نق نزنيم، اما نقد كنيم!
البته شباهتي زياد بين نق زدن و نقد كردن وجود دارد، در هر دو نارضايتي از وضع موجود مشاهده ميشود، اما به نظر ميرسد تفاوتشان در اين است كه اولي غالباً بدون ضابطه و معيار است و سازنده بودن در آن برجسته نيست و تنها دردي را تخليه ميكند، اما دومي داراي معيار و سازنده است و البته بايد منصفانه باشد.
نويسندهي (كامنتگذار) ارجمندي با نام باران ذيل پست پيشين نوشتند: ‹‹من فکر نمی کنم شما نگاه نقادانه و البته منصفانه داشته باشید. چون همه اش در حال غر زدن و ابراز نارضایتی هستین.››
بله همهاش غر زدن و ابراز نارضايتي خوب نيست. با آن كه اوضاع زمين و زمان چندان ناخوب است كه اگر شبانه روز هم آن را اعلام كني، باز هم چيزي ناگفته ميماند، اما در اين زمين و زمان، گاه چيزهايي هم هستند كه كور سويي از اميد را نشان ميدهند، بايد آنها را ه ديد، درست است. بله ‹‹خردك شرري هست هنوز››۱؛ هنوز در گوشهاي از اين دنيا و طبيعت ِ هر روز به نابودي نزديك شونده ‹‹شقايقي هست، سيبي هست، ايماني هست››۲ . گمانم بر اين بود كه گاه در قالب تصويري، يا يادداشتي چيزي از آن اميد را هم بازتاب ميدهم، اما تذكر باران گرامي يادآور شد كه درصد برجسته سازي امور منفي زياد شده. اما واقعاً در نقد جانب انصاف را مراعات نكردهام؟ نميدانم. راستش انكار نميكنم كه رويكرد انتقادي در نگاه و نوشتههايم غالب است، اما آيا نامنصفانه هم هست؟ بايد تأمل كنم و اگر دير نشده باشد، به تعديل و اصلاح فكر كنم.
خُب، كمي هم وارد وادي اصلاحي و مثبتنگري شوم:
- در تلويزيون تصويري از كشتن خرسي با بچهاش بهوسيلهي روستائيان زاگرس نشين پخش شد و توضیحی انتقادی در بارهی آن گفته شد و از تعقيب قانوني روستانشين صحبتي در ميان آمد (راستي آيا تلويزيون ايران هم پخش كرد؟) خب، اين مبارك است. كشتن حيواناتي مانند خرس و گراز و شغال و ... عادتي براي روستانشينان نواحي مختلف ايران بوده و هست. من از نزديك اطلاع دارم. آنان اين كار را زشت نميدانند كه هيچ، بدان افتخار هم ميكنند. تصور آنان اين بوده و هست كه حيواني مزاحم و قاتل احشام و مخرب زمينهاي مزروعيشان را كشتهاند. برافتادن نسل خرس و گراز براي آنها يك آرزو است؛ همان چيزي كه براي ما ((اكنون-شهرنشينان)) دوستدار محيط زيست يك فاجعه به حساب ميآيد. خب چه چيز مبارك است؟ اين كه تلويزيون آن تصوير را به عنوان ارتكاب به عملي شنيع پخش كرد و ديدم كه كمابيش در عموم شهروندان هم نوعي انزجار از آن عمل را برانگيخت!
اما باران عزيز! چه كنم كه از تلويزيون چيزهاي ديگري هم پخش ميشود، بدون آن كامنت و توضيحات كه منجر به تصحيح در نگرش شود؛ گويي ضربهاي ديگر به انسانيت وارد ميآيد. پس چگونه زبان به نقد گشوده نشود؟ براي مثال:
- آيا تصوير نحوهي كشته شدن قذافي را هم در تلويزيون ديدي؟ چه تلويزيون وطني و چه رسانههايي مانند بي-بي-سي و ... ! آيا مشاهده فرمودي مثلاً همين بي-بي-سي هنگام پخش تصاوير چه گفت؟ تنها براي رعايت حال كساني كه قلبشان ضعيف است يادآوري كرد: ممكن است مشاهدهي تصوير براي كساني كه قلبي نازك داشته باشند،... كمي آزار دهنده باشد! اما توضيحي درخور در بارهي شناعت موضوع، غفلت جناحهاي مختلف درگير، از انقلابيون گرفته تا نيروهاي ناتو داده نشد.
تلويزيون وطني همهي هموغماش ساختن تصوير اسلامگرايانه از ماجرا (افسانهيبيداري اسلامي) در ماجراي موسوم به بهار عربي است، و رسانههاي غربي هم نقش ناتو و متحدان غربي در براندازي ديكتاتورها را برجسته ميكنند. اما آنگاه كه گاه پذيرش مسئوليت است، كسي نميگويد بيدارگران مسلمان (!) يــا نيروهاي گسترندهي حقوق بشر (!) ناتو كجا بودند تا نگذارند با شكنجه، تحقير و قتل يك اسير (بخوانيد قذافي) به دست انقلابيون خشمگين و مست پيروزي، «انسانيت» گشته شود! انگار آنچه مهم است، براي غربيها نفت و منافع غربيها در پوشش دموكراسي است و براي حاكميت ايران، نيرو و نفر و متحد جمع كردن، در پوشش بيداري اسلامي. كسي نگران اخلاق و انسانيت نيست كه كشته ميشود.
انشالله آشكار است كه من طرفدار قذافي و بيخبر از جنايات او نيستم. موضوع اين است كه در ميان سه موضع زير:
1- اهميت ندادن به جنايت بدكاران و اهتمام نكردن به تشريح شناعتِ استبداد و اقدام به محدود ساختن آن مثلاً از طريق مجازات عادلانه
2- ابراز انزجار از جاني و تحقير و مجازات او در حد آزار جنسي و كشتن سبوعانه
3- ابراز انزجار از رفتار مجرمانه، و اقدام براي پيشگيري از هر گونه عمل مجرمانهي مشابه در عين پرهيز از ارتكاب عملي شبيه فرد متجاوز؛
عموماً يا به موضع (1) در ميغلتند يا (2) و انگار موضع سوم تنها مانده براي معدودي از نخبگان.
مسئله هنگامي براي من اوج سختي خود را نشان داد كه ديدم در كنار تصوير تيتر شدهي بي-بي-سي كه پسر بچهاي را در حال رقص و قِر دادن بر جنازهي قذافي مدام به نمايش ميگذاشت، و تلويزيون ايران كه بيهيچ توضيحي مصاحبهي مردي را پخش ميكرد كه در دستش پلاستيكي حاوي مشتي موي سر بود كه مرد ميگفت پيش از مردنِ قذافي آن را از سرش كنده،... بر پيشاني روزنامهي متمايل به روشنفكري ايران، يعني شرق هم ديدم كه تصويري از قذافي به قتل رسيده داشت و در كنارش تيتر زده بود: پايان ديكتاتور!
چه شده است ما را؟ آيا منطق مخالفان حكومت ايران هم اين است كه تلويحاً ميخواهند به حاكمان اقتدارگراي بومي يادآوري كنند كه از سرنوشت ديگر ديكتاتورها عبرت بگيرند، والا چنين پاياني در انتظار آنها است؟ آيا اين است منطق دموكراسيخواهي و اخلاق مبارزه با ديكتاتوري؟ راستي مشكل ما اين است كه چرا ديگري ديكتاتور باشد و نه من؟ يا مسئله خود ِ ديكتاتوري است؟
اگر نگوييد دچار شعارزدگي و شيعهگري افراطي شدم، در ذهنم بزرگي كساني چون علي بار ديگر برجسته ميشود كه در ميدان نبرد با عبدود چنان ميكند كه مشهور است و مولانا در مثنوي از آن حماسه ساخته است؛ و يا هنگام كه خود به دست ابنملجم ضربت ميخورد و بدان وضع در بستر افتاده است، به فرزندان ميگويد مبادا اسير را آزار دهيد يا مثله كنيد، اگر زنده ماندم خود ميدانم با او چه كنم، و اگر مردم و خواستيد قصاص كنيد تنها همان يك ضربه را بزنيد! به تعبير شاعر (محمد حسين بهجتي):
بجز از علي كه گويد به پسر كه قاتل من // چو اسير تواست اينك به اسير كن مدارا
چقدر با اخلاقي انديشيدن و رفتار كردن فاصله داريم؟ چه مردم و چه ارباب قدرت! چقدر براي خوب ديدن و تصحيح بينش و رفتار، نياز به گفتن و نقد كردن و آموزش داريم؟ چقدر نياز داريم به هشدار دادن!
حال باران عزيز! آيا اين زبان به نقد رسانهها و ارباب قدرت گشودن هم واقعاً مصداق ديگري از غر زدن غير منصفانه است؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- در اجاقي طمع شعله نميبندم، خردك شرري هست هنوز ؟ - اخوان ثالث -
۲- زندگي خالي نيست ـ مهرباني هست ـ سيب هست ـ ايمان هست - آري آري تا شقايق هست، زندگي بايد كرد -سهراب سپهري۰
"كــوه"، "كــتاب" و "گفـتوگـو"