گذرعمر: ارذل عمر/اكمل عمر
چند ماه پيش در نقد تلاش براي افزايش غيرطبيعي "طول عمر" و "طولانيتر كردن مصنوعي جلوههاي جواني" با توسل به يافتههاي تكنولوژي جديد، يكي دو به اصطلاح استتوس در فيسبوك نوشته بودم كه موجب پرسش و نقد دوستاني، كه برخيشان پزشك بودند شد. اينك نگاهي به موضوع از زاويهاي ديگر:
1- آن زمانها، هنگام خردسالي، 40-50 سالگي خيلي دور بود و 40-50 سالهها كه البته محترم و در چشم مان پرتوان بودند، اما به هر روي ديگر جوان نبودند و از آنها توقع بسياري از امور نميرفت، بايد خيلي چيزها را مراعات ميكردند و از بسياري سرخوشيها كناره ميگرفتند، والا مشاهدهي بسياري رفتارها از آنان زننده بود، بايد بسيار سنجيده سخن ميگفتند و رفتار ميكردند، والا خلاف انتظار بود.
2- هنگام كه خود به سالهاي 40-50 ميرسي، مثلاً درست ميانهي 40 و 50 سالگي، معلوم ميشود چقدر زود آدم به ميانسالي و نيز حتي سالخوردگي ميرسد، خيلي زودتر از آن كه فكرش را بكني. در اين هنگام معلوم ميشود بسياري حس و حالها همان حس و حالهاي قديمي است و فرد حق دارد بسيار رفتارها را بروز دهد اگر چه معلوم شود خطا بوده است، و انتظارهاي كاملگرايانه ناروا به چشم ميآيد. آدم دوست ندارد پروندهي برخي آرزوهايش در مقطعي معين ناگهان بسته تلقي شود و مدام بر او بتازند كه «سني از تو گذشته و بروز فلان درخواست و بهمان رفتار از تو ديگر ناپسند است.»
3- غالباً با دريافتن خود در سنين ميانسالي و سالخوردگي، دو گونه واكنش پديد ميآيد كه هر دو را نامطلوب مييابم، و من موضع سومي را پيشنهاد ميكنم. و اما ابتدا آن دو واكنش:
3-1) باور كردن شديد و غليظ سپري شدن دوران پرنشاط جواني و تلاش براي خو كردن به ميانسالي و محدود ساختن اجباري حس و حال شادماني و چابكي و عادت به نهادينه شدن نوعي عبوسي و تسليم شدن در برابر چيزي از جنس يأس و نوعي ولو خفيف از افسردگي، عادت كردن به نوعي زمينگير شدن. اين افراد به طور افراطي به خود و ديگران القا ميكنند كه شاد پوشيدن و اهل تفريح و سفر و مطايبه بودن و هر گونه جلوهي جواني بروز دادن ناروا و به اصطلاح جلف است. البته همين افراد در هنگامههاي بگومگو و همهمه، با به رخ كشيدن خاطراتي از دوران گذشتهي پررونق در واقع خاطر خود را تسلي ميدهند. چرا كه اين گروه براي دوره ميانسالي اقتضائي قابل تفاخر درنمييابند.
3-2) خودداري از باور كردن اين كه بالاخره سن و سالي گذشته است و بايد ورق خوردن اوراق عمر را پذيرفت. اين افراد غالباً با آنچه من آن را "خودجوانپنداري" مينامم، ميكوشند هر گونه نشانهي پا به سن گذاردن را محو كنند، گويي با رنگ كردن مو، با انواع جراحي زيبايي، با پوشيدن لباسهايي كه ديگر براستي جلف خواهد بود، ميخواهند تسليم گردش روزگار نشوند. اين افراد هر بار كه نشاني از ميانسالي در يابند، بر ميآشوبند و دل مرده ميشوند. ديدهايد خانمهايي را، حتي اين روزهايي آقاياني را كه پرسش از سنشان را خوش نميدارند؟
4- اما رفتاري كه به نظرم پسنديده خواهد بود چنين است كه اولاً شخص اقتضاي سن خود را دريابد و بپذيرد كه با گردش روزگار زماني بر او گذشته است، ديگر نشاط و انرژي جواني را ندارد و بروز برخي تمنيات از او ناروا است. بدين واقعيت بايد گردن نهاد، نه فقط در مقابل ديدگان ديگران، بلكه ابتدا در برابر ضمير خود؛ و ثانياً اين كه آن اذعان البته به معناي تسليم شدن در برابر برخي محدوديتهاي نارواي روانشناختي و فرهنگي و به اصطلاح كوتاه آمدن در برابر ضعف و عبوسي نيست. نبايد جلف پوشيد، اما نبايد هم هر گونه شادماني و سرخوشي را به بهانهي اجتناب از جلف بودن بر خود حرام كرد.
چه برايم شگفت و ناخرسند كننده است مشاهدهي برخي رفتار، بهويژه در آقايان، مانند رنگ كردن مو و تزريق بوتاكس و ... و در مقابل چه برايم با شكوه است روحيه برخي افراد بهويژه خانمهاي پا به سن گذاردهي متين و خوشفكر و در عين حال بشاش و پرانرژي كه در جمعهاي دوستانهي جديد، هنگام معرفي خود، با افتخار از سنشان ياد ميكنند و ابايي ندارند كه پنجاه و شصت و حتي هفتاد و چند سالگيشان را ابراز كنند. چه برايم قابل تقدير است رفتار برخي خانمها از دوستان و آشنايان كه مثلاً از رنگ مو استفاده نميكنند تا به خلاف واقع جوانتر به نظر آيند.
البته پيراسته بودن و مرتب بودن حتي در سالخوردگي، يك چيز است، و اصرار در جوان به نظر آمدن چيز ديگر.
وضع مطلوب به نظرم چنين است: رعايت اصل "ادب مقام" و خودآگاهي به محدوديتهاي سالخوردگي از يك سو و درك مواهب برخورداري از سن و سال از سوي ديگر. چه خوب است فرد در خود نوعي وقار و پختگي در مواجهه با موقعيتهاي گوناگون را تجربه كند كه خاص دوران پا به سنگذاردگي است كه در جواني از آن برخوردار نبود، در عين خودآگاهي بدين كه براي برخورداري از شادماني و جلوههاي وجدآميز هستي و حيات هيچ گاه دير نيست.
5- و اما نكتهي نهايي اين كه كهنسالي اگر چه از يك سو با ذخيرهي گرانسنگي از تجربههاي ارزشمند و قدرت تحليل و تصميمهاي بهتر همراه است، اما كيست كه نداند افول برخي تواناييها چه مايه جدي و غافلگير كننده است. دغدغهي من تنها افول طراوت جسماني نيست، آنچه آزار دهنده است، بيشتر زوال قواي دماغي است. اين كه در لحظهاي از زندگي با ذهني در وجود خود مواجه شوي كه نه قدرت به خاطرسپاري امور جديد و جدي را مانند گذشته دارد و نه حتي قدرت بهخاطرآوري بسياري امور به حافظه سپرده شدهي پيشين را. آنچه اين روزها بيش از همه، به تعبير اونامونو، وجهي از "سرشت سوكناك حيات" را در برابر ديدگانم متجلي ميكند، به ضعف گراييدن حافظه است. اين كه در خود مييابي در ميانسالي قدرت تحليل و حتي قوهي خيال، بيش دوران پر نشيب و فراز جواني در اختيار تو است، رضايت خاطري پسنديده فراهم ميآورد، اما اين كه در مييابي مواد خام تعقل و تحليل و تخيل بايد از حافظه فراهم آيد و اين بخش از ذهن با ورق خوردن سالهاي عمر رو به زوال ميگذارد و با گذر زمان اين زوال فراگير ميشود، رويهي سوكناكي از زندگي را بازميناياند.
آيهاي در قرآن هست در بارهي جديت اين زوال كه با كمال شگفتي تا چند سال پيش بدان برنخورده بودم، يا شايد چون خود را چنين زود مصداق آن نميديدم، در آن دقت نكرده بودم. ببينيد چقدر قاطع و كوبنده است:
«واللهُ خَلقَكم ثمّ يتوفّيكم، و مِنكم من يُرَدُّ الي ارذلِ العمرِ لكي لايعلم بعد علمٍ شيئآً... » [نحل 70]
خدا كساني را به سني كه "ارذل عمر" خوانده شده ميكشاند. علامه طباطايي بر سبيل گمانهزني سنين پس از 70 را مصداق اين تعبير دانسته و وجه آن را خودآگاهي فرد به نقص وجودي خود در برابر وجود لايزال حضرت حق ذكر كرده. اما يافتههاي زيستشناسي و روانشناسي و علوم شناختي حكايت از آن دارند كه تا 18 سالگي بر تعداد سلولها و يا گرههاي عصبي مغز انسان افزوده ميشود و پس از سنين حدود 20 رفته رفته از آن كاسته ميشود. گاه حتي از كاهش سالانه 10 درصدي سلولها/گرههاي مغزي سخن گفتهاند. بر اين اساس تجربهي "ارذل عمر" حتي از نقطهي اوج سنين جواني آغاز ميشود، اما هنگامي محسوس ميشود كه كارِ گذر عمر به دوران ميانسالي كشيده شود.
بنابراين، تجربهي اين روزگارانم دو گانهاي از اين دست است: ميانسالي و كهنسالي دوران "ارذل عمر" است يا آنچه ميتوان بالنسبه آن را دوره "اكمل عمر" ميتوان دانست؟ باري در كشاكش اين حس دوگانه نوعي احساس خرسندي ناشي از پختگي و اندكشمار شدن انواع خاميهاي دوران جواني، با گونهاي احساس ناخرسندي ناشي از مشاهدهي زوال توان جسماني و مهمتر از آن ذهني و دماغي آميخته است.
در سالهاي اخير چقدر ذهنم به در يافتن نشانههاي اين زوال حساس شده. در كم آوردن حافظهي خودم در كلاسها و جلسات، در مشاهدهي ضعف حافظهي سخنرانان و انديشمنداني كه برخي براستي نادرهي دوران بودهاند در قوت حافظه (بهطور مشخص اشاره دارم به فايلهايي از سخنرانيهاي سالهاي اخير بزرگي همچون دكتر سروش) نيز فايلي كه از سخنراني آقاي صالحي در مراسم توديع و معارفهي وزير جديد امور خارجه منتشر شده است:
http://www.youtube.com/watch?v=BFT2GEAF8dM
سر انجام اين كه به گمانم به جاي تقاضاي طول عمر و يا درخواست به تأخير انداختن زوال جلوههاي جواني، خوب است زندگي با كيفيت با درك اقتضاي هر مرحله از مراحل زندگي وجههي همت باشد، نه جواننمايي كاذب، نه گير كردن در اقتضائات بيوجه آنچه برخي آداب و سنن به بهانهي اقتضائات سالخوردگي تحميل ميكنند.

"كــوه"، "كــتاب" و "گفـتوگـو"