چند شب پيش بود، نزديك به ميانه‌ي شب. در تاكسي‌اي نشسته بودم تا از ۷تير به وليعصر برساندم. در همين مسافت كوتاه چنان انس گرفت كه سفره‌ي دل باز كرد. مايملك زندگي‌اش را در راه ازدواجي ناموفق داده بود: مهريه.    معتقد بود فاميل‌هاي زنش كه در سپاه و نيروي انتظام و ... مشغول به كار بودند، برايش پاپوش ساخته بودند و پولش را بالا كشيده بودند و مدتي هم زنداني‌اش كرده بودند... مي‌گفت كه دو سه تا از اونها بلاهايي سرشان آمده، يكي تصادف كرده، يكي سرطان گرفت و مرد و ديگري با بيماري‌اي سخت دست به‌گريبان است و اين ديگران اكنون پشيمانند و از او حلاليت مي‌طلبند.  و در پاسخ به عجب! عجب! هــاي من اظهار داشت كــه: ‹‹پس چي! خداي جاي حق نشسته، همين جوري بي‌خود نيست كه ...››

اين تعبير را پيش از آن هم چند بار شنيده بودم، اما آن شب كه پياده شدم، مرورهاي ذهني‌ام شروع شد:
۱- در كلام او چه خوب بين مفهوم "خدا" و "حق" تفكيك صورت گرفت. شايد بتوان گفت در اين جا "حق" معادل "عدل" است.
۲- انگار او مفهوم "حق" را برتر از تصوري كه از "خدا" داشته نشانده است. (در اين خصوص با او همدلي‌اي داشتم، او چه ساده نكته‌اي حكيمانه مي‌گفت)
۳- در قضاوت او كه گويي  خدا  ‹قدرت مطلق› است و كارهاي بزرگ و شايد پيش‌بيني‌نشده اي از او بر مي‌آيد، از قضا به حق و عدل عمل كرده.  فهميده آنها بر او جفا كردند پس آن آنها را به مجازات رساند. در گفتار او خدا فقط محرك اول و علة‌العلل نيست، او همواره در جهان حاضر است.
۴-انگار براي اين بنده‌ي خدا نفس مجازات مهم بوده است، گويي تناسب بين جرم و مجازات در اينجا اصلاً مهم نيست.
۵-در گزارش او اين سؤال پاسخ داده نمي‌شود كه  اگر خداي توصيفي او خداي جهان و جهانيان است، پس هنگام كشته شدن مظلومانه‌ي عاشورائيان سال ۶۱ هجري، كشته شده شدن آن بچه‌ي مظلوم فلسطيني به دست اسرائيليان، زير گرفته شدن آن جوان در عاشوراي پارسال با يك ماشين كادر انتظام، در صحنه‌ي ضجه زدن آن زن آفريقايي كه چند شب پيش، از تجاوز شنيع و مكرر قاچاقچيان آدم حرف مي‌زد كه در مقابل چشمان شوهرش انجام شده بود و مي‌گفت كه شوهرش از شوك ناشي از ناتواني در تحمل ماجرا در صحراي آفريقا دق كرد و مُرد، و ...   آيا همچنان بر جاي حق نشسته بود يا نه ...؟

      جز فلاطون خم نشين شراب       سرّ حكمت به ما كه گويد باز         ‹حافظ›