تبليغاتX
كوه-فلسفه - خواف 2
كوه-فلسفه
بزن عثمان
 . . .  عثمان شروع كرد به قصه گفتن. ابتدا از زماني صحبت كرد كه تازه جاده‌اي خاكي به خواف كشيده بودند و او براي آن كه مسافران را به تربت و مشهد برساند، گاه دو تا سه روز در راه بود. و گفت در يكي از اين سفرها بود كه با جواني آشنا شد كه ابتدا شيفته‌ي صداي عثمان شد و سپس ساز او و در نهايت مرام او. عثمان گفت آن جوان بعدها دست در كار تأسيس نهادي شد كه كارش مدرسه‌سازي در مناطق محروم بود. او گفت كه آن جوان مجتبي كاشاني بود. من مرحوم مجتبي كاشاني را تنها به عنوان شاعري مي‌شناختم كه طبعي لطيف داشت و دغدغه‌هايي ناب و قشنگ. نمي‌دانستم در تحقق دغدغه‌هايش مردي اينچنين پاي در ركاب است و اقدامي اينچنين مؤثر را راهبري مي‌كرد. عثمان مي‌گفت اين نهادي كه بسياري هنرمندان و اهل ادب و علم در آن عضو بودند، حدود 600 مدرسه در مناطق محروم كشور ساخت.
بزن عثمان ...
من سعي مي‌كردم گفت‌وگو را به موسيقي بكشانم، اما او چندان اصراري به اين كار نداشت. او مدام از خدماتش براي آباداني خواف مي‌گفت و اين كه هنرش را به چيزي نفروخته: "نه در عروسي زدم، نه ختنه‌سوران و نه براي پول. من براي دلم زدم و براي كساني كه براي مدرسه‌سازي كمك كردند".  آنگاه با كمي ناراحتي مي‌گفت: "پس چرا مي‌گفتند اين حرام است؟"

عثمان 1307 متولد شده بود و فقط 4 كلاس درس خوانده بود. از خانواده‌اي متوسط بود. مي‌گفت از پس ِ چند دختر و به تعبير خودش پس از آن كه چند سال كارخانه تعطيل شده بود، پس از كلي دعا و طلب، خدا او را كه نخستين پسر خانواده بود، به پدر و مادرش داده بود. پدرش دام داشت و مزرعه . او با پايان كلاس چهارم و نبودن مقطعي بالاتر در خواف، از ادامه تحصيل محروم شده بود. او با سوز و گداز از اين اتفاق ياد مي‌كرد. عثمان به طور اتفاقي با دوتارنوازي آشنا شد كه بعدها خواهر عثمان را به همسري گرفت. عثمان وقتي ماجراي علاقه‌اش به دوتار را به مادر و پدر گفته بود، ابتدا با واكنشي منفي مواجه شد. تا آنجا كه پدر به سرزنش به مادر گفته بود: پسرت كه مطرب شده، اين بود اون شازده‌اي كه از خدا خواسته بودي‌اش؟

عثمان راننده‌ي ميني‌بوس شد، ترمينالي راه انداخت، براي آباداني خواف تلاش‌ها كرد. عثمان همچنان مزرعه و دام را اداره مي‌كرد و در كنار همه‌ي اينها دوتار زد و با آن زندگي كرد. او معلم خاصي نداشت، خودش اين را گفته بود. او از همان دوتارنوازي كه بعدها دامادشان شده بود، الفباي موسيقي مقامي را آموخته بود و بعدها خودش بود و قريحه‌اي و تمريني. گفته بودم كه عاشق دختر قاضي شهر شده بود و آنها نمي‌خواستند به جواني كه به قول خودشان اهل مطربي است، دختر بدهند. اما دلِ دختر و مادر ِ دختر با جوان ما بود. پس او به خواسته‌ي دل رسيد و مي‌گفت همه‌ي موفقيتش را مديون همراهي و تحمل او بود.  او گفت –عثمان 81 ساله گفت- : او آنقدر خوب بود كه با گذشت حدود 11 سال از فوت او هنوز زني ديگر نگرفته.           واي اين مرد ديگر كيست؟ عثمان محمدپرست

بزن عثمان . . .  ! عثمان به نوه‌اش كه گويا صميمي‌ترين مونس او بود، امر مي‌كرد براي پذيرايي، و او چه مطيع و همراه بود. عثمان امر كرد از طريق كامپيوتر قطعاتي را كه ۱۰-۱۲ سال پيش در محفلي با شعرخواني مجتبي كاشاني و همخواني بالبداهه‌ي شجريان اجرا كرده بود، براي مان پخش كند. گويي نصيب‌مان از موسيقي او قرار بود همين باشد. گويي بر سر آن نبود كه اجراي زنده براي مان داشته باشد. نمي‌شد كاري نكرد. شوق و تقاضا در چشمان بچه‌ها موج مي‌زد، اما گويا كسي را ياراي درخواست نبود. اما نمي‌شد كاري نكرد.  ...   او را در آغوش مي‌بايست گرفت و درخواستي  ...
بزن عثمان!     و او تأملي كرد و برخاست و سازش را آورد.
اين چه بود؟  به گمان من كه تخصصي چندان در موسيقي ندارم و فقط مصرف كننده‌ي موسيقي‌ام، اين كه او زد نه موسيقي دستگاهي بود و نه مقامي. شايد چيزي بين اين دو بود. به گمانم فراتر از اين نام‌ها و دسته بندي‌ها، او چيزي را مي‌نواخت كه گوش شنيده بود و دل پرداختي بدان داده بود و حال و هواي خواف و زندگي در كوير ايجاب مي‌كرد.    شما هم بشنويد اين نغمه را.

چه كرد عثمان آن روز عصر ... و حاضران را به كدام سرزمين ناشناخته برد؟
تا نيمه شب گيج آن نغمه‌ها بودم و بوديم.
سحر كه براي عكاسي از كوچه-باغ‌هاي خواف به حاشيه‌ي شهر  رفتيم، نغمه‌هاي دوتار را مي‌ديدم كه اينجا و آنجا روييده بود .  .  .


                       

                               

 بنماي رخ كه باغ و گلستانم . . .                بگشاي لب كه قند فراوانم  . . .
گوشم شنيد . . . . .                                 كو قسم چشم . . .
يك دست جام باده و يك دست زلف يار         رقصي چنين ميانه‌ي ميدانم آرزوست

مي‌گويد آن رباب كه مردم ز انتظار               دست و كنار و زخمه‌ي عثمانم آرزوست
من هم رباب عشقم و عشقم ربابي است   وان لطف‌هاي زخمه‌ي رحمانم آرزوست

(به لطف و همت يكي از ياران خوش ذوق همراه، نمونه‌ي كامل‌تري از برنامه‌ي آن روز در اينجا قابل دسترس است.)


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |