تبليغاتX
كوه-فلسفه
كوه-فلسفه
روزي كه اين وبلاگ ايجاد شد و نامش را گذاشته بودم "كوه-فلسفه" گمان نمي‌كردم زماني فراخواهد رسيد كه براي ارائه‌ي كارگاهي با عنوان فلسفه‌ي كوهنوردي دعوت شوم. "كوه" براي من سمبل طبيعت بود و "فلسفه" سمبل فرهنگ. من بهترين لحظه‌ها را در انس با اين دو سمبل سپري كرده بودم. فكر كردم مي‌شود تأملاتم در باب طبيعت و فرهنگ را تحت نامي مركب از اين دو سمبل با مخاطبانِ آشنا، از ديده و نديده، در ميان بگذارم.
به هر روي اين تجربه اكنون به پيشنهاد ارائة كارگاهي به دعوت هيأت كوهنوردي استان تهران منجر شد.  هيأت كوهنوردي استان تهران در نظر دارد در آبان ماه دو برنامه‌ي آموزشي، يكي با موضوع هواشناسي و ديگري فلسفه‌ي كوهنوردي برگزار كند كه ارائه‌ي اين دومي را بر عهده‌ي من گذاردند. عنوان اعلام شده‌ي اين دوره‌ از سوي هيأت استان تهران و مشخصات مكان و زمان  چنين است:

    عنوان: فلسفه‌ي طبيعت‌گردي و كوهنوردي
    مكان: خيابان ۱۶آذر، جنب كلينيك ۱۶آذر، باشگاه دانشجويان دانشگاه تهران
    زمان: دوشنبه (۱۸ آبان) ساعت ۱۵تا ۲۰

از آن دوستان سپاسگزارم كه با فراخواني به جامعه‌ي كوهنوردي فرصتي براي طرح و به چالش كشيدن تأملاتم را در اين زمينه، با دوستان كوهنورد فراهم كردند. اميدوارم روزي پاي دوستان اهل فلسفه‌ام هم به اين حوزه‌ي بينارشته‌اي باز شود.
سر فصل‌هايي كه براي اين بحث پيش‌بيني كردم اجمالاً از اين قرار است:

*      فلسفه چيست؟
*      نكاتي در چيستي كوه‌ها
*      فلسفة كوه و كوهنوردي، حوزه‌اي بينارشته‌اي (نگاهي به تجارب جهاني)
*      فلسفة فراغت؛كوهنوردي، يك فعاليت فراغتي اصيل و غني (كارويژه‌هاي ورزشي و روان‌شناختي كوهنوردي)
*      فلسفه و اخلاق محيط زيست، كوهستان، كوهنوردي

               
             دره‌ي  وارنگرود - مهرماه ۱۳۸۸


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
با سپاس از همه دوستاني كه با كامنت‌هاي خوب، مؤثر و مفيدشان، كاربري مطالب ناچيز پست‌هاي اخير را بيشتر كردند و نيز آنها كه همه لطف‌شان را بي‌دريغ هديه كردند و همه‌ي اينها اميدبخش است تا انگيزه براي تداوم نوشتن فراهم آيد.

باري، دوست خوبي در زماني پيش، خواسته بودند يك پست بي شيله پيله ـ به تعبير خودشان - در باره‌ي اين كه " چه جوري بريم كوه  و تجهيزات و ..." بنويسم. وعده كردم براي اجابت و اكنون زمان وفاست.
      

۱- پيش از اين كه پاي در كوه بگذاريم، ابتدا بايد يك اتفاقي در ذهن‌مان بيافتد و  بعداجمالاً به ۵ سؤال پاسخي بدهيم و بعد كار را آغاز كنيم.

۲- آن اتفاق در ذهن عبارت است از دلتنگ شدن براي طبيعت. هوس ِ بودن در فضايي كه از همهمه‌ي شهر و البته بسياري امكانات آن خبري نيست. كوهستان مي‌تواند كمي وحشي و گاه بسيار خشن باشد. اين طبيعت كوهستان است و اتفاقاً همين سرشت دشوارناكش، يكي از علل خواستني بودن آن است. پس نكته‌ي مهم اغازين اين است كه بدانيم به اصطلاح در كوه حلوا پخش نمي‌كنند و كوپيمايي و كوهنوردي سختي‌هاي خود را دارد. البته به جاي حلوا چيزهايي هست كه صد حلوا با آن برابري نتوانند كرد. سكوت، آرامش، عظمت، موجبات حيرت، زيبايي، گاه تنهايي (اگر تنهاروي را به درستي بياموزيم كه البته براي شروع توصيه نمي‌شود) و ...  و اين كه از همين اول عادت كنيم كه با طبيعت دوست باشيم. ورود هر انسان جديد بد جوري احتمال تخريب طبيعت را بيشتر مي‌كند. حتماً دوستي با محيط زيست و طبيعت كوهستان را ياد بگيريم. من پيش از اين در پستي نكاتي در حفاظت از كوهستان نوشتم.

۳- و اما آن ۵ سؤال: كِي؟ ، كجا؟ ، با كي؟ ، با چي؟ چگونه؟

۴- سؤال يكم اين است كه "كي؟" يعني چه زماني مي‌خواهيم اقدام به كوهنوردي كنيم.  زمستان است يا تابستان؟كوهپيمايي در اين دو فصل گاه زمين تا آسمان متفاوت است. همين جا بگويم كه  اگر كسي مي‌خواهد به همه لذت‌هاي كوهنوردي راه يابد، نمي‌تواند زمستان‌ها را به استراحت بگذراند و خيال كند در فصل گرم جبران مي‌كند. و البته كوهپيمايي در هر فصل آموزش و تجهيزات خاص خود را مي‌طلبد.
من به طور كلي به لحاظ فصلي سال را به دو نيمه تقسيم ‌مي‌كنم و اين تقسيم بندي البته براي ارتفاعات  مياني (حدوداً بين ۲۵۰۰ تا ۴۰۰۰متر در ايران) تا حدودي مصداق دارد: فصل سرد (از آذر تا فروردين) و فصل گرم (از ارديبهشت تا آبان).
توصيه: خوب است كسي كه مي‌خواهد كوهنوردي را آغاز كند، ارديبهشت را مبدأ زماني قرار دهد. اگر مرتب (هر هفته و يا حتي يك هفته در ميان) شخص تمرين‌هاي لازم را انجام دهد مي‌توان اميدوار بود در مرداد ماه همان سال (البته به شرط جور بودن ساير شرايط) حتي موفق به صعود دماوند شود.

۵- سؤال دوم "كجا؟" يعني چه منطقه‌اي ، با چه ارتفاعي و با چه آب و هوايي و با چه درجه‌اي از دشواري. ويژگي‌هاي منطقه، از منظر شاخص‌هاي برنامه‌ريزي صعود البته متعدد، اهم انها جز موارد اشاره شده از اين قرار اند: جاده دسترسي به مسير. مسافت مسير جاده‌‌اي تا مبدأ صعود، شيب مسير كوهپيمايي، ماكزيمم ارتفاعي كه شخص خواهد گرفت، دشواري‌هاي احتمالي مسير (بهمني بودن دهليزها، دست به سنگ بودن مسير، عبور از رودخانه، وجود چشمه در مسير، مناسب بودن مكان‌هايي براي كمپينگ در طول مسير، دماي هوا در ارتفاعات معين، شدت باد و ... (در مورد دما و شدت باد در كوهستان‌هاي مشهور و نواحي خاصي از ايران در سايت هاي اينترنتي اطلاعات ارزشمند و تا حدود زايدي قابل اعتماد وجود دارد كه از جمله تعدادي از آنها در همين وبلاگ لينك شده‌اند). نقشه‌ها و كروكي‌ها گاه اطلاعات ازشمندي از محل و منطقه صعود در اختيار ما مي‌گذارند.
خوشبختانه در نزديكي اكثر شهرهاي ايران كوهستان وجود دارد و براي شروع كوهنوردي كافي است از ارتفاعات اطراف شهرمان شروع كنيم. براي تهراني‌ها ارتفاعات توچال البته نعمتي كم نظير است. كاش قدرش را بدانيم.
توصيه: پيش از هر صعود، خوب است با رجوع به منابع متعدد تا جايي كه مي‌توانيم نسبت به منطقه و مسير صعود، اطلاعات كسب كنيم.

۶- "با كي؟" خيلي مهم است كه با كي همراه مي‌شويم. اهميت همراهي در كوه اصلاً با همراهي در شهر و سفرهاي عادي قابل قياس نيست. يك همنورد خوب بهترين لحظه‌ها را در يك برنامه براي شما به ارمغان مي‌آورد و يك همراه نامناسب و ناهمگون مي‌توان تمام لطف يك برنامه را سلب كند و حتي خطرآفرين باشد. از اين رو توصيه مي‌شود: مبتديان كوهنوردي را در همراهي با افراد قابل اعتماد و باتجربه شروع كنند، هيچ فرصتي را براي ياد گرفتن از دست ندهند، كله شقي نكنند و اگر به تجربه كسي عتماد كردند، براي يادگيري حوصله ب خرج دهند؛ متوسطان هم‌روحيه‌ها را پيدا كنند و براي همراهي با گروه‌ها و افراد ناآشنا اصرارهاي نا به جا نداشته باشند و بپذيرند كه تيم ميزبان و سرپرست آن تيم حق پذيرفتن يا نپذيرفتن انها را دارد، ضمناً اكيداً توصيه مي‌شود متوسطان براي ابراز وجود عجله نكنند و به اصطلاح خودماني زود سعي نكنند اداي باتجربه‌ها رادراورند، قبول مسئوليت فراتر از توان  تازه‌كارها و بروز رفتارهاي پر خطر بيشتر متوسطان را تهديد مي‌كند؛ و بالاخره منتهيان ضمن اين كه حق دارند با تيم‌هاي گزين شده براي دل خود كوهنوردي كنند، گاهي هم مبتديان را به همراهي بپذيرند و از انتقال تجربه دريغ نكنند. ضمناً  در كوهنوردي به سختي مي‌توان به آخر خط رسيد، هميشه چيزي براي ياد گرفتن هست، حتي اگر پيش‌كسوت باشي.

۷- "با چي؟" ابزار و تجهيزات در كوهنوردي بسيار مهم‌اند. در ميان كوهنوردي ارزان‌ترين و در عين حال گران‌ترين است. در يك فصل مناسب، براي ارتفاعات دم دستي شما يك كفش اسپرت مناسب نياز داريد و اي بسا ديگر هيچ. كمي كه خواستيد بيشتر جدي بگيريد، كوله‌اي معمولي تهيه مي‌كنيد تا آب و تنقلات و احياناً يك لباس اضافه را در آن قرار دهيد. اما كار كه خيلي جدي شود شما به كفش و كوله‌ي چند صدهزار توماني نياز داريد و پوشاك و غذا و تجهيزات پخت و پز و وسايل فني و ... . پس در مورد تجهيزات نمي‌توان نسخه‌ي معيني پيچيد. اما چند توصيه كلي و مهم: نخستين سرمايه‌گذاري خود را به ترتيب در مورد اين سه "ك" انجام دهيد: كفش، كوله‌پشتي، كيسه‌خواب. البته براي انتخاب درست و اصولي هر يك از اينها به صفحه‌ها و  دقيقه‌ها و حتي ساعت‌ها مطلب نياز است كه برخي از آنها را در سايت‌ها و وبلاگ‌هاي كوهنوردي، به فارسي و انگليسي، مي‌توانيد دريافت كنيد. اجمالاً براي دوستاني كه در آغاز راه‌اند عرض مي‌كنم براي شروع كار تهيه كفش تركينگ با مارك معتبر و كوله‌اي استاندارد با حجمي حدود ۴۰ ليتر، در اولويت است. در گام‌هاي بعدي البته تجهيزات بيشتر را بايد تهيه كرد. پول خود را دور نريزيد، به تناسب درجه كوهنوردي خود به طور خاص با كوهنوردان با تجربه مشورت و سپس اقدام به خريد كنيد.
در نهايت يك توصيه اكيد: خوب است از همين اول عادت كنيد اين ۱۰-۱۲ قلم جنس هميشه در كوله‌تان باشد، حتي اگر يك برنامه يك روزه و سبك را اجرا مي‌كنيد: -يك بادگير يا لباس سبك اضافه -آب - يك وعده غذاي اضافه سبك و مناسب -چراغ قوه كوچك و سبك (هدلايت‌هاي مناسبي اكنون در بازار دسترس است) -آتش‌زنه (كبريت يا فندك) -قطعه‌اي طناب (مثلاً يك رشته طناب ۵ يا حتي ۳ ميليمتري كوهنوردي به طول حدود ۱۰متر) -چاقو -سوت -كاغذ و قلم -قطب‌نماي سبك -وسايل كمك‌هاي اوليه (حداقل يك چسب زخم)
نكته: هيچ وقت پول قلنبه‌اي از آسمان براي خريد تجهيزات ِ  بعضاً گرانقيمت كوه نمي‌افتد. ياد  بگيريم هر ماه مقدار پولي را - شايد حتي پنهان از ديدگان اهالي خانواده و حتي خودمان - زير نمدي، جايي قايم كنيم. پس از مدتي و مدت‌هايي يواش يواش ما هم مجهز خواهيم بود

۸- "چگونه؟" اين پرسش ناظر بر انواع دانش و مهارتي است كه از راه برخورداري از آموزش‌هاي ويژه‌ي كوهنوردي به دست مي‌آيد و نيز برنامه‌ريزي. من اينجا مجال صحبت در باره برنامه‌ريزي را ندارم. (شايد وقتي ديگر). اما در زمينه‌ي كوهنوردي آموزش‌هاي متعدد و متنوعي تدارك ديده شده است، از انواع كلاس‌هاي تئوري تا برنامه‌هاي عملي؛ از تغذيه در كوه گرفته تا پوشاك و ابزارشناسي؛ از شناخت كوله و كوله‌چيني گرفته تا هواشناسي؛ از نقشه‌خواني و مسيريابي گرفته تا اصول سرپرستي و ... و نهايتاً از كلاس‌هاي عملي كوهپيمايي گرفته تا آموزش سنگنوردي و كلاس‌هاي يخ و برف. با حضور در گروه‌هاي كوهنوردي و هيأت‌هاي كوهنوردي كه زير نظر فدراسيون كوهنوردي در همه‌ي شهرستان‌ها فعال‌اند مي‌توانيم از نحوه‌ي برگزاري اين برنامه‌هاي آموزشي مطلع شويم.

خب به گمانم اين پست بي‌شيله پيله بود، اما نمي‌دانم مفيد هم بود يا نه.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
باورش مشكل است...   نه!
مانند ديگر خبرها كه ابتدا نمي‌خواهي باور كني، اما دقايقي بيش نمي‌گذرد كه مي‌فهمي بايد به واقعيت تن در دهي.  خبر اين است:  "... مرگ دلخراش ساجده كشميري... را تسليت..." 
دوباره دماوند، خردادماه! هواي خراب، سرمازدگي، سقوط و خاموشي‌اي هميشگي.

همچون هميشه كه در نخستين لحظه‌ي شنيدن خبر  رفتن كسي كه بودنش را مهم مي‌داني و فقدانش گويي خلأي پرنشدني را در هستي پديد مي‌آورد، آرزو مي‌كنم خبر دروغ باشد، اما نيست. 
روح بلند ساجده كشميري به كوهستان پيوست. آنجا كه در او تنفس كرده بود بسيار؛   و به عشق حضور در خلوت آن زيسته بود و بسيار نوشته بود.

                    
                     عكس: به لطف نگارنده‌ي محترم آنا پورنا

ساجده كشميري را دوستان كوه-بلاگر  به خوبي مي‌شناسند.  من نه هرگز در دنياي واقعي ساجده را ديده بودم و نه صدايش را شنيده بودم. چند سال پيش بود كه كامنتي با زباني بسيار متفاوت در ذيل يكي از همين پُست‌ها از يك كوهنورد وبلاگ‌نويس رسيد. از همان ابتدا آميزه‌اي از عناصري گوناگون را حس كردم:
     صميميت
       پاكي
       بي‌باكي
       جسارت
       يك سر به هواييِ همراه با اصالت
       يك بي‌تابي ِ سيري‌ناپذير براي تجربه‌هاي ناب و دشوارياب    
در "كوه" و در "زبان".
    ذهن منطقي و منضبط من ابتدا در برابر نخستين نوشته‌ي هنجارگريز او مقاومت كرد، چرا كه پرواي خروج از هنجارهاي زباني را خطري بالقوه، براي زبان مي‌يافتم؛ اما چيزي نگذشت كه جوهره‌ي شاعرانه‌اي را در نوشته‌هايش يافتم. مگر نه اين است كه در زبان شعر، "هنجارگريزي" بهنجار است. من البته پست‌مدرنيست نيستم و بسياري خروج از هنجارها را در تجربه‌ي شاعران جوان نمي‌پسندم، اما نمي‌توان انكار كرد كه آشنايي‌زداي (defamilirization)  تكنيكي لازم، جدي و تأثيرگذار در همه‌ي آثار مهم ادبي است. به تدريج با آشنايي‌زدايي‌هاي ساجده در ساخت زبان  و حتي رسم‌الخط فارسي آشنا شدم. اعتراف مي‌كنم هر از چند گاهي در كامنت‌هاي نوشته‌هام دنبال اين كلمات مي‌گشتم:  "  با استفاده شد ام خیلی خوب" ، "خانده شدي ..." و ...

ساجده عكسي واضح با ابعاد بزرگ و معمولي  از خود را در وبلاگش سرپهنگي نگذاشته بود ـ نجابتي شرقي-جنوبي، با غروري كه كوه‌دوستان را سزاست در او حدس زده مي‌شد ـ.  از اين رو حتي تصوير ذهني واضحي از چهره‌اش نداشتم. اما با ارتباطي زباني در اين دنياي مجازي و مطالعه‌ي انديشه‌اش در فضاي وب، گويي همنوردي ديرآشنا بود. در پستوي ذهن منتظر يك فرداي دور بودم كه به تصادفي او را در يك صعود ببينم. همچنانكه به تصادفي دوستان و همشهريانش را تابستان پارسال، در فدراسيون كلاردشت، پس از اردوي تابستانه‌ي علم‌كوه ديدم و صحبتي كوتاه از او هم در ميان آمد. او كه هرگز نديده بودم ولي مي‌شناختمش و هيچگاه فكر نمي‌كردم روزي بنويسم ديگر هم هرگز نخواهم‌اش ديد.
ديگر براي خواندن پستي جديد  سرپهنگي  را كليك نتوانم كرد.  ديگر در فهرست لينك‌هاي سرپهنگي   كليك و "خانده" نخواهم شد. 
                     
                               عكس:  به لطف نگارنده‌ي محترم پزشكي كوهستان

خبر پيوستن روح بلند ساجده را با دماوند بزرگ (!!!) در اين وبلاگ‌ها و  سايت‌ها مي‌توان دنبال كرد: آناپورنا  ؛   پايگاه داوودي   ؛ پزشكي كوهستان


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
بهار، فصل سرزندگي طبيعت است و از رهگذر طراوت بهاري طبيعت، آدميان نيز جان تازه مي‌كنند و خرم مي‌شوند. اما مشاهده مي‌شود كه به يمن نگاه غارتگر انسان به طبيعت، به جاي ان كه دشت و دمن از اثر بهار خرم باشد، بيشتر مورد تعرض آدميان طماع واقع مي‌شود. و بهار مي‌شود بلاي جان محيط زيست.
چرا آدمي به خود حق مي‌دهد اين گونه ويرانگر و چشم بسته در كام‌گيري از طبيعت، تا توحش پيش رود؟ شايد بگوييد لحنم خشن است و خشونت بد است. بله وقتي اوج خشونت انسان را نسبت به طبيعت مي‌بينم، به گونه‌اي غريب احساس عصبيت و درد و سپس يأس مي‌كنم.

اجازه دهيد چند مورد را ذكر كنم.

يك؛ هر بهار در دامنه‌هاي سبز كوهستان‌هاي اطراف تهران خيل مرد و زن را مي‌بينم كه كيسه به دست به غارت دامنه‌ها دست مي‌زنند و برخي گياه دارويي مي‌جويند و برخي ريواس و برخي لاله و شقايق وحشي و ... و وقتي هشدار مي‌دهي كه اين كار مخرب است، مي‌گويند: "خدا اينها را آفريده تا انسان استفاده كند، مگر استفاده از گياه دارويي و سبزي كوهي تخريب طبيعت است؟ ما سال‌هاست كه مي‌كنيم و سال ديگر دوباره در مي‌آيند".    حتماً اگر اين ايام، آخر هفته از مسير لواسان و فشم عبور كرده باشيد، و يا حتي همين مسير دركه، صف طولاني دست‌فروشاني را ديده‌ايد كه محصول غارت خود را براي فروش در كنارة خيابان و مسير به رخ كشيده‌اند. 
              

               

 دو؛  شهريور ۲-۳ سال پيش بود كه يك غروب تابستاني از يك صعود خوب و فشرده و انفرادي از جبهه شمالي دماوند برمي‌گشتم. وقتي از پناهگاه چهار هزار سرازير شدم، ديدم دو-سه تا ماشين تا پاي سنك مثلث مشهور به پاركينگ بالا آمده اند و پس از دقايقي چند نفر فندك به دست راه افتاده بودند و گون پيدا مي‌كردند و اتش مي‌زدند و همين طور كه من پايين مي‌آمدم، آنها بالا مي‌آمدند و در پي گون بودند تا اتش بزنند. صحرا يكپارچه شده بود اتش. اولين و دومين مورد را كه از دور ديدم، از درون ديالوگي منطقي طراحي كرده بودم تا وقتي به آنها رسيدم، منطقاً انها را از بدي كارشان آگاه كنم. اما اينقدر سرعت آتش‌افروزي آنها زياد بود كه تحملم از دست رفت و فكر مي‌كردم بايد خيلي كنترل داشته باشم تا دعوايي لفظي درنگيرد. وقتي به آنها نزديك شدم قبل از من اونها خسته نباشيد گفتند و گويي انها هم مرا از دور رصد مي‌كردند و انگار دوست داشتند با كوهنورد از قله برگشته‌اي گپي بزنند. من شدت عصبانيتم را كمي كنترل كردم و با تلخي گفتم شما بيشتر خسته نباشيد كه طبيعت را نابود مي‌كنيد ... گفتگويي در گرفت و طرف اصلاً بدي كار خود را نمي‌ديد و مي‌گفت هزاران سال است همه اين كار را مي‌كنند و طبيعت نابود نشده شما چي مي‌گيد؟ حتي معتقد بود به چوپانان كمك مي‌كند، چون گون كه بسوزه بهتر علف رشد مي‌‌كنه. خب البته من اهل دعوا نبودم و فقط با شگفتي و در نهايت گيجي و خستگي سعي كردم تا حالي‌اش كنم كه آتش هم گياه و ريشه‌‌ي گياه را نابود مي‌كند و هم خاك را با همه عناصر آلي و معدني‌اش مي‌سوزاند و ميكروارگانيسم‌هاي آن را مي‌كشد و سال‌ها طول مي‌كشد تا خاك، خاكي شود كه چيزي از آن برويد و ... بالاخره يكي از آنها زودتر از خر شيطان پايين امد و عذرخواهي كرد و رفتند.

سه؛ بهار و پاييز فصل مناسبي براي حضور در جنگل است. حتماً شما هم در جنگل‌ها شاهد يادگاري‌نويسي‌هاي مردمي بوده‌ايد كه اسم عزيز خود يا عزيزان خود را بر بدنة درختان بيچاره حك مي‌كنند.    از شما چه پنهان گر چه برخي از ترانه‌هاي پاپ دهه‌ي ۴۰ و ۵۰ را، كارهايي از نوع آنچه عارف و منوچهر و ويگن و يغمايي و ديگران خواندند، دوست دارم و خود گاه برخي از آنها را زمزمه مي‌كنم، اما گاه حسرت مي‌خورم كه اين ملودي و نغمه قشنگ چرا حاوي مضمون ضد زيست محيطي است؟ 
خاطرم آيد كه آن شب    از جنگل‌ها گذشتيم
بر تن سرد درختان        يادگاري مي‌نوشتيم   (!)
بي تو بر روي لبانم       بوسه پژمرده گشته   بي تو با اين زندگاني     دلم آزرده گشته  ...

 با خود مي‌گويم كاش شاعر بي‌رحم كمي هم به فكر پژمردگي گياه و آزردگي جنگل بود.

              
چهار؛
در يك روز زمستاني با جمعي از دوستان از يكي از مسيرهاي شمال تهران وارد منطقة زيبايي شديم و با گروه ديگري از دوستان يك دانشگاه ديگر برخورد كرديم. اون دوستان هم با بي‌رحمي شاخه‌هاي درختچه‌هاي زرشك وحشي و گيلاس و هر چيزي از جنس شاخه بود را مي‌شكستند تا چايي دم كنند. وقتي تعارف كردم كه گازم را در اختيار آنها قرار دهم، مي‌گفتند خودشان گاز دارند، اما چاي دودي حال ديگري دارد!

 خوب، چه مي‌توان گفت؟ چه بايد كرد؟

۱- گياهان علوفه‌اي دوره‌ي رشد و زندگي معيني دارند. بعضي يك ساله، برخي دو يا چند ساله‌اند. بسياري از اين گياهان از طريق بذرافشاني تكثير مي‌شوند. پس هر سال بايد به رشد كافي برسند و گل دهند و گل‌شان دانه بپرورد و دانه‌ها رسيده شوند و بريزند و پراكنده شوند و گياهان مشابه در ايامي ديگر سر از خاك برآورند. حال اگر ما پيش از رسيدن دانه‌ي گياه، كه گاه تا تابستان طول مي‌كشد، نسبت به چيدن گل و برگ آن اقدام كنيم، باعث شديم تا به تدريج نسل گونه‌اي گياه براي هميشه نابود شود. پس:
به بهانه‌ي استفاده از گياهان دارويي در بهار، به مقطوع‌النسل كردن گياهان اقدام نكنيم.
در صورت ضرورت،برا ي استفاده از برگ گياهان دارويي، البته با احتياط تا ريشه‌ي آنها كنده نشود، دقت كنيم كه گل و دانه‌ي آنها رسيده و پخش شده باشد.

۲- بسياري از گياهان علوفه‌اي از طريق ريشه و ريزوم تكثير مي‌كنند. بسياري از گياهان مشهور به سبزي كوهي و سير كوهي از اين دست‌اند. براي كندن آنها دقت كنيم به هيچ وجه به ريشه‌ي آنها آسيب وارد نشود.
   اين آقا البته به نظر مي‌رسد بيشتر نگران دستش بوده، اما شيوه‌ي كار او اين حسن را دارد كه از وارد آمدن آسيب به ريشه‌ي گياهان جلوگيري مي‌كند.

۳- پوست درختان لايه‌ي بسيار نازكي دارد(گاه بيش از يك ميلي‌متر هم نيست) كه روي آوندهاي آبكش را پوشانده. آنچه در كاربرد عامه پوست ناميده مي‌شود و لايه‌اي متمايز از چوب اصلي است، در واقع پوست به علاوه‌ي آوند است. با زخمي كردن اين لايه اولاً پوست كه محافظ درخت از نفوذ آب و قارچ و باكتري است، خراب مي‌شود و انواع آفات فرصت تخريب تنه‌ي درخت را پيدا مي‌كنند؛ ثانياً آوند آبكش كه منتقل كننده‌ي شيره‌ي حياتي به نقاط مختلف است، قطع مي‌شود و به تدريج با اخلال در تغذيه درخت ضعيف و نهايتاً خشك مي‌شود. پس:
 از هرگونه زخمي كردن، ضربه زدن نابه‌جا بر تنه‌ي درختان، با داس و چاقو و هر چيز تيز
بپرهيزيم، چه رسد به حكاكي نام خود و عزيزان(!) بر تنه‌ي بي‌دفاع درختان.

در صورت ضرورت، قطع كردن سرشاخه‌‌ها، بايد بدون آسيب رساندن به ساقه‌ و تنه‌ي اصلي انجام شود.

 

 

 لطفاً روند ِ زخمي شدن، دچار قارچ شدن و در نهايت خشك و نابود شدن درختان را در موطن‌شان بنگريد. عكس‌هاي مقابل سرنوشت غم‌انگيز درختان را در عمق جنگل‌هاي درفك به تماشا گذارده‌اند.

 

 

 

۴- گل‌ها هنگامي زيبايند كه در طبيعت و استوار بر ساقه و چسبيده به ريشه باشند. كندن گل‌ها به بهانه‌ي اين كه آن را به محبوبي برسانيد، باعث خشك شدن و پژمردگي گل مي‌شود و يقيناً محبوب شما هم خوش نمي‌دارد نابودي يك موحود زيباي طبيعي را نشانه‌ي علاقه‌ي خود به او قرار دهيد. لطفاً از جيب مبارك مايه بگذاريد و گل‌هاي پرورشي گل‌فروشي‌ها را تقديم كنيد.
تو را خدا از طبيعت ِ در حال نابودي ِ تجديد ناپذير مايه نگذاريد. آيا خبر داريد روزانه تعداد قابل توجهي ار گياهان علوفه‌اي براي هميشه نسل‌شان از روي زمين برچيده مي‌شود؟ تو رو خدا رحم داشته باشيد، كاش نهضتي قاطع، اما مؤدبانه براي تذكر دادن به هر آن كه در بهار گل به دست يا سبزي به دست در حال بازگشت از كوه مشاهده مي‌شود. كدام يك از دوستان خواننده‌ي اين سطور حاضر است براي نهادينه كردن اين نهضت دست ياري دهد؟

۵- آتش در طبيعت نيافروزيم، مگر به اضطرار. زياد سخت نيست براي آن كه عادت ذهني خود را تغيير دهيم. مي‌توان از بودن در طبيعت بدون آتش هم لذت برد. در صورت ضرورت به اين نكات توجه كنيم:
     - فقط از سرشاخه‌هاي خشك استفاده كنيم، به هيج وجه گوني سبز و يا درختي زنده را براي آتش افروزي نبريم؛
    - هر تيم فقط يك جاي آتش تدارك ببيند؛
    - حداقل زمين تحت تأثير آتش قرار گيرد، آتش با حجم كم كه به تدريج تجديد هيزم شود، بهتر است از آتش با حجم زياد؛
   - در صورت مشاهده‌ي بقاياي آتش (سياهي ذغال و خاكستر) از تيم‌هاي قبل، در همان مكان آتش درست كنيم تا خاك كمتري بسوزد؛
   - مكان ايجاد اجاق، جايي نباشد كه زبانه‌ي آتش شاخه‌هاي تر ِ درختان بالا دست را بيازارد؛
   - برگ‌هاي خشك اطراف اجاق به راحتي وسعت دهنده‌ي آتش‌اند و گاه موجب توسعه‌ي مهار ناشدني و اتش‌سوزي مهيب در جنگل مي‌شوند، آنها را از اطراف اجاق دور كنيم؛
    - پس از پايان عمليات، حتماً آتش را به طور كامل خاموش كنيم.

راستي تا حالا ديده‌ايد حتي وقتي از چوب خشك استفاده مي‌كنيد، گاه در ميان زبانه‌هاي آتش، كِرمي و يا دسته‌اي مورچه از آن ميانه . . .   !   حتي چوب‌هاي خشك، خانه‌ي موجودات زنده‌اند!             باز هم مايليد به هر بهانه آتش ايجاد كنيد،به ياد چيزي كه گاه آتش اهورايي مي‌نامندش؟  فكر نكنم ربطي داشته باشد. گمان نكنم روح زرتشت بزرگ راضي به اين كار باشد، به بهانه‌ي مقدس بودن آتش در مذاهب ايراني قديم، طبيعت را تهديد نكنيم.
                

اين نهال B مي‌توانست روزي براي خود درختي شود همچونA، اما دستي بي‌رحم او را در حالي كه زنده بود از كمر قطع كرد. B همچنان زنده است، اما هيچ گاه A  نخواهد شد، چرا ...؟


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

در روز سه شنبه حدود ساعت ۱۱ صبح كوهنورد بهمن‌زده يافته شد.

       
همچنانكه از حدسيات بر مي‌آمد، پيكر پيدا شده زير بهمن، از آن آقاي مهدي مؤيدزاده بود. عصر روز نخستين جست‌وجو، با دو نفري در پناهگاه شيرپلا برخورديم كه سكوت خاصي بر روحيه‌شان حاكم بود و پوشاكي نه چندان كوهنوردانه داشتند. به زودي معلوم بود از بستگان كوهنوردي هستند كه از روز قبل (پنجشنبه) وارد منطقه شده و هنوز برنگشته. گمان بر اين بود كه آن كوهنورد مفقود شده (آقاي مؤيدزاده) همين كسي است كه زير بهمن گير كرده. اگر چه آن دوستان ترجيح مي‌دادند در اين باره نظري قطعي داده نشود و اين البته فهميدني بود. بر اساس گفته‌ي اين دوستان آقاي مؤيدزاده سابقه‌ي كوهنوردي در ايران داشته و اكنون عضو فدراسيون كوهنوردي دانمارك است. ظاهراً ايشان بليتي براي يكي دو روز ديگر براي سفر و خروج از ايران داشت و خواست آخرين فرصت‌ها را براي كوهنوردي در ايران مغتنم بشمارد.
ادامه‌ي تلاش‌هاي جست‌وجو در روزهاي ديگر بر اساس گزارش ديگر دوستان.
روز شنبه :  -جستجوي كوتاهي به وسيله‌ي تيمي از هلال احمر و تيمي از سوي آتش‌نشاني كه بي‌نتيجه  بود. بر اساس گزارش‌هاي رسيده اين تيم‌ها نتيجه بخش بودن ادامه‌ي جست‌جو را بي‌نتيجه و محتمل ايجاد خطر براي جستجوگران دانستند و اعلان ختم عمليات كردند.
 - از سوي ديگر خواهرزاده‌ي آقاي مؤيدزاده كه خود كوهنورد است (آقاي كاوه ممي‌زاده) و روزي مسئول كميته فني انجمن كوهنوردي دانشگاه تهران بوده، بر اساس سابقه‌اي كه از علايق دايي‌اش به منطقه مي‌دانسته، تيمي دوستانه تشكيل مي‌دهد و منطقه‌ي بنديخچال را مي‌كاود. كه بي‌نتيجه بود. ظن خانواده در باره‌ي اين كه فرد بهمن‌زده همان آقا مهدي باشد بيشتر مي‌شود. اما گروه‌هاي رسمي كه دست از جستجو كشيدند.

روز يكشنبه: خواهر آقاي مؤيدزاده كه دوستاني در هلال‌احمر شميرانات دارد بر اساس روابط شخصي وارد مذاكره مي‌شود،  علي‌رغم عدم تأييد مسئولان بالادست براي ادامه‌ي حضور، نيروهاي داوطلب هلال‌احمر با مسئوليت شخصي و به طوري غيررسمي با كمك دوستان آقاي ممي‌زاده در دانشگاه تهران تصميم مي‌گيرند وارد منطقه ‌شوند. ظاهراً در اين روز هيچ جستجويي صورت نمي‌گيرد.

دوشنبه: تيم‌ها وارد كار مي‌شوند  و اين بار ميل سونداژ و حتي اره موتوري و تعداد بيشتري بيل (حتي بيل بنايي) در كاراند. جستجو در اين روز نيز نتيجه ندارد.

سه‌شنبه: حدود ۱۱ با تلاش نيروهاي آتش‌نشاني، داوطلبان هلال‌احمر و دوستان خانوادگي فرد حادثه ديده، در ناحيه‌اي نزديك به آنچه در پست قبلي، من در عكسي با شماره يك و دو نشان‌گذاري كرده بودم، در عمق حدود ۷۰/۱  يافته شد.
                               
اگر چه بلافاصله مطرح مي‌شود كه حالا كاور كدام سازمان بايد بر پيكر يافته شده كشيده شود، اما مسئله تدبير مي‌شود و با كمك همه و البته با هماهنگي قاضي كشيك، پيكر به پايين منتقل مي‌شود. خانواده‌ي مرحوم مؤيدزاده، ضمن سپاسي كه از زحمت همگان داشتند، به ويژه يكي دو تن از نيروهاي داوطلب هلال كه در راه انتقال پيكر به پايين آسيبي هم ديدند، اما مايل‌اند در باره‌ي دريافت ضعف ماجراي جست‌جو در قياس با وضعيت استاندارد، مسئولان كار را رها نكنند.

به دليل اين كه هنوز نتيجه‌ي آزمايش‌هاي پزشك قانوني نيامده، در باره‌ي دليل اصلي و فني مرگ (سرمازدگي، يا خفگي، يا سكته، يا ...) هنوز نمي‌توان اظهار نظر كرد.

                                                                                                    پايان


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
و اما كلياتي كه تحليل من در باره حادثه است:

۱- حادثه چگونه اتفاق افتاد؛
فردي (كه ظاهراً به تنهايي اقدام به كوهپيمايي در منطقه كرده و از گردنه‌ي كلكچال به سمت شيرپلا سرازير شده) در حال عبور از يك شيب ِ حدود ۴۰ درجه است. در منطقه‌ي نرسيده به كناره‌ي يك شيار كوچك و كم عمق، ژرفاي برف چيزي بين ۱۰ تا ۲۰ سانتي‌متر است. گهگاه سنگ و خاك و علفي سر از برف بيرون آورده و اين نشانه‌ي ناچير بودن ميزان برف نشسته بر زمين است.  اما با ورود به شيار، عمق برف بيشتر مي‌شود. ساعت حدود ۳ بعد از ظهر است و هوا آفتابي است. دو شب پيش برف مختصري باريده. با اينكه در بدو امر اصلاً قابل باور نيست، اما همه چيز دست به دست هم مي‌دهد و توده‌ي برف زير پاي نفر مي‌شكند. خط شكست تقريباً دو متر بالاي سر نفر است و زير پاي او حدود ۵۰ متر دهليزي كوچك تا كف دره ادامه دارد. بهمن اتفاق مي‌افتد. به سختي مي‌توان باور كرد.
اگر توده‌ي بهمن را در منطقه‌اي مثلثي در نظر بگيريم، قاعده‌اي ۲۰ متري و ارتفاعي ۱۰ متري با عمقي حدود ۳ متر كل حجم برف را مي‌سازد. پس مصدوم كجا واقع شده است؟
                            
اگر تحليل من درست باشد حجم عمده ي برف زودتر از نفر به انتهاي مسير كوتاه مي‌رسد. پس نفر نبايد خيلي به كناره‌ها رانده شده باشد. پس به گمان من احتمال اينكه نفر در منطقه‌اي كه با شماره‌ي ۱ مشخص شده، مانده باشد بيشتر است و به ترتيب اهميت در مراتب بعدي در ناحيه ۲ و ۳ . نظرم را با كساني كه زودتر از ما رسيدند و مشغول كندن ناحيه‌اي هستند كه با عدد ۴ مشخص شده در ميان مي‌گذارم، اما آنها مي‌گويند هم باتومي كه شاهدان حادثه كاشتند اين طرف‌تر  واقع است و هم سگ اين طرف پارس كرده است.  آنها وجود مصدوم در ناحيه‌ي يك (مطابق با پيش‌بيني من) را كلاً منتفي مي‌دانند و من هم دچار كمي ترديد مي‌شوم. اما با منطقه‌ي ۴ هم موافق نيستم. با ميل‌چادر كه اصلاً جاي ميل سونداژ را نمي‌گيرد ناحيه‌ي ۲ را وارسي مي‌كنم و با كندن شيار به سمت منطقه‌ي يك خودم پيش مي‌روم و يكي دو نفر هم با من همراهي مي‌كنند. اما اختلاف نظر زياد است و  بچه‌هاي آتش‌نشاني هم به كلي در حاشيه‌اي كه به نظر من احتمالي كمتر از ۵درصد دارد يعني ناحيه ۵ مشغول كندنند.
             
من  اعتماد به صحت نظريه‌ي خود را البته نسبي مي‌دانم و دوست دارم در عمل با پيدا شدن مصدوم (اگر واقعاً مصدومي آنجا باشد) محك بخورد و تجربه‌اي باشد براي موارد مشابه. مهم اين نيست كه حدس بنده درست باشد يانه، نكته‌ي مهم اين است كه مشاهده‌ي موارد متعدد و گمان‌زني و سپس ارزيابي اين گمانه‌ها درعمل، در عمليات جستجو براي زنده‌يابي افراد بهمن‌زده بعدي اهميتي حياتي دارد.

۲- تحليل و آسيب‌شناسي عمليات نجات:
بر اساس اقوال دوستان حاضر در منطقه، حادثه در ساعت حدود ۳ يا ۳:۳۰ عصر پنجشنبه اتفاق افتاد. مكان حادثه در نزديكي پناهگاه شيرپلا بود (حدود ۴۰تا ۴۵دقيقه با سرعت يك كوهنورد) حال اگر شاهدان حادثه مي‌توانستند به پايگاهي فرضي در گردنه‌ي كلكچال و يا مركز فرضي جستجو و نجات در شيرپلا در اسرع وقت وقوع حادثه را خبر دهند، و چنانچه حداقل تجهيزات جستجو و نجات مانند ميل سونداژ و بيل برف و حدود ۶ نفر نيروي آموزش ديده در اين پناهگاه وجود داشت، به عقيده‌ي بنده احتمال زنده‌يابي مصدوم منتفي نبود. اما چرا هيچ تيم جستجو نجاتي در اين پناهگاه آن هم در روزي از ايام تعطيل كه احتمال حضور كوهپيما در منطقه فراوان است مستقر نيست؟ چرا بايد مسئول پناهگاه مسئله را به ايستگاه داوودي كه در فاصله‌اي بسيار پايين‌تر واقع است خبر دهد؟ چرا آنجا هم تيم جستجويي مستقر نيست و بايد نيروهاي هلال احمر از تهران عازم شوند و ۷-۸ شب در تاريكي تازه برسند به پناهگاه شيرپلا؟ چرا همين نيروها هيچ ميل سونداژ به همراه ندارند؟ چرا ۱۰ نفر نيروي هلال فقط يك بيل برف به همراه دارند؟ نيروهاي هلال خود مي‌دانند سگ‌ها فقط زنده يابند و با گذشت ۱۰-۲۰ ساعت آن هم در موردي كه فرد چند متر زير توده‌هاي برف مدفون است، سگ كارايي ندارد و به دستگاه‌هاي بازتاب‌دهنده‌ي امواج و يا فلزباب نياز است. اما چرا اين امكانات راندارند. (اين پرسش‌ها به معني نديده گرفتن تلاش بچه‌هاي هلال نيست، به معني نقص در نگرش سازماني و آموزش‌هاي لازم و نيز نقص در تجهيزات است).
از فرداي روز حادثه تا كنون ۲-۳ برنامه‌ي جستجو اجرا شده، شايد به دليل اين كه منطقه بسيار نزديك بوده، اما اگر حادثه‌ي مشابهي در ارتفاعي بالاتر و منطقه‌اي دورتر روي دهد، آيا نيروي اموزش ديده و اماده‌اي وجود دارد؟  هلال احمر با آن كه روي هم رفته و در ابعاد ايران (!) فعال‌ترين است، اما فاقد نيروهاي آماده براي ورود به مناطق مختلف با درجات دشواري بالاست. نيروي آتش‌نشاني نيز همين طور. فدراسيون كوهنوردي نيز خود را متصدي تقويت برنامه‌هاي كوهنوردي مي‌داند و نه جستجو و نجات، پس به راستي چه كسي مسئول است؟
- چرا پيش‌كسوتان كوهنوردي براي ايجاد يك سازمان مستقل و متولي تام و تمام، مجهز و مسئوليت‌پذير براي اين امر پا پيش نمي‌نهند؟ تا آنجا كه من مطلعم تقريباً همه به ضرورت وجود چنين سازماني رسيده‌اند، اما چرا عملاً اتفاقي نمي‌افتد؟
- چرا پناهگاه شيرپلا، با ان امكانات و حجم مراجعان، به مكاني براي ارائة خدمات اوليه كوهنوردي تبديل نمي‌شود؟ چگونه مي‌توان از روند تبديل شدن  آن به هتل جلوگيري كرد؟  به جاي رونق دادن اتاق‌هاي خانوادگي و مجهز به حمام(!) اتاقي را به امر نجات و امداد اوليه اختصاص داد و چند ميل سونداژ و چند بيل برف در آن قرار داد؟  آيا واقعاً تحقق اين پيشنهادها اينقدر غيرضرورند يا ضروري اما ناممكن؟ به چه دليل؟

‌‍<اينجا شيرپلاست. روزي روزگاري اينجا  پناهگاه بوده و اتاقي براي "امداد و نجات" در آن تعبيه شده بود. اكنون يك مجتمع كوهستاني است و سرويس‌هاي خانوادگي مي‌دهد. البته شناسنامه يادتان نرود. اينجا ايران است. جمهوري اسلامي>

۳- چند توصيه
 - تنها، به ويژه در فصل زمستان،  به كوهپيمايي در مسيرهاي كمتر شناخته شده و مخاطره‌آميز اقدام نكنيم.
- آموزش‌هاي كوهپيمايي و كوهنوردي را جدي بگيريم و نكات آموزشي كلاس‌ها، از جمله كلاس‌هاي بهمن را فانتزي تلقي نكنيم. سهل‌انگاري را با قوي و شجاع بودن اشتباه نگيريم.
- گروه‌هاي اجرا كننده‌برنامه در زمستان حداقل يك بيل برف به همراه داشته باشند.
- مسير دقيق اجراي برنامه‌مان را به دوستان نزديك و يا يك تيم پشتيبان، پيش از اجراي برنامه اطلاع دهيم.  ( متأسفانه هنوز در اين مملكت روابط دوستانه گره‌گشاست و نه نهادهاي ذيربط و سازمان‌هاي وظيفه‌شناس. و چنين است كه اينجا ايران است ...)

توضيح مهم: اگر در اين گزارش به اشاره يا تصريح، از فرد يا سازماني ياد شده، خداي ناكرده به معناي تخريب با نديده گرفتن تلاش‌هاي صادقانه‌ي اين عزيزان نيست، بلكه به دليل آشكارسازي فاصله‌اي است كه بين وضعيت ما با وضع مطلوب وجود دارد. باشد كه تحليل و بيان شفاف، اما البته محترمانه‌ي واقعيات و مشكلات، گامي در جهت رفع كمبودها باشد.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
با پوزش از دوستاني كه ادامه‌ي گزارش قونيه را پي مي‌گيرند، به علت ضرورت و فوريت موضوع بهمن‌زدگي دو-سه روز پيش، ترجيح دادم تقدم را به اين گزارش بدهم. به‌زودي در پُست بعدي جبران مي‌كنم.

به جاي مقدمه
چرا چنين است؟ چرا ما در همه چيز اين‌قدر عقبيم؟ در يك قدمي پايتخت فردي دچار بهمن مي‌شود و از اطلاع‌رساني گرفته تا نحوه‌ي ورود به عمليات، رفتارها قهقرايي است. كجايند مسئولان؟ جامعه‌ي كوهنوردي ما را چه مي‌شود؟ با همه‌ي ارادت به پيشكسوتان كوهنوردي كه افتخارم اين است كه روزي روزگاري شاگردي بعضي از اين بزرگواران را هم كردم،مي‌خواهم بپرسم اين بزرگواران كجايند؟ مي‌خواهم حتي اسم بياورم؛ بزرگواراني همچون سعيد جواهر‌پور، حسن جواهرپور، عباس علي‌نژاد و ... بسياري ديگر از دوستان جوان‌تر، آقاي زارعي، آقاي نظر، آقاي خليلي، و ...؟  البته منظورم اين نيست كه خود اين بزرگواران خود بايد بگويند كجايند؟ اي بسا مسئولان و بسياري از فعالان جامعه‌ي كوهنوردي بايد ارائه ي پاسخي به اين سؤال شركت كنند. چرا در جامعه‌ي كوهنوردي هم مانند ديگر بخش‌هاي جامعه، چند بزرگ نه در گليمي، بلكه در اقليمي نمي‌گنجند؟ چرا نمي‌خواهيم، يا نمي‌توانيم جمع شويم و فكري بكنيم؟

ماجرا از چه قرار است؟
الف- فاز اطلاع‌رساني و تشكيل تيم
حدود ۸:۳۰ شامگاه پنجشنبه تلفنم به صدا در مي‌آيد و دوست همنوردي پس از چاق سلامتي خبر مي‌دهد كه فردي در منطقه‌ي "پيازچال" دچار بهمن شده و نياز به كمك هست، از زمان حادثه، نام مصدوم يا مصدومان، ارتباط‌شان با گروه‌هاي كوهنوردي، نام سرپرست عمليات جست‌وجو و نجات و جزئيات ديگري مي‌پرسم، اطلاعات ناقص است. اسم و آدرس دوستاني ديگر مبادله مي‌شود تا من اطلاعات دقيق‌تري بيابم. پس از چند تماس:
-   يكي-دو ساعت پيش اتفاق افتاده، چند نفر بودند و حادثه براي يك نفر قطعي است اما ممكن است دو نفر باشند. دوستان‌شان خبر دادند، آقاي ع. فرمانده عمليات است از طرف باشگاه (الف) و با كمك هيأت استان و هلال احمر، صبح زود(۷:۳۰) ايستگاه ۵ .
-   يك جوان حدود۳۶ ساله است، حدود ۵-۶ عصر پنجشنبه دچار حادثه شده. بچه‌هاي هلال احمر و آتش‌نشاني هم خواهند بود، اما نياز هست ما هم به عنوان تيم پشتيبان صبح وارد عمل شويم، بسياري از بچه‌ها به علت حضور در برنامه‌ي آموزشي كوهنوردي نمي‌توانند بيايند، آقاي ع. كه بسيار خبره است و هم عضو باشگاه ... و هم هيأت و هم فدراسيون، مسئول عمليات است و ... .
-   بچه‌هاي هلال احمر و آتش‌نشاني، و آقاي ... از مديريت بحران رفتند تا با همكاري مسئول ذيربط در شهرداري منطقه يك، شبانه وارد عمل شوند، ... 
- تماسي از آقاي ع. : صبح ساعت ۷:۱۵ ايستگاه يك باشيم تا با همكاري آتش‌نشاني با حركت اولين كابين، برويم ايستگاه ۷ و از آنجا به قله توچال و از آنجا پيازچال، و ورود به منطقه‌ي حادثه. مي‌پرسم مسئوليت و فرماندهي حادثه با كدام دستگاه است؟ جواب: "ما داوطلبانه مي‌رويم صبح بچه‌هاي آتش‌نشاني مي‌آيند و آقاي ش. از فدراسيون و آقاي ن. از آتش‌نشاني كار را پيش مي‌برند و من هم به عنوان مسئول هماهنگي و فرماندهي حادثه در خدمت‌تون هستم."

با خودم فكر مي‌كنم حتماً توضيحات كامل و شفاف است و من در فهم مسئله مشكل دارم كه ايعاد حادثه را هنوز درنيافتم و نفهميدم بالاخره چه سازماني مسئول اصلي است و چه شخص معيني فرمانده عمليات.

صبح ۶:۵۸ من در ايستگاه يك هستم. ۷:۱۴ يكي از دوستانم از دانشگاه تهران؛ ۷:۲۰ آقاي ع. با دو تن از دوستانش؛ و از بچه‌هاي آتش‌نشاني خبري نيست. از كم و كيف برنامه مي‌پرسيم، ظرف چند دقيقه چندين مطلب مخالف و متضاد. از دو- سه نفر مي‌شنوم :
- يك خانم جوان است و ... ؛ در منطقه چشمه نرگس ...
- يك مرد ۵۰ ساله است، در پيازچال ...
-  احتمالاً دو نفر هستند و ...
به گفته‌ي دوستان، هيأت استان هر گونه ورورد به مسئله ي نجات را براي افراد مرتبط با اين هيأت منع كرده.
آقاي ع. اميدوار است مصدوم را پس از حدود ۱۲ ساعت، زنده از زير بهمن درآورد (!) وقتي با شگفتي من و توضيحم در باره محال بودن زنده ماندن، پس از اين مدت، در صورتي كه واقعاً زير بهمن باشد، مواجه مي‌شود؛ مي‌گويد كلاً آدمي است كه طرف مثبت هر چيز را مي‌بيند و شروع مي‌كند و مي‌كنند به تعريف خاطرات مختلف از عمليات‌هاي مهم نجات در ۷-۸ سال گذشته و ...؛ چندان طول نمي‌كشد تا بدانم اصلاً تجربه‌ي لازم را براي اين كار ندارد و با همه احترام به ايشان مي‌بينم نياتي حاشيه‌اي او را در اين ماجرا وارد كرده. مدام از دوستي با پيشكسوتان فدراسيون مي‌گويد و از جاهايي مانند هيأت استان تهران و حتي كلوپ دماوند اعلام  برائت و ... مي‌كند.
انتظار به طول مي‌كشد، ساعت ۸:۳۰ است و از كسي خبري نيست. دوست فرمانده ما و دوستان محترمش چند تماس برقرار مي‌كنند و مي‌گويند آقاي ش. كه نماينده فدراسيون است و الان در ايستگاه ۷ مستقر است به زودي پايين مي‌آيد تا كار تخصصي جستجو را طراحي كند و آقاي ن. هم كه نماينده آتش‌نشاني است گفته در حال هماهنگي با "ستاد بحران شهر تهران" است و به زودي به ما مي‌پيوندد.

ساعت به ۹ نزديك مي‌شود و اسكي‌بازان سوار كابين مي‌شوند و بالا مي‌روند. يكي از پيشكسوتان كوهنوردي ايران كه داراي سابقه ي هيماليانوردي است و با بيش از يك فدراسيون (كوه و اسكي) همكاري دارد از راه مي‌رسد و از ماجرا بي‌خبر است. انگار با دوست جديد ما (آقاي ع.) آشناست و از زبان او از ماجرا با خبر مي‌شود و به اظهار تأسف و آرزوي موفقيت براي ما بسنده مي‌كند و مي‌رود تا به برنامه خود برسد.
ساعت ۹ آقاي ن. از راه مي‌رسد با پوشاكي كاملاً شهري و ما متعجب.   آقاي ع. را مي‌شناسد و با عذرخواهي از ما كه دو ساعتي آنجا معطل بوديم، توضيح مي‌دهد بايد شيفت قبلي بچه‌هاي آتش‌نشاني پايين بيايند و كليد را تحويل شيفت جديد بدهند تا ما حركت كنيم. و اينكه خود ايشان بالا نمي‌آيند و يكي از نيروهاي آتش‌نشاني يعني آقاي ح. مسئول عملياتند.
(توضيح: يكي دو سالي است كه آتش‌نشاني مسئوليت امداد و نجات كوهستان را در ايستگاه ۵ به عهده گرفته است.‍)

به هر حال لابد كليد مبادله مي‌شود كه ما ۱۲ نفر (۷ نفر نيروي آتش‌نشاني +۳  تا از دوستان ـــ كه خود را همكار فدراسيون و چندين باشگاه و گروه معرفي كردند ـــ و ما ۲ نفر از دانشگاه تهران؛ ) ساعت ۹:۲۵ سوار كابين‌ها شديم.

ب- فاز ورود به منطقه و عمليات جست‌وجو
 در ايستگاه پنج ما برخي تجهيزات دوستان آتش‌نشاني را مي‌بينيم. كاپشن‌هاي معروف به گورتكس، پوشاك ماموت، كلنگ Petzl ، گترهاي ...، يك برانكار فايبرگلاس مخصوص، تماس‌هاي منظم بي‌سيم. مي‌پرسم بيل برف داريد؟ -بله؛ ۴-۵ تا.  -ميل سونداژ چطور؟ - نه .       آقاي ع. اعلام مي‌كند آقاي ش. (كه حرفه‌اي است و قرار بود نماينده فدراسيون باشد) اصلاً نخواهد آمد و ما به ايستگاه ۷ نخواهيم رفت چرا كه محل حادثه ۱۵ دقيقه‌اي شيرپلاست، و او به تيم مستقر در شيرپلا گفته محل را ببندند تا مردم عادي وارد منطقه نشوند. بچه‌هاي هلال احمر هم كه از ديشب وارد منطقه شدند تا كنون چيزي پيدا نكردند.  تا رسيدن به محل حادثه آقاي ح. (از آتش‌نشاني) مسئول است و از آنجا به بعد ما ...

 هيچ بوي خوشي استشمام نمي‌كنم. دوستم حسابي كلافه است و مشغول سؤال پيچ كردن، كه به او مي‌گويم فقط ساكت و ناظر باشد تا ببينيم چه مي‌شود. در راه از ايستگاه ۵ به شيرپلا به زودي دوستان آتش‌نشاني نشان مي‌دهند كه از الفباي كوهنوردي، از پوشاك و نحوه‌ي گام‌برداري گرفته تا كار تيمي بي‌بهره‌اند و به جز مسئول‌شان آقاي ح. كه اقلاً آمادگي جسماني خوبي داشت، بقيه به هيچ وجه آمادگي لازم را براي فعاليت عادي به عنوان يك كوه‌پيما  در كوه ندارند، چه رسد به امدادرساني يا نجات.

در شيرپلا: آقاي ت. كه خود خبر را از زبان نخستين كوهپيمايان شاهد ماجرا شنيده، مي‌گويد ديروز حدود ۵-۵:۳۰ عصر سه كوهپيما آمدند و از بهمن‌زدگي كوهنوردي خبر دادند. معلوم است آنها دوست كوهنورد مصدوم نبودند و فقط شاهد حادثه بودند و نيز معلوم مي‌شود مصدوم مرد بوده و حادثه حدود ۳-۳:۳۰ اتفاق افتاده نه  ۵-  ۵ونيم. تا هلال احمري با خبر شوند و بيايند ساعت مي‌شود ۷-۸ شب. باد بود و آنها وارد منطقه نشدند. آنها امروز ۹ صبح به سمت منطقه حركت كردند. منطقه‌ي حادثه نه چشمه نرگس است و نه پيازچال و نه ...؛   درست دره بين كلك‌چال به شيرپلاست كه حدود يك ربع با شيرپلا فاصله دارد.       پس از استراحتي كوتاه به سمت منطقه حركت مي‌كنيم. ۴۵ دقيقه ديگر در محل هستيم و نه ۱۵ دقيقه.

 ده نفر از هلال‌احمر، يك نفر از هيأت استان تهران، البته بدون مسئوليت رسمي در منطقه حضور دارند و نه از مردم خبري است و نه بستن منطقه و يا ... .   بچه‌هاي هلال احمر با سه سگ زنده‌ياب و يك بيل برف و بدون هيچ ميل سونداژ يا دستگاه فلزياب يا دستگاه حساس به پرتو Recco يا سيستمي ديگر مشغولند. چند نفر دستور مي‌دهند، يك نفر مشغول كندن است، چند نفر هم آن طرف‌تر چادر زده‌اند و از آفتاب استفاده مي‌كنند. ساعت ۲:۱۵ اعلام تعطيلي مي‌كنند و مي‌روند.
دوستان آتش‌نشاني هم وقتي بيل‌هاشان را در مي‌آورند مي‌بينم بيلچه‌ي آواربرداري اند كه براي كندن برف مناسب نيستند. فقط اين آقاي ع. يك بيل برف داشت. به زودي معلوم مي‌شود نه هيچ يك از بچه‌هاي آتش‌نشاني و نه اين دوستان ما،  اطلاع مناسب يا تجربه‌اي از بهمن، نجات فرد بهمن زده و حتي پشتيباني از خود در برابر مخاطرات ندارند. وضع بسيار آشفته‌تر از آن است كه ابتدا به نظر مي‌آمد. اگر مختصر اطلاعي بود، نزد همان بچه‌هاي هلال احمر بود و آن دوست عضو هيأت استان تهران. هلالي‌ها مي‌گويند با سپاه تماس گرفتند و به زودي آنها با هلي‌كوپتر مي‌آيند و دستگاه فلزياب مي‌آورند و ... در دل به اين وعده‌ها مي‌خندم و شرط مي‌بندم چنين اتفاقي نمي‌افتد.  ساعتي مي‌گذرد و از پشت بي‌سيم اعلام مي‌شود سپاه فلزياب دارد اما نيرو ندارد كه بفرستد...! ۲:۱۵ هلالي‌ها اعلام مي‌كنند خسته شدند و بچه‌هاشان از ديشب آب و غذايي نخوردند و آن بنده خدا كه ديگر از دست رفته، پس بايد براي حفظ جان زنده‌ها برگردند.
پس از ۴۵ دقيقه بچه‌هاي ما هم دست از كار مي‌كشند و ساعت سه ۳ همگي منطقه را ترك مي كنند.

بازگشت به شيرپلا و ديدار با دو نفر كه از دوستان و خانواده‌ي كسي بودند كه پنجشنبه به كوه آمده بود و ديگر برنگشته بود.

     ادامه‌ي مطلب  شامل تحليل حادثه، آسيب‌شناسي ماجراي جست‌وجو و توصيه‌هايي براي اجتناب از  بروز حوادث مشابه و پيشنهادهايي براي برخورد صحيح با حادثه،   در پست بعدي :   فردا


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
باري . . .     پس از عبور از كنار انواع زباله و آلاينده‌هاي صوتي و تصويري، و مسيري كه به كمك فنس پلكاني‌اش كرده‌اند، به شيرپلا مي‌رسم. جايي كه انتظار مي‌رود پناهگاهي در انتظارمان باشد. با كمال شگفتي مشاهده مي‌شود نام اينجا تغيير كرده: به جاي "پناهگاه" عنوانِ: "مجتمع ورزشي" را به خود گرفته!! نمي‌دانم چه كسي اين كار را كرده، چه كس مجوز اين تغيير نام را داده، جامعه‌كوهنوردي در اين باره هيچ نظري ندارد؟ آخر پناهگاه يك معناي ديگر دارد: "محل پناه"؛ جايي كه آدم از دست شهر و سوداگري شهري به آنجا پناه مي‌آورد. شايد هم نيم شبي در دل يك زمستان برفي از دست سرما كوهنوردي به آنجا پناه مي‌آورد.  البته چند سال است كه گردش امور اينجا به بخش خصوصي واگذار شده و با كمال خجالت از ساعت ۱۰:۳۰ شب در ِ آنجا را مي‌بندند و من ديدم كه حتي به روي كوهنوردي هم كه در دل زمستاني سرد، مثلاً راه گم كرده و پناه مي‌جويد، در آنجا را باز نمي‌كنند، اما اين مجتمع شدن "پناهگاه"، حكايت ديگري است.  لابد مدتي ديگر چند دستگاه بادي بيلدينگ به آنجا خواهند آورد و سر كيسه كردن خلق‌الله ...!

در اين تايلوي قديمي

نام ايستگاه "پناهگاه شيرپلا"

ضبط شده اما در تابلوي  كناري ...

در اين تابلو كه تازه نصب شده نام "مجتمع ورزشي كوهستاني" ضبط شده.

 

راستي اين تغيير نام به كدام دليل و به استناد كدام مصوبه اتفاق افتاده؟

به هر روي با پرداخت ۱۰۰ تومان ورودي در آستانه اين مجتمع، وارد مي‌شويم. اين ديگر چيست؟ يك سنجاب بدبخت تاكسي‌درمي شده در محل فروشگاه، بله ديگر وقتي پناهگاه به مجتمع تبديل شود، لابد به جاي نمادهاي حافظ محيط زيست، نشانه‌هاي ضدزيست محيطي بايد زينت‌بخش مجلس شود.

 در يك روز جمعه و پر تردد، در ِ اتاق مخصوص امدادرساني پزشكي قفل است، خوب اينجا كه درمانگاه يا پناهگاه نيست، اينجا مجتمع است.
                           

خوب، فكر مي‌كنيد اين هشدار پايين را در كجا نصب كرده‌اند؟
                           

در يك رستوران بين‌جاده‌اي؟ نه، ... بله درست حدس زديد متأسفانه، در جايي كه روزي به قصد پناهگاه بودن براي كوهنوردان ساخته شده بود.
                            

يك مشاهده‌ي جالب ديگر: البته متأسفم كه اين بخش گزارش، تصويري نيست. خوب گاهي سوژه‌هاي حاشيه‌‌اي و ناخواسته هم در برخي عكس‌ها مي‌افتند كه خود عكاس عمداً  آنها را شكار نكرده است. من مشغول عكس گرفتن از گوشه و كنار تراس بودم و از سوژه‌هاي مختلف عكس مي‌گرفتم. ناگهان پسري حدوداً ۱۸ ساله، جلو آمد، سلامي كرد و مؤدبانه پرسيد:‌‍‌‌‌<سعي كردم عين ديالوگ را نقل كنم>
- "شما از ما عكس گرفتيد؟"
- "سلام، نه."
-" چرا. ما اونجا نشسته بوديم و من داشتم دوستم را بوس مي‌كردم و فكر كنم شما از ما عكس گرفتيد.
-نه، گمان نكنم، اگر اين جوري شده عمدي در كار نبوده، معذرت مي‌خوام. اجازه بديد ببينم ..."
دوربين را در حالت مشاهده‌ي عكس قرار دادم، او هم سرش را پيش آورد. بله يك چيزهايي اون گوشه بود ... چه جالب! اين اون پسر نبود كه خانم كنار دستش را مي‌بوسيد، بلكه اون دختر بود كه ... . دوباره عذر خواهي كردم و گفتم: "پاكش كنم؟" گفت "بله لطفاً" گفتم "خوب صبر كن". گفت "خودتون پاك كنين قبوله" و رفت.

برايم جالب بود. با نسل قبل مقايسه كردم و از ذهنم گذشت: اولاً تعدادي از نسل قبلي كه اصلاً جرئت اين كار را در فضاي عمومي نداشتند. ثانياً اگر هم تعدادي از نسل قبلي‌ها اهل اين كار بودند، يا از ترس و خجالت به روي خود نمي‌آوردند و يا اگر هم از پر رويي برخوردار بودند، در موضع اعتراض به كمتر از بحث و دعوا بسنده نمي‌كردند.  و ...

جالب اين كه وقتي دو هفته بعد دوباره رفتم شيرپلا درست در همان نقطه جواني را با لباس نيروي انتظامي ديدم، باطوم به كمر بسته بود و در دست ديگر هم سيگاري داشت. باطوم و سيگار و نيروي انتظامي، در شيرپلا!! چيزي كه چند سال پيش نه در حالت تركيبي، بلكه حتي به طور مجزا هم اينجا ديده نمي‌شد. خوب البته بايد فرقي بين دو محيط: "پناهگاه" و "مجتمع ورزشي" باشد. 
          

 براي برگشت مسير اوسون را انتخاب مي‌كنم. بر روي گردنه چادري بر پاست. چادر امداد و نجات كوهستان، به جواني كه معلوم است به چادر تعلق دارد نزديك مي‌شوم و سلام و گپي. مي‌گويد از طرف هيأت استان تهران به اين امر مهم مشغول است. كار ارزشمندي است كه دو سالي است هيأت استان تهران شروع كرده انصافاً . درودي فرستادم و خداحاقظي.
                           

 فنس كشي مسير شيرپلا-اوسون بسيار جدي‌تر است. از دور صداي خوش كبك‌ها بلند است و مسير برفي است. تا مي‌خواهي از فكر مجتمع‌شدگي شيرپلا به‌درآيي و دل به سپيدي منطقه ي اسپيدكمر بسپري، پاره‌هاي اضافه‌ و رها شده‌ي فنس‌ها كه در كناره‌ي مسير افتاده‌اند، خاطر را مي‌آزارد.
                           

بالاخره به منطقه‌ي قبر اوروس مي‌رسم. واي اينجا هم كه از گزند مصون نيست. كنار كتيبه نويسي قبر اروس كه به زبان فرانسه است و متعلق به ۱۸۰۰ و خورده‌اي ،  عده‌اي از معاصرين هم آمده‌اند و كتيبه‌ي خود را نوشته اند.  اصل كتيبه هم در حال فرسايش است و كسي را هم البته خيالي نيست.
                           

در ادامه مسير از چند كوهنورد پا به سن گذاشته از كسيتي و ماجراي اوروس مي‌پرسم، اما جواب‌ها بسيار عجيب و خنده‌دار است.

اينجا زمستان است و در اين مسير مي‌توان به مدد سرما حتي آب را به بند كشيد.

به هر روي مسير به پايان مي‌رسد و  ... همه مشاهدات و عكس‌ها را كه نمي‌شود بر صفحه گذاشت. علاقه‌مندان خود مي‌توانند يك روز را به مشاهده‌ي اين مسير اختصاص دهند. حتي در اين مسير هم هنوز اثري از لطف طبيعت هست.

                                                                                                       پايان


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 شيرپلا زير زره‌بين
بله، مگه چه اشكالي داره؟ شيرپلا رفتن درخور گزارش دادن نيست؟
 آخه من بيش از يك سالي بود كه نرفته بودم شيرپلا، از اين رو دو-سه هفته ي گذشته جبران كردم. دو-سه بار شيرپلا و مناطق اطراف مانند بند يخچال.  

 


 خوب البته زيبايي‌هاي متناسب فصل در جاي خود درخور شكرگزاري از خداي كوهستان بودند، اما من در اينجا بيشتر مي خواهم بر روي ديگر ِ سكه تمركز كنم. بنابر اين همين جا به خاطر چشم نواز نبودن بعضي تصويرها پوزش مي‌خواهم از دوستان.
اما خواهشم اين است كه مسايل را جدي بگيريم و در حد توان در رفع آنها بكوشيم.

اينجا مجاور پد هلي‌كوپتر، پايين كافه‌رجب و مقابل بند يخچال است. يك ساعتي بالاتر از دربند و يك ساعتي مانده به شيرپلا:
     

 فقط عابران يا كوهنوردان معمولي نيستند كه اهتمامي پايان نا‌پذير در آلودن محيط كوهستان دارند، برخي پيشكسوتان كوهنوردي هم در اين كار شريك اند و هيچ كسي هم خود را مسئول اصلاح امور نمي‌داند، نه فدراسيوني، نه گروه ديدبان كوهستاني و نه ...  ، حتي من و شما. من اين تصوير زير را حدود دو دهه است كه تحمل مي كنم. يك تكه تابلو متعلق به گروهي به نام "سازمان كوهنوردي بوتان"، حداقل دو دهه است كه اينجا افتاده و كسي خود را مسئول انتقال آن از مسير كوهستان نمي‌داند. خوب لابد هيچ چشمي را آزار نمي دهد: يادتان هست كه آن را بارها و بارها كجا ديديد؟ مقابل ِ آبشار دوقلو:

بلاي ديگري كه دست از سر كوهستان بر‌نمي دارد، تمايل به كتيبه نويسي در ايرانيان است كه از دير باز نزد شاهان ايراني متداول بوده. خوب حالا كه دور، دور ِ عدالت است مردم عادي هم دوست دارند كتيبه بنويسند، چه جايي بهتر از سنگ كوهستان، آن هم با ابزار راحتي همچون رنگ اسپري. اين تمايل منحصر به مردم عادي نيست. ببينيد برخي از اينها متعلق به گروه هاي سياسي است كه از ۳۰ سال پيش مانده و برخي متعلق به اهالي فرهنگ.






خدايا يعني  گروه‌هاي كوهنوردي، ناشر كتاب و دانشگاهيان هم نبايد بدانند اسپري كردن با كليشه روي سنگ‌هاي مسير كوهستان و يا در و ديوار يك پناهگاه هيچ توجيهي ندارد، بلكه باعث خجالت است؛ آن هم دانشگاهي مزين به نام امام علي!
                

                                                                                              ادامــــه دارد...  


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

Scepticism is my virtue/ Empathy is my virtue

چند روزي است كه در برنامه‌ي صبحانه‌ي شبكه پنج تلويزيون گزارش‌هايي عمومي (غيرتخصصي) از منطقه‌ي دربند پخش مي‌شود كه طي آن با كوهنوردان صحبت مي‌كنند. صبح دیروز سه‌شنبه (۲۸/۸/۸۷) ساعت ۶:۴۵؛ در اين برنامه از جمله با كوهنوردي صحبت كردند كه بعد معلوم شد برادر كوهنورد مفقود آقاي سامان نعمتي است كه در جريان صعود به قله‌ي نانگاپاربات در ارتفاع ۷۸۰۰ متري از همراهي با همنوردانش باز ماند، گم شد و ديگر برنگشت. برادر سامان در پاسخ خبرنگاري كه از خطرات احتمالي كوهنوردي پرسيده بود، اظهار داشت كه كوه خطرات زيادي دارد و اشاره‌اي به ماجراي برادر كرد و بلافاصله و بدون مجامله‌اي سرپرست برنامه را مقصر اعلام كرد كه در آن ارتفاع برادرش را تنها گذاشت.

تحليل ماجراي سامان نعمتي به گونه‌هاي مختلف در چند ماه گذشته از سوي دوستان كوهنورد انجام شد و در وبلاگ‌ها و سايت‌هاي مختلف انعكاس يافت و ماجرا همچنان هم ادامه دارد.  يكي از سايت‌هايي كه در اين خصوص به نظرم زودتر و بيشتر از همه به اطلاع‌رساني پرداخت و بحث‌هاي مهمي را دامن زد، وبلاگ: از دماوند تا علم‌كوه است كه به همت دوست همنوردمان آقاي فتحي نوشته مي‌شود.
همچنين دو-سه هفته پيش به همت انجمن كوهنوردان جلسه‌ي گزارش صعود نانگا در فضايي عمومي با حضور تعداد زيادي از كوه‌دوستان (به گمانم حدود هزار نفر) برگزار شد كه سرپرست و ديگر افراد تيم نانگا در آن به ارائه گزارش پرداختند و به ماجراي سامان هم به طوري بسيار كلي اشاره كردند كه آن اظهارات هم به انواع تحليل‌ها منجر شد. برخي با صراحت سرپرست و مسئول فني را مقصر تمام عيار معرفي كردند و برخي در همدلي با سرپرست و ديگر اعضاء تيم، مسئوليت تصميم اصلي در چنين مخاطراتي را به عهده خود شخص دانستند و البته يادآوري كردند كه چنين خطراتي ذاتي يك چنين برنامه‌هايي و از اين رو شايد اجتناب‌ناپذير است.

مرور وضعيت سامان در آخرين تلاشش براي زنده ماندن و رساندن خود به پناهگاه و دوستان، مسلماً دل هر انسان و كوهنوردي را جريحه‌دار مي‌كند. اما صرف نظر از عكس‌العمل‌هاي احساسي كدام داوري به حق نزديك‌تر است و مهم تر اين كه چه درس‌هايي از اين حادثه مي‌توان گرفت؟

من گاه از طرف دوستاني متهم مي‌شوم به محافظه‌گرايي (همان كه به محافظه‌كاري مشهور است) چرا كه معمولاً وقتي داوري بنده را در باره‌ي  يك اتفاق مي‌‌پرسند، كمتر پيش مي‌آيد كه تمام حق را به يك طرف ماجرا بدهم و طرف ديگر را صددرصد محكوم كنم. من ابتدا مي‌خواهم از اين رويكردم دفاع  كنم و سپس با همين نگاه به اجمال سراغ موضوع مهم مورد بحث بروم.
براي رعايت اختصار اين جمله‌ها را كه در ميان برخي اهالي انگليسي زبان فلسفه مشهور است به عنوان خلاصه‌ي رويكردم مي‌آورم :  Scepticism is my virtue و  Empathy is my virtue ؛  بله من حظي از "شك‌گرايي و نسبيت‌باوري" را فضيلت مي‌دانم، همچنان كه "همدلي" را فضيلت مي‌دانم. براي من علي‌الاصول هيچ آدم و يا تصميمي صددرصد حق و يا صددرصد باطل نيست مگر اينكه خلافش ثابت شود. البته من در اين خصوص يك ارسطويي تمام عيار نيستم و در پاره‌اي از داوري‌هاي‌ اخلاقي به يكي از دو طرف بيشتر ميل مي‌كنم. موضع من جمع بين روحيه‌ي انتقادي(Critical Thinking) با روحيه‌ي همدلانه (Empathy) است. بر اين باورم كه كارها را صرف نظر از اين كه چه كسي انجام داد،بايد با موازين و معيارهاي منطقي و عقلايي سنجيد،  آنگاه از آنجا كه مرتكبان كارها آدم‌هايي با عواطف و قابليت خطا هستند مي‌توان همدلانه كارهاي آنها را بررسي كرد.

در خصوص ماجراي نانگا قطعاً مي‌توان اشتباهاتي را برشمرد. من از مقاطعي ديگر از گزارش كلي و مختصر كادر سرپرستي تيم نانگاپاربات هم نكته‌هايي در ذهن دارم كه مي‌توان در آنها  اشتباهاتي يافت، كه براي رعايت اختصار از آن در مي‌گذرم. اما تعجبم اين است كه چرا ما هميشه مردان وقوف پس از واقعه هستيم؟ مي‌نشينيم تا سرپرست كارش را بكند، اگر آب از آب تكان نخورد، فقط جشن مي‌گيريم و تبريك مي‌گوييم و سعي مي‌كنيم كام جان را به نقدي مكدر نكنيم، همين كه حادثه‌اي رخ مي‌دهد، چنان در موضع حق مي‌نشينيم كه انگار اگر خودمان در آن موقعيت بوديم از هر گونه خطايي مبرا بوديم.

من چند قضاوت را در باره‌ي اين ماجرا بدون ذكر نام ارائه كنندگان قضاوت نقل مي‌كنم و ضمن نقد آنها در مواردي  تلقي خودم را  عرض مي‌كنم و دست آخر درس‌هايي را كه از نظر خودم مهم‌اند عرضه خواهم كرد.

حكم(۱) {يك مربي}: معلوم است كي مقصر است، رُسش را كشيدند، تا جايي كه مي‌توانستند از او كار كشيدند و بعد كه كم آورد تنها رهايش كردند و رفتند.
من: سامان به علت آمادگي جسماني بيش از حد در خدمت اجراي فعاليت‌هاي گروه بود و نتوانست ذخيره و مصرف انرژي خود را مديريت كند، زيادي احساس مسئوليت گروهي كرد، و مسئوليت فردي را فداي جمع كرد تا آنجا كه كم آورد. اما اين به هيچ وجه اثبات نمي‌كند ديگران مي‌خواهند از شخص زيادي بار بكشند. 
درسي كه بايد آموخت: ۱- هيچ وقت از صددرصد توان خود استفاده نكنيم، هميشه حدود ۲۰درصد از توان خود را براي لحظه‌هاي سخت نگه‌داريم. به اصطلاح بچه‌ها در كمك به اهداف گروه جوّگير نشويم.
۲-اگر سرپرست يا مسئول فني هستيم، تسليم داوطلبي اشخاص براي فداكاري هاي بيش از حد نشويم. بدانيم شخص ممكن است يك جايي كم بياورد.

حكم (۲) مسئول فني تيم: سامان قوي‌ترين بود، اما قوي‌ترين‌ها هم يك سقف پروازي دارند كه نبايد بالاتر از آن بپرند، شايد سامان نمي‌خواست تسليم سقف و محدوديت خود شود. او خواست تسليم نشود و اين چنين شد (نقل به مضمون از گزارشي كه در برنامه انجمن كوهنوردان اعلام شد)
من: سامان محدوديت خود را درنيافت، بله اين درست است اما در آن ارتفاع اگر من به عنوان مسئول فني با سرپرست ديدم كسي كم آورد نبايد تنهايش بگذارم و بگويم او خيلي قوي بود،  پس خودش مسئول رفتار خود است. در برنامه‌هاي تيمي يك مسئوليت متقابلي بين همه‌ي اعضا وجود دارد، چه رسد مسئولان تصميم‌گير و ارشد.
درسي كه بايد آموخت: ۱- همه‌ي ما محدوديت‌هايي داريم، منتظر مشاهده ي علائم آستانه‌ي محدوديت‌‌ها باشيم و خود را براي مديريت ان وضعيت آماده كنيم. ۲- شناخت محدوديت افراد و تقسيم درست امور محوله، حتي در تصميم‌هاي  فرد براي خود، از  مسئوليت‌هاي سرپرستي است.

حكم(۳){برخي دوستان}: سرپرست  نبايد پس از مشاهده‌ي ضعف در سامان ادامه‌ي صعود مي‌داد. او بايد با كل تيم برمي‌گشت.
من: به صِرف مشاهده‌ي ضعف در يك نفر نبايد كل اعضاء تيم را از موفقيت در صعود محروم كرد، مگر اين كه  معلوم شود براي براي نجات يك نفر، كمك همه‌ي افراد تيم ضروري است؛ اما تنها گذاشتن شخص در حالي كه غلبه‌ي ضعف در او آشكار است، آن هم در آن ارتفاع كه مي‌توان حدس زد ضعف جسمي به تدريج ضعف در قواي ادراكي را نيز در پي دارد، تصميم درستي نيست. اين كه "سامان قول داد همان جا مي‌ماند" يا "وقتي ديد اصرارش براي بالا رفتن منجر به تصميم سرپرست به برگرداندن تيم مي‌شود، قول داد از ادامه صرف نظر كند و تنها به كمپ برگردد" به هيچ وجه مجوز تنها رها كردن او را صادر نمي‌كند.

درسي كه بايد گرفت: البته تا در آن شرايط قرار نگيريم نمي‌دانيم تصميم در آن لحظات چقدر مشكل است. از يك طرف سرپرست هزينه‌هاي انجام شده و دشواري قريب به محال تكرار چنين برنامه‌اي را پيش روي خود مي‌بيند و مي‌خواهد هيچ كس را كه داراي توانايي است از صعودي يكتا و بي‌نظير محروم نكند، اين در حالي است كه خود او هم به شدت خسته است و مجال و حتي هشياري صددرصد براي تحليل كامل جوانب ماجرا را به تنهايي ندارد و لاجرم به مشورت با ديگران مي‌پردازد و به تجربه‌ي حرفه اي هاي تيم اعتماد مي‌كند؛ از طرفي ديگر احتمال بروز خطر براي نفر ِ ضعيف شده‌ي تيم هم در بين است. در چنين شرايطي فاصله بين "بيش از حد محتاط بودن يا ترسو و فرصت‌كُش بودن" از يك سو و "مسئولانه تصميم به بازگشت و نجات هم تيمي گرفتن" از سوي ديگر  چندان زياد نيست. 

جمع‌بندي نهايي:
۱-در مهلكه‌هاي بحران جاي ياد گرفتن و آزمون‌وخطا و بررسي‌هاي طولاني نيست، يك اصل مهم در آموزش مديريت بحران اين است كه در شرايط خوب بايد يادگرفت و در شرايط بحران از تجارب قبل و آموخته‌ها استفاده كرد.

۲-هميشه‌بين بين آنچه در كلاس‌ها آموخته مي‌شود و آنچه در شرايط عيني اتفاق مي‌افتد فاصله‌اي وجود دارد. اين نكته نه كاربست يك نسخه‌ي واحد براي همه‌ي شرايط را توجيه مي‌كند و نه غفلت از جدي گرفتن آموزش در شرايط آرام و كلاسي را. مهم اين است كه همواره تجارب عيني را به بازخورد براي اصلاح و تكميل مطالب كلاسي تبديل كنيم، و مطالب كلاسي را در عمل به‌كار گيريم و محك بزنيم. يك تبصره‌ي كلي زدن به مطالبي كه به اندازه‌ي كافي متكي به تجارب ارزشمند هستند، اصلاً موجه نيست. شايد اشكال كار ما اين است كه گاه اصلاً به آموزش توجه نداريم، و گاه بدون اتكا به موارد كافي، يك تجربه‌ي منفرد را مبناي صدور قانوني قرار مي‌دهيم كه در عمل جواب نمي‌دهد و منجر به نقض قوانين مي‌شود.
۳- اهميت دادن به سلامت افراد در برنامه‌هاي كوهنوردي اصل اول اخلاقي است و هيچ چيز مجوز غفلت از آن را صادر نمي‌كند. منتها در اينجا يك سؤال مهم برايم باقي مانده كه مايلم از دوستان باتجربه‌اي كه اين مطالب را درخور توجه يافتند براي پاسخگويي بدان كمك بگيرم:
 -آيا مي‌توان بين برنامه‌اي مركب از حرفه‌اي‌ها، با برنامه اي مركب از تازه‌كارها بدين سان تفاوت قائل شد:
مسئوليت در درجه نخست مسئوليت در درجه دوم
حرفه‌اي‌ها خود شخص كادر سرپرستي
تازه كارها كادر سرپرستي خود شخص

اين مطلبي بود كه با تأمل در چند اظهار نظر ذهنم را مشغول كرد و هنوز در باره‌اش به نتيجه‌ي نهايي نرسيدم. 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 توضيح: هم دوستان كوهي و هم فلسفي گاه ايراد مي‌گيرند كه چرا نوشته‌هاي جدي‌تر و آموزشي در اين دو زمينه را در اينجا به قلم اين نگارنده نمي‌بينند. پاسخم  اولاً – بي‌هيچ مبالغه- اين بوده كه در هيچ‌كدام از اين دو زمينه كشف چندان جدي تازه‌اي نداشته‌ام و ريزه‌خوار خوان پيش‌كسوتان و جوانان پژوهنده و پر انرژي بوده‌ام، پس بهتر است علاقه‌مندان، يك سر به آن سرچشمه‌ها رجوع كنند ؛و ثانياً اين كه فضاي وبلاگ را مجالي براي حرف‌هاي مفصل نمي‌بينم. از آن جا كه مختصر نويسي در امور جدي را بلد نيستم، آن گفتارهاي تفصيلي را مي‌گذارم براي نشست‌ها و كارگاه‌هاي حضوري، و يادداشت‌هاي كوتاه و تأملات كوچك شخصي هم براي اين فضا.

غرض اين كه اگر به خلاف آن رويكرد، در اين پست نكاتي در باره كمپينگ زمستانه مي‌نويسم،  به لحاظ حساسيت موضوع به تناسب فصل و درخواست مكرر دوستان بوده و باز هم جنبه اشاره و اختصار دارد و اصلاً نبايد اين را يك متن جامع آموزشي در اين باب تلقي كرد، اگر چه سعي شده آنچه مي‌آيد، اگر نه كامل، اما يكسر برخطا و آزمون نشده نيز نباشد.

 

 نكاتي درباره كمپينگ زمستانه

                                                  

1-   بدون اطلاع كافي از وضع هوا و وضعيت جاده‌هاي دسترسي به منطقه و لحاظ كردن يكساني يا تفاوت مسير زمستانه، وارد منطقه نمي‌شويم. خطر يخبندان بودن مسير و ريزش بهمن در شرايط آب و هوايي خاص، مي‌تواند-حد اقل- زحمات و بودجه‌هاي زيادي را به باد دهد.

2-   راهپيمايي در برف، برف كوبي، راه رفتن درست در شيب‌هاي برفي، تنظيم درست سرقدم و صعود به آرامي براي  اجتناب از عرق كردن و خيس شدن فراموش نشود. عرق كردن مقدمه سرمازدگي است. حتماً تفاوت مهم "يخ‌زدگي موضعي" با "سرمازدگي" براي كوهنوردان زمستانه روشن است، بله؟

3-   دقت در جهت‌يابي و ثبت مسير صعود تيم از ابتداي محل پياده‌روي از ياد نرود. معلوم نيست در مسير بازگشت هوا چگونه است، گاه در هواي پر برف و مه مسيري كه صد بار در تابستان طي شده كاملاً ناشناخته مي‌نمايد.

4-   دقت در استفاده صحيح از آب و تنقلات، به منظور حفظ انرژي لازم و آب بدن، ترجيحاً آب گرم مصرف شود. كم شدن آب بدن و غليظ شدن خون مي‌تواند مقدمه‌ي سرمازگي باشد. نكته مهم: از خوردن برف‌هايي كه گاه يادآوري بستني قيفي براي برخي دوستانِ ...  است، بايد اجتناب كرد. بدن براي رساندن دماي برف چند درجه زير صفر، به درجه حرارت مناسب، مجبور است گرماي زيادي صرف كند و اين مي‌تواند زمينه‌ساز سرمازدگي باشد.

5-   انتخاب محل مناسب براي كمپينگ؛ در مسير بهمن، سيل، ريزش كوه، عبور حيوانات وحشي، بادهاي شديد، شكست نقاب‌هاي برفي، شكست و سقوط شاخه درختان نباشد.

6-      پيش‌بيني نوع كمپينگ: غار برفي، اتاق برفي(ايگلو)، سنگر برفي، چادر، ... .

7-     براي استقرار چادر نكات زير رعايت شود:

1.    پيش‌بيني زمان مناسب در روزهاي كوتاه زمستان؛ در صورت پر برف و پر شيب بودن محل و نيز در صورت يخ‌زدگي لايه‌هاي برفي، گاه حد اقل دو ساعت زمان لازم است.

2.       مسطح كردن كف – قانون 10 درجه فراموش نشود.

3.    در استقرار چادر در ارتفاعات بالا و در مكان‌هاي بادخيز، اصل اول مهار كردن چادر است. بسته بودن زيپ در چادر فراموش نشود.براي حفاظت چادر در برابر باد، مي‌توان كوله‌اي سنگين را در چادر قرار داد و در صورت لزوم حتي يك نفر را در داخل چادر مستقر كرد و سپس به بر پا كردن چادر اقدام كرد.

4.    در هواي طوفاني به هيچ وجه نبايد به مهار بودن چادر با نخ‌هاي معمولي اكتفا كرد. در اين شرايط بايد چادر را با طناب كوهنوردي حمايت كرد.

5.    در صورت متعدد بودن چادرها، حتي‌المقدور چادرها در محيط يك دايره فرضي به طوري كه درهاي شان روبروي هم باز شود، مستقر شوند.

6.       جيب‌هاي چادر جاي وسايل سنگين و تيز و برنده نيستند.

7.       مراقب خيس شدن چادر در اثر تعرق باشيم، پيش‌بيني هواكش فراموش نشود.

8.    استفاده بيش از ظرفيت از چادر علاوه بر اين كه عذاب‌آور است، مي‌تواند باعث فرسودگي زودرس چادرها شود. بهتر است به تعداد لازم جادر پيش‌بيني شود.

8-   پخت و پز در كمپ: ترجيحاً از اجاق روشن در داخل چادر استفاده نشود. در شرايط اضطرار : 1-حتماً زيپ در چادر باز باشد تا هوا تهويه شود. 2- نهايت مراقبت براي دور بودن گرماي اجاق و حتي شمع‌ها از ديواره‌ي اشتعال‌پذير چادر به عمل آيد. افتادن ظروف غذا و كتري آب از روي اجاق مي‌تواند مشكلات اساسي در گذراندن شبي خوب در چادر فراهم آورد. نبايد چادر را در حالي كه اجاق روشن در آن است ترك كرد.

9-   در زمستان پر برف، تنها منبع آب، توده‌هاي برف و يخ اند. خوب است بدانيم نسبت برف به آب 10 به يك است. يعني براي تهيه يك ليوان آب بايد ده ليوان برف گردآوري كرد. قبل از تاريك شدن هوا بايد به اندازه لازم برف تميز و مناسب براي تهيه آب فراهم كرد. پس از آب كردن برف، بايد حداقل 1 دقيقه آن را جوشاند تا گندزدايي شود. برف تازه البته تميز است اما ورود پهن حيوانات، فضولات پرندگان، لارو حشرات و ذره‌هاي ادرار و مدفوع انساني مي‌تواند باعث آلودگي آن شود. ويروس‌ها و برخي باكتري‌ها توان زيست خود را تا چند درجه زير صفر از دست نمي‌دهند. برخي ويروس‌ها مانند ويروس هپاتيت A از طريق آب منتقل مي‌شود، بنابر اين اگر در سالم‌سازي آب كمي دقت كنيم، ضرر نخواهيم كرد. برف زرد رنگ مي‌تواند اثري از ادرار و برف صورتي رنگ مي‌تواند نشانه‌اي از رشد برخي باكتري‌ها باشد. آب حاصل از برف شبيه آب مقطر و فاقد اكسيژن محلول در آب است و جذب آن براي بدن كمي دشوار است. بنابر اين پس از آب كردن و جوشاندن برف بهتر است چند بار از ظرفي به ظرف ديگر منتقل شود تا اكسيژن لازم در آن حل گردد.

10- در صورت ترك چادر در محل كمپ، نكات زير مد نظر قرار گيرد:

1.    وسايل مختلف بويژه مواد غذايي را نبايد بصورت رو باز و پراكنده در چادر رها كرد. به دلايل متعدد بهتر است آنها در كيسه‌ي مناسبي بسته بندي كرد.دفن شدن چادر زير برف تازه

2.    از آنجا كه با خروج نفرات از چادر و برداشتن كوله و وسايل اصلي، چادر سبك مي‌شود و بيشتر در معرض كنده شدن بوسيله باد است، بهتر است تيرك‌ها بدون خارج شدن از كانال‌هاي مخصوص، آزاد شوند و در كنار چادرها جمع شوند.

3.    بهتر است براي پيش‌گيري از دفن شدن و ناپديد شدن چادر زير بارش برف‌هاي احتمالي، پرچم‌هايي در سنگ‌ها و عوارض برجسته‌ي اطراف، و در صورت نبود عوارض طبيعي، بر يك باتوم كه بخوبي تثبيت شده است در نزديكي محل كمپ نصب شود.

11-  قرار دادن وسايل و پوشاك خيس از جمله گتر و كفش در فضاي بيرون، باعث يخ‌زدگي و غيرقابل استفاده شدن آنها مي‌شود، بهتر است پوشاك برفي را با فرچه‌اي كوچك، و يا مسواكي مستعمل كه براي اين كار اختصاص يافته كاملاً برف روبي كنيم (كاغذ روزنامه هم براي كشيدن نم داخل كفش مناسب است) در صورت لزوم شب هنگام آنها را در محيطي گرم، انتهاي كيسه خواب قرار دهيم، البته بطوري كه داخل چادر و كيسه خواب را كثيف و خراب نكنند.

12-  بدن ما يك منبع گرمايي منحصر به فرد و مضاعف در زمستان است. براي جلوگيري از تخليه شارژ موبايل، خالي شدن باطري دوربين عكاسي و GPS و . . . ، بهتر است آنها را در نزديك بدن، مثلاً  جيب‌هاي زير بغل و هنگام خواب داخل كيسه‌خواب جا سازي كنيم. اما نكته مهم ديگر در اينجا اين است كه از تماس مستقيم لباس و جوراب خيس با بدن، به قصد خشك كردن آنها با دماي بدن اجتناب شود. چرا كه هايپوترمي يا سرمازدگي در اثر افت دماي مركزي بدن همواره در دماي زير صفر كوهستان زمستاني در كمين است.

13- استفاده از تجارب قبلي دوستان؛ مطالعه گزارش‌برنامه‌هاي دقيق، مطمئن و خوش‌نگارش؛ و استفاده از هوش و ابتكار عمل، كمپينگ زمستانه را به تجربه‌اي ناب و بي‌نظير بدل مي‌كند. در برخي متون خارجي در رأس فهرست تجهيزات زمستانه، تعبير طنز آلودbrain  قرار مي‌گيرد، اين شايد همان چيزي است گهگاه در ادبيات برخي دوستان از جمله رضافتحي عزيز شعور ناميده مي‌شود! كه البته با كابرد اين تعبير در همه جا كمي مشكل دارم!

لذت و شادي از آن كوهنوردان خوش فكر باد.

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

روز جهاني كوهستان

 

11 دسامبر، برابر با 20 آذر، از سوي سازمان ملل متحد، به عنوان روز جهاني كوه‌ها نام‌گذاري شده است. اين نام‌گذاري از سال 2003 صورت گرفته و به درخواست سازمان ملل، كشورهاي عضو، در اين روز با اطلاع‌رساني ويژه و اجرا و شركت در برنامه‌هايي پيرامون شعاري خاص كه هر ساله اعلام مي‌شود، گامي در اعتلاي جايگاه كوه و كوهستان در ميان مردم برمي‌دارند.

با آن كه ايران عضو ملل متحد است، و علي‌رغم برخورداري اين كشور از كوهستان‌هاي فراوان، از چنين روزي نامي و نشاني در تقويم رسمي ايران نيست. چرا؟

سازمان ملل متحد موضوع زير را براي اين روز در سال 2007 برگزيده و از همگان خواسته در راه اطلاع‌رساني در اين زمينه بكوشند؛ " تغييرات اقليمي در مناطق كوهستاني" (Facing Change: Climate Change in Mountain Areas )

سازمان غذا و كشاورزي ملل متحد (FAO) برنامه‌ها و سمينارهاي خاصي در اين خصوص تدارك ديده و نسبت به تغييرات زيست‌محيطي‌اي كه زندگي مردم كوه‌نشين را تهديد مي‌كند هشدار داده.

شايسته است حد اقل كوهنوردان ايراني به سهم خود، بطور نمادين در روز برنامه‌هايي تدارك ببينند و براي پاسداشت حريم كوهستان در حد ممكن دست به كار شوند و بطور ويژه در اين سال حساسيت مسئله‌ي تغييرات شرايط آب و هوايي را نخست خود دريابند و سپس به عموم منتقل كنند.

به سهم خود از دوستداران كوه درخواست مي‌كنم در صورتي كه موارد زير را درخور تأمل دانستند، به هر نحو كه صلاح دانستند در تعميم و ترويج آن بكوشند:

-         ساخت و سازهاي بي‌رويه در محيط كوهستان، مخرب اقليم كوهستان‌اند، بويژه اگر با مصالح غيرطبيعي صورت گيرند، همگان را نسبت به اين خطر آگاه كنيم.

-         هر گونه ايجاد حرارت زياد، بخصوص افروختن آتش در حجم وسيع، بر هم زنندة شرايط طبيعي است، با توجيهات واهي همچون مقدس بودن آتش و به بهانه لذت بردن از دور هم نشيني كنار آتش، در تخريب شرايط آي و هوايي كوهستان نكوشيم. مضرات آتش در ابعاد كوتاه مدت سوزاندن ازتِ خاك و ميكروارگانيسم‌ها و ترساندن حيوانات است، و در دراز مدت گرم كردن زيست‌-كره از طريق توليد دي اكسيد كربن است.

-         پاك‌كننده‌هاي شيميايي مخرب آب‌هاي سطحي و برهم‌زننده محيط كوهستانند، ورود پاك كننده‌ها به آب جويبارها به مراتب از ورود ادرار و مدفوع در آب آلاينده‌تر است، حتي‌المقدور، به بهانه بهداشت فردي، آب كوهستان‌ها را نابود نكنيم.

-         خروج حيوانات از كوهستان، تعادل زيست‌محيطي كوهستان را به هم مي‌زند. از دست زدن به كارهايي كه باعث به خطر افتادن حياط وحش مي‌شود جلوگيري كنيم. برخي از اقدامات مخرب كه بعضاً از سوي كوهنوردان بروز مي‌كند، چنين است:

o        ايجاد سر و صداي فوق‌العاده: داد و فرياد و آواز خواندن‌هاي كنترل نشده، بردن تيم‌هاي پرجمعيت در منطقه كوهستان، سوت زدن‌هاي غيرضروري، ...؛

o        كشيدن جاده تا اعماق جنگل‌ها و كوهستان‌ها، كشاندن اتومبيل تا آخرين نقاط ممكن و در نتيجه شكست سكوت و فضاي امن حيوانات كوهستان؛

-         تخريب پوشش گياهي از طريق راهپيمايي‌هاي كنترل نشده در علف‌زارها، كندن بي‌دقت گياهان دارويي و ...

-         تخريب يخچال‌ها و برفچال‌ها، به شيوه‌هاي مختلف

 

بر اين فهرست البته مي‌توان افزود.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |