اين سه انديشهگر (شبستري، سروش، ملكيان) (1)
ابتدا نوعي دستهبندي توصيفي از آراء آنان:
الف- محمد مجتهد شبستري، متولد ۱۳۱۵؛ داراي تحصيلات حوزوي و دانشگاهي در زمينهي الهيات؛ استاد بازنشستهي دانشگاه تهران. به طور كلي سه دوران را ميتوان در حيات فكري ايشان متمايز دانست:
۱-جهتگيريهاي فقهي-كلامي سنتي در چارچوب آموزههاي حوزههاي علميه شيعه.
۲-نوانديشي دين؛ سعي در بازفهم متن مرجع دين اسلام (قرآن) با تكيه بر يافتههاي دانش هرمنيوتيك، تلاش براي ارائهي قرائتي جديد از دين و عبور از قرائتهاي رسمي. اين دغدغه را ميتوان به وضوح در كتابهايي از او: "كتاب،سنت، هرمنوتيك" و "نقد قرائت رسمي از دين" ديد. در اين مرحله او تلاش دارد با تفكيك عرضيات دين از ذاتيات دين اسلام، بيشتر با تأكيد بر فهم تاريخي-عصري از قرآن، قرائتي از دين اسلام ارائه دهد كه با دغدغههاي انسان مدرن متناسب باشد.
۳-عبور از دينورزي "تاريخي-متني" و ورود به مرحلهي برساختن ارتباط شخصي با خداوند. در اين مرحله كه بيشتر با سلسله مقالات او با عنوان "قرائت پيامبرانه از جهان" متبلور شد و بتدريج بلوغ پيدا كرد، او تجربهي پيامبرانه را يك نوع نگاه نسبت به هستي و نوعي دريافت سخن خدا دانست و از منحصر كردن ارتباط آدميان اعصار پسين با خداوند، در آن سنت فاصله گرفت. به تصريح خودش، در سخنرانياي در پاييز ۸۹، در مؤسسه صراط، او ترجيح ميدهد براي سالك اين طريق حقيقت، واژهي "موحد" را كه رساتر است به كار برد تا واژهي "مسلمان" را كه گويي ابهامالود است.
ب- عبدالكريم سروش، متولد ۱۳۲۴ ، دانشآموخته شيمي و داروسازي و سپاس تاريخ و فلسفهعلم. او هيچگاه استاد رسمي دانشگاهي نبود و سالها به عنوان عضو هيأت علمي پژوهشي به تحقيق و تدريس در مراكز علمي و دانشگاهي ايران پرداخت. در دستهبندي آرائ سروش هم ميتوان به تعيين حوزههاي موازي و همزمان پرداخت و هم به نوعي مرحلهبندي دست زد. او به موازات تفسير قرآن و نهجالبلاغه و مثنوي، فلسفهعلم هم درس ميداد و به تدريس آراء كانت و پوپر ميپرداخت و اين از موازي بودن لايههاي فكري او حكايت ميكند. امــا در پروژهي مطالعاتي او صرفاً در امر دين، ميتوان مرحلهبندي زير را قائل شد:
۱- بازخواني و شرح و تفسير نوين متون ديني-اسلامي البته بدون عبور از پارادايم سنت. گرايش به عرفان اسلامي، بويژه توأماني از غزالي و مولوي، به مثابهي بهترين قرائت از سنت پيامبر اسلام (سروش پيش از قبض و بسط)
۲-ورود به عرصهي كلام جديد و تفكيك معرفت ديني از دين، تفكيك فهم متغير از اصل ثابت دين و استفاده از شگردهاي منطقي-تاريخي-هرمنيوتيكي در ارائة قرائتي مدرن از دين (سروش ِ قبض و بسط)
۳- عبور از پارادايم دينداري سنتي و قائل شدن به تعدد و تكثر تجارب ايماني، عبور از انحصار دينداري در تجربهي پيامبرانه، قائل شدن به تحول و تغيير در اصل دين، قائل شدن به تفكيك ذاتي و عرضي در اصل دين. به تعبير خودش اگر در مرحلهي قبل او قائل به قبضو بسط در معرفت ديني بود، اينك از قبض و بسط در خود ِ دين خبر داد. (سروش ِ بسط تجربه نبوي) در اين مرحله، تجربهي مولانا نه فقط تفسيري بر قرآن و سنت رسولالله، بلكه توسعهي آن تجربه بود. مولانا تجربهي خود را از اسلام و ايمان داشت، اگر چه او ميتواند در آغاز كردن سلوك، بهرهور از تجربهي ناب محمدي باشد. باز به تعبير خود سروش، اگر از او بپرسند مولوي شيعه بود يا سني، او ترجيح ميدهد بگويد مولوي پيرو مذهب مولويه بود. يعني تجربهي خود از دينداري را داشت. با استفاده از اين نقل كلام از سروش من ميخواهم اداعا كنم اگر از سروش كنوني بپرسند او بر چه ديني است؟ اسلام، يا ...، او خواهد گفت سروش است و حظّ خود را از دينداري تجربتانديشانهي خود دارد و البته در اين رهگذر بسي وامدار بختياران كامروايي چون محمد و مولانا است.
ج- مصطفي ملكيان، متولد ۱۳۳۵؛ دانشآموختهي فني و سپس فلسفه و كلام اسلامي، او هيچگاه عضو هيأت علمي دانشگاهي نبود (تا آنجا كه ميدانم نخواست درس رسمي را براي أخذ مدرك دكتري پي بگيرد)، امــا تا آن زمان كه مضايقي براي تدريس او در دانشگاهها ايجاد نكرده بودند، حتي در مقطع دكتري تدريس كرد. او البته نشان داد بيش از اشتها براي درس و بحث رسمي، به تأمل و روشنگري آزاد تعلق دارد.
شايد ملكيان نيز در سلوك شخصي مرحلهي ۱ و ۲ از آنچه در بارهي شبستري و سروش گفته شده را طي كرده باشد، اما در مقام توليد انديشه، آن فازها را بازتاب نداد. شايد بتوان گفت وجود تجاربي از نوع شبستري و سروش در مقابل ديدگان تيزبين ملكيان او را مستغتي ميكرد از تكرار همانها. او اين سلوك را نزد خود با فشردگي بيشتر انجام داد. حال اگر بخواهيم سلوك فكري ملكيان را در آينهي آنچه از او به متن تبديل شده باز بتابانيم، شايد بتوانيم چنين كنيم:
۱- تدريس و ايضاح مفاهيم پايهاي از فرهنگ و فلسفه همچون كلام جديد، سنتگرايي، مدرنيته، پستمدرنيته، و مانند آن.
۲-ارائهي پروژهي "عقلانيت و معنويت". دغدغهي ملكيان بيش از آن كه اسلام و حتي دينداري باشد، در درجهي نخست انسان است، و در درجهي بعد بنياديترين داشتهها و طلب انسان. بنياديترين داشتهي انسان "عقل" است و نه چيز ديگر و بنياديترين طلب او "معنابخشي به زندگي" يا "معنويت" است. حال اين كه اين معنويت چگونه حاصل ميشود؟ بستگي دارد به اولاً سنخ روانشناختي آدميان و سپس فرهنگي كه در او زيست كردهاند. اين ممكن است از رهگذري ايمان به يك دين معين حاصل شود و يا از رهگذر استفاده از چيزي كه او با تعبير "سالاد ديني" از آن ياد كرد.
در آراء اين سه انديشمند نقاط اشتراكي وجود دارد و نقاط افتراقي. من آنها را بدين سان قابل دسته بندي مييابم:
... ادامه دارد
"كــوه"، "كــتاب" و "گفـتوگـو"