روشنفكري ديني، ... / قسمت سوم و پاياني
آقاي هديصابر در ادامهي مصاحبه ميگويد:
- مشکل ناشی از طیف روشنفکران دینی کنونی ایران است که به نظر من غالب آنها را می توان روشنفکر دینی شرمنده نامید. بر خلاف نسل گذشته روشنفکری دینی که رابطه ویژه ای با خدا، قرآن، سلوک، دعا و… داشتند، روشنفکر دینی کنونی به این مقولات بی اعتناست.
اين مدعا كه جنبهي شعاري دارد، معلوم نيست به كدام قرينه و شاهد متكي است. يعني مثلاً ميزان انس مرحوم شريعتي با خدا و قرآن و دعا بيش از كسي چون سروش است؟ حال فرض كنيم يك روشنفكر، حتي روشنفكر ديني، آنچه آقاي صابر آن را "انس ويژه با ..." ميداند، نداشته باشد، در اين صورت آيا بايد او را شرمنده ناميد؟ چرا؟ به نظر ميرسد با منطق عرفي كسي را بايد شرمنده دانست كه بين عمل و نظرش تعارضي مشاهده شود و يا حداكثر نتايج آموزههايش خلاف آن چيزي باشد كه شخص مدعي آن بود. نميدانم چرا آقاي صابر چنين قضاوتي از روشنفكران ديني اكنون دارد. تأليفات، درسها و بحثهاي روشنفكران ديني كنوني، كساني مانند سروش، شبستري، ملكيان و ... نشان ميدهد هم در مقام نظر و هم عمل، به خلاف سخن صريح آقاي صابر نه تنها به تعبير ايشان به اين مقولات بياعتنا نيستند، بلكه اهتمام بيشتري هم داشتهاند. اگر شريعتي كتاب كوچكي در نيايش و كتابي هنوز ارجمند در حج دارد، آن را مقايسه كنيد با "حديث بندگي و دلبردگي" سروش و شرح او به دعاي ابوحمزه ثمالي، و نيز شروحي كه بر نهجالبلاغه (خطبهي متقين و نامه امام علي و به امام حسن و ...) منتشر كرده تا سخنرانيهايي كه در سالهاي اخير به مناسبتهاي گوناگوني مانند شب قدر در اروپا و كانادا و آمريكا داشته. اين قضاوت آقاي صابر نه تنها بر قراين محكمي استوار نيست، بلكه شواهد بروشني عليه مدعاي ايشان است. صد البته اينها كه برشمرديم همهي ميراث نوانديشي ديني سروش نيست قطعاً در كنار سروش شارح نهجالبلاغه، سروش قبض و بسط و تجربهي نبوي هم وجود دارد كه به هيچ وجه اين وجه از تلاش او نافي آن وجه نخستين نيست.
- البته به نظر من در آینده رگههایی از روشنفکران دینی خواهند توانست موفقیتهای نسل گذشته را تکرار کرده و نشان دهند که روشنفکری تعارضی با دین ندارد.
اين سخن هم به نحوي غيرمستقيم اتهامي بياساس را دامن ميزند. تو گويي ديگر جاي ترديد نيست كه ثمرهي تلاشهاي روشنفكران ديني كنوني تعارض بين دين و روشنفكري را به اثبات رسانده است! اما اين ادعايي بياساس است.
- آموزگاران اولیه روشنفکری دینی، جهانبینی و دستگاه فکری متقنی به فرد ارائه میدادند و افراد با مجهز شدن به این باورها خود را پایدار نگه میداشتند.
براستي منظور از ارائهي جهانبيني و دستگاه فكري متقن چيست؟ از جناب صابر بايد پرسيده ميشد ايشان چه تعريفي از روشنفكر دارند؟ از نظر ايشان چه تفاوتي بين مبلغ ديني و يا تئوريسين و به اصطلاح ايدئولوگ يك حزب و فرقهي مذهبي با يك روشنفكر وجود دارد؟ شايد اِشكال در اين است كه ايشان مفهومي همچون "متفكر سنتي اما منصف و ضمناً آشنا با اقتضائات دنياي جديد" را در ذهن دارد، اما به طور نادقيق واژهي "روشنفكر" را بر زبان ميراند. معلوم است كه روشنفكر اولاً و بالذات مفهومي غيرستني و متكي به خرد مدرن است. دغدغهي روشنفكر بيش از هر چيز تقرير حقيقت است. حقيقتي كه با توجه به محدوديتهاي قواي ادراكي بشر قابل استحصال است. شايد از همين رو است كه كسي همچون مصطفي ملكيان جمعپذيري آسان بين دو اصطلاح "روشنفكر" و "ديني" را محل ترديد و تأمل دانسته. اين در حالي است كه سروش كه خود مروج اين اصطلاح است، اين تركيب را بلااشكال ميداند.
نكته اين است كه از منظر سروش هم در گام نخست اصل اصيل روشنفكري ديني، التزام به اقتضائات خرد مدرن است؛ با اين تأكيد كه دليلي وجود ندارد كه اقتضائات خرد مدرن را با دغدغهي ديني در تعارض بدانيم. در دفاع از منظر دكتر سروش ميتوان گفت مناط تقرير حقيقت و به اصطلاح توجيه (justification) و داوري در بارهي هر گزارهي مدعي حقيقت، از جمله مدعيات ديني، ادلهي عقلاني و خردپسند است، اما البته در مقام كشف و گردآوري (discovery) دين از سرچشمههاي فياض است و بياعتنايي بدان مستوجب خسران.
بنابر اين ميتوان گفت دغدغهي نخستين هر روشنفكري اين نيست كه فلان كسان باور خود را نگه ميدارند يا نه، و اين دغدغهاي ثانويه البته هست. بدين معنا كه آن كه مقدم بر هر چيز دغدغهي حفظ باور دارد، فارغ از اين كه آن باور چقدر منقح شده است، او روشنفكر نيست، اگر چه خيرخواه است. روشنفكر در بادي امر ميپرسد آن چيست كه نگهش داشتهاي؟ چقدر حقيقي است؟ و در گاه دوم البته او دغدغهي پايبندي عملي به باورها هم دارد، و همين است كه او را شايستهي نام روشنفكر ميكند، وگر نه او با فيلسوف فرقي نداشت. فيلسوف بماانه فيلسوف، تنها دغدغهي كشف حقيقت دارد، و شايد در چگونگي تأثير آن حقايق بر زندگي مردم نميانديشد، اما روشنفكر قطعاً بلافاصله پس از تقرير حقيقت، به تعبير ملكيان، دغدغهي تلقيل مرارت آدميان هم دارد. از اين رو اگر بنگرد كه سستي عقايد آدميان به حقايق ديني، موجب رنج آنها است، به ترويج دين و پايبندي به آن هم اهتمام ميورزد و اين البته همچنان كه گفته شد، دغدغهاي متأخر است و دغدغهي نخست اين است كه آن چيست كه مردمان حقيقتش ميپندارند؟
- ولی نتیجه تلاشهای افرادی مثل دکتر سروش عملاً به سست شدن باورهای دینی و ملی جوانان منتهی شد.
نميدانم اين داوري مستظهر به كدام استدلال و قرينه است. آيا عامل اصلي سست شدن باورهاي ديني و ملي جوانان تلاشهاي دكتر سروش و امثال او بوده؟ آيا تنها نتيجهي تلاشهاي دكتر سروش و امثال او سست شدن باورهاي جوانان بوده؟ آيا اساساً باورهاي ديني و ملي جوانان سست شده؟
نظر بنده در اين باره اين استكه اولاً نوعي روند سكولاريزاسيون خاص جوامع مدرن است، ثانياً معلوم نشده اين روند اجتنابپذير بوده يا نه، ثالثاً معلوم نشده اين روند لزوماً _براي جوانان، جامعه و حتي خود دين_ نامطلوب بوده يا نه. رابعاً آيا آموزههاي دكتر سروش بر ملا كنندهي آرائ و گرايشهاي دينياي بوده كه به دلايلي همچون تبليغ نابليغ و سنتي دين، يا غلبهي تدريجي مدرنيزاسيون و خرد مدرن، رو به تغيير و بازتعريف داشته و يا عامل آن بوده، و مهمتر از همه آيا آنچه آموزهي اصلي دكتر سروش دانسته شده، ويراني دين بوده، يا ويراني قرائتي سطحي و فاقد كفايت از دين. به تعبير مولانا از زبان دكتر سروش ميتوان گفت:
من چه غم دارم كه ويراني بود؟ زير ويران گنج سلطاني بود
معلوم است كه براي برساختن عمارتي نو، بايد عمارت سست پيشين را فرو ريخت و طرحي از نو در انداخت. چرا چشم بر اين واقعيت ببنديم كه بيشمارند جواناني كه در پرتو خرد مدرن رفته رفته از دين سنتي ميبريدند و اگر نبود خوانش امثال دكتر سروش از دين _كه متأسفانه پرشمار هم نيست_ چنانكه با مقتضيات دنياي مدرن سازگار باشد، خيل خارج شدگان از دينداري پر جمعيتتر بود.
اين كه بتوان كساني را يافت كه تحت تأثير برخي آموزههاي دكتر سروش وجه ديني جهانبينيشان را ضعيف مييابند دليل كافي نيست براي مغاير دين خواندن كليت پروژهي دكتر سروش. براي تقريب به ذهن، خوب است مرحوم عزيز هدي صابر و همدلان قرائت ايشان از روشنفكري ديني، به اين دقيقه عنايت ميكردند كه مَثل چنان استدلالي براي شرمنده خواندن روشنفكري ديني امروز مانند كسي است كه بگويد مثلاً گروه مسعود رجوي (مجاهدين خلق) هم از دل نهضت آزادي و آموزههاي مهندس بازرگان در آمدهاند، پس حساب كليت پروژهي بازرگان تمام است، يا مثلاً امثال خوارج و ابنملجم هم بالاخره فرزندان دين اسلاماند، پس حساب كنشهاي خشونتگرايانه و تروريستي برخي كج انديشان مسلمان، به پاي دين اسلام بايد نوشته شود؛ و يا اين كه مثلاً رفتار خشونتگرايانه و استبدادي كساني چون كاستروي ماركسيست را دليل كافي براي بطلان تمام آراء ماركس قلمداد كنيم؛ اين چه استدلالي است؟ درست است كه از جمله مصافهاي آزمون يك عقيده، تحقق خارجي آموزههاي آن عقيده و مشي مؤمنان به عقيدهي مورد نظر است، اما آيا اين روا است كه كليت يك پروژه را با مشي ِ گيريم نامطلوبِ برخي مدعيان تبعيت از پروژهي مورد نظر، يكي بدانيم؟
- شاید ایشان چنین نیتی نداشتند ولی شکاکیتی غیر مسؤولانه را منتشر کردند. نوع دانشجویانی که با نگاه به خارج، از هیأت حاکمه آمریکا درخواست کمک کردند، محصول آن تربیت هستند. آموزههای دکتر سروش تماماً سلبی و خالی از بنمایههای مذهبی و حتی ملی بوده ودستاورد آن، رها شدن غیرمسؤولانه میباشد.
البته نوعي شكاكيت لازمهي خرد مدرن و قطعاً لازمهي روشنفكري است، اما اين شكاكيت قطعاً شك سيستماتيك نام دارد و مسئولانه است و نامسئولانه خواندن آن مستلزم بحث و استدلال است كه در متن آن مصاحبه ارائه نشده است. اما اين كه اولاً دانشجويان درخواست كنندهي كمك از از هيأت حاكمهي آمريكا را محصول آن تربيت سروش بدانيم، و آن درخواست كمك را بدون حجت منفي تلقي كنيم و درخواست كنندگان را خالي ار بنمايههاي مذهبي و ملي بدانيم، مدعايي صرف و فاقد استدلال است. از قضا نگارندهي اين سطور با درخواست كمك از آمريكا موافق نيست، اما بطلان مدعاي چنان درخواستي را مسلم فرض نميگيرد و قائلان بدان قول را شايستهي اتهام به سستي در ديانت و مليت نميداند. استراتژيهاي متعددي براي رهايي از بن بست و فروبستگي اوضاع عرضه ميشوند كه هر كدام نقاط ضعف و قوت خود را دارند و پيش از بررسي و احتجاج كافي نبايد هيچ كدام را مردود دانست و به انحاء اتهامها نواخت.
- اینکه شما [مصاحبه كننده] گفتید کدیور باسوادتر از طالقانی بود، شاید از جهت وسعت اطلاعات عمومی درست باشد، ولی عمق دیدگاه طالقانی قابل مقایسه با دیگران نیست. هر چند آموزههای آقای کدیور همچون سروش به بیتقیدی جوانان منتهی نشد. تعبير ايشان از "وسعت" و "عمق" نيز بسيار نادقيق و حتي _با كمال احترام و پوزش از روح ايشان_ عوامانه است. چگونه ميتوان نشان داد آراء كديور، نسبت به طالقاني عمق كمتري دارد. اگر لازم باشد، ميتوان بابي در بارهي عمق ديدگاه گشود و معاني مختلف عميقتر فهميدن را مطرح ساخت و نشان داد كه اين مدعاي ايشان هم بلادليل است. وي در قسمت ديگري از مصاحبه با كابرد مفهوم "عمق" و نسبت دادن ان به "علم" نشان ميدهد كه، از نظر بنده، نه تلقي روشني از "عمق" دارد و نه آشنايي درستي با "علم"، "علم قديم" و علم جديد". ايشان گفتهاند:
- خب چون جهان آن دوران، عمیقتر از حال و آینده بوده و خواهد بود، زیرا امروزه علم اگرچه گسترده شده، ولی ازعمق آن کاسته شده است. در حالیکه در گذشته عرصه علم اگر چه محدودتر ولی عمیقتر بود. هرچند در بعضی حوزهها تعمیق صورت میگیرد، ولی علم این زمانه گرایش به تسری دارد. یکی از ویژگیهای روشنفکری امروز، سرکشیدن بلهوسانه به همه عرصههاست و این مانع از تعمیق و تولید علم می شود.
آيا تلقي ايشان از به اصطلاح علم بي عمق جديد، همان علم سكولار است؟ يعني اگر علم هر چند با خطاهاي بيشتر آميخته باشد، تنها اگر در پيوند با وحي و متافيزيك شكل بگيرد و در خدمت ايدئولوژي ديني عرضه شود، ميشود عميق، و چنانچه پيوندش با سپهر رازوارگي و ديانت و وحي بگسلد، حتي اگر واجد حقايق بيشتري باشد، ميشود سركشي بلهواسانه و غير عميق؟
از قضا محصول روشنفكري ديني سروش و به قول آقاي صابر امثال ايشان اين است كه به قيمت آميختن با جهل از دينداري دفاع نكنيم. پروژهي روشنفكري ديني كنوني دست كم در خوانش سروش معطوف به اين است كه لازم نيست مسلماني براي حفظ ارتباط با خدا و معنويت و ديانت، چشم بر حقايق علم مدرن ببندد و به ايماني در فاصلهاي طولاني از علم مدرن دل خوش كند.
- در هر صورت نسل کنونی فردگرا و غیرپاسخگوست. روشنفکران گذشته آموزگار بودند. یعنی در همه جهات (اخلاقی، علمی و…) اثرگذار بوده و هویت پدرانه و روحانی داشتند. اما روشنفکری دینی فعلی را فقط می توان مدرّس نامید که صرفاً به ارتقای علمی و فکری جوانان میاندیشد و با انداختن خوره نسبیت در جامعه خدا را نازل کرد، قرآن را تاریخی کرد، شعائر را کهنه قلمداد کرد، منش را بیفلسفه نمود و مبارزه سیاسی را تا حد یک بده بستان تقلیل داد و از اخلاق جدا نمود.
به خلاف قضاوت ناموجه ايشان روشنفكري ديني همهي همتش اين است كه در ميان دوراهي ِ : يا علم جديد در فضايي بيخدا و غفلت از اخلاق، و يا ايمان و اخلاق سنتي، بدون عنايت به دقايق علمي و فلسفي مدرن، راه سومي بايد گشود، بايد عالم بود، در عين توجه به اخلاق و معنويت. ايشان توجه ندارند كه غيرتاريخي ديدن متن ديني، خدا را به انسانوارهاي خشن و ناسازگاز با اخلاق و حقوق بشر تنزل ميدهد و از قضا خوانش تاريخي از قرآن، گامي است براي تنزيه خدا از پارهاي آموزههاي سنتي نيازمند بازانديشي.
- نسل امروز نسل اطلاعات عمومی و بسیار کمحوصله است که حاصل آن، دستاوردهای سوخته و خام میباشد. حنیفنژاد فرآورده چه روندی بود؟ و بچههایی که [در سالهای اخیر] به عنوان نماینده جنبش دانشجویی در آمریکا سخنرانی کردند، فرآورده چه روندی هستند؟ فرآوردههای آن دوره اگر چه مشکلات خاص خود را داشتند ولی تضمینشده بودند ...
به خلاف ايشان بنده به عنوان فردي محشور با نسل جديد، ضمن آن كه ممكن است به پارهاي مناسبات جاري در اين نسل و نظام ارزشي آنان نقدهايي داشته باشم و مايل باشم در جاي خود با كمال احترام پيشنهاد و حتي هشدارهايي براي يادآوري بدين نسل تقديم كنم، ادعا دارم در نسل جديد جواناني پيدا ميشوند هم با اطلاعات عمومي بيشتر و هم با حوصله و مصمم براي تعميق ارزشهاي اصيل انساني و ايماني. اين بسي غيرمنصفانه است كه يك حنيفنژاد را از دل آن نسل درآوريم و در مقابل چند ده دانشجويي بگذاريم كه ممكن است به زعم ايشان به راه روشني نميروند. اين نوع تقابل گزينشي و يك سو نگر در قضاوت نسلي نه عالمانه است و نه منصفانه. نارواتر از همه اين كه همهي اينها را به حساب تلاش روشنفكران ديني كنوني بگذاريم.
مصاحبه البته از پارهاي ناسازگاريهاي دروني هم رنج ميبرد. ايشان در جايي ميگويد:
- البته من همانطور که گفتم به آینده خوشبینم.
و در جاي ديگر فرمودهاند:
- فکر نمیکنم که نسلهای بعدی عمق نسل اول را داشته باشند!
و سخن آخر اين كه، نگارندهي اين سطور هم به آينده خوشبين است. اين خوشبيني صد البته متكي به مبارك ديدن پروژهي روشنفكري ديني است. يعني خوانشي كه در نهايت مراعات ادب خردورزي و عقلانيت و پرواي حقيقت، به تعميق باورهاي معنوي و پيراستن آن از انحاء خرافه و قرائات خشن اهتمام ميورزد، و خدايي به جوان و جهان معرفي ميكند كه بنده را نه در طوع براي نوالهاي ناگزير ميخواهد، بلكه بندهاي ميخواهد اخلاقي، معنوي و دونده در پي آواز حقيقت، در عين آن كه به حقوق بشر و اخلاق حرمت ميگذارد و عقلانيت و عدالت و معنويت را توأمان ميطلبد. هستند كساني در ميان اين نسل كه از چنين عمقي برخوردارند و اگر اين توصيف درست باشد، ميتوان اميد داشت كه خواست عميق قلبي مرحوم صابر هم محقق شده است و اختلاف صاحب اين قلم با ايشان شايد بيشتر در ترسيم وضع موجود است و نه توصيف وضع مطلوب.
"كــوه"، "كــتاب" و "گفـتوگـو"