ماجراي ما، حافظ و توسعه (2)
اول احترام و سپاس به دوستاني كه اينجا و آنجا كامنت گذاشتند و نقد نوشتند. و اما ...
1- چرا تداوم اين بحث؟ پيش از اينها كه به محاجههاي درشتناك قلمي برخي ارباب قلم در مطبوعات و بعدها در فضاهاي مجازي برميخوردم، دچار نوعي تأسف ميشدم كه چرا چنين؟ چرا نتوان در فضايي آرامتر و محترمانهتر و اگر چه با ضوابط منطقي و بسي سختگيرانه، به نقد آرائ يكديگر نشست؟ چرا "مو از ماست كشيدن" و "مته به خشخاش گذاشتن منطقي" را كه در پويش حقيقت بسي نيكو و پسنديده است، با توهين و چنگال در رخ هم كشيدن و احياناً نوعي لجبازي و پافشاري ناصواب بر اظهارات شتابزدهي اوليه و به زمين و آسمان متوسل شدن براي توجيه آنها ميآميزند؟ در اكثر مواقع – و البته نه هميشه – تصورم اين بود كه اگر يكي از دو طرف مسئول نخستين آن عدول از طريق صواب باشد، اما چنانچه ماجرا كِش پيدا كند، احتمالاً نفر دوم هم تماماً مبرا و معفو نيست. ناگفته نماند كه در اين رهگذر حتي به برخي ماجراهاي قلمي استاد دكتر سروش – با همهي احترام و ارادت به ساحت ايشان- از همين ديد مينگريستم و اينك خود را در مقام نگريسته شدن از اين منظر مييابم. بنابر اين از خدا ميخواهم خود به مصداقي ديگر از آن نمونهها بدل نشوم.
از اين رو دستكم در آن حد كه در سطح خودآگاه ميتوانم در باب خود اظهار نظر كنم، سر آن ندارم كه «روضهخواني كنم!»، از باب لجاجت و در مقام واكنشي تدافعي و با چشم بستن بر حقيقت و تنها به دليل تبرئهي خود و يا خداي ناكرده تخفيف متقابل آن كس كه تخفيف روا داشت، به كش دادن ماجرا بپردازم، غرض استفاده از اين فضا براي در ميان نهادن نكاتي ديگر و روشنگري و البته دريافت نكات انتقادي دوستان است، خدا كند در عمل به غبارآميزي بيشتر منجر نشود.
2- ادب مقام؛ نميدانم چرا گاه مقتضاي صراحت و بيتكلفي را مستلزم عدول از حداقل اصول اخلاقي ميدانيم؟ بله گفتهاند "بين الاحباب، تسقطالآداب" اما آدابداني بين احباب كجا و گفتوگو با احباب در بارهي شخص ثالث در فضايي مجازي با دسترسي بينهايت، بدون رعايت موازين اخلاقي كجا؟ نميدانم چرا از پيشگامان توسعه و تكنولوژي تفاوت وبسايت و وبلاگ و وب... را فراگرفتهايم اما آنچه آنها تحت نام "ادب شبكهاي" ذيل تعابيري همچون "netiquette" كاربران را بدان توصيه كردند، محل اعنتا ندانستهايم. اين آداب البته همهاش اخلاقي نيست، برخي اصول و ضوابط رسانهاي است و برخي شامل نكات اخلاقي ميشود. بنده البته متأسفانه يك بلاگر حرفهاي نيستم. شاهدش همين صفحهي بدوي بنده در فضاي مجازي. اگر دانش و مهارت بيشتري در اين باره داشتم بيشك گرافيك و امكانات جنبي صفحهام غير از اين بود.
معالوصف همواره با مشاهدهي يك پديده در دنياي مجازي حسي از تحسين و تجليل در ذهن يافتهام: وجود پروتوكلي اخلاقي در ابتداي انواع فضاهاي وب، از ايميل گرفته تا وبلاگ و ... كه شرط ورود به آن فضا، فشردن دكمهي "I accept" است و حيفا و دريغا كه بسياري از ما آن را همچون كليدي زائد و نمايندهي مرحلهاي اضافه تلقي ميكنيم و شايد برخواندن آن را موجب اتلاف وقت ميدانيم. همواره ميانديشم اگر به جاي ايادي "كفر و استكبار"! ما واصلان به حقيقت و اخلاق و معنويت! مخترع و مبتكر اين تكنولوژي بوديم، از خاطرمان هم عبور ميكرد كه اين فضا تنها براي مبادلات باشكوه و پاكيزه فرصت نميسازد، بلكه امكان نشر وهن و درشتي و خشونت نيز در آن هست، پس ميبايد اگر چه سمبليك، ضرورت پايبندي به اخلاق را پيش از ورود به اين فضا هر بار يادآور شد؟ البته توجه دارم كه تعبير "چرندترين" به عنوان كلمهي ممنوعه در آن پروتوكلها نيامده!
3- پايبندي به ساخت علمي جملات؛ اين مسلم است كه جملات عاري از تعابير دقيق و پر از "شايد" و "اگر" و "مگر" و "بعضي" ، سخن را از ضوابط علمي دور ميسازد، آنها را اصطلاحاً به امور "ابطالناپذير" نزديك ميسازد و به دليل تن ندادن به نقادي، از هر گونه حقانيت علمي ساقط ميكند، يكي از ايرادهايي كه خود بر بسياري سخنرانيهاي تلويزيوني ميگيرم همين است. اما مگر به استناد اين امر مسلم، ميتوان هر گونه "اگر" و "بعضي" را از زبان كنار گذاشت؟ در اين صورت بايد همهي جملههاي "شرطي" و "جزئي" را از منطق حذف كرد و در عداد ساختهاي نادرست نشاند! من در سخنان روز 18 مهر گفتم: "بعضي كسان در مقام نقد ..." [رجوع شود به مطالب مندرج در پست پيشين] چرا كه در آن سخنراني و تقرير شفاهي مرادم استناد به سخن گوينده يا نويسندهي خاص نبود، قولي كه قائلش هم كم نيست، ميبايست نقد ميشد.
اين نقل قول را لطفاً بخوانيد: «اگر درنگ كنيم و در انتقاد از آنچه مسلماً بخشي از ميراث فكري ماست بيپرده سخن نگوييم، مسئوليت اين تفرقهي دردناك و شايد مرگبار به گردن ما خواهد بود. اگر به انتقاد از پارهاي از آن ميراث بی}رغبتی نشان دهيم، ممكن است به نابودي همهي آن ياري داده باشيم»
نظر شما در بارهي اين عبارت كه متضمن "اگر" و "بخشي" و "پارهاي" و "ممكن است" است، چيست؟ آيا اين درست است كه با گزينش اين عبارت كه در مقدمهي كتابي آمده و با غفلت از بقيهي كتاب كه شرح و بسط همين "اگر"ها و "پارهاي"هاست، نويسنده را به مبهم و غيرعلمي سخن گفتن و "ابطالناپذيري" سخن متهم كنيم؟ آيا اين سخن آشنا نيست؟ بله اين سخن از مقدمه جلد نخست يك كتاب مهم از واضع نظريهي "ابطالپذيري" گزيده شده است: "جامعه باز و دشمنانش" اثر كارل پوپر، به ترجمه عزتالله فولادوند.
اما اينك تعدادي از مصاديق آن "بعضي" را عرض ميكنم.
3-1- در روز بزرگداشت حافظ در سال گذشته بنده در سالني در بلوار كشاورز، در بارهي استعداد استخراج پيامي از حافظ، چنانكه به كار التيام زخمهاي زمانه بيايد سخن ميگفتم و دوست عزيزي (دكتر ا. رياضي) نقدي به بنده وارد كردند كه مضمونش هماني بود كه از قول همان "بعضيها" گفتم.
3-2- در جلسهي رونمايي نخستين شماره مجلهي علمي پژوهشي "جامعهشناسي هنر و ادبيات" كه سال گذشته در دانشكدهي علوم اجتماعي دانشگاه تهران برگزار شد، اين بار دكتر ش.پرستش (عضو هيأت علمي گروه انسانشناسي آن دانشكده كه مقالهاي هم از ايشان در آن شماره منتشر شد) سخنران بودند و مسئلهي "اقبال به حافظ" را آن چنان كه شرحش در نشست 18/7 رفت طرح كردند و اين بار بنده در جايگاه مستمع بودم و در مجال پرسش و پاسخ، منتقد آن سخنان.
3-3 – دكتر رضاقلي كه حتماً مقالات ايشان در اين باب كه در دههي هفتاد در جاهايي مانند كيان منتشر شد، از نظر دوستان صاحب نظر گذشته است. و بنده يكي دو بار به طور شفاهي هم در اين باره با ايشان نبادل نظر داشتم.
4- نكتهاي ديگر در باره نگاه بنده به حافظ؛ و اما نظر بنده در برابر آن عزيزان كه از منظر نقد فرهنگي با نسبت دادن زبان ابهامآلود به حافظ، اقبال به حافظ را نشان توسعه نيافتگي ما و ماندن در مسائل و مصائب ۶ قرن پيش ميدانستند، اين بود كه اولاً ديوان حافظ پر است از نقدهاي صريح به تعصبات ديني و پيوند نامتناسب نوعي دينفروشي زاهدانه و فقهمحور و عبوس با قدرت. نشانهاش اين كه حتي يك مورد نميتوان يافت كه شيخ و زاهد مفتي و محتسب در حافظ مدح شده باشند، بلكه آشكارا مورد نقد و طعن و تخفيفاند، پس چرا حافظ را به مبهم گويي در اين باره متهم ميكنيم؟ اگر چه آن دوستان هم همچنان بر نظر خود بودهاند و معتقد كه حافظ مجبور بوده همان جاها هم گاه دوپهلو سخن بگويد، و در لفافه و با باز كردن راهي براي فرار نكات خود را عرضه كند.
مثلاً آنجا كه حافظ ميگويد:
اين حديثم چه خوش آمد كه سحرگه ميگفت بر در ميكدهاي با دف و ني ترسايي
گر مسلماني از آن است كه حافظ دارد واي اگر از پس امروز بود فردايي
كه مستعد تفسيرهاي متكثر است. يا جاي ديگر مسئلهي "پير ما گفت خطا بر قلم صنع..." و دهها مورد ديگر كه تفاسيري گاه كاملاً متضاد (از مؤمنانه گرفته تا ملحدانه) ميتوان از هر كدام ارائه داد كه باز بنده با تأكيد بر تفاوت زبان "متن ادبي" با "متن علمي" بر آن نگاه نقدهاي خود را داشتم كه حداقل فايلهاي صوتي آن مباحث موجود است. و ديگر اين كه اگر چنان باشد كه آن آقايان ميگويند نقد، بيشتر به ما وارد است كه در ۶ قرن پيش مانديم و نه حافظ.
اما نكته اين است كه اين بار در جلسهي ۱۸ مهر ماه، عزيزي ضمن صحه گذاردن بر زبان ابهامي و ايهامي آن را حسن دانسته بود و دليل زنده و امروزي بودن حافظ ، كه بنده به شهادت همان قطعه گزيده شده در وبلاگ خوابگرد، از زبان "بعضي منتقدان فرهنگي" آن نكات را قابل تأمل دانستم و در دقايق آغاز سخن در قالب فقط دو سه جمله يادآوري كردم و تمام زمان باقي مانده از آن دو ساعت را به وجوه فراتاريخي انديشهي حافظ اختصاص دادم كه از نظر من راز ماندگاري شعر و انديشهي حافظ بود.
5- آناكرونيزم؛ در نخستين نشست از سلسله نشستهاي حافظشناسي تابستان گذشته (تيرماه) كه قصد داشتم خوانشي مبتني بر روشنفكري ديني از حافظ داشته باشم، پيشاپيش يادآوري كردم كه اين نگاه بنده مستعد متهم شدن به آناكرونيزم است، پس بايد دفع شبههي مقدر ميكردم. آنجا گفتم كه اگر بنده با استناد به دو سه قرينه حافظ را داراي شاخصهاي روشنفكري به همان معنا كه متعلق به پارادايم مدرنيته است بدانم، دچار آناكرونيزم خواهم شد، چرا كه به هر روي كليت جهان بيني زمانهي توليد متن متعلق به دوران پيشامدرن و "سنت" است. بنده تنها ميخواهم عناصري از انديشهحافظ را برجسته كنم كه عليرغم تعلق به دوران سنت، به شدت مستعد خوانش جديد و سازگار با ارزشهاي دوران مدرن است و همين نكته از نظر بنده رازماندگاري حافظ است.
اما اين كه فيالمثل با شاخصهاي توسعهيافتگي كه صد البته متعلق به دوران متأخر است، كسي اعلام كند فلان دوران (گذشته) توسعه نيافته بوده و چنانچه جامعه كنوني ما هم واجد همان شاخصها باشد، عليرغم امروزي بودن توسعه نيافته است، اين براستي چه ربطي به آناكرونيزم دارد. راستي مثلاً اگر كسي با شاخص "برابري نوع انسان" بگويد مثلاً جامعهي يوناني به رغم بسياري رشديافتگي در مقايسه با جوامع پيراموني همعصر، به دليل قائل شدن به تفاوت طبقاتي و برسميت شناختن بردهداري، دست كم از اين منظر توسعه نيافته بوده، اين سخني آناكرونيك است؟ ايا اين رويكرد، هر گونه نقد فرهنگي گذشته را منتفي نميكند؟ يك بار ديگر آن سخن كارل پوير را در مقدمهي كتاب مهم اش كه به نقد جامعهي بسته و از قضا نقد آراء افلاطون اختصاص دارد، مرور كنيم: «اگر درنگ كنيم و در انتقاد از آنچه مسلماً بخشي از ميراث فكري ماست بيپرده سخن نگوييم، مسئوليت اين تفرقة دردناك و شايد مرگبار به گردن ما خواهد بود. اگر به انتقاد از پارهاي از آن ميراث بیرغبتی نشان دهيم، ممكن است به نابودي همهی آن ياري داده باشيم»
براستي بايد پوپر را متهم به چرندگويي كرد كه چرا با ارزشهاي قرن بيستمي به نقد رأيي متعلق به ۲۵۰۰ سال پيش پرداخته و مثلاً افلاطون بزرگ را نقد كرده؟
آناكرونيزم، در مختصرترین عبارت یعنی "همزمان دیدن دو امر ناهمزمان". آناکرونیزم از اين جهت مغالطه است كه وصف امر گذشته بر اساس اصول، ارزشها و مفاهيمي متأخر است كه در آن زمان اساساً كشف يا طرح نشده بوده. اما ارزشداوري گذشته بر اساس ارزشهايي كه مثلاً متعلق به ساحت اخلاقاند و انتظار ميرود فراتاريخي باشند، مغالطهي آناكرونيك نيست. در غير اين صورت نقد بسياري از نظريههاي غالب در زمانههاي ماضي بايد منتفي اعلام شود. و يك نكتهي مهم استقلال نظريه از صاحب نظريه است. ممكن است ما صاحب نظريهاي خطا و زيست كننده در عهد باستان را به دليل محدوديتهاي بشري معفو بدانيم، اين دليل نميشود آراء و ميراث دانشي و فرهنگي به جا مانده از او يا شرايط اجتماعي مسلط آن دوران را مبرا از نقد بدانيم. راستی آیا اگر کسی نگاه تعلیلی-ذاتباورانهی ارسطو را مسئول در جا زدن علم برای چند قرن بداند، و در این خصوص مشی کمتر مورد عنایت واقع شدهی دموکریتوس را به هنجارها و متدولوژی علم پس از رنسانس نزدیکتر اعلام کند، دچار آناکرونیزم است؟ (اشاره به رأی برتراند راسل در کتاب تاریخ فلسفهی غرب) جالب این كه راسل یک جا حتی نظر دموکریتوس را شبیه نظر جرمی بنتام میداند! حال آیا این نگاه نقدآمیز به ارسطو چیزی از قدر ارسطو و اذعان به نقش بی بدیلش در رشد دانش بشری میکاهد؟
البته اذعان میکنم نقل قول از بزرگان جای استدلال را نمیگیرد، نباید مرعوب نام پوپر و راسل شد. دوستان منتقد همچنان حق دارند، با اینان هم مخالف باشند یا اگر پسندیدند حتی آن آراء را "چرند" بدانند، اما حق باید داد که در این صورت این کمترین و آنچه ذکر کرده شاید مصداق "ترین" آن هم در ابعاد قرن بیستم نباشد.
6- توسعه و فرهنگ؛ و اما نكتهاي كه گويا دليل اصلي و شرط كافي "چرند" بودن سخن اينجانب دانسته شده، اين كه چرا نفهميده و دو تا كتاب در بارهي "توسعه" نخوانده اين كلام مقدس را به كار بردم. گفته شده بود كه چه ربطي است بين واژهي تخصصي "توسعه" و "توسعهنيافتگي" با ز"بان ابهام آميز" حافظ و مسئلهي عدم شفافيت زباني در نقد قدرت و همهي آنچه بنده در شرح اين توسعه نيافتگي در پست پيشين ذكر كرده بودم...! اجازه دهيد به دليل پرهيز از آزار ناشي از اطالهي كلام در پست بعدي، يكي دو روز ديگر اين مطلب را آپلود كنم.
... ادامه دارد
"كــوه"، "كــتاب" و "گفـتوگـو"