حافظه فراهم آيد و اين بخش از ذهن با ورق خوردن سال‌هاي عمر رو به زوال مي‌گذارد و با گذر زمان اين زوال فراگير مي‌شود، رويه‌ي سوك‌ناكي از زندگي را بازمي‌ناياند.
آيه‌اي در قرآن هست در باره‌ي جديت اين زوال كه با كمال شگفتي تا چند سال پيش بدان برنخورده بودم، يا شايد چون خود را چنين زود مصداق آن نمي‌ديدم، در آن دقت نكرده بودم. ببينيد چقدر قاطع و كوبنده است:
«واللهُ خَلقَكم ثمّ يتوفّيكم، و مِنكم من يُرَدُّ الي ارذلِ العمرِ لكي لايعلم بعد علمٍ شيئآً... » [نحل 70]
خدا كساني را به سني كه "ارذل عمر" خوانده شده مي‌كشاند. علامه طباطايي بر سبيل گمانه‌زني سنين پس از 70 را مصداق اين تعبير دانسته و وجه آن را خودآگاهي فرد به نقص وجودي خود در برابر وجود لايزال حضرت حق ذكر كرده. اما يافته‌هاي زيست‌شناسي و روان‌شناسي و علوم شناختي حكايت از آن دارند كه تا 18 سالگي بر تعداد سلول‌ها و يا گره‌هاي عصبي مغز انسان افزوده مي‌شود و پس از سنين حدود 20 رفته رفته از آن كاسته مي‌شود. گاه حتي از كاهش سالانه 10 درصدي سلول‌ها/گره‌هاي مغزي سخن گفته‌اند. بر اين اساس تجربه‌ي "ارذل عمر" حتي از نقطه‌ي اوج سنين جواني آغاز مي‌شود، اما هنگامي محسوس مي‌شود كه كارِ گذر عمر به دوران ميانسالي كشيده شود.
بنابراين، تجربه‌ي اين روزگارانم دو گانه‌اي از اين دست است: ميانسالي و كهنسالي دوران "ارذل عمر" است يا آنچه مي‌توان بالنسبه آن را دوره "اكمل عمر" مي‌توان دانست؟ باري در كشاكش اين حس دوگانه نوعي احساس خرسندي ناشي از پختگي و اندك‌شمار شدن انواع خامي‌هاي دوران جواني، با گونه‌اي احساس ناخرسندي ناشي از مشاهده‌ي زوال توان جسماني و مهم‌تر از آن ذهني و دماغي آميخته است.
در سال‌هاي اخير چقدر ذهنم به در يافتن نشانه‌هاي اين زوال حساس شده. در كم آوردن حافظه‌ي خودم در كلاس‌ها و جلسات، در مشاهده‌ي ضعف حافظه‌ي سخنرانان و انديشمنداني كه برخي براستي نادره‌ي دوران بوده‌اند در قوت حافظه (به‌طور مشخص اشاره دارم به فايل‌هايي از سخنراني‌هاي سال‌هاي اخير بزرگي همچون دكتر سروش) نيز فايلي كه از سخنراني آقاي صالحي در مراسم توديع و معارفه‌ي وزير جديد امور خارجه منتشر شده است:
http://www.youtube.com/watch?v=BFT2GEAF8dM
سر انجام اين كه به گمانم به جاي تقاضاي طول عمر و يا درخواست به تأخير انداختن زوال جلوه‌هاي جواني، خوب است زندگي با كيفيت با درك اقتضاي هر مرحله از مراحل زندگي وجهه‌ي همت باشد، نه جوان‌نمايي كاذب، نه گير كردن در اقتضائات بي‌وجه آنچه برخي آداب و سنن به بهانه‌ي اقتضائات سالخوردگي تحميل مي‌كنند. 

ماجراي برودپيك، تراژدي يا حماسه؟

با اداي احترام به ياد و خاطره‌ي آيدين بزرگي و همنوردانش پویا کیوان و مجتبی جراحی (جراهي).
سابقه‌ي آشنايي‌ام با تنها يكي از اين سه تن، بيش از سه سال و اندي نبوده است. قرار بود براي همراهي دوست رينه‌اي، مصطفي لاريجاني، كه دوست بسياري از صعود كنندگان ايراني و غيرايراني به دماوند است، تيمي تشكيل شود. مصطفي از بيماري خاصي رنج مي‌برد و راه رفتن بدون كمك برايش دشوار يا ناممكن است. به يمن دوست عزيزم محمود بهادري تيم تشكيل شد. قرار بود اعضاء تيم را افرادي تشكيل دهند كه از توانايي‌هاي بدني و روحي خوب و نظر به مشكلاتي كه اجراي اين برنامه داشت، از انگيزه‌ي كافي برخوردار باشند. آيدين بزرگي از جمله كساني بود كه داراي ويژگي‌هاي لازم شناخته شد. در معرفي‌اش گفته شده بود كه از اعضاء جوان باشگاه آرش است كه در برنامه‌ي مسيرگشايي اين باشگاه براي صعود به يكي از 8000 متري‌هاي هيماليا، برودپيك-1388، حضور داشته است.
چندين جلسه تشكيل شد، خيلي از دوستان به بهانه‌هاي مختلف از همراهي سر باز زدند. من هم از پذيرش دعوت ويژه‌ي دوستان برگزار كننده‌ي "صعود قلم" عذرخواستم و به هر حال با همراهي آيدين آن برنامه (31 تير و يك مرداد 89) برگزار شد و تا بارگاه سوم به اجرا در آمد و تنها تجربه‌ي همنوردي نگارنده با آيدين شكل گرفت.


(۳۱ تير ۱۳۸۹- بارگاه سوم دماوند)

بعدها هم ديدارهايي پيش آمد با مرور ايده‌هايي مانند دماوند زمستانه از رخ شمالي، و يا پيمايش زمستانه‌ي "پسندكوه-علم‌كوه-سه‌هزار". آنچه در رفتار و نگرش آيدين مشهود بود، شادابي و مهرباني و تواضعي البته آميخته با نوعي بلندپروازي و بي‌باكي بود. در مقايسه با افراد مسن‌تري چون من كم حرف بود، اما هر گاه هم كه لب به سخن مي‌گشود، معلوم بود به رغم جوان بودن، باتجربه است و ايده‌هايي نو و متفاوت در باره موضوع‌ها و مسائل كوهنوردي دارد. اجراي برنامه‌هاي جديد و متفاوت را در سر مي‌پرورد و به روزمرگي و تكرار دلخوش نبود. با احترام به ياد و خاطره‌ي او و با ابراز حيف و كاش‌هاي فراوان و بزرگداشت خصال نيكي كه داشت، و تعظيم توانايي‌هايي كه در اين سن كم در زمينه‌ي كوهنوردي به دست آورده بود، اميدوارم بتوانم در حد خود چند نكته را از منظر درس‌آموزي از حوادث يادآوري كنم.
از آنجا كه در سايت‌ها و وبلاگ‌هاي مختلف گزارش‌ها و تحليل‌هايي از برنامه‌ي مهم اما بي‌فرجام خوش گروه ايراني تلاش كننده بر روي مسير جديد برودپيك، منتشر شده است، من در اينجا از تكرار پرهيز مي‌كنم. علاقه‌مندان به پايگاه‌هايي مانند "كوه‌نيوز" و "پزشكي كوهستان" مراجعه فرمايند. از جمله ايـــنجا قابل استفاده است.
باري، من تجربه‌ي هيماليانوردي ندارم، اما با تكيه بر تجربه‌اي مختصر، حاصل بيست و چند سال كوهنوردي در ابعاد كوه‌هاي ايران، و فعاليت در چندين گروه و هيأت كوهنوردي معتقدم اشكالاتي اساسي در نگرش ما به كوهنوردي وجود دارد كه بازانديشي در آن وظيفه‌ي آگاهان است. حوادث تراژدي‌هاي تكرار شونده هستند اگر با مرور منصفانه‌ي آنها، از آن حوادث درس نگيريم. و اما نكته‌ها:
1-     بسياري از ما در مقام منتقد ماجراهاي كوهنوردي و نويسنده‌ي وبلاگ و روزنامه، از نگاه منصفانه و نقادي منطقي بسيار فاصله داريم. به جاي نقادي و آشكارسازي‌ خطاهاي احتمالي در برنامه‌ريزي و سبك اجراي برنامه‌ها، به افــراد حمله مي‌كنيم و به تخريب شخصيت مي‌پردازيم و گاه عقده‌گشايي‌هاي ناشي از اختلاف‌هاي چندين ساله را با نقادي اصولي حادثه مي‌آميزيم.  تا بوي حادثه به مشام مي‌رسد، به جاي اطلاع‌رساني مشفقانه، فضا را چنان آشفته مي‌كنيم كه مجالي براي تصميم‌هاي سنجيده نمي‌ماند و اگر هم مسئولاني در قصد پذيرش قصورهاي احتمالي بودند، جرأت پذيرش سهم خود از ماجرا را از دست مي‌دهند و همه‌ي تلاش‌شان معطوف مي‌شود به دفاع از حيثيت خود در برابر انواع تهاجم‌ها.
2-     بسياري از ما به عنوان مسئول، به فرافكني مي‌پردازيم، گويي خود مطلقاً بي‌خطاييم و طرف مقابل‌مان يكسره برخطا است. اگر طرف فدراسيون هستيم، همه‌ي مشكل را در طرف باشگاهي مي‌بينيم كه چرا فلان حلقه از حلقات دست‌وپاگير بروكراسي از سوي باشگاه طي نشده بود؛ و اگر طرف باشگاهي هستيم، انواع قصور را متوجه مسئولان مي‌دانيم و يا اگر مقصري پيدا نشد، با حماسه‌سرايي ابعادي همچون خطاهاي انساني مغفول مي‌ماند.
3-     به باور بنده كوهنوردي تا سطوحي، از جمله‌ي سالم‌ترين و ايمن‌ترين فعاليت‌هاي ورزشي و گردشگري است، البته اين هم واضح است كه از يك سطحي به بالا ناگزير با مخاطراتي همراه خواهد بود. اما نكته‌ي مهم اين است كه آيا ما بين خطاهاي انساني و قابل اجتناب، و حوادث ناشي از اتفاقات غيرقابل پيش‌بيني و اجتناب‌ناپذير فرق گذارده‌ايم؟ اين كه ذات كوهنوردي را "بازي با مرگ" بدانيم و از كنار حوادث به‌آساني بگذريم، از نظر بنده پذيرفته نيست. البته جنس كوهنوردي حرفه‌اي، مستعد مواجهه با مخاطراتي است كه با دانش و تجربه‌ي امروز غالباً قابل شناخت و پرهيز است. اما اشكال در اين است كه ما از تحليل منطقي حوادث پيشين سر باز مي‌زنيم و كارمان شده گرفتار شدن در دو سر يك طيف افراطي: يا حماسه‌پردازي اغراق‌آميز و يا حمله و دشنام و تحقير، و به جاي كشف نوع قصور به دنبال مقصر گشتن.
آيا چند سمينار، همايش، حتي مقاله‌ي جامع در باره حادثة منجر به فوت مرحوم اوراز يا حوادث غار پروآ يا حادثة نانگاپاربات و گم شدن مرحوم نعمتي يا فقدان مرحوم ليلا اسفندياري يا حادثه‌ي بهمن منجر به فوت فرشاد خليلي و همراهان سراغ داريد؟ آيا جز اين است كه يك چندي توپ از زمين باشگاه دماوند و هيأت استان، و فدراسيون و هلال احمر و فرمانداري شميرانات و ... به زمين يكديگر پرتاب شد و با قهرمان‌سازي مرحوم شدگان ماجرا به اتمام رسيد؟ آيا اينك نوبت باشگاه آرش است؟ باري  پس از چندي اين نيز به فراموشي‌ سپرده مي‌شود تا نوبت به مرور حادثه‌اي ديگر برسد؟ البته حادثه همواره در كمين كوهنوردان حرفه‌اي است، اما آيا ما در شناسايي زمينه‌هاي حادثه و درس‌آموختن براي پرهيز از تكرار موارد مشابه كاهلي نكرده‌ايم.
4-     ماجرا فقط به حوادث منجر به فوت ختم نمي‌شود. آيا بالاخره معلوم شده كه مشكل خانم بهرامي در صعود بانوان ايراني به اورست، اتفاقي طبيعي بود يا با رفتار غيراستاندارد مسئولان درماني تيم رابطه‌اي داشته؟ و آيا استانداردهاي جديدي براي پيشگيري از وضعيت مشابه، از طرف مسئولان و يا جامعه‌ي كوهنوردي كشور تعريف و ابلاغ شده است؟ آيا اين كه مثلاً همين مربي عزيز و محبوب كوهنوردي جناب علي‌نژاد اكنون در ميان ما است، كافي است؟ و آيا نبايد مشكل منجر به سقوط وي در آن شكاف يخچالي در ارتفاعات لنين و يا حادثه‌ي پيش آمده براي خانم ابريشمي، تحليل مي‌شد و نتايج آن در متون انعكاس مي‌يافت و به مقاله‌ها‌ي آموزشي براي پرهيز از تكرار موارد مشابه تبديل مي‌شد؟
5-     واقعاً جايگاه اصول استاندارد در كوهنوردي كجا است؟ در چه مواردي يك كوهنورد جوان و جسور مجاز است آن اصول استاندارد را نقض كند؟ پاسخ پيشكسوتان در اين باره چيست؟      براي مثال هنگامي كه در يك جلسه در زمستان گذشته در باره‌ي فهرست اقلام ضروري براي دماوند شمالي تبادل نظر مي‌كرديم، آيدين عزيز كه يادش گرامي باد، حدود 5 كيلو از اقلام پيشنهادي نگارنده‌ي اين سطور را حذف كرده بود و در ميان اين مقدار بار حذف شده، از جمله يك "قطب‌نما" براي هر نفر بود. او به كوهنوردي در سبك‌ترين حالت معتقد بود. البته پرهيز از وزن اضافه اصلي مهم است، اما عدم اعتقاد به اقلام ضروري، يا نفي اصل بارگذاري در مسيرهاي طولاني زمستانه، اعتقاد به بيواك در شرايط دشوار زمستانه و حذف چادر به دليل سبك كردن بار و كوتاه كردن زمان كلي برنامه، كم اهميتي به اصول نقشه‌خواني و جهت‌يابي، و گاه سهل‌انگاري در استفاده از حمايت‌هاي مياني در مسيرهاي فني و ... چيزهايي هستند كه در سبك كوهنوردي بسياري جوانان مستعد جا خوش كرده‌اند. پس آيــا:
5-1- دوستان نزديك آيدين عزيز و همراهانش اين شجاعت را دارند كه به تشريح منصفانه‌ي سبك كوهنوردي آيدين بپردازند و بدون سانسور نقاط قوت و ضعف را به قلم بكشند و زمينه‌اي را براي درس‌آموزي (lesson learned) از اين حادثه بدل كنند و ارزش پندهاي آموخته از اين نكات را به روح بلند از دست رفتگان تقديم كنند و نقادي در اين زمينه را نوعي بي‌احترامي به آن ياران تلقي نكنند؟
5-2- آيا مديران باشگاه‌هاي بزرگ و پيشكسوت در كوهنوردي كه رشد كوهنوردي امروز ايران مديون تلاش‌هاي چند دهه‌ي آنها است اين شجاعت و اهتمام را دارند كه به سؤال‌هاي زير از سر درنگ و تأمل بنگرند و بدان نخندند و حتي براي پاسخ‌گويي شفاف بدين پرسش‌ها آستين بالا بزنند؟
      -  هدف قرار دادن "افراشتن پرچم" يك باشگاه و حتي يك كشور بر فراز يك قله چقدر با آرمان‌هاي بلند كوهنوردي سازگار است؟
      -  در اين راه نه تنها از دست دادن بهترين جوانان اين سرزمين، بلكه حتي وارد آوردن رنج‌هاي طاقت‌فرسا و تحميل هزينه‌هاي گزاف مالي تا كجا موجه است؟
     -  هيماليانوردي، اين گونه كه در ايران به پز و مد تبديل شده، چقدر با دغدغه‌هاي ورزشي اصيل و حتي زيست‌محيطي سازگار است؟ عده‌اي به مدد بودجه‌هاي گزاف دولتي و اسپانسر، پا بر دوش شرپاها و با تكيه بر طناب ثابت ديگران نام‌هاي 7000 متري‌ها و 8000 متري‌ها را بر رزومه‌ي خود مي‌افزايند و عده‌اي ديگر به قيمت اخلال در كار و تحصيل و زندگي شخصي، جان بر كف گرفته و بدون در نظر گرفتن حداقل‌هاي تضمين كننده‌ي ايمني، پاي در اين راه مي‌نهند. البته براي من هم قابل فهم است كه هر سبك زنگي‌يي اقتضائات و هزينه‌هاي خود را دارد. از قضا بنده كوهنوردي را نه يك ورزش معمولي كه يك سبك زندگي مي‌دانم. از قضا اين را نيز درك مي‌كنم كه از ذهن هر كوهنورد حرفه‌اي‌يي گاه چنين جمله‌اي عبور مي‌كند: «حالا كه قرار است ما انسان‌ها روزي بميريم و تن خاكي‌مان را به خاك بسپرند، چه خاكي بهتر از خاك كوهستان»، اما درك  آن جمله بدين معنا نيست كه بي‌دغدغه‌ي ايمني براي خود و همنوردان، بي‌مهابا پاي در مهلكه بگذاريم، آنگاه براي نجات خود عالمي و آدمي را به جان هم افتاده بيابيم.  البته سوداي هيماليا براي هر كوهنوردي وسوسه‌آميز و انگيزه‌آفرين است، اما سؤال ساده اين است: با كدام استانداردها؟

به دوستان عزيزم بر نخورد، مي‌دانم كه جملات نهايي بنده به كسان زيادي برخواهد خورد. منتظر نقدهاي منصفانه خواهم بود. به گمان بنده انحراف از جايي شروع مي‌شود كه "كوهنوردي" را در كنار سرگرمي‌هايي مانند فوتبال و ديگر ورزش‌هاي دنياي مصرف‌زده و بازيچه قرار گرفته به دست نظام سرمايه‌داري قرار دهيم. شايد مشكل از من است كه چندان دركي از اين ندارم كه مثلاً مي‌گويند قهرمانان فلان رشته ورزشي در فلان جام جهاني پرچم مقدس فلان كشور را برافراشتند. بدين توجه نداريم كه پشت صحنه‌ي اين رويارويي‌ها، غالباً چه مخاصمه‌ها، لابي‌كردن‌ها، تقلب‌ها، صرف شدن وقت‌ها و انرژي‌ها و سرمايه‌هاي انساني و مالي خوابيده است. باور كنيد مي‌فهمم ورزش يعني چه؟ باور كنيد حتي دركي اندك از اجتناب‌ناپذير بودن حداقلي از سرگرمي براي انسان زيست كننده در دنياي "شهري‌شده‌ي" مدرن دارم، اما آنچه پذيرشش برايم دشوار است اين كه زيستن با طبيعت و در طبيعت را كه مظهرش به حق كوهنوردي است به سرگرمي (entertainment) تقليل دهيم آن هم با صرف هزينه‌هاي مالي و جاني بدين حد گزاف و از آن بدتر تبديل كردن آن به رقابت‌هاي خشن و تفاخرهاي بين باشگاهي و بين دولت‌ها و بين ملت‌ها.

ورزشي كه افتخارش روزگاري اين بود كه در آن عشق و رفاقت به جاي هر نوع تفاخر كاذب و رقابت نشسته است، چرا به عرصه‌اي براي مخاصمه تبديل شده است. اين به آن مي‌نازد كه تعداد چند هزارمتري‌هاي باشگاهش بيشتر است، و آن بدين مي‌تازد كه عكس تقلبي از فتح فلان قله منتشر كردي، تو در ۵۰ متري قله از پاي درآمدي و ...!
به گمانم اراده و دانش و مهارت و حتي صفاي وجودي كساني چون محمد و ليلا و آيدين آن قدر ارزشمند است كه براي فقدان‌شان اجازه داشته باشيم تأسف بخوريم و براي تكرار نشدن اين تراژدي‌ها از آنها درس بگيريم و بپرهيزيم از اين كه با خوانش حماسي و مبالغه‌آميز از اين حوادث، در را بر نقد و درس‌آموزي از حوادث ببنديم.
ابعاد حادثه بسيار زيادتر از آن است كه در اين مجال اندك بتوان به همه‌ي آنها پرداخت.
و سرانجام چه خواندني است يادداشت يك كوهنورد آمريكايي در اين باره،

ترجمه در روزآنلايــن (با پوزش براي دشواري دسترسي به دليل فيلترينگ)