دوستان عزیز و گرامی؛ باز هم سپاس برای توجه و اظهار نظرها
و امــــا
 ۱-  ما كجاييم؟ در اين گوشه‌ي دنيا كه گذشته‌ي تاريخي آن بستر برآمدن سنت‌هايي بود، سنت ايراني و سپس ايران-اسلامي. البته تمدن‌ها بده-بستان داشته‌اند و دارند، ايران باستان با مصر و يونان و هند و چين و سپس اعراب مسلمان چنين بده-بستاني داشت. از امپدكلس يوناني نظريه‌ي چهارعنصري را گرفته بوديم و اخلاط اربعه را، از بطلميوس يوناني زمين‌مركزي و تعداد طبقات آسمان را و از افلاطون يوناني عالم مُثل و از ارسطو و اخلاف اسكندراني‌اش جوهرگرايي و تبيين علّي و منطق سنتي را و از ... و از ... . باري سنت ستبري داشتيم البته كه خالص ايراني و خالص اسلامي نبود، اما عموم ما كه دستي در مطالعه نداشتيم بزودي چنان عناصر گوناگونِ در هم آميخته را خودي پنداشتيم كه هر گونه مخالفت و نقد آن را، مخالفت دانستيم با آنچه فرهنگ اصيل ايراني و يا اسلامي و امر خدا مي‌ناميديم. چرا؟ گيريم نظريه‌ي مزاجات نه يوناني و امپدوكلسي-ارسطويي، بلكه ايراني يا مأخوذ از پاره‌اي روايات شيعي باشد، حال اگر استدلالي براي تحكيم آن نيست، بلكه عليه آن هست، اين همه چسبيدن به آن چرا؟ در سنت چيزهايي هست كه مي‌توان براي نبود آن دلتنگ شد، و چيزهايي كه ديگر نمي‌توان بدان دل بست و بايد از آن فاصله گرفت. در سنت افلاطوني-ارسطويي و حتي ايراني باستاني دسته‌بندي انسان‌ها بر اساس جنس و طبقه و نژاد به گونه‌هاي مختلف وجود داشت، درك انسان سنتي از كيهان، طبيعت اطراف، اقتضائات زيست انساني، انواع بيماري‌ها، حقوق بشر  و رابط انسانها در يك قلمرو حاكميتي و رابطه‌ي انسان با امور ماوراء‌طبيعت با انواع شبه‌علم، با انواع باورهاي نادرست و اموري آميخته بود كه خرافه مي‌ناميمشان. نمي‌توانم با اين امور از سنت همدلي داشته باشم. جنگ‌هاي بي‌رحمانه بر سر هيچ و تنها براي كشورگشايي، هنجار بود، نه يك امر تصادفي. ريختن خون يك انسان تنها بدين دليل كه برده‌ بود و در عداد گاو و گوسفند ارباب، مباح و پذيرفه بودن خريد و فروش انسان‌ها تنها بدان دليل كه اسير و برده‌ بودند، هنجار بود، همچنين دركي كه از تأثير گردش افلاك بر زندگي زمينيان داشتند، و هزاران باور ديگر كه امروز با ساده‌ترين باورهاي مبتني بر عقل عرفي بطلان‌شان آشكار است.
من كل‌نگري از نوع شوان (بنگريد به كامنت آقاي مؤمنيان عزيز بر پست پيشين) را اگر نه بكپارچه غلط، اما مبهم مي‌دانم. بله عناصر مشتركي در ميراث فرهنگي "سنت‌ها" وجود دارد، اما سنت‌ها هم متكثر و متفاوت بودند. در آن مخرج مشترك سنت‌ها هم مي‌توان درست و نادرست و روا و ناروا را آميخته ديد.
پس در گام اول سنت را وضعيتي مي‌دانم كه در آن اهتمام به شناخت هستي، و نيز اصول اخلاقي زيستن با ديگري، بعضاً با باورهايي گره خورده است كه در ناصواب بودن‌شان ترديدي ندارم، اما مسلم است كه يكپارچه بي‌اعتبار هم نيستند.

 ۲-  در وضعيت سنتي انسان‌ها به زندگي طبيعي نزديك‌تر بودند، اين نزديكي به وضع طبيعي هم مواهبي داشت و هم مضراتي. با ساده‌ترين بيماري انسان‌ها دچار رنج مي‌شدند و چه بسيار هنگام، پيش از رسيدن به بلوغي كه براي حيوان پستاندار با ويژگي انسان انتظار مي‌رود، مي‌مردند، يا زندگي بسيار دردناكي را تا رسيدن به مرگ تجربه مي‌كردند. زندگي طبيعي و كم برخورداري از مواهب علمي و تكنولوژيك، البته محدوديت‌هايي داشت و همين امر موجب خيز برداشتن انسان سنتي براي پيشرفت شد، براي شناختن طبيعت و تسلط بيشتر بدان.  البته همان انسان سنتي نوعي رازوارگي در هستي و امور طبيعت را پذيرفته بود و براي آن حرمتي بيش از انسان متأخر قائل بود. در صورتي كه جنگ يا خشونت طبيعت (سرماي شديد و خشكسالي طولاني و قحطي و ... بيماري‌هاي لاعلاج) تهديد نمي‌كرد، انسان سنتي نوعي آرامش طبيعي در زيستن بدون دردسرهاي انسان متأخر را البته تجربه مي‌كرد. در سنت آيين‌ها و مراسمي رشد كرده بودند كه اگر چه در محتواي پاره‌اي از آنها خرافه دويده بود، اما محصول‌شان، مهرباني و معنويت و استقرار و آرامش رواني بود، بسي بيشتر از آنچه انسان متأخر و مدرن بعدها تجربه كرد. آن وضعيت مطلوب هم محصول انس بيشتر با طبيعت بود و هم موجب حفاظت بيشتر از آن.

 ۳-  اينك در دنياي مدرن، نمي‌توان جامعه و تمدني يافت كه در معرض تغييرات ناشي از مدرنيزم و مدرنيزاسيون قرار نگرفته باشد. جز قبيله‌ها و مجموعه‌هاي انساني معدودي در آمازون يا استراليا يا قطب شمال، مردماني نداريم كه به لحاظ سبك زندگي يا جهان‌نگري، از تغييرات ناشي از جهان مدرن متأثر نشده باشند. يعني امروز جامعه‌ي بزرگ كاملاً سنتي ديگر وجود ندارد. صد البته اين بدان معنا نيست كه اينك همه‌ي جوامع به يك اندازه مدرن‌اند يا دانسته و آگاه از تبعات مطلوب و نامطلوب مدرنيزم و مدرنيزاسيون، زندگي‌اي بهينه را تجربه مي‌كنند. غرب موطن مدرنيته است، اما محصولات آن به همه جا گسيل شده است. مشكل اينجا است كه سير مدرن شدن در غرب طبيعي بود، يعني ابتدا در سپهر انديشه تغيير رخ داد (مدرنيته) سپس مكتب‌هايي ساخته شدند و نظريه‌پردازي‌هاي خردتر بروز كردند (مدرنيزم) و پس از آن، نتايج آن نظريه‌پردازي‌ها در سطحي‌ترين لايه يعني زندگي روزمره بروز كرد (مدرنيزاسيون). در جوامع غيرغربي اين سير معكوس است. يعني ابتدا ابزار و ادوات انسان‌هاي جوامع غيرغربي از وضع سنتي در آمد، در حالي كه انديشه در سنت گير كرده بود، آنگاه به نحو سطحي سعي شد مدرنيزمها فهميده شود، و پس از ان تعمق در مدرنيته با تأخيري چشم‌گير آغاز شد و اهتمام جدي هم بدان نيست. از اين رو در پاسخ به "ما كه هستيم؟" (ايراني-امروزي) بايد عرض كنم "سنتي‌انديشان زيست‌كننده به سبك مدرن". يعني در وضعيت بحران سنتي-مدرن. آپارتمان و خانه‌ي اُپن را مي‌خواهيم با تفكر سنتي اندروني و تفكيك محرم و نامحرم. اتومبيل آخرين مدل مي‌خواهيم با دركي از خيابان و محوطه‌ي باز طبيعي كه حق تقدم و ورود ممنوع و موازين حقوقي مقتضي اين امكانات مدرن در آن بازسازي نشده. درك‌مان از خيابان در حد الاغ‌روهاي عهد قاجار است، اما پشت فرمان ماكزيما مي‌نشينيم و در اتوبان مي‌رانيم. 
از اين رو گفته بودم "گذار از سنت به مدرن" وصف دقيق وضعيت ما نيست، معلق زدند در ملغمه‌اي از سنتي و مدرن توصيف بهتري است. در اين باره در پايان اين پست باز توضيح خواهم داد. 

 ۴-  پاره‌هايي از باورهاي سنتي همچنان در دنياي مدرن، حتي جوامع مدرن غربي كه به‌طور طبيعي به امروز رسيده‌اند، زنده‌اند و بدرستي هم زنده‌اند. دنياي مدرن به‌كلي سنت‌زدوده نيست. از بدها و خوب‌هاي سنت در جهان مدرن مي‌توان يافت. ريشه‌هاي برخي معنويت‌گرايي‌هاي غيرخرافي و آيين‌ها و انسان‌شناسي‌ها و هنرها كه امروز هم مورد توجه‌اند و از نظر من مقبول، در سنت است. همچنين حتي ريشه‌هاي برخي اصول و آموزه‌هاي اخلاقي و اجتماعي را كه از نگاه من موجه‌اند، بايد در سنت جست‌‌وجو كرد. من نگاه انتقادي به سنت را مي‌پسندم، انتقاد به معناي اصيل كلمه، يعني بازشناسي درست و نادرست در ميان بسته‌اي كه به ما عرضه مي‌شود. از اين منظر من به ميراث مدرنيته هم به نگاه انتقادي نظر مي‌كنم. مصرف‌گرايي، گشاده‌دستي در كندن از طبيعت، ضعيف شدن گرايش به لذات معنوي به نفع لذت‌هاي آني و مادي، ثقيل شدن بسياري از نهادهاي مدرن و بوروكراسي زندگي شهري جديد، ازدياد حساب نشده‌ي جمعيت در اثر كنترل بيماري‌ها و صنعتي شدن توليد، و بسياري ديگر از اين دست، آسيب‌هاي ناشي از مدرنيزاسيون است، اما درك صحيح‌تر از حقوق پايه‌ي بشر، توجه به نهادسازي براي احقاق حقوق انسان‌ها، درك علمي صحيح‌تر از طبيعت و هستي، و امور ديگري از اين دست، از مواهب مدرنيته‌اند كه نمي‌توانم چشم به آنها ببندم.

 ۵-  به يك معنا دنياي مدرن ادامه‌ي دنياي سنتي است، اما ادامه‌ي جهش يافته. جهان سنتي و مدرن از ازل با هم نبودند، چنين نيست كه مانند دو رقيب از ازل وجود داشته باشند و يكي ديگري را پس زده باشد و خود به جاي آن نشسته باشد. محدوديت‌هاي جهان سنت، در ذهن انسان سنتي "پيشرفت" و تغيير را برانگيخت و مدرنيته چيزي نيست جز تبلور همان پيشرفت‌خواهي انسان سنتي، اما البته چنان كه گفتم اين پيشرفت با جهش همراه بود و به اصطلاح "پروسه" بود و نه "پروژه"، و همه‌ي جوانب آن از ابتدا دانسته نبود و در اين به پيش آمدن و عبور از معيارهاي سنت هم، بد يا خوب، اشتباه‌هاي عظيم هم رخ داد. واكنش به اين خودآگاهي از رخدادهاي نامطلوب، چهار تا پنج گونه مي‌تواند باشد: ۱-نوستالژي‌گرايي نسبت به سنت و نفي مدرنيته و بدبيني ريشه‌اي نسبت مباني و همه‌ي دست‌آوردهاي مدرنيته و جستجوي حقيقت در بازگشت به سنت كه مي‌شود "سنت‌گرايي". ۲- نفي مدرنيته و همچنين نفي بسياري اصول دست‌وپاگير سنت، و البته در مقام محاجه با مدرنيته، سنت را به طور نسبي ترجيح دادن، اما زير بار سنت هم نرفتن و بدبيني علي‌الاصولي به هر نوع قاعده و شناخت و كليت "حقيقت"، و منتفي اعلام كردن نيل به آن، كه مي‌شود "پست‌مدرنيزم". ۳-چسبيدن به مدرنيته،  و سنت‌گرايي و پست‌مدرنيزم را دو موج موقتي پنداشتن و مدرنيته را مظهر همه‌ي آمال بشر در طول تاريخ دانستن و براي همه چيز در چهارچوب يافته‌هاي عقل مدرن نسخه‌هاي مشخص و قطعي پيچيدن كه مي‌شود "مدرنيزم". ۴- اتخاذ نگرش انتقادي نسبت به مدرنيزم، و درس گرفتن از هشدارهاي سنت‌گرايان و پست‌مدرنيست‌ها در آشكارسازي نقاط ضعف تفكر مدرن و جهان مدرن، اما روي‌هم رفته مدرنيته را ترجيح دادن و به اصلاح و تصفيه‌ي آن همت گماردن؛ تكيه بر مباني آن را اجتناب‌ناپدير دانستن، اما با ملاحظه‌ي اين نكته كه نقادي همه چيز، از جمله نقادي تكيه‌گاه اصلي يعني "خرد محض" هم از اصول مدرنيته است. برخي اين موضع را مدرنيته متأخر (late-modern) ناميدند. من موضع خود را به اين موضع نزديك مي‌بينم. كساني همچون هابرماس اين باب را گشودند. حالت پنجم را هم مي‌توان در نظر گرفت تا از سر انصاف آن فرق باريك بين "سنت‌گرايي" و "بنيادگرايي" را در نظر گرفته باشيم. 

 6-  جمع‌بندي: ما كجاييم؟ ما كه‌ايم؟ (ماي ايراني امروز) از نظر بنده ما در وضعيتي بحراني هستيم. مباني مدرنيته را بدرستي نشناختيم، سنت را هم بدرستي نمي‌شناسيم. در كوچه پس‌كوچه‌هاي شهر شبه‌مدرن شده راه مي‌رويم و سر در فضاي مه‌آلود شبه‌سنت داريم و سرودهاي شبه‌پست‌مدرن زمزمه مي‌كنيم، و در عمل در بسياري مواقع يك بنيادگراي تمام عيار هستيم. از مدرنيته (خرد مدرن) دركي به‌سزا نداريم و پاره‌هايي از تبعات سطحي آن را برگرفتيم، گاه شمشير خرافه‌زدايي در كف، ريشه‌ي هر نوع معنويت را هدف مي‌گيريم و حتي از اخلاق هم چيز زيادي باقي نمي‌گذاريم، اما در عين حال خرافه‌هايي جديد بازتوليد مي‌كنيم. زير بار "خدا" و عرفان سنتي نمي‌رويم، اما موجودي قريب‌تر مي‌سازيم به نام انرژي كيهاني و كائنات. در مصرف‌زدگي و لوكس‌گرايي و مدپرستي دست بسياري غربي‌ها را از پشت بسته‌ايم و براي تبديل ماشين و آپارتمان و بازسازي دكوراسيون داخلي خانه و دكوراسيون صورت و جراحي بيني و بوتاكس و تهيه‌ي آخرين مدل لباس مجلسي، آخرين جورنال‌ها و بوردا و سايت‌ها را وارسي مي‌كنيم، اما تا كنون فرصتي براي يك مرور سطحي بر منشور حقوق بشر و شناخت سازمان‌هايي مانند سازمان ملل و يونسكو و مجلات و سايت‌هاي هشدار دهنده براي نقادي سبك زندگي و پرورش كودكان دوستدار صلح و محيط زيست و ... اختصاص نداديم. نه فرهنگ عزاداري و سوكواري‌مان به‌سامان است و نه شادي و عروسي‌مان. به تكنولوژي توليدي و درماني مدرن مسلط شده‌ايم و خود را عضو به اصطلاح باشگاه نانويي‌ها و فضايي‌ها و هسته‌اي‌ها مي‌خواهيم كه به قول جوانان اين روزگار "اِند" مدرنيزم و مدرنيزاسيون است، اما نسبت به تبعات بي‌رويه‌ي دست بردن در طبيعت و رشد بي‌رويه‌ي جمعيت هيچ حساسيتي از جنس انسان سنتي متين و سازگار با طبيعت نداريم.   مگر بنيادگراينه عمل كردن چه معنايي دارد؟ نگران كم شدن جمعيت كساني هستيم كه حامل باورهاي ما باشند و سنت مطلوب ما را پاس بدارند و مثلاً با غرب و مدرنيته در آويزند، پس دستور دو برابر شدن جمعيت صادر مي‌كنيم، بدون آن كه به بحران‌هايي همچون تربيت و مدنيت و حتي تأمين مسكن و غذا و حتي "آب" مصرفي همين جمعيت كنوني انديشيده باشيم. خواست‌مان براي تكثير و توالد نسل سنت‌گرايانه است (متكي بر هر آن كس كه دندان دهد نان دهد) و ابزارمان براي تحقق آن مدرن (مجهز شدن به درمان‌هاي مدرن و فوق‌مدرن در ناباروري)، و مگر بنيادگرايي چيست؟

 ۷-  سخن آخر؛ آنچه عبور از "سنتي به مدرن" خوانده مي‌شود، مبهم است، و تا ابعاد آن شفاف نشود، نه چندان ممكن است و نه مطلوب. اگر در مقام توصيه، معناي آن فراموش كردن بدون نقادي هر آنچه سنتي است باشد و جانشين كردن بدون نقادي هر آنچه مدرن است، با آن موافق نيستم و آن را نامطلوب مي‌دانم. اگر در مقام توصيف، معناي آن عبور كردن منطقي و سنجيده از جهان پيشامدرن به جهاني باشد كه مناسبات آن با موازين خرد پيش مي‌رود، متأسفانه چون اصولاً مصرف محصولات ميسرتر است تا فهم مباني، ما علي‌الاصول در تأخير و تعليقي به‌سر مي‌بريم كه جبران آفات آن اصلاً آسان نيست.
البته بهبود وضعيت محال نيست، اما در اينجا كه ماييم، بس بسيار بعيد است. در اينجا كه ماييم، انواع سوء‌تفاهم وجود دارد كه مانع از خوش‌بيني است. ارباب قدرت و رسانه را اهتمامي به روشنگري نيست، از ترس تمايل به نگاه‌هايي كه سكولار مي‌خوانندشان، انواع خرافه از دل سنت بازخواني و باز توليد مي‌كنند و مجالي براي نقادي سنت نمي‌دهند، در اينها سوداهاي ايدئولوژيك بر دغدغه‌ي حقيقت مي‌چربد. تحصيلكردگان ما را چنان غم نان و مصلحت‌گرايي و منفعت‌طلبي درگرفته كه مجالي براي كشف و تنقيح حقيقت نمي‌يابند، از نوگرايي و نوانديشي شايد تنها پزهايي سطحي مانده، نه در ميان عوام، كه حتي دانش‌آموختگان ما آمار مطالعه‌ي جدي چقدر است؟ مطالعه و مباحثه‌ي منطقي گويا مجالي مي‌خواهد كه ما فعلاً نداريمش. از اخلاق چه مانده است؟ از طرف مذهبي‌ها به مهرباني و مودت با هم‌كيشان و محبوب‌ها تقليل يافته و از طرف غيرمذهبي‌هاي ما به قانون‌گرايي خشك. با اين همه باز آيا مي‌توان از "گذار از سنت به مدرنيته" آن هم به نحو سنجيده در اين جامعه خبر داد؟
البته قراين ديگر هم در آن سوي سكه وجود دارد كه وجه اميدبخش ماجرا را مي‌تواند برجسته كند، اما راستش آن چنان آن وجه كم فروغ است كه موضع خود را چنين مي‌يابم:
"آرزو آري، اما اميد نه چندان".
    تحول به جامعه‌اي سنجيده، در بهره‌گيري انتقادي از ميراث سنتي مبتني بر مدرنيته‌ي متأخر البته آرزويي است كه از دستش نمي‌دهم و تلاش براي پيشبرد آن را وظيفه مي‌دانم، اما به تحققش بدين زودي‌ها اميدوار نيستم.