تبليغاتX
كوه-فلسفه
كوه-فلسفه
بهار، فصل سرزندگي طبيعت است و از رهگذر طراوت بهاري طبيعت، آدميان نيز جان تازه مي‌كنند و خرم مي‌شوند. اما مشاهده مي‌شود كه به يمن نگاه غارتگر انسان به طبيعت، به جاي ان كه دشت و دمن از اثر بهار خرم باشد، بيشتر مورد تعرض آدميان طماع واقع مي‌شود. و بهار مي‌شود بلاي جان محيط زيست.
چرا آدمي به خود حق مي‌دهد اين گونه ويرانگر و چشم بسته در كام‌گيري از طبيعت، تا توحش پيش رود؟ شايد بگوييد لحنم خشن است و خشونت بد است. بله وقتي اوج خشونت انسان را نسبت به طبيعت مي‌بينم، به گونه‌اي غريب احساس عصبيت و درد و سپس يأس مي‌كنم.

اجازه دهيد چند مورد را ذكر كنم.

يك؛ هر بهار در دامنه‌هاي سبز كوهستان‌هاي اطراف تهران خيل مرد و زن را مي‌بينم كه كيسه به دست به غارت دامنه‌ها دست مي‌زنند و برخي گياه دارويي مي‌جويند و برخي ريواس و برخي لاله و شقايق وحشي و ... و وقتي هشدار مي‌دهي كه اين كار مخرب است، مي‌گويند: "خدا اينها را آفريده تا انسان استفاده كند، مگر استفاده از گياه دارويي و سبزي كوهي تخريب طبيعت است؟ ما سال‌هاست كه مي‌كنيم و سال ديگر دوباره در مي‌آيند".    حتماً اگر اين ايام، آخر هفته از مسير لواسان و فشم عبور كرده باشيد، و يا حتي همين مسير دركه، صف طولاني دست‌فروشاني را ديده‌ايد كه محصول غارت خود را براي فروش در كنارة خيابان و مسير به رخ كشيده‌اند. 
              

               

 دو؛  شهريور ۲-۳ سال پيش بود كه يك غروب تابستاني از يك صعود خوب و فشرده و انفرادي از جبهه شمالي دماوند برمي‌گشتم. وقتي از پناهگاه چهار هزار سرازير شدم، ديدم دو-سه تا ماشين تا پاي سنك مثلث مشهور به پاركينگ بالا آمده اند و پس از دقايقي چند نفر فندك به دست راه افتاده بودند و گون پيدا مي‌كردند و اتش مي‌زدند و همين طور كه من پايين مي‌آمدم، آنها بالا مي‌آمدند و در پي گون بودند تا اتش بزنند. صحرا يكپارچه شده بود اتش. اولين و دومين مورد را كه از دور ديدم، از درون ديالوگي منطقي طراحي كرده بودم تا وقتي به آنها رسيدم، منطقاً انها را از بدي كارشان آگاه كنم. اما اينقدر سرعت آتش‌افروزي آنها زياد بود كه تحملم از دست رفت و فكر مي‌كردم بايد خيلي كنترل داشته باشم تا دعوايي لفظي درنگيرد. وقتي به آنها نزديك شدم قبل از من اونها خسته نباشيد گفتند و گويي انها هم مرا از دور رصد مي‌كردند و انگار دوست داشتند با كوهنورد از قله برگشته‌اي گپي بزنند. من شدت عصبانيتم را كمي كنترل كردم و با تلخي گفتم شما بيشتر خسته نباشيد كه طبيعت را نابود مي‌كنيد ... گفتگويي در گرفت و طرف اصلاً بدي كار خود را نمي‌ديد و مي‌گفت هزاران سال است همه اين كار را مي‌كنند و طبيعت نابود نشده شما چي مي‌گيد؟ حتي معتقد بود به چوپانان كمك مي‌كند، چون گون كه بسوزه بهتر علف رشد مي‌‌كنه. خب البته من اهل دعوا نبودم و فقط با شگفتي و در نهايت گيجي و خستگي سعي كردم تا حالي‌اش كنم كه آتش هم گياه و ريشه‌‌ي گياه را نابود مي‌كند و هم خاك را با همه عناصر آلي و معدني‌اش مي‌سوزاند و ميكروارگانيسم‌هاي آن را مي‌كشد و سال‌ها طول مي‌كشد تا خاك، خاكي شود كه چيزي از آن برويد و ... بالاخره يكي از آنها زودتر از خر شيطان پايين امد و عذرخواهي كرد و رفتند.

سه؛ بهار و پاييز فصل مناسبي براي حضور در جنگل است. حتماً شما هم در جنگل‌ها شاهد يادگاري‌نويسي‌هاي مردمي بوده‌ايد كه اسم عزيز خود يا عزيزان خود را بر بدنة درختان بيچاره حك مي‌كنند.    از شما چه پنهان گر چه برخي از ترانه‌هاي پاپ دهه‌ي ۴۰ و ۵۰ را، كارهايي از نوع آنچه عارف و منوچهر و ويگن و يغمايي و ديگران خواندند، دوست دارم و خود گاه برخي از آنها را زمزمه مي‌كنم، اما گاه حسرت مي‌خورم كه اين ملودي و نغمه قشنگ چرا حاوي مضمون ضد زيست محيطي است؟ 
خاطرم آيد كه آن شب    از جنگل‌ها گذشتيم
بر تن سرد درختان        يادگاري مي‌نوشتيم   (!)
بي تو بر روي لبانم       بوسه پژمرده گشته   بي تو با اين زندگاني     دلم آزرده گشته  ...

 با خود مي‌گويم كاش شاعر بي‌رحم كمي هم به فكر پژمردگي گياه و آزردگي جنگل بود.

              
چهار؛
در يك روز زمستاني با جمعي از دوستان از يكي از مسيرهاي شمال تهران وارد منطقة زيبايي شديم و با گروه ديگري از دوستان يك دانشگاه ديگر برخورد كرديم. اون دوستان هم با بي‌رحمي شاخه‌هاي درختچه‌هاي زرشك وحشي و گيلاس و هر چيزي از جنس شاخه بود را مي‌شكستند تا چايي دم كنند. وقتي تعارف كردم كه گازم را در اختيار آنها قرار دهم، مي‌گفتند خودشان گاز دارند، اما چاي دودي حال ديگري دارد!

 خوب، چه مي‌توان گفت؟ چه بايد كرد؟

۱- گياهان علوفه‌اي دوره‌ي رشد و زندگي معيني دارند. بعضي يك ساله، برخي دو يا چند ساله‌اند. بسياري از اين گياهان از طريق بذرافشاني تكثير مي‌شوند. پس هر سال بايد به رشد كافي برسند و گل دهند و گل‌شان دانه بپرورد و دانه‌ها رسيده شوند و بريزند و پراكنده شوند و گياهان مشابه در ايامي ديگر سر از خاك برآورند. حال اگر ما پيش از رسيدن دانه‌ي گياه، كه گاه تا تابستان طول مي‌كشد، نسبت به چيدن گل و برگ آن اقدام كنيم، باعث شديم تا به تدريج نسل گونه‌اي گياه براي هميشه نابود شود. پس:
به بهانه‌ي استفاده از گياهان دارويي در بهار، به مقطوع‌النسل كردن گياهان اقدام نكنيم.
در صورت ضرورت،برا ي استفاده از برگ گياهان دارويي، البته با احتياط تا ريشه‌ي آنها كنده نشود، دقت كنيم كه گل و دانه‌ي آنها رسيده و پخش شده باشد.

۲- بسياري از گياهان علوفه‌اي از طريق ريشه و ريزوم تكثير مي‌كنند. بسياري از گياهان مشهور به سبزي كوهي و سير كوهي از اين دست‌اند. براي كندن آنها دقت كنيم به هيچ وجه به ريشه‌ي آنها آسيب وارد نشود.
   اين آقا البته به نظر مي‌رسد بيشتر نگران دستش بوده، اما شيوه‌ي كار او اين حسن را دارد كه از وارد آمدن آسيب به ريشه‌ي گياهان جلوگيري مي‌كند.

۳- پوست درختان لايه‌ي بسيار نازكي دارد(گاه بيش از يك ميلي‌متر هم نيست) كه روي آوندهاي آبكش را پوشانده. آنچه در كاربرد عامه پوست ناميده مي‌شود و لايه‌اي متمايز از چوب اصلي است، در واقع پوست به علاوه‌ي آوند است. با زخمي كردن اين لايه اولاً پوست كه محافظ درخت از نفوذ آب و قارچ و باكتري است، خراب مي‌شود و انواع آفات فرصت تخريب تنه‌ي درخت را پيدا مي‌كنند؛ ثانياً آوند آبكش كه منتقل كننده‌ي شيره‌ي حياتي به نقاط مختلف است، قطع مي‌شود و به تدريج با اخلال در تغذيه درخت ضعيف و نهايتاً خشك مي‌شود. پس:
 از هرگونه زخمي كردن، ضربه زدن نابه‌جا بر تنه‌ي درختان، با داس و چاقو و هر چيز تيز
بپرهيزيم، چه رسد به حكاكي نام خود و عزيزان(!) بر تنه‌ي بي‌دفاع درختان.

در صورت ضرورت، قطع كردن سرشاخه‌‌ها، بايد بدون آسيب رساندن به ساقه‌ و تنه‌ي اصلي انجام شود.

 

 

 لطفاً روند ِ زخمي شدن، دچار قارچ شدن و در نهايت خشك و نابود شدن درختان را در موطن‌شان بنگريد. عكس‌هاي مقابل سرنوشت غم‌انگيز درختان را در عمق جنگل‌هاي درفك به تماشا گذارده‌اند.

 

 

 

۴- گل‌ها هنگامي زيبايند كه در طبيعت و استوار بر ساقه و چسبيده به ريشه باشند. كندن گل‌ها به بهانه‌ي اين كه آن را به محبوبي برسانيد، باعث خشك شدن و پژمردگي گل مي‌شود و يقيناً محبوب شما هم خوش نمي‌دارد نابودي يك موحود زيباي طبيعي را نشانه‌ي علاقه‌ي خود به او قرار دهيد. لطفاً از جيب مبارك مايه بگذاريد و گل‌هاي پرورشي گل‌فروشي‌ها را تقديم كنيد.
تو را خدا از طبيعت ِ در حال نابودي ِ تجديد ناپذير مايه نگذاريد. آيا خبر داريد روزانه تعداد قابل توجهي ار گياهان علوفه‌اي براي هميشه نسل‌شان از روي زمين برچيده مي‌شود؟ تو رو خدا رحم داشته باشيد، كاش نهضتي قاطع، اما مؤدبانه براي تذكر دادن به هر آن كه در بهار گل به دست يا سبزي به دست در حال بازگشت از كوه مشاهده مي‌شود. كدام يك از دوستان خواننده‌ي اين سطور حاضر است براي نهادينه كردن اين نهضت دست ياري دهد؟

۵- آتش در طبيعت نيافروزيم، مگر به اضطرار. زياد سخت نيست براي آن كه عادت ذهني خود را تغيير دهيم. مي‌توان از بودن در طبيعت بدون آتش هم لذت برد. در صورت ضرورت به اين نكات توجه كنيم:
     - فقط از سرشاخه‌هاي خشك استفاده كنيم، به هيج وجه گوني سبز و يا درختي زنده را براي آتش افروزي نبريم؛
    - هر تيم فقط يك جاي آتش تدارك ببيند؛
    - حداقل زمين تحت تأثير آتش قرار گيرد، آتش با حجم كم كه به تدريج تجديد هيزم شود، بهتر است از آتش با حجم زياد؛
   - در صورت مشاهده‌ي بقاياي آتش (سياهي ذغال و خاكستر) از تيم‌هاي قبل، در همان مكان آتش درست كنيم تا خاك كمتري بسوزد؛
   - مكان ايجاد اجاق، جايي نباشد كه زبانه‌ي آتش شاخه‌هاي تر ِ درختان بالا دست را بيازارد؛
   - برگ‌هاي خشك اطراف اجاق به راحتي وسعت دهنده‌ي آتش‌اند و گاه موجب توسعه‌ي مهار ناشدني و اتش‌سوزي مهيب در جنگل مي‌شوند، آنها را از اطراف اجاق دور كنيم؛
    - پس از پايان عمليات، حتماً آتش را به طور كامل خاموش كنيم.

راستي تا حالا ديده‌ايد حتي وقتي از چوب خشك استفاده مي‌كنيد، گاه در ميان زبانه‌هاي آتش، كِرمي و يا دسته‌اي مورچه از آن ميانه . . .   !   حتي چوب‌هاي خشك، خانه‌ي موجودات زنده‌اند!             باز هم مايليد به هر بهانه آتش ايجاد كنيد،به ياد چيزي كه گاه آتش اهورايي مي‌نامندش؟  فكر نكنم ربطي داشته باشد. گمان نكنم روح زرتشت بزرگ راضي به اين كار باشد، به بهانه‌ي مقدس بودن آتش در مذاهب ايراني قديم، طبيعت را تهديد نكنيم.
                

اين نهال B مي‌توانست روزي براي خود درختي شود همچونA، اما دستي بي‌رحم او را در حالي كه زنده بود از كمر قطع كرد. B همچنان زنده است، اما هيچ گاه A  نخواهد شد، چرا ...؟


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
۱- سلام بر پاييز، "با آن طوفانِ رنگ‌ورنگ كه به پا در ديده مي‌كند". پاييز در ذهن من بدون جنگل معنايي ندارد. نمي‌دانم دوستاني كه درخت و جنگل در نزديكي ندارند چه دركي از پاييز دارند. توفيق حضور در جنگل را براي همه ياران طبيعت دوست آرزو مي‌كنم.

              

۲- شش ماه بدون باران گذشت و چه سخت!
شش ماه سرشار از رشد كم سابقه‌ي تورم
رشد كم اعتمادي عمومي و سقوط سرمايه‌هاي اجتماعي در ايران
رشد خروج از كشور تعدادي از بچه‌هاي نخبه‌ي اين مملكت
رشد تمايل به رفتن در بسياري از آناني كه هنوز نرفتند
بوي تمديد هم مي‌آيد
                           تمديد رياست رييسي كه  معجزه‌ي هزاره جديد نام يافته است
به دوستان مي‌گويم كسي مي‌تواند يك ويزاي ۴ ساله براي افغانستان برايم جور كند؟
جداً التماس دعا دارم
حتي به ذهنم مي‌زند پشت در سيماي ج.ا. بست بنشينم تا شايد اين فرزاد آقاي جمشيدي مستجاب‌الدعوه كرمي كند و نام ما يك سحري از زبانش جاري شود و مردم مؤمن هم التفاتي كنند و افاقه‌اي كند و ما به حاجت مزمن‌مان يعني ويزايي براي افغانستان دست يابيم.
ماه‌ها بدون باران مي‌گذرند و چه سخت!
"با اين دلِ ريشه‌دار ِ باراني     اين شهر چه كرد هيچ مي‌داني؟"

۳- يكي از دوستان صاحب نام و روشنفكر مي‌گفت ببينيد چه دين خوبي داريم؟ عبادت‌هايش بي‌نظير است،حتي لذت بهره‌مندي از دنيا را چند برابر مي‌كند. او به افطاري‌هاي ماه رمضان اشاره داشت و مي‌گفت هيچ وقت از غذا خوردن به اندازه‌ي افطاري‌هاي ماه رمضان لذت نبرده‌است. من هم افطاري‌ها را دوست دارم اما به دليلي ديگر. افطاري‌هاي دعوتي، آن هم دعوتي مجامع فرهنگي و علمي كه مي‌توان بسياري دوستان قديم را اينجاها ديد. امسال هم چند موردي داشتيم. افطاري در كوه، در دانشگاه‌ها و در بيت بعضي اخوان صفا. يكي از اين برنامه‌هاي خوب و غيرمنتظره، افطاري دفتر مطالعات فرهنگي شريف بود، به اهتمام جوانان دانشگاه صنعتي شريف. نمي‌دانم ايميل ما را از كجا يافتند. آخر ما عهد بوق آنجاها تردد داشتيم و اون زمانا از ايميل خبري نبود.
ديدن برخي دوستان و آشنايان قديم و يافتن دوستان جديد، حالي مي‌دهد در اين زمانه‌ي عسرت كه زيستن را تحمل كردني‌تر مي‌كند.  شكر


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

در آستانه‌ي بهار، تعطيلات به سفر كشيدمان و براي دست‌رسي به شمال، جاده‌ي: مرزن‌آباد-كلاردشت-عباس‌آباد  را انتخاب كرده بودم. از همان ابتداي سفر دل لك مي‌زد كه زودتر به آن سوي البرز برسي و نخستين نشانه‌هاي بهار را بر سرشاخه‌هاي درختان ببيني. اما حسرتا ... !

احساس مي‌كنم روز به روز حساسيتم به تخريب محيط زيست بيشتر مي‌شود؛ آنقدر كه تمام حواسم اين روزها در عبور از هر ناحيه‌ي شهري و كوهستاني  به آلودگي‌هايي است كه مردم ايجاد مي‌كنند و  مشاهده‌ي مناظر زشت و آلوده برايم روز به روز آزار دهنده‌تر است. در مقابل، انگار آلوده‌سازي محيط، به يك عادت براي همگان بدل شده است، گويي پيماني ناگفته بين طبقات مختلف مردم و مسئولان بسته شده تا هيچ جا، در حد امكان، از تعرض و آلوده‌سازي در امان نماند. نه تنها انسان‌ها، بي‌چاره حيوانات نيز  گويي تغيير ذائقه دادند تا از اين مسابقه‌ي زندگي با زباله عقب نمانند.

جاده‌ي كلاردشت-عباس‌آباد، يكي از زيباترين جاده‌هاي جنگلي ايران به حساب مي‌آيد. اما بي‌مبالغه به نظر من امروز به يكي از آلوده‌ترين جاده‌هاي ايران بدل شده است. دست‌كم من بدين آلودگي، جاده‌اي نمي‌شناسم. البته در طول جاده‌ي تهران-شمال، مانند همه ي جاده‌هاي ايران، قدم به قدم پلاستيك و پلاستيك در انواع گوناگون چشم را آزار مي‌دهد، كيسه پلاستيكي، پلاستيك خالي پفك و چيپس، پلاستيك آب‌معدني و نوشابه، در كنار قوطي‌هاي خالي شده‌ي آب ميوه و ظرف خالي سانديس و حتي-با كمال شرمندگي- نوارهاي بهداشتي بچگانه و بزرگانه و ....، اما حكايت آنچه در عباس‌آباد ديدم، حكايت ديگري است.

 

نه اخلاقي، نه قانوني و نه پرواي تخريب محيط زيست و نه نگراني از به هم ريختن ريخت و زيبايي طبيعت، هيچ كدام مانع از توسعه‌ي اين روند شتابناك و وحشتناك تخريب طبيعت نيست. در اتومبيل نشسته‌اي و به پيش مي‌روي، ناگهان پنجره‌ي ماشين شيك جلويي كه از ما بهتراني در آن نشسته‌اند، به پايين كشيده مي‌شود و از پوست ميوه و آجيل گرفته تا دستمال كاغذي از آن پرت مي‌شود وسط جاده. خدايا چه مي‌شود كرد در مواجهه با چنين صحنه‌هايي.

عده‌اي كه در مقام قانون‌گذاري برآمده‌اند، گاه تشخيص دادند كه يك كارهايي نارواست، در پي آن، تابلوهاي هشدار دهنده‌اي هم تدارك و تعيين شدند، اما هيچ مرجع قانوني خود را مسئول پيگيري رعايت آن قوانين نمي‌داند. با اين كار، قبح عدول از قانون هم مي‌شكند. به اين تصاوير نگاه كنيد: درست در مقابل تابلوي "تخليه نخاله ممنوع"، تله‌‌هاي نخاله‌ي ساختمان در كنار جاده، انبار شده‌اند و هيچ مجري قانوني خود را موظف به نظارت بر رعايت مفاد آن تابلو نمي‌داند.

 

     

 

 همدستي مسئولان با مردم در تخريب طبيعت به همين جا ختم نمي‌شود. البته همه جا، در كنار جويباران و راه‌ها،به جاي برگ و گل، بطري‌هاي خالي پلاستيكي و شيشه‌اي خودنمايي مي‌كنند، اما ... 

     

 

 و اما... واي ... اين يكي ديگر رودست ندارد. درست در ميانه‌ي راه كلاردشت به عباس‌آباد، يكي دو قسمت را بايد تحمل كنم كه اگر نمي‌ديدم و برايم تعريف مي‌كردند خيال مي‌كردم غلو مي‌كنند. زباله‌هاي شهر عباس‌آباد رسماً به ميان جنگل در حاشيه‌ي اين جاده زيبا و كم نطير منتقل مي‌شوند. بله كوهي از انواع زباله‌هاي شهري در حاشيه‌ي دره‌ها ريخته شده است. و چند قدم آن طرف‌تر صحنه‌اي كه هنوز هم باور نمي‌كنم: دودي گسترده شعاعي بزرگ را فرا گرفته ... براي انهدام زياله‌ها، آن را در وسط جنگل آتش زده‌اند تا بسوزد!! در حالي كه برخي مسئولان از مسافران مي‌خواهند براي جلوگيري از آتش‌سوزي در جنگل از افروختن آتش در مقياس‌هاي كوچك نيز پرهيز كنند، توسل به آتش براي انهدام زباله بوسيله‌ي مسئولان شهري!!!

اين ماجراي زباله بود، بهانه‌هاي ديگري هم براي سوكواري در ماتم اين محيط جنگلي وجود دارد: ساخت و سازهاي غيرقانوني و مخرب. به اين ساخت و ساز در دل جنگل و در يك قدمي تابلوي مربوط توجه كنيد:

به نظر شما اول اين تابلو نصب شد و بعد آن رستوران احداث شد، يا بالعكس؟ در هر صورت آيا اين معنايي جز همدستي مردم و مسئولان براي تخريب طبيعت دارد؟

و پرده‌ي ديگر ماجراي تلافي گونه‌ي تخريب تابلوهاي راهنمايي بوسيله‌ي مردم و متقابلاً استفاده از درخت به جاي پايه از سوي مسئولان!! جل‌الخالق!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                             

اين فقط حكايت جنگل نيست، وقتي ارتفاع كم مي‌كني و به كناره مي‌رسي غصه‌اي متفاوت در انتظار است. تمام ساحل درياي خزر يا از سوي نهادهاي دولتي تصاحب شده يا مردم محلي مدتي بر آن دست گذاشته‌اند تا به تهراني‌هاي پول‌دار بفروشند. پس ديگر ساحلي براي دسترسي مسافران و گردشگران در كار نيست.

اگر هم تصادفاً و با ترس و لرز (ترس از مردم محلي و نيروي انتظامي)راه باريكه‌‌اي را بسوي ساحل بيابي، وقتي خود را به ساحل مي‌رساني از شدت كثيفي بلافاصله راه بازگشت در پيش مي‌گيري. {يك مورد ديدم - در راه بين نشتارود به عباس آباد (روبروي پمپ بنزين تازه احداث) يك نيروي انتظامي سر راه كوچه‌اي منتهي به دريا ايستاده و از عبور مردم جلو گيري مي‌كند و حدود ۲۰۰ متر آن طرف‌تر يك فرد محلي زنجيري سر راه ديگر منتهي به ساحل بسته و براي ورود از مسافران پول مي‌گيرد!}

جالب آن كه قدم به قدم هم تابلو زده‌اند: به شهر توريستي ....... خوش آمديد. نمي‌دانم آخر كدام شهر توريستي؟ جنگل و دريا دو جاذبه‌ي مهم توريستي در شمال‌اند، وقتي اين هر دو نابود شده‌اند ديگر چه چيز اين منطقه توريستي است!

از ذهنم مي‌گذرد آن فرمايش‌هاي شعارگونه و تهي از عمل و پيگيري رييس دولت در سفرش به خطه‌ي شمال كه به جاي اظهار خجالت از عدم هر گونه اقدام در نجات شمالِ در حال نابودي، جاي خود را با يك مثلاً جوان پرشور از ميان مردم استقبال كننده عوضي گرفت و فرياد برآورده بود كه  چرا بايد فلان درصد از خطه‌ي شمال در اختيار نهادهاي دولتي و پولدارهاي غير بومي باشد؟ مگر شمال از آن شمالي‌ها نيست؟ ... و معلوم نبود اگر نه او، پس چه كسي بايد به اين پرسش پاسخ دهد؟ و معلوم نبود آن فلك‌زده‌هايي كه مخاطب بودند هووو مي‌كردند يا براي قهرمان هورا مي‌كشيدند!

شايد آن رييس محترم بدين دلخوش بود كه به رؤساي پيشين، به اصطلاح،گوشه و كنايه‌اي  انداخته!

همچنين در ذهنم مرور شد كه رييس سازمان گردشگري اين دولت هم دست برقضا همين جايي است (رحيم‌مشايي-كتالم)

 باري ... اين ماجراها در كشوري مشاهده نمي‌شود كه مردم و مسئولانش در خودشيفتگي و دگرستيزي نمره اول را در دنيا دارند؟ (از ذهنم مي‌گذرد: ايرانيان باهوش‌ترين ...، فرهنگ ايراني ...، دين اسلام و اخلاق و ... ) پس آيا بي‌جاست اگر همچنين از ذهن بگذرد: كاش در اين مملكت كساني بزيند، يا عنان امور را بدست بگيرند، كه نه باهوش باشند و نه متدين و در عوض نه مدعي بي عمل!؟


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

 

در روزهاي اخير دوباره پرسش ارتباط "كوه" و "فلسفه"، را دوستاني مطرح كردند. يكي دو نفر از دوستان هم  كه ستون لينك‌شان تابع دسته‌بندي‌هاي موضوعي است، مشكل داشتند با مقوله‌بندي اين وبلاك در صفحه خانگي‌شان. ازلطف همه اين دوستان سپاسگزارم. اما ...

 به اين بهانه فكر كردم بد نباشد در باب پيوند اين دو امر يك بار ديگر چند سطري بنويسم. البته اميدوارم اعتراض دسته‌ي ديگر از دوستان را برنيانگيزم كه معتقدند نبايد وقت خودم و ديگران را با اين توضيح واضحات بگيرم.

1-     فكر مي‌كنم اين پرسش، نه فقط براي غيركوهنوردان تشكيك كننده در موجه بودن اجراي برنامه‌هاي حرفه‌اي كوهنوردي، بلكه حتي گاه براي دوستان كوهنورد نيز مطرح است كه: "راستي چيست انگيزه‌ي اين همه تحمل سختي؛ خستگي ناشي از حمل بارهاي سنگين در ساعات طولاني در مسيرهاي پر شيب و دور و دراز ، سرماي طاقت‌فرسا، گرسنگي، تشنگي، گاهي آسيب‌هاي جبران ناپذير در ناحيه زانو، انگشتان و . . . ؟"
در ميان اين تشكيك‌‌ كننده‌ها، يكي جرج زيمل، متفكر اجتماعي-اقتصادي آلماني است. او به طور مشخص كوهنوردي حرفه‌‌اي و پر مخاطره در كوه‌‌هاي آلپ اروپا را مظهر بارز بي‌معنايي انسان در دنياي صنعتي شده مدرن مي‌داند.

2-     همچنين نه تنها براي غيرفيلسوفان، بلكه حتي براي بسياري از انديشمندان و بزرگان فلسفه، پرسش‌ از چيستي فلسفه، و حتي روا بودن پرداختن به فلسفه محل ترديد و تأمل بوده است. نه تنها متكلمان فلسفه ستيزي چون غزالي فلسفيدن را امري گمراه كننده دانسته و شاعراني همچون خاقاتي طعن‌هاي تند به فلسفه و فيلسوفان زده‌اند، بلكه گاه كساني را مي‌يابيم كه به عنوان فيلسوف نام‌بردارند، اما خود از اينكه فيلسوف ناميده شوند پرهيز داشتند. كساني همچون كركگور، سارتر و هيدگر در اين زمره‌اند.

3-     با اين همه، هستند كساني كه پيمايش راه‌هاي هموار و همنفسي با انبوه مردمان راضي‌شان نمي‌كند و طي طريق در مسيرهاي دشوار را بايسته زيستن در عالمي مي‌دانند كه روزمرگي در آن هر آينه نهادينه مي‌شود و هدف زندگي در آن نه چندان تعريف شده است كه بشايد.
گفتم " طي طريق"! مي‌بينيد چه خوش اين استعاره از دنياي راه رفتن و پيمودن مسيرهاي زميني، به عالم تأمل و تعقل و سلوك عرفاني راه يافته. خود اين كلمه‌ي "سلوك"، و همنشينِ هميشگي‌اش "سير" نيز از استعاره‌هاي حوزه پيمايش ظاهري اند كه وارد عالم تفكر شده‌اند.

  

با اين مقدمات، گمانم بر اين است كه تجربه‌ي پيمودن راه‌هاي ناهموار در مسير جنگلي مه‌آلود، يا كويري بي آب و آباداني، يا صعود از مسيرهاي دشوار كوهستاني كه گذر از گلوگاه‌هاي آن بي مدد فنون و ابزار و بي مقاومت در برابر تند بادها و هول و هراس سقوط و تهديد شدن با توده‌هاي مهيب بهمن و ... ممكن نيست؛ شباهتي بس سترگ و معني‌دار دارد با طي منازل صعب در عالم انديشه، چالش با پرسش‌هاي بي‌پايان در باب بود و نبود عالمي ديگر، فراي اين عالم مادي، معني‌داري زيست آدميان در اين سراي سپنج، شايستگي قواي اداراكي آدميان براي پرده برداري از اسرار هستي حتي در سطح ملموس و مادي آن.

 پيمايش مسيرهاي ناشناخته در دو عالم كوه و فلسفه  لذتي يكسان را براي آناني فراهم مي‌آورد كه سرگرم شدن  با هر روزينگي را  بر نمي‌تابند و شعفي سيري ناپذير براي سرك كشيدن به دنياي ناشناخته‌ها دارند. شعفي كه با تهور و ماجراجويي و بازي با "آن امر عظيم" نسبتي وثيق دارد: "مرگ" را مي‌گويم.

 گيلان- جنگل سراوان

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
برف نو  برف نو  سلام سلام
بنشين خوش نشسته‌اي بر بام

پاكي آوردي اي اميد سپيد
همه آلودگي است اين ايام
                                            ‹‹ شاملو››

  بارش نخستين برف در هر سال، بلافاصله اين خط از شعرهاي شاملو را برايم تداعي مي‌كند و با اين قطعه همدلي بيشتري در مقايسه با ساير زمستاني‌هاي شاعران بزرگ احساس مي‌كنم.  براي مثال زمستان سرايي مشهور اخوان ثالث: هوا بس ناجوانمردانه ...

 در زمانه‌اي كه همه آلودگي است، هر برف نو بشارتي است به پاكي ؛ دست كم پاكي در طبيعت. زمستان-85 / شب ماني در اتاق برفيراستي كه فرايند تبديل آب‌هاي آلوده به بخار و سپس برف سپيد و پاك، چه تأمل انگيز است، اين طور نيست؟

  به گمانم كسي هم‌گون  كوهنوردان  نتواند اين همه لطف و پاكي را دريابد و از نزديك به درك مقام برف نايل آيد.
اگر چه نشستن در اتاقي گرم در كنار شعله‌هاي شومينه و نظاره بر بارش سبك و نرم برف از پشت پنجره، در حالي كه ليواني چاي داغ مهياست و خاطر تا دور دست‌ها را به پرواز در مي‌آيد و ... ، نوعي استفاده از روزهاي برفي در زيست شهري به حساب مي‌آيد، اما اين كجا و شبي را در دل اتاقي كه در و ديوارش يكسره از برف است كجا ! تصور كنيد شما مي‌توانيد، بلكه ناگزيريد، بخشي از ديوار خانه را بكنيد تا بنوانيد آب نوشيدني‌تان را تأمين كنيد.

 

 سال گذشته توفيق اجراي برنامه شب ماني در اتاق‌برفي دست نداد، اميدوارم امسال بتوانم اين تجربه را تكرار كنم. بر آستانه در اتاق برفي

  تمرين ساخت اتاق برفي، يكي از برنامه‌هاي كم‌نظير در تقويم گروه‌هايي است كه كوه‌‌نوردي زمستاني  را جدي مي‌گيرند. 
  البته برخورداري از پوشاك و تجهيزات كافي و تخصصي؛ و صد البته اطلاعات فني از كوه و مخلفاتش در زمستان، همچون بهمن و نقاب برفي و wind chill factor و ... شرط لازم لذت بردن از برنامه‌هاي زمستانه است .

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 يادش به خير پاييز
با آن طوفان رنگ و رنگ
كه به پا در ديده مي‌كند
                                   "شاملو"

پاييز هر سال را با حضور در يك برنامه جنگل پيمايي درك مي‌كردم و بزرگ مي‌داشتم. من بر اين  گمانم كه بدون جنگل، پاييز چندان كه شايد، معنا نمي‌يابد.
اما امسال به دلايلي واهي توفيق حضور در جنگل را نداشتم و اميدوارم حسرت اين داستان تا يك سال ديگر در دل نماند و به گونه‌اي جبران شود.

اما آخرين برنامه‌اي كه به جاي جنگل‌پيمايي نشست، صعود به "شاه‌دژ" بود.
در فاصله زماني حدود يك و نيم تا دو ساعتي تهران در جاده كرج- چالوس منطقه پيست اسكي خور وجود دارد. كمي مانده به خور و در حدود ۸-۱۰ كيلومتري از جاده اصلي، روستاي سيجان قرار دارد كه بايد ماشين را آنجا پارك كني و پس از دو سه ساعت كوهپيمايي در دامنه‌اي پر شيب و غير فني، به صخره‌هايي برسي كه صعود از آن مستلزم آشنايي با فنون سنگ‌نوردي است.

روستاي سيجان در دامنه شمالي كوه پهنه سار واقع است كه هر سال اسفند ماه براي بازديد از آبشارزيبا و يخي سنگان، از جبهه جنوب-غربي بدان صعود مي‌كنيم. 

جمعه گذشته به صعود از شاه دژ گذشت در جمع كوچكي از دوستاني به غايت خوب.

 

 

 

 

 

 

 

 

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

طبيعت يا تمدن ؟!

در باب وضع طبيعي و اقتضائات آن اختلاف نظر وجود دارد .  از هابز و ماكياولي و روسو گرفته تا متفكران معاصر در اين باب نظر داده اند  . اگر لازمه ي وضع طبيعي درنده خويي است ؟ در اين صورت مي‌‌توان از تمدن در برابر وضع طبيعي دفاع كرد . اما اگر لازمه ي تمدن ، زيستن در وضعيتي به مراتب خشن تر  و سبوعانه تر از  وضع طبيعي باشد چه ؟

 در برابر دست‌اوردهاي خوب و قابل دفاع تمدن  مانند نهادهاي اجتماعي ، تكنولوژي  و علم - كه قرار بود موجب رفاه باشند و به ويژه براي ضعفا در برابر اقويا و اغنيا پشتوانه ي زيست فراهم كنند -  شيوه‌هاي پيشرفته‌ي  كشتار و از آن بدتر شكنجه و توهين  پديد آمد . ماشين و هواپيما و بيمه و بانك و مدرسه و آزمايشگاه و پژوهشگاه و كامپيوتر و اينترنت ، آري ؛ ولي زندان و تبعيد و تبعيض و تحقير و شكنجه‌گاه و هالوكاست و آشوويتس و اوين و ابوقريب و گوانتانامو و ...     هواپيماي يك عده مسافر بي‌گناه در آسمان و بر فراز خليج منفجر كردن و        كاريكاتورهاي موهن منتشر كردن  و   در مقابل،سفارت به آتش كشيدن و      در زيارتگاه بمب گذاشتن و     هتل منفجر كردن و     كارگر و راننده اعتصابي به مكان نامعلوم انداختن و    همسر يك مخالف و معترض را با ۲۰ و چند ضربه چاقو كشتن و    دانشجو از طبقه چندم پرت كردن و  چشم از حدقه درآوردن و       به جرم بلند كردن پيراهن خونين مقتول بي‌گناه در برابر دوربينهاي خبرنگاران به اعدام و حبس ابد محكوم كردن و ...  اين ها همه به اضافه ي مردم فريفتن و به اسم دين و خدا سانسور كردن و يك عده را از كار و زندگي انداختن و به بهانه ي عزاداري‌هاي ديني در نيمه شبان صدا هاي مافوق صد دسي‌بل توليد كردن و جاده بند آوردن و آسايش خلق خدا سلب كردن و البته ... به انواع حيل انواع فيلم هاي دهشتناك ساختن و با انواع حقه‌هاي انيميشني و سينمايي در تحريك شهوات جد بليغ داشتن و  انواع گونه هاي شهوت‌راني را كه در مخيله موجودات طبيعت نمي‌گنجد ، به ابنائ بشر متمدن آموختن و ...  بله اينها چه؟ ؟ ؟

نمي‌دانم به تمدن ، يا بهتر بگويم به انسان مدعي زيست متمدنانه ، در برابر اقتضائات وضع طبيعي چه نمره‌اي مي‌توان داد ؟

آنچه به عقل ناچيز بنده مي‌رسد ، دفاع از يك تمدن حد اقلي است . وضعيتي كه در آن حد اقل اسباب و لوازم و نهادهاي مدرن وجود داشته باشد و حد اكثر وفاداري به محيط زيست طبيعي .  من به كلي فرهنگ و تمدن را نفي نمي‌كنم . به هرحال بخواهيم و نخواهيم ، وجود عقل و قوه ي تفكر خلاق و منطقي در انسان ، پديد آمدن نوعي وضعيت انساني را كه از هنجارهاي وضع طبيعي متمايز است ، ايجاب مي‌كند. اما كاش حواس‌مان جمع بود و به خلاقيت يله و رهاي اين موجود عجيب ميدان‌هاي بي‌حساب نمي‌داديم .

 گم شده‌ي اين بشر ، بردن اخلاق انساني در وضع طبيعي است .  زيستن در محيطي طبيعي ،  با حاكميت اخلاق انساني . آه آيا بازگشت به اين وضع ديگر محال است ؟

خدا را شكر كه كوه‌هاي صعب العبور هم در زمين هستند كه بشر به تخريب فضاي مادي و غير مادي آن توفيق نيافته . منظورم از فضاي غير مادي قوانين نانوشته‌اي است كه در ميان كوهنوردان رايج است . ديده‌ايد در پناهگاه‌هاي ارتفاع بالا نه پليسي هست ، نه قوه قضاييه‌اي ، نه بانك و گاوصندوقي و نه بمبي و نه زنداني و نه وسايل خنثي كردن بمب و نه تريبوني مثلا براي اعتراض به تبعيض و نه نهادهاي سانسور كننده و  با اين حال نه از دزدي آنجا خبري است ، نه انفجار نه  ... .  درست است كه گاهي آنجاها موبايل آنتن نمي‌دهد و دسترسي به وب سايت هم آسان نيست ، اما در عوض به جرم وبلاگ نويسي دستگير شدن و از هستي انساني ساقط شدن هم در كار نيست . راستي ، از قهر و نازهاي خانوادگي و كلاسهاي مشاوره و روان‌شناسي و .. براي مهار عشوه‌ها و كرشمه‌ها هم خبري نيست . آنجا هواي سالم هست و چشم اندازهاي دوردست و اگر اهل دل باشي ، آثار صنع خداوندي به جاي صنايع دستي پر زرق و برق سنتي و مدرن انساني . اگر از ساير انسانها و رابطه با آنها هم خبري باشد ، يا بحث  كمك به همنوع است يا استفاده هاي بي منت از تجارب سايرين يا دوستي هاي خالص و طبيعي و غير انتفاعي و غير زوركي.علم‌كوه - پناهگاه سرچال - تابستان 83

خداوند حافظ كوه‌ها از شر بشر متمدن باشد .

خوب، اين هم فصلي ديگر در فضايل كوه و ارتباط كوه و فلسفه ، براي دوستاني كه هنوز در ارتباط اين دو امر شريف در ترديداند .


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

هر پاييز در ذهنم ( و شايد در ذهن مان) مرور مي‌شود ، چند قطعه‌ي آشنا ؛

يكي از آنها از آن يكي از ۵ قله ي بزرگ شعر معاصر است- اخوان ثالث :

 "   آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

  ابر با آن پوستين سرد و نمناكش

ساز او باران سرودش باد

جامه اش شولاي عرياني     ....                                                       

  باغ بي برگي كه مي‌گويد كه زيبا نيست

  .....

 پادشاه فصا ها پاييز "

و نيز از ديگر قله ي بزرگ ـ شاملو :                          

  "  يادش بخير پاييز 

   با آن طوفان رنگ و رنگ 

                         كه به پا در ديده مي‌كند "

يا از آن كه ملكه ي پاپ ايرانش مي خوانند - كه به گمانم بي راه هم نيست :

 " باد پاييز كه از اون دور ا  ميآد

 واسه من       ياد جووني ميآره ... "

پاييز ديگري هم آمد و اين طور كه بوش مي‌آد زياد هم ماندگار نيست و مي‌خواد بزودي جاش رو به زمستون بده . كاش پيش از رفتنش فرصت را دريابيم و حظي از پاييز امسال هم ببريم

اما ، ...  آيا فكر مي‌كنيد بدون حضور در جنگل ، مي‌توان دركي تمام از پاييز داشت ؟ ؟

 

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |