پنج پرسش اساسي (بخش يكم)
ابتدا يادآوري ميكنم؛ نقطهي عزيمت اين پرسشها نوعي عدم رضايت از اوضاع زمانه، مشاهدهي نوعي يأس از بهبود اوضاع در جامعه (ملي و بينالمللي) و حظي از آن در خود، عزم به تسليم نشدن در برابر يأس و علاقه به تمديد حرارت آن خردك شرري از اميد كه هنوز رخت برنبسته و نوعي آرمانگرايي معقول و قابل دفاع بوده است.
ميانديشيدم كاش بتوان پس از توصيف مشكل، به ريشهها پرداخت و به طور واقعبينانه در صدد يافتن راه حل بر آمد. دوست داشتم در اين راه اولاً بتوان بدون نگراني از رمانتيك جلوه كردن، عدم رضايت را از برخي امور عادت شده اما مذموم اعلام كرد، ثانياً دوست داشتم در اين راه از ايراد اتهامها و انداختن همهي تقصيرها به گردن يك فرد يا نهاد بتوان پرهيز كرد، ثالثاًً فكر ميكردم نبايد به بهانهي پرهيز از اتوپيانيسم افراطي، كه برايم اصلي مهم و روا است، راه را بر هر گونه ترسيم وضع آرماني و چشم انداز بهتر بست. پس خلاصهي داستان و پرسش در كليترين حالت اين است:
دنيا اگر چگونه بود، جايي بهتر براي زيستن بود؛ و نقش من در بهتر كردن دنيا چيست؟
و اما تشريح اين سؤال كلي در قالب ۵ پرسش اساسي:
۱- ناخوبهايي كه بدانها خو كردهايم؛ چه چيزهايي در دنياي كنوني غير اخلاقي، ناصواب، و غيرقابل دفاعاند، اما مردم به آنها عادت كردهاند، قبحشان نزد مردم ريخته يا كم شده، هيچ گونه اميد يا حتي انتظار به اصلاح آن ندارند، اما من نميخواهم تسليم آن شوم و دوست دارم آنها را به نقد بكشم و ناروا بودن آن را همه جا گوشزد كنم؟ به زبان سادهتر، چه چيزهايي هست كه تقريباً همه ميدانند كه بد است، اما عزمي براي اصلاح آنها ديده نميشود؟ چه چيزهايي هست كه از نظر من بد است، اما اكثراً آنها را بد نميدانند و اين مايهي شگفتي و ناخرسندي من است؟
۲- علل يا دلايل خو كردن بدانها؛ طبق معادلهي "هزينه-فايده"، تصور كدام فايده باعث شده مردم اين هزينهي گزاف را بپذيرند و چگونه ميتوان نشان داد در اين امور ناروا هزينه بيش از فايده است؟ براي اصلاح آن وضع ناخوشآيند و دستيابي به وضع مطلوب، موانع اصلي كدامند؟ و يا منطقاً در چه نقاطي از بينش، نگرش يا كنش آدمها بايد تغييري پديد آيد تا آن امر ناگوار به اصلاح بيانجامد؟
۳- نقش من در بهبود اوضاع؛ من به طور كلي براي خود در اصلاح اين مشكلات چه وظيفهاي قائلم؟ با مجموعهي امكانات و تواناييهايي كه دارم، حال يا خداي متعال عطا كرده، يا طبيعت و جامعه بخشيده و يا خود بتدريج كسب كردم؛ چقدر ميبايست در بهبود اوضاع نقش ايفا كنم؟
۴- سهم عملي من؛ من عملاً تا كنون چقدر در انجام اين نوع وظيفه كوشيدم؟ فارغ از موفقيت محقق شده، تا چه اندازه در حد وسع خود به تكليفي كه خود احساس ميكنم عمل كردم؟ آن كارها كه بايد ميكردم اما به هر دليل تا كنون نكردم، اما با خود عهد ميكنم در باقي ماندهي زندگي براي انجام آنها دست به كار شوم كداماند؟
۵- انتظار از ديگران؛ در انجام بهينهي اين دغدغهها از ديگران، بويژه دوستانم چه توقعي دارم و اگر دوستان يا گروههايي از جامعه را با خود همراه ديدم، انتظار دارم چگونه همراهي كنند؟ از چه نهادهايي اصلاً انتظار ندارم يا كمتر انتظار دارم؟ در برابر، از چه نهادهايي انتظارم بيشتر است؟
چند پيشنهاد و تعيين استراتژي براي پاسخ:
- مسائل حتيالمقدور فراگير و جدي باشد و بر كليت زندگي انسانها اثر داشته باشد، با دو شاخص "اهميت" و "فراواني" طيف تأثيرپذير از مشكل؛
- در بررسي عوامل سراغ عللي برويم كه با تصميم و رفتار انسانها مرتبط باشد نه عوامل طبيعي كه احياناً مديريت آنها در اختيار بشر نيست يا دخل و تصرف در آنها فيالجمله از آرمانگرايي معقول فراتر رود.
براي مثال اگر من "كمبود منابع آب از يك سو و مصرف غيربهينهي آن بهوسيلهي انسانها" را مشكل اساسي بشر دانستم (چنانكه برخي سازمانهاي جهاني آن را اساسيترين مسئلهي بشر براي حوالي سالهاي ۲۰۵۰ ميدانند) ممكن است در پيگيري موضوع ذهنم به اين سو برود كه كره زمين كوچكتر از نياز بالفعل بشر است، پس يا بايد در برابر مشكل تسليم شد و يا براي حل مشكل سراغ منابع آب در كرات ديگر رفت. نه، پيشنهاد بنده اين است كه نظرمان به روي ديگر ماجرا معطوف شود، يعني تغيير فرهنگ مصرف يا عزم جدي در كنترل جمعيت و مانند اينها.
خوب اين فقط مثالي بود براي تشريح استراتژي پيشنهادي. من در پست بعد پاسخم را به پرسشهاي ياد شده خواهم نوشت. تا آن زمان در انتظار پاسخهاي دوستان خواهم بود. درخواستم اين است كه دوستان با رعايت اصل اختصار و افاده (مفيد و در عين حال مختصر بودن) تأملات خود را بنگارند و از ارسال پاسخ دريغ نكنند. ضمناً از نظر بنده آشكار است كه هيچ فهرستي در اين زمينه نهايي نيست و با تأملات مجدد ميتوان در غناي پاسخها كوشيد.
"كــوه"، "كــتاب" و "گفـتوگـو"