امروز چون زنبورها پران شويم از گل به گل        تا در عسل‌خانه‌ي جهان شش گوشه آبادان كنيم
چه مي‌كند اين جانِ سوخته،  اين مولانا!
. . .
مستفعلن مستفعلن ...
 از وزن‌هاي دوري و ريتميك مورد علاقه‌ي مولانا
مطلع غزل: آمد بهار اي دوستان منزل سوي بستان كنيم. آغاز غزل تا حدودي معمولي، عاري از مقدار زيادي آرايه‌ي ادبي، ...  اما چند نكته از همان آغاز: لحن خطابي است. مخاطب نه معشوق ازلي، نه يك معشوقي اين جهاني، و نه چندان عمومي؛  "دوستان".
آنگاه لحن توصيه‌اي: منزل سوي بستان كنيم. مخاطب اين فعل امر، مع‌الغير است: كنيم.
ناگفته نماند اندككي ضعف تأليف به چشم مي‌آيد: منزل سوي بستان كنيم. حتماً منظور گوينده اين نيست كه "جهت خانه‌مان را به طرف باغ برگردانيم"، يا "خانه‌‌اي در جهت باغ بسازيم". به نظر مي‌آيد منظور اين است: "منزل‌مان را به باغ منتقل كنيم". اما شايد به ضرورت وزن ...
تا مي‌رسد به اين بيت:  
امروز چون زنبورها پران شويم از گل به گل       تا در عسل‌خانه‌ي جهان شش گوشه آبادان كنيم
البته تشبيهات ساده‌اند، اما اگر از ظاهر و نماي ادبي كار درگذريم، چه در مقابل چشم تجلي مي‌كند؟ مضمون تا كجا ارتفاع مي‌گيرد و ذهن را تا چه بلندي مي‌برد!  مستفعلن مستفعلن ...  "امروز چون زنبورها، پران شويم از گل به گل..." آيا زمانه‌ي مولانا را غمان اجتماعي و سياسي تهديد نمي‌كرد؟ آيا همسايه نمي‌آزرد؟ آيا خويشاوند و منسوب نمي‌گزيد؟ آيا بيماري و رنجوري، آيا غم نان و تنگي معيشت، آيا نگراني از آينده‌ي فرزند، آيا گزندگي استبداد، آيا احتمال حمله‌ي خارجي، آيا افسردگي، يأس، بدخلقي، يأس فلسفي، يأس اجتماعي، ...؟
پران شويم از گل به گل!  گل چيست، گل كيست؟ كجايند انديشه‌هاي گُلناك، تا جان آگاه ذوق پريدن از يكي به ديگري را در خود بيابد؟  
خُب، حال تا چه شود؟  تا در عسل‌خانه‌ي جهان ...! جهان همچون عسل‌خانه! خدايا اين مضمون را اين روح بزرگ از كجا صيد كرد؟  آيا اين همان مولانا است كه سروده بود: «اين جهان زندان و ما زندانيان/ حفره كن زندان و خود را وارهان»؟    حال از منظري ديگر همان انسان مي‌تواند جهان را همچون عسل‌خانه تجربه كند؟
و اما بعد، در اين عسل‌خانه دستي ديگر عسل نريخته است، ماييم كه بايد از گل به گل بپريم و ذره ذره شهد گرد آوريم و شش گوشه‌ي اين خانه را ...  آبادان كنيم. شش گوشه آبادان كنيم. شش گوشه آبادان كنيم.
آمد بهار اي دوستان ...