با سپاس بيكران از دوستاني كه در كامنت‌هاي خصوصي و عمومي همراهي و اظهار لطف فرمودند، اظهاراتي كه در مواردي اصلاح‌گر بود و در مواردي مهرآميز. ممنون از محسن عزيز براي لينكي كه معرفي كرد؛ پيش از اين، اين سايت را نمي‌شناختم.
و اما بعد، راستش پرهيز داشتم از ورود به وادي تعريف. فكر مي‌كردم از مباحث تصوري با تسامح بگذرم و وارد بحث شوم، اما نشد. دوستان عزيزي تعريفم را از اين مفاهيم پايه خواستند. و اينك تلقي بنده از اين مفاهيم.   همين جا عرض كنم كه صد البته به فراخور فضا كه عمومي است، مراعات سادگي مي‌كنم و از ورود به عمق و استخدام زبان تخصصي و فلسفي در حد توان درمي‌گذرم، و نيز از ذكر حداكثري اقوال صاحب‌نظران صرف نظر مي‌كنم.  اما اين بدين معنا نيست كه بهانه بياورم و گناه عدم دقت احتمالي را به گردن مراعات اصل "سادگي" بگذارم، پس اگر ايرادي و چالشي بود، لطفاً دوستان دريغ نفرمايند.    نيز عرض كنم كه اين اشارت دوستاني را سودمند خواهد افتاد كه دست‌شان از مطالعه‌ي مفيد در اين باره پر است و الاً برخي خوانندگان گرامي را كه تنها با برداشت شخصي و شنيده‌هاي جسته و گريخته و بدون مطالعه‌ي لازم اين اصطلاحات را به كار مي‌گيرند و گاه حتي دامن سخن به عتاب مي‌آلايند، احتمالاً سودي نخواهد رساند.

1- "مدرن" در معناي عام و غيرتخصصي يعني "نو". فرق نمي‌كند چه چيز  نو باشد و چقدر نو باشد. انديشه يا سبك هنري، يا سبك زندگي و پوشاك و خوراك. از قضا متفكراني مانند تي‌اس‌اليوت، از منظر جامعه‌شناسي، آن قدر كه به سبك غذايي در تكوين يا تحول هويت مردم تأكيد مي‌كنند، به مواضع نظري نمي‌كنند.

2- واژه‌ي "مدرنيته" به يك سپهر فكري اشاره دارد، سپهري كه به لحاظ تاريخي در دوران پس از رنسانس جلوه كرد، قرون 16 تا 18، و به لحاظ جغرافيايي موطنش مغرب‌زمين بوده است. مفهوم محوري "مدرنيته" را مي‌توان "خرد خودبنياد و انتقادي" دانست. خردي كه حجيت ادعاها و نظريه‌ها را مبتني بر استدلال و شواهد و قرائن تجربي مي‌داند، البته با اذعان به محدوديت‌هاي همين عقل و تجربه.   يعني هيچ قولي، تنها به استناد الوهي بودن مرجع صدور، چنانچه مستظهر به پشتوانه‌ي عقلي نباشد، پذيرفته نيست؛ اگر چه چنين نيست كه عقل بتواند پرده از همه‌ي اسرار بردارد.
مدرنيته يك موضع فكري و فلسفي است، در فاصله‌گيري از اسطوره‌باوري. منظور از اسطوره‌باوري در اينجا چيزي نيست جز ميل به تبيين امور اين جهاني، با توسل به مفاهيم آن‌جهاني، متافيزيكي و عقلاً و تجربتاً بررسي‌ناپذير.   در بن مدرنيته البته ميل به وصول به حقيقت عاري از خرافه و نيز پيشرفت خواهي و رفاه در زندگي فردي و اجتماعي، و در يك كلام «شناخت بيش از پيش طبيعت و خواست تسلط بدان و استخدام آن» نهفته است. 

3- اصطلاح "مدرنيزم" اشاره دارد به ظهور مدرنيته در موضوع‌هاي معين، در قالب مكاتب گوناگون. دوران تاريخي "مدرنيزم"ها يا همان مكاتب مدرن، بيشتر قرون هجده و نوزده ميلادي بود. در اقتصاد و سياست بروز و ظهور مكاتبي مانند ليبراليزم را مي‌توان تبلور مدرنيته و ظهور مدرنيزم دانست، و در هنر مثلاً فرماليزم را، در فلسفه‌ي علم پزيتيويزم را و در فيزيك مثلاً دترمينيزم و ايندترمينيزم را و مانند اينها.

4- اصطلاح هم‌خانواده‌ي بعدي، "مدرنيزاسيون" است. چنانچه حق داشته باشيم مدرنيته را "نوانديشي" ترجمه كنيم و مدرنيزم را "نوگرايي"، حال حق خواهيم داشت معادل فارسي "مدرنيزاسيون" را "نوسازي" بدانيم. مدرنيزاسيون تجلي و ظهور مرحله دوم مدرنيته است، يعني "نو-شدن" مناسبات زبست بشر، در زندگي معمولي. از نيمه‌ي قرن نوزده به بعد را مي‌توان دوران بروز مدرنيزاسيون دانست.
لطفاً سه دايره‌ي متداخل و متحدالمركز را در نظر بگيريد، دايره‌ي كوچك وسطي را "مدرنيته" نام‌گذاري كنيد، لايه‌ي وسطي را كه دور آن دايره‌ي داخلي پديد آمده است "مدرنيزم" بناميد و لايه‌ي خارجي را "مدرنيزاسيون".
بر اساس اين تعاريف معلوم است كه "چاپار" و "پست هوايي" و "ايميل" سطحي‌تر از آن‌اند كه ذيل مفهوم كلان و فلسفي (سنت/مدرنيته) بگنجند، اما قطعاً چاپار وسيله‌ي ارتباطي دوران سنت است و اين دو ديگر محصول مدرنيزاسيون‌‌اند و به‌واسطه‌ي نگرش اقتصادي و اجتماعي و توسعه‌‌اي (مدرنيزم) تبارشان برمي‌گردد به همان هسته‌ي سخت يعني مدرنيته. خواست پيشرفت و دقت و سرعت در امر اطلاع‌رساني و ارتباط، متكي به تكنولوژي مدرن، اين امكانات و شرايط جديد را فراهم كرده است. پس گمان نكنيم ابزار و امكانات نو و مدرن، ربطي به انديشه‌ي مدرن ندارند.  

حال نوبت مي‌رسد به چند اصطلاح بعدي: "سنت"، "سنت‌گرايي"، "بنيادگرايي"، و سرانجام "پست‌مدرنيزم".

5- "سنت" آن سپهر انديشگي است كه متعلق به دوران ماقبل مدرن است. به لحاظ تاريخي سنت در دوراني شكل گرفت كه اساساً چيزي به نام مدرنيته در برابرش نبود. مفاهيم كانوني سنت را مي‌توان اين چنين فهرست كرد: -اسطوره‌باوري، يعني تمايل حداكثري در برقراري پيوند بين طبيعت و ماوراءطبيعت، -خرد را به تعبير حضرت خواجه ‹ملهم غيب دانستن، بهر كسب شرف› و براي آن استقلال قائل نشدن، -در معرفت علمي فقدان تفكيك اساسي بين علم و شبه‌علم، نيز -غلبه‌ي "ذات‌باوري" چه در طبيعت‌شناسي و چه درك حقوقي از مناسبات انساني (مرد ذاتاً چنين، زن ذاتاً چنان، حاكم چنين و رعيت چنان و ...).

۶- "سنت‌گرايي"؛   سنت را در برابر (tradition) به‌كار مي‌بريم و  سنت‌گرايي  را در برابر (traditionalism) حال فرق‌شان چيست؟ چنان كه گفته شد سنت در دوران ماقبل مدرن شكل گرفت، در حالي كه سنت‌گرايي اصطلاحاً به نوع تفكري اطلاق مي‌شود كه پس از تكوين مدرنيته و در برابر آن بازگشت به سنت را صلا مي‌دهد. سنت‌گرايي به نحوي رد و طرد مدرنيته را در خود دارد، در حالي در باره‌ي سنت چنين قولي صادق نيست. چه بسا بتوان گفت ميل انسان سنتي به پيشرفت بود كه ناخودآگاه يا نيمه‌خودآگاه منجر به بروز مدرنيته شد، اما سنت‌گرا در ناخرسندي از اين مايه پيشرفت‌خواهي مدرن و پس از مشاهده‌ي پيامدهايي كه مطلوب نمي‌يابدشان، در صدد احياي سنت است.

7- "بنيادگرايي"؛  اگر اهتمام محوري سنت‌گرا را خواست احياي سنت، بر اساس انتقاد از مدرنيته و البته بدون توسل به خشونت و تعصب كور بدانيم، بنيادگرايي خويشاوند خشن سنت‌گرايي است و البته نه خود سنت‌گرايي. اصطلاح بنيادگرا را براي كسي به كار مي‌برند كه در بازگشت به گذشته‌ي مطلوب از دست بردن به هيچ ابزار منهدم كننده، حتي اگر اين ابزار خود فرزند مدرنيته باشد، پرهيز ندارد. از اين منظر سنت‌گرايي نجيب‌تر و پاكيزه‌تر از بنيادگرايي است.

8- خوب حالا "پست‌مدرنيته" چه تمايزي با اين مواضع اخير دارد؟ به واقع پست‌مدرنيته نوعي نگرش است كه قائل به درنورديده شدن وعده‌هاي مدرنيته است، وعده‌هايي كه بعضي مطلوب بودند اما ممكن نبودند، و برخي گويي نه ممكن بودند و نه مطلوب.  متفكر راستين پست مدرن در واقع از شرايطي خبر مي‌دهد كه در آن ديگر مدرنيزم و مدرنيزاسيون دوام و بقا ندارند. پست‌مدرن‌ها حتي از پيامدهاي ناخواسته مهلك مدرنيزاسيون خبر مي‌دهند، اما اين بدان معنا نيست كه در نفي مدرنيته سنت را به تمامي احيا شده بخواهند. ممكن است بعضي پست‌مدرن‌ها حس نوستالژيكي در باره‌ي پاره‌اي از عناصر سنت از خود بروز دهند، اما چنين نيست كه  يكسره به احياي سنت بيانديشند. به يك مثال توجه كنيد: "آزادي انسان" از انواع قيود دست و پا گير.  اين وعده‌ي مدرنيته بود. يك سنتي آن را نداشت، يك مدرنيست آن را وعده داد، يك سنت‌گرا آن را نپسنديد و با سعادت انسان مغاير دانست، يك پست‌مدرن آن را وعده‌ي سرخرمن مدرنيته دانست، يعني مطلوبي كه حاصل نشد و حتي در مواردي مدرنيته همان مقدار آزادي دوران ماقبل را هم ستاند (به ياد آوريم آراء فوكو را در باره‌ نهادينه شدن بيمارستان و تيمارستان و زندان در دنياي مدرن).

خوب، اين از تعريف‌ها. در اين نوشته سعي كردم موضع خاصي نگيرم و نفياً و اثباتاً در باره‌ي اين مفاهيم سخن نرانم. حال بايد بدان سؤال پاسخ دهم: ما كه‌ايم؟ ما كجاييم؟ و موضع نگارنده‌ي اين سطور در برابر اين طيف از مواضع و اصطلاحات چيست؟  چرا آن موضع: "گذار از سنتي به وضعيت مدرن" را هم براحتي نپذيرفتم؟ اساساً منظور از اين گذار چيست؟
پيش از اظهار رأي خود، باز اندكي درنگ كنم تا اگر چالشي در سطح تعريف بود برطرف شود. منتظر آراء اصلاحي و انتقادي دوستان در حد تعريف مفاهيم هستم.

                                  .              .              .             .           ادامه دارد