۲۹ خرداد همواره یادآور درگذشت مردی است که نوشته‌ها و انديشه‌هايش در دوره‌اي از زندگي فردي و اجتماعي يكي دو نسل از ايرانيان معاصر غيرقابل انكار است. علي شريعتي مزيناني.
تحليل‌هاي سطحي و عميق، علمي و غيرعلمي، منصفانه و بي‌رحمانه، و روا و نارواي فراواني تا كنون از انديشه‌ي شريعتي منتشر شده است. در اين فرصت مختصر قصد ندارم وارد بحث انديشه‌اي عميق و بلند بالا شوم.  بايد فقط به مروري سريع بسنده ‌كنم:

الف- براستي اين شريعتي كه بود؟
۱-آيا او تئوريسين انقلاب ديني ايران بود و طرفدار نظامي مبتني بر اجتهاد و حتي "ولايت فقيه" و نظام آرماني او همين است كه اكنون در ايران حاكم است؟ <اين را تلويزيون جمهوري اسلامي بعضي سال‌ها مي‌گويد>
۲- آيا آراء او فقط به درد دوران انقلاب مي‌خورد و او براي دوران تأسيس و استقرار يك نظام چيزي ندارد؟ <اين را رييس جمهوري وقت ايران در سال ۶۷ گفته بود و آقاي حداد عادل در سال ۷۲ و بسياري ديگر كه مي‌خواهند مشيي ميانه و منصفانه در باره‌ي او داشته باشند، نه بكوبندش و نه به زعم خود بيش از حد بزرگش كنند>
۳- آيا او يك ايدئولوگ شيعي غرب ستيز انقلابي دوآتشه بوده‌است كه با بهره‌ي سطحي از فلسفه‌ي غرب بر بخشي از آن تاخته و برخي ديگر را ناشيانه مصادره به مطلوب كرده و خواسته يا ناخواسته نوعي بنيادگرايي ديني را تبليغ كرده و اگر حكومت غيردموكراتيكي اكنون در ايران روي كار است، نتيجه‌ي آموزه‌هاي امسال اوست؟ <اين را برخي جوانان و حتي ميانسالان فلسفه‌خوانده يا ناخوانده و خسته از ناملائمات روزگار و فشارهاي حكومت ايران مي‌گويند>
۴- آيا او غربزده‌اي مضاعف است كه اگر چه عليه ماشينيزم و اسكولاستيك جديد و غربزدگي چيزهايي نوشته اما خود گرفتار مدرنيسم نصف‌كاره غربي است كه مي‌خواهد نوعي انقلابي‌گري را به اسلام تحميل كند؟ <چيزهايي از اين دست را كساني از اصحاب حلقات فرديد تا سيد جواد طباطبايي گفته‌اند>
۵- آيا او "معلم شهيد انقلاب" بود كه سال‌ها در زندان ساواك شاه در بند بود و ماه‌ها در انفرادي ...؟ <اين را سيد حميد روحاني، رييس مؤسسه‌ي حكومتي "تاريخ انقلاب اسلامي" در جلد اول كتاب تاريخ انقلاب اسلامي گفته بود>
۶- آيا او اصلاً انديشه‌اي جدي در باب اسلام و انقلاب اسلامي نداشت و حتي همكار ساواك بود؟ <اين را هم همان سيد حميد روحاني، در جلد سوم همان كتاب گفته بود>
۷- آيا او اسلام كهنه و پوسيده آخوندي را در زر-ورق اگزيستانسياليسم سارتري و انديشه‌هاي انقلابي ماركسيستي پيچيد و به جوانان خام دهه‌ي ۵۰ تحويل داد و باعث سرنگوني رژيم شاه شد و روند توسعه در ايران را سال‌ها عقب انداخت؟ وگر نه جوانان دانشگاهي كجا آيت‌الله خميني را مي‌شناختند، اين همه گرفتاري نتيجه‌ي افكار اوست؟ <اين را برخي روشنفكران و نويسندگان همچون احسان ن.> گفتند.>
۸- آيا او متفكري التقاطي بود كه قتل كساني چون مطهري به دست فرقان نتيجه‌ي انديشه‌هاي نادرست او و القاي "اسلام منهاي روحانيت" اوست (كه از جمله در مجموعه آثار ۱ او منتشر شده)؟ <اين را كساني چون آقاي مصباح گفته‌اند>
۹- آيا او به دليل افكارش و از جمله اين كه در كتابي (كوير) شخصيت‌هايي غيرمسلمان (از جمله لويي ماسينيون را) "معبود" خطاب كرده اساساً مرتد است و حتي كتاب‌هايش نجس است و نه تنها نبايد آنها را خواند، بلكه نبايد حتي به آنها دست زد؟ <اين را برخي مراجع قم در سال‍هاي اول انقلاب گفته بودند و من خود مهر امضاي آنها را ذيل پاسخ به استفتايي ديده بودم>
۱۰- آيا چون امام صريحاً ايشان را تأييد نكرده كتاب‌هاي ايشان بايد از كتابخانه‌هاي بسيج و سپاه و ارگان‌هاي انقلابي جمع شود و كتاب‌هاي او نبايد در جبهه‌ها دست رزمندگان باشد، به جاي آثار شريعتي بايد مطهري خوانده شود؟ <اين را بارها سال‌هاي ۶۱، ۶۲، ۶۳ و ... ، خودم در پادگان آموزشي المهدي و جبهه‌ي دهلران و سپس پايگاه‌هاي بسيج شنيدم و تا سرفرماندهي فراخوانده شدم و اين را از قول فرمانده وقت سپاه، جناب محسن رضايي تقرير كردند، و بعدها مسئولان گزينش، وقتي مي‌خواستم در آموزش و پرورش به عنوان معلم گزينش شوم، مي‌گفتند (و بندگان خدا پاسخ‌هاي من ۱۵-۱۶ ساله  تا بيست و دوسه ساله‌ي پرشور را چگونه تحمل مي‌كردند!>
۱۱- آيا او جزو معدود انديشمندان حوزه‌‌ي "انديشه‌ي اجتماعي" در خاورميانه‌ي معاصر است؟ <اين را بسيار از متفكران و جامعه‌شناسان شركت كننده در همايش منطقه‌اي "انديشه‌اجتماعي و جامعه‌شناسي در خاورميانه‌ي معاصر به كرّات مي‌گفتند>
۱۲- خلاصه آيا او ... آيا او اصلاً روشنفكر و دين‌شناس و جامعه‌شناس و استاد واقعي دانشگاه و حتي نويسنده نبود و انديشه‌اي غير عميق و سطحي، فارغ از دركي جامع از اسلام، غرب، فلسفه، تاريخ و جامعه و توسعه داشت و مي‌خواست با ناخنكي كه به همه‌ي اينها زده ملغمه‌اي از ماركسيسم به علاوه‌ي شيعه‌گري فانتزي را با برداشتي شاعرانه از حسين و علي، به نسل جوان دهه‌هاي ۴۰ و ۵۰ تحويل دهد؟ او چند كتاب نوشت؟ اينها كه به نام او منتشر شده همه پياده شده‌هاي سخنراني‌هاي اوست كه بيشتر حامل شور و هيجان كاذب است تا انديشه‌اي عميق و فلسفي يا علمي يا ديني؛  <اين وجه مشترك وصف او از زبان دو دسته‌ي كاملاً متفاوت از مخالفان اوست، دين‌داران سنتي و سكولارهاي مدرن>

امــــا از نظر من هيچ‌كدام از اينها وصف جامعي از حقيقت آنچه او بود نيست، هيچ كدام.
 ضمن اين كه با تمام شگفتي بايد بگويم هيچ‌كدام از اينها صد در صد غلط هم نيست. و چيزي از حقيقت شريعتي، ولو كمتر از يك درصد، آن هم به ‌گونه‌اي محرف، در آن هست (با اين ادعا از جمله من بايد بتوانم توضيح دهم مثلاً چگونه هم گزينه‌ي ۴ مي‌تواند حظي از حقيقت داشته باشد و هم ۵) شرح اين مناقشه بماند براي جايي بيرون از اين فضا.

بله من قبول دارم او نظريه‌ي منسجمي در جامعه‌شناسي ندارد، در آثار منتشر شده‌ي او نه شرح دقيق و قابل استنادي از آراء فيلسوفان و متفكران غرب هست و نه اسلام، قضاوت‌هاي او در زمينه‌هاي گوناگون با نوعي شتابزدگي و گزارش سطحي و غيرآكادميك عجين است و ... امـا اينها چيزي از بزرگي او و پروژه‌ي مهمي كه داشت كم، و آنچه را او كرد نفي نمي‌كند.

ب - پس كيست از نظر من اين شريعتي؟
براي بيان تصوير ذهني‌ام از شريعتي بايد از يك مقايسه استفاده كنم و چند نكته را به زباني صميمي يادآوري كنم و با اجازه‌ي دوستان به موضوع جنبه‌اي تا حدودي شخصي بدهم:
 مقايسه‌ي كارنامه‌هاي زندگي؛ . . . اگر قرار بود من در سني كه شريعتي از دنيا رفت، زندگي را به پايان ببرم، بايد حدود يك ماه ديگر بميرم. بله شريعتي در ۲۹ خرداد ۱۳۵۶ در حالي كه ۴۳ سال و نيم بيشتر نداشت از دنيا رفت، يعني وضعيت سني خودم در يك ماه ديگر. به كتابخانه‌ي محقر شخصي‌ام نگاه مي‌كنم: يك قفسه‌ي جدا به آثار او اختصاص دارد و كدام قفسه به من ...؟ با خجالت از اين مقايسه ... به موجي كه او در آن زمان به راه انداخت مي‌انديشم و به شعاع تأثيرگذاري خودم ... خب از اين مقايسه‌ شخصي بگذرم. به آنچه ديگر متفكران و داعيه‌دارن انديشه در ايران در طرح مسئله‌ي فرهنگ، توسعه‌نيافتگي چامعه‌ي ايراني و برون شدن از اوضاع دادند، به تعريف صورت مسئله از سوي متفكران و نويستندگان گوناگون ... و تلاش‌هايي كه براي ارائه راه حل كردند مي‌انديشم و آنها را با تلاش شريعتي مقايسه مي‌كنم. داستان فراتر از اين حرف‌هاست.

مگر چند متفكر را می‌شناسیم كه با شاخص‌هاي آزادگي، صميميت، دلواپسي نسبت به مردم و احياي سنت فرهنگي خودي (ملي و ديني) اين گونه با گذشت از همه‌ي مواهب زندگي معمولي در سنين جواني آنچنان پا به ميدان نشر انديشه و حتي مبارزه‌ي فكري گذاشته باشد، ضمن آن كه به مبارزي سطحي تبديل نشده باشد و در عين حال با برخورداري از دغدغه‌هاي وجودي و اگزيستانسيل (عشق، دوست داشتن، مسئله‌ي رابطه‌ي انسان و خدا و ...) توجه به‌دور از تعصب به ميراث خودي و ديني و تسلط نسبي به متون ادبي و ديني، گفتماني مركب از "عرفان، برابري و آزادي" پديد آورده باشد و در عين حال با توجه گزينشي و انتقادي به دست‌آوردهاي تفكر غربي، از نظريه‌پردازي‌هاي روز دنيا هم غفلت نكرده باشد؟ او با جمع همه‌ي اينها در كنار هم، و اهتمام به نشر و گسترش اين درد اجتماعي و دغدغه‌ي فرهنگي، در قالب سخنراني‌هاي طولاني مدت، زير فشار حكومت استبدادي از يك سو و روحانيت سنتي از سوي ديگر، با اتكا به شوري كه در بيان داشت موجي از توجه به امور جدي را در فضاي رخوت‌آلود آن زمان پديد آورده بود. 
براستي اين متمايز كننده نيست كه كسي در سني كه شريعتي داشت، در عين پر كار بودن و پراكنش همراه با دستپاچگي ناگزير يافته‌ها، اين مايه با انصاف به سهوهايي در گفته‌ها اعتراف كند، آمادگي شنيدن داشته باشد و لزوم اصلاح آثار در شرايطي بهتر را بپذيرد و حتي عملاً دو وصي براي اين كار انتخاب كند (مرحوم محمدتقي جعفري ـمشهور به علامه جعفري ـ و جناب محمدرضا حكيمي)؟!

و سخن آخر اين كه به گمانم راز ماندگاري ياد همراه با هيجان شريعتي در افرادي از هم‌نسلان ما را بايد اين گونه تبيين كرد: ۱- شورمندي همراه با صميميت زبان شريعتي كه در دوره‌هاي غلبه‌ي رخوت در زندگي فردي و اجتماعي حركت‌آفرين است ۲- دريافتن اين نكته كه نجات و بهروزي در گرو نگاهي همه جانبه و گفت‌وگويي و در عين حال انتقادي به ميراث فرهنگي بشر است. از اين رهگذر چقدر خود را در همدلي با پروژه‌ي شريعتي مي‌يابيم: بازگشت گزينشي به گذشته‌فرهنگي خود در عين رويكرد گزينشي به دست‌آوردهاي دنياي مدرن و در عين حال زير فشار هيچ يك از اين دو له نشدن.
 با گذشت روزگار و بالا رفتن سن، و البته آگاهي از تفاوت مشرب‌ها و انديشه‌ها در عالم نظريه‌ها، چه بزرگ روحي كه بتواند در كنار عيسي و محمد و علي و زينب، نه تنها مولوي و اقبال و گاندي، كه حتي سارتر و نيچه را هم داشته باشد.