نلسون ماندلا
به بهانهي 2 آذر 1392، هشتادمين زادروز دكتر علي شريعتي. 
[اين يادداشت تقديم به كسي كه 32 سال پيش، اشارهي سادهي سرانگشتش، «زد به خرمن ما آتش محبت او»]
فارغ از ارادتورزي مريدانه-مقلدانه كه شايد روزگاري روا دانسته ميشد، ولي رفتهرفته ناخوشآيند بودنش را درمييابم/مييابيم، گمان ميكنم ميتوان ارادتي معقول را به شخصيتهايي، در خود حس كرد و اظهار آن را ناخوب ندانست.
در زندگي، اي بسا بتوان كساني را يافت كه بهرغم ضعفهايي كه اكنون درمييابم هيچ انساني _تأكيد ميكنم هـيچ انساني_ از آن مبرا نيست، وجوه بلندي شخصيتشان را از ديگران متمايز ميكند؛ آنها كه كلامي، نوشتهاي و اشارتي از آنها ميتواند تأثيري شگرف در زندگي انسان داشته باشد و اي بسا در انتخاب راهِ بالنسبه دراز يك زندگي، نقشي بيمانند و جانشينناپذير ايفا كند.
شريعتي يكي از آن شخصيتها بود برايم. فارغ از درنگهاي انتقادي كه امروز در بارهي وجوهي از آثار و انديشههاي او ميتوانم داشت، آنچه در ته ذهن و دل از افسون قلم و انديشهي او به جا مانده خطوطي مينويسم اينجا. در بارهي او به سبك از فريدالدين بزرگ مايلم بنويسم:
آن روح بيتاب، آن سر فرو ناورده به سراب. آن بلندپرواز و مغرور، آن روح حساس و پرشور، آن بههنگام سركش و در مبارزه با جهل و خرافه خستگيناپذير، و در عين حال صميمي و سربهزير، آن برخوردار از زبان آتشين، آن حلاج و عينالقضات را جانشين، آن صاحب ذوق رباني، علي شريعتي مزيناني. بيتكلفي توان گفت كه شخصيتي داشت به اتمّ معناي كلام، "چند وجهي". جهاد و مبارزه براي گسترش عدالت اجتماعي، و خوردن غم نان بينوايان يك زمان او را آرام نميگذاشت، اما در همان حال دغدغهي هبوط آدم داشت و به اقتفاي بودا و مسيح و محمد و مولوي عوالم فرازميني را سير ميكرد.
او آقازادهي آقامحمدتقي شريعتي بود و از تبار ابوذر و اقبال و اسدآبادي، اما همزمان دلدادهي ماسينيون بود و ارادتكي مخفي بين او و ماركس و سارتر و گورويچ برقرار بود، اگر چه هم ايشان نيز از نيشگونهاي او مصون نبودند؛ اما با بوعلي و مجلسي و بهايي و امثال اين رجال ميانهي خوشي نداشت. از ميان ارباب شعر و ادب، با مولوي خوب بود، كه مثنوياش دو بار او را از خودكشي نجات داده بود، و حافظ را نيز ميپسنديد، اما هنگام كه "آدمها و حرفها" را مينواخت، حتي سوار مركب فصاحتي همچون سعدي شيرازي از پيكان كلام تيز او جان سالم بهدر نبرده بود.
آنگاه كه در حسينيهي ارشاد از تنهايي علي ميگفت و از مظلوميت مضاعف او در ميان شيعيانش سخن ميراند، كس گمان نميبرد هم او در خلوت ميتواند از مراودات باغ آبسرواتوار و روابط شاندل و دولاشاپل، صفحهها قلمي كند. قوت اندريافتن و درك طيف وسيع تراژديهاي روح انساني موهبتي نيست كه هر كس را دهند و او را نيك عطا فرموده بودند.
باري كرامات شگرفي بدو نسبت دادهاند؛ يك بار از زبان يكي از مدرسان قمنشين علم رسمي شنيدم كه در همسخنيهاي روشنگرانه چندان جِدّ بليغ داشت كه يك زمان به توطئهي جمعي طلبهي دانشجونما نماز شامش قضا شد و طلاب در حريت بماندند از اسلامشناسي او. نيز از استادي ديگر كه بيشبهتي از فحول است و به ياد ندارم سخن به گزاف رانده باشد، به گوش خود شنيدم كه دستي در احضار ارواح نيز داشت، جلالخالق! نيز از كرامات، طيالارض را بدو نسبت دادهاند، چرا كه يك روز عصر در دانشگاه آبادان 4 ساعت سخن ميراند و ديگر روز در دانشگاه ملي آن زمان در تهران، فردا روز در دانشگاه مشهد و روزي ديگر در شهري ديگر و دانشگاهي ديگر. از ديگر كرامات او اين كه در هر صنف و مسلكي كه بشناسي هم مريدان سينهچاك دارد و هم دشمنان خوني. آخوند ميتوان يافت مباهات كننده به ريزهخواري از دفتر دانش او و آخوند ميتوان يافت فتوي دهنده بر وجوب آبكشيدن دست پس از مسح نوشتههاي او. به همين سياق در ميان چپها و راستها و ماركسيستها و ليبرالها. زهي شگفتا مردا كه او بود.
جز قريب به 40 مجموعه آثار كه از او به جاي مانده، چهار يادگار از او در ميان ما هستند كه هر كدام نشاني از او دارند، احسانش تهلهجهي مشهدي و نجابت او را با خود دارد، و آخرين وصيت پدر بهجا آورد در خواندن فلسفه، البته به معنايي خاص، و سوسنش، جز پيشاني و بيني شريعتي، كلام نافذ و آتشين از او به ارث برده و سارايش كه به لحاظ فنوتيپ بيشتر به مادر رفته است، انديشهگري اجتماعي و شيعهشناسي و هنردوستي و ادبفهمي را از پدر به يادگار دارد، الا آن آخرين يادگار علي كه مونا خوانندش و گويند در حرفهي طب تلمذ ميكرد و از او در عرصهي اجتماع و نظرورزي اثري و چندان نشاني نقل نكردند.
او را رويهمرفته يك انقلابيِ مذهبي داراي تمايلات چپ، با بهرهاي از ادبيات اگزيستانسيل ميتوان دانست كه چندي زيست و آتشي در خرمن سوختگان "عرفان-برابري-آزادي" زد و به ديار باقي شتافت. باري پس از تنوير بسي افكار و از سر گذراندن بسي حبسها و فرارها، در سني كمتر از 44 سالگي در سرزميني بدرود حيات گفت كه سرزمين چپها و نيز عارفان نبود. او 2 آذر 1312 در مزينان بزاد و در مشهد درس بخواند و در پاريس بباليد و در تهران بخروشيد و 29 خرداد 1356در بريتانيا بدرود حيات بگفت و در دمشق، كنار زينبِ علي و حسين _كه بدين خاندان عمري عشق ورزيده بود_ آرميد. خداوند غريق رحمت بيمنتهايش كند كه اگر سخن شريعتمداران در بارهي او راست باشد، بسي بدان محتاج است، آنچنان كه صاحب اين قلم نيز.