

گاهي چيزهاي خوبي هم هنوز پيدا ميشوند، اتفاقات خوب، پيشنهادهاي خوب. اگر به خودم وانهاده شده بود، شايد امسال برنامهي خلخال-اسالم را اجرا نميكردم. راستش پس از اجراي برنامهي خوب پارسال كه اواخر مهر ماه در معيت دوستان خوب اتاق كوه دانشگاه شريف اتفاق افتاد، از ذهنم ميگذشت كه برنامهي بعدي خودم را در اين مسير ، در پاييزي يا شايد يك بهاري، به صورت انفرادي يا در قالب ِ يك تيم بسيار كوچك سايز اجرا كنم.

اما پيشنهادي دريافت كردم كه مقدر شد دوباره پاييز زيباي اين مسير را تجربه كنم. بد نيست انگار كه گاهي آدم كه پا به سن گذاشت، مورد اعتماد و پرسش و پيشنهاد خوب دوستان جوانتر واقع شود و نقش راهنما را ايفا كند.
برنامه طي روزهاي ۱۴ و ۱۵ آبان ماه به اجرا در آمد.
ساعتبندي اجمالي برنامه از اين قرار است:
- حركت از تهران به وسيلهي يك دستگاه وَن : ۱۱شب - شامگاه چهارشنبه (۱۳ آبان)
- رسيدن به خلخال، امامزاده دانيال: ۷:۳۰ صبح - پنجشنبه (۱۴آبان)
جهت حركت: جنوب غربي به شمالشرقي و گاهي حتي شرق
- روستاي بيلي، در جانب شمالشرقي خط الرأس: ساعت ۱۱ صبح. مردم عادي به قشلاق كوچ كرده بودند اما يكي دو چوپان هنوز در اين روستاي ييلاقي بودند. پيشروي بيشتر جادهي ماشينرو نسبت به پارسال، دل را آزرد و ... چه ميشد كرد؟


- نرسيده به روستاي سهناو: ۵ عصر و كمپينگ و شب ماني (توضيحات: دوستان تيم هنرمند بودند و زماني صرف عكاسي ميشد، و الا ميتوان يك روزه به راحتي به روستاي سه ناو رسيد و شب را آنجا سپري كرد.)
- حركت صبح جمعه (۱۵ آبان): ۷:۳۰

. . .

- روستاي دريابن: ۹:۳۰ صبح
- روستاي لاكتاشون (پايان مسير ِ پياده روي و ابتداي جاده در حدود ۸-۱۰ كيلومتري اسالم) ۱۲:۳۰ ظهر ؛ با نم باراني نرم و لطيف در پايان برنامه بدرقه شوي ...
و دوباره شهر و . . . فومن و كلوچه واقعي فومن، و زيتون رودبار و بازگشت مجدد به تهران: ۱۱ شب-شامگاه جمعه و پرسشي از آينده : ... دوباره ... كي؟

اما ابتدا چند نكته:
۱- ممنون از تمام دوستاني كه زحمت گذاردن كامنتهاي خوبي را بر خود هموار كردند.
۲- از جمله منابعي كه ميتوان در آن با آراء نگل، ملكيان، و البته شماري ديگر از متفكران در باره "معناي زندگي" آگاه شد شمارههاي "۲۹-۳۰" و "۳۱-۳۲" مجله نقد و نظر است. (البته ناگفته نماند نسخهي كاغذي اين مجله اندكي دشوارياب است)
۳- دوستاني را ميشناسم كه اخيراً در موضوعاتي نزديك به موضوع پست قبلي پاياننامه فوق ليسانس دفاع كردند، نميدانم چرا از حضور پررنگتر براي عمومي كردن مطالعاتشان خودداري ميكنند.
۴- و اما كلياتي در باب كوه رفتن كه دوست عزيزي درخواست كرده بودند. چطور است در اين پست بدانها نپردازم و در اينجا به تماشاي سمبل كوه و كوهپيمايي در ايران، يعني دماوند اكتفا كنيم؟

چتر صبحگاهي دماوند

حال و هواي صبحگاهي شمالشرقي

سايهي بزرگ

كاسهي بزرگ

شناسكي بزرگ

بزرگترين شقايقها

اينجا فريادي سرخ، آن دور دست، لميدگي سفيد

بزرگترين تنهايي كوچك
. . .
دماوند اين همه هست و چيزهايي بس بيش از اين نيز هم.
عثمان 1307 متولد شده بود و فقط 4 كلاس درس خوانده بود. از خانوادهاي متوسط بود. ميگفت از پس ِ چند دختر و به تعبير خودش پس از آن كه چند سال كارخانه تعطيل شده بود، پس از كلي دعا و طلب، خدا او را كه نخستين پسر خانواده بود، به پدر و مادرش داده بود. پدرش دام داشت و مزرعه . او با پايان كلاس چهارم و نبودن مقطعي بالاتر در خواف، از ادامه تحصيل محروم شده بود. او با سوز و گداز از اين اتفاق ياد ميكرد. عثمان به طور اتفاقي با دوتارنوازي آشنا شد كه بعدها خواهر عثمان را به همسري گرفت. عثمان وقتي ماجراي علاقهاش به دوتار را به مادر و پدر گفته بود، ابتدا با واكنشي منفي مواجه شد. تا آنجا كه پدر به سرزنش به مادر گفته بود: پسرت كه مطرب شده، اين بود اون شازدهاي كه از خدا خواسته بودياش؟
عثمان رانندهي مينيبوس شد، ترمينالي راه انداخت، براي آباداني خواف تلاشها كرد. عثمان همچنان مزرعه و دام را اداره ميكرد و در كنار همهي اينها دوتار زد و با آن زندگي كرد. او معلم خاصي نداشت، خودش اين را گفته بود. او از همان دوتارنوازي كه بعدها دامادشان شده بود، الفباي موسيقي مقامي را آموخته بود و بعدها خودش بود و قريحهاي و تمريني. گفته بودم كه عاشق دختر قاضي شهر شده بود و آنها نميخواستند به جواني كه به قول خودشان اهل مطربي است، دختر بدهند. اما دلِ دختر و مادر ِ دختر با جوان ما بود. پس او به خواستهي دل رسيد و ميگفت همهي موفقيتش را مديون همراهي و تحمل او بود. او گفت –عثمان 81 ساله گفت- : او آنقدر خوب بود كه با گذشت حدود 11 سال از فوت او هنوز زني ديگر نگرفته. واي اين مرد ديگر كيست؟ 
بزن عثمان . . . ! عثمان به نوهاش كه گويا صميميترين مونس او بود، امر ميكرد براي پذيرايي، و او چه مطيع و همراه بود. عثمان امر كرد از طريق كامپيوتر قطعاتي را كه ۱۰-۱۲ سال پيش در محفلي با شعرخواني مجتبي كاشاني و همخواني بالبداههي شجريان اجرا كرده بود، براي مان پخش كند. گويي نصيبمان از موسيقي او قرار بود همين باشد. گويي بر سر آن نبود كه اجراي زنده براي مان داشته باشد. نميشد كاري نكرد. شوق و تقاضا در چشمان بچهها موج ميزد، اما گويا كسي را ياراي درخواست نبود. اما نميشد كاري نكرد. ... او را در آغوش ميبايست گرفت و درخواستي ...
بزن عثمان! و او تأملي كرد و برخاست و سازش را آورد.
اين چه بود؟ به گمان من كه تخصصي چندان در موسيقي ندارم و فقط مصرف كنندهي موسيقيام، اين كه او زد نه موسيقي دستگاهي بود و نه مقامي. شايد چيزي بين اين دو بود. به گمانم فراتر از اين نامها و دسته بنديها، او چيزي را مينواخت كه گوش شنيده بود و دل پرداختي بدان داده بود و حال و هواي خواف و زندگي در كوير ايجاب ميكرد. شما هم بشنويد اين نغمه را.
چه كرد عثمان آن روز عصر ... و حاضران را به كدام سرزمين ناشناخته برد؟
تا نيمه شب گيج آن نغمهها بودم و بوديم.
سحر كه براي عكاسي از كوچه-باغهاي خواف به حاشيهي شهر رفتيم، نغمههاي دوتار را ميديدم كه اينجا و آنجا روييده بود . . .


بنماي رخ كه باغ و گلستانم . . . بگشاي لب كه قند فراوانم . . .
گوشم شنيد . . . . . كو قسم چشم . . .
يك دست جام باده و يك دست زلف يار رقصي چنين ميانهي ميدانم آرزوست
ميگويد آن رباب كه مردم ز انتظار دست و كنار و زخمهي عثمانم آرزوست
من هم رباب عشقم و عشقم ربابي است وان لطفهاي زخمهي رحمانم آرزوست
(به لطف و همت يكي از ياران خوش ذوق همراه، نمونهي كاملتري از برنامهي آن روز در اينجا قابل دسترس است.)
ملوديهاي دوتار را كه نميتوان نوشت. من هم كه اهل هيپرلينك كردن فايلهاي موسيقي نيستم. همين كه با وجود كمسوادي در كامپيوتر وقتي را براي فرابري عكسها ميگذارم، در نوع خودم شقالقمر است. پس چه كنم تا دوستان عزيزم در خلال خواندن متن، زخمههاي عثمان را بشنوند. راستي چرا به سبك قديميها نوشتم "زخمه"؟ او فقط دست قوي و زمختش را به نوازش از كنار دو رشته سيم عبور ميداد. گويي اين صدا سالها و قرنها در كاسهي دوتار حبس شده بود و همين كه در آغوش عثمان قرار ميگرفت، ميزد بيرون . . . بزن عثمان . . . !
خب!
بله معلوم است از چيز دشواري بايد بنويسم. از دومين سفر نوروزيام.
اولين سفر در مسير: "قم، كاشان، ابيانه، يزد" و بالعكس شكل گرفت (لحظهي تحويل سال در باغهاي حاشيهي نياسر- بوديم كه شايد عكسهايش را در پستهاي بعدي ارائه كنم) و دومين، سفري بود به خواف.
اين سفر به ميزباني دوستان خوبم در دانشگاه اميركبير (پليتكنيك) شكل گرفت و خليل عزيز هماهنگ كننده بود و الحق او و دوستانش در خواف سنگ تمام گذاشتند.
اگر چه در نگارش گزارشهاي سفرها در اين فضا التزامي دارم كه حداقلي از اصول گزارشنويسي را شامل ساعتبندي، وسايل نقليه براي دسترسي به منطقه و ...، چنان كه براي علاقهمند به اجراي برنامه مشابه مفيد باشد، رعايت كنم؛ اما اجازه دهيد در اين گزارش چنين نباشد.
شرح شكن زلف خم اندر خم جانان كوته نتوان كرد كه اين قصه دراز است
البته خوب بودن سفر به چندين عامل وابسته است، اما به نظرم همراه خوب اساسيترين عامل است. كافي است يكي از همراهان كمي ناهماهنگ باشد، همين بس است براي خراب شدن برنامه. خداي من! در جمعي بيستوپنج نفره كه فقط حدود نيمي از آنها را از قبل ميشناسي، اون هم در اين سن و سال كه منم، ميتوان برنامهاي خوب را انتظار داشت؟
خب اين سؤالي بود كه در طول سفر پاسخ مثبت گرفت. و خدا رو شكر

اما فهرستي از اهم مطالب:
خواف كجاست؟ اون منتهياليه شرقي ايران، در استان خراسان، چيزي نزديك افغانستان. بسيار از محروميتش ميگفتند. بله من هم يك روز صبح ديدم كه زنان شهر خواف براي شستن لباس در نهر مشروب از قنات، وسط كوچهاي جمع شده بودند. ... من هم ديدم كه رنگ و روي شهر و مغازهها بسيار با آنچه در شهرهاي نزديكتر به مركز قرار دارند، فرق دارد، من هم ديدم كه ... اما چندان نميپذيرفتم كه اينجا را در يك كلام به وصف محروميت معرفي كنند.

خواف كجاست؟ شهري خفته در دل كوير و بيابان، با آباديهايي در اطراف پراكنده،كه هر كدام پيشينهاي پر رونق را پسِ پشت دارد و تنها بايد دستي برآري و به آرامي غبار تاريخ را از چهرهاش بروبي: زوزن، خرگرد، نيشتفان، سنگان، و ... با معماريهاي بديع و بينظير و البته به تندي و با بيرحمي در حال نابودي. اين نابودي تنها محصول باد و باران نيست، اقدامات مخرب و غير مسئولانهي مسئولان ميراث فرهنگي، به تعبير من فاجعهاي را در آنجا رقم زده است و در حال رقم زدن است. ميدانم ادعايي بزرگ كردم و اتهامي سنگين وارد كردم. كاش صدايي به اعتراض در برابر اين تعبير من بلند شود و مرا مجبور به توضيح و اثبات و عقدهگشايي كند. اينجا اكنون مجال نيست.
خواف كجاست؟ در آباديهاي اطراف خواف آسبادها (آسيابهاي بادي) يادآور پيوند انسان سنتي با طبيعت است. خداي من، اگر چه همه اينها از كار افتادهاند و فقط به طوري نه چندان حساب شده براي جذب ِ مثلاً توريستها نگهداري و بازسازي شدهاند، اما انگار يكي از اينها كار ميكند.

خواف كجاست؟ جايي كه بنا بر اقوال مختلف حدود ۹۰درصد رأي مردمش به اصلاحطلبان بوده و سر سفرهي گشادهي يكي از ناهارهاي سفر در آنجا ميتوانستي آخرين وضعيت اعلام مواضع نامزدهاي رياست جمهوري ايران را بشنوي.
خواف كجاست؟ جايي كه عليرغم فاصلهاش از مركز، جواناني تحصيلكرده و با هوش، در عين تواضع و بيادعايي، در آنجا با سختيهاي طبيعت و تمدن و حاكميت كنار آمدهاند و آمادهاند پذيراي هر آن كسي باشند كه به قصد مشاهده و فهميدن پاي بدانجا بگذارد.
خواف كجاست؟ جايي كه حدود ۹۰ در صد مردمش اهل سنتاند و . . . از خجالت نميدانم باقي مطلب را چگونه بنويسم، از زيان مهندس و معلم و جوان و مسن و در نهايت نيروي محترم خدماتي مدرسهاي كه در آن اسكان داشتيم، ميشنويم كه: كاش جمهوري اسلامي به اندازهي اقليتهاي ديني غير مسلمان براي ما حقوق قايل بود. . . . (وصف اين هجران و اين سوز جگر اين زمان بگذار تا وقت دگر)
و بالاخره خواف كجاست؟ آنجا كه رشيد مرد پا به سن گذاشتياي در آن سكنا دارد، آوازهي شكرين زخمههايش تا روس و آمريكا و ژاپن را در نورديده، اما بسياري از هموطنانش، و به قول خودش حتي بسياري از همشهريانش هموز نشناختندش.
بزن عثمان ...

نام "عثمان محمدپرست" براي من از سالها پيش تداعي كنندهي پير مردي بود كه يواش يواش به اقتضاي سن احتمالاً كمي كم حوصله و كند است و در گوشهاي خزيده و او هست و دوتاري و احياناً نغمههايي از نواهاي سنتي خراسان و همين و بس. براي من ۵۰درصد انگيزهي سفر و اي بسا بيشتر، ديدن عثمان بود. اما هماهنگ كنندهها مطمئنمان نكرده بودند كه او را خواهيم ديد يا نه.
بالاخره يك بعد از ظهري به طور ناگهاني گفتند عثمان وقت داده. رفتيم. مردي كه گمان ميكردم بيش از ۶۰-۶۵ نداشته باشد، قد بلند و رشيد و سر حال به استقبالمان آمد. بعداً معلوم شد متولد ۱۳۰۷ است. يعني ۸۱ سال دارد، اما ۱۰-۲۰ سال جوانتر و شاداب تر ميزند. البته چين و چروك صورتش رد زماني قريب به ۸۰ را نمايان ميكرد، اما چرا اينقدر سر حال و چابك؟
شروع به صحبت كرد، از كودكي شروع كرد. صحبت كه نه، خاطراتي را اجرا ميكرد. پر جست و خيز و زنده، لحظه به لحظه در ذهنم جوان تر شد. هي حرف زد و حرف زد. چنان از شيطنتهاي كودكي اش گفت كه احساس ميكردي از خاطرات همين چند سال پيش حرف ميزند و نه از وقايعي متعلق به ۷۰ سال پيش. به موقع شوخي ميكرد و به قول بچهها تيكه ميانداخت. وقتي از نخستين بارقههاي عاشقي و ديد زدن يواشكي به اندروني خانهي قاضي شهر و ماجراي دلداگياش به دختري كه بعدها به دشواري همسرش شد، جرف ميزد، خيال ميكردم با نوچواني مواجهم كه در پوستين مردي ۸۰ ساله رفته.
بزن عثمان . . .
پاسخ به پرسشم را كه دوتار را از كجا شروع كردي، مدام به تأخير انداخت اما بالاخره گفت ...
ادامه دارد
جنگلپيمايي خلخال به اسالم (۱۷-۱۹مهرماه-۱۳۸۷)
سالها بود كه ميخواستم اين مسير را تجربه كنم، نشد تا امسال و به لطف دوستان اتاق كوه دانشجويي شريف. اگر چه جنگل تازه ميخواست حضور پاييز را باور كند، اما در حد لازم ميشد شروع خزان را ديد. هوا خرم و جنگل دلكش و ياران موافق. بسيار خوب بود.
مختصري از زمانبندي و گزارش برنامه
حركت از تهران: چهارشنبه ساعت ۸:۴۵ صبح / با عبور از قزوين و رشت حدود ساعت ۳ عصر به شهر اسالم رسيديم. از اسالم به سمت خلخال رفتيم از جاده فرعي جديد جنگلي كه حدود ۷۰ كيلومتر بود. ۴:۳۰ عصر بود كه از جنگل خارج شديم و بازي ابر چه دلانگيز بود. گويي از پايين به قصد ورورد به مناطق مرتفع خلخال بالا ميآمدند و ارتفاع ميگرفتند اما بادهاي خلخال را سر ِ آن نبود كه به ابر و مه ِ گيلان زمين اجازه ورود دهند.
حدود ۵:۱۵ عصر روز اول در خلخال بوديم و شب در مسجد روستاي خانقاه سادات، به لطف آقاي مولايي كه خود را متولي مسجد معرفي كرده بود، به صبح رسيد.
صبح پنجشنبه (۱۸/۷) ؛ حركت: ساعت ۶ ، در مسير شمالشرقي كه گاه بيشتر به شرق متمايل بود ارتفاع گرفتيم. ۸:۲۰ روي گردنه بوديم يعني كمتر از دو و نيم ساعت ميبايد شيب ملايمي را بالا رفت و از آنجا به بعد باقي مسير سرازيري است.

در حداكثر ارتفاع تودههاي مجموعه درختچههاي بلوط در ميانهي مرتع نشان از آن داشت كه ماكزيمم ارتفاع از حدود ۲۶۰۰ بيشتر نيست.
هوا نسبتاً صاف بود از فراز ميشد تمام مسير را در دره پايين دست ديد و اين خيلي خوب بود و فرصتي براي عكاسي پديد ميآورد. سرسبزي پايين دست با لكههاي زردي كه نشان از حضور رو به گسترش پاييز داشت، زيبايي كم نظيري را عرضه ميكرد.

سكوت، سبزي، خطوط منحني درهها و مرز دامنهها، لكههاي كوچك و سفيد متحرك در دور دستها كه تودههاي ابر و گاه گلهي گوسفندان بودند و زمزمه شعر و سرودهاي خوب كه اين سالها كمتر ميشد از جوانها شنيد. خدا را شكر. هنوز هستند جواناني كه آدم فكر نكند همه آن چيزهاي خوب خواب بود. شعر ابوالقاسم لاهوتي صداي سانسور نشده شجريان:
تنيـده يـاد تــو در تــار و پــودم ميهن اي ميهن
بـود لبـريـز از عشــقت وجـودم ميهن اي ميهن

عبور از كلبههاي بيسكنهاي كه گويي قطعهاي از بهشت بودند و شروع منطقه ي جنگلي كوچك و سپس در ساعت ۱۰:۴۵ روستايي به نام بيلي و چسبيده به آن چند خانه اي كه تازه آباد را تشكيل ميداد و تعدادي از خانوارهاي چوپانان كه هنوز آنجا را به قصد قشلاق ترك نكرده بودند. ۱۱:۳۰ روستايي در كف دره كه پسر بچهاي آنجا را دره ديلي معرفي كرد.


از اينجا متأسفانه مسير جاده خاكي ماشينرويي است كه هر نيمساعت-يكساعت موتوري يا ماشيني از آن عبور ميكند.

رفته رفته جنگل متراكمتر ميشد و روستاي سهنو (سه ناو) . تابلويي بر ديوار ساختماني حاكي از سكونت زمستانه در اينجا بود: مدرسه آلعمران (روستاي تسوله سهناو). ساعت ۵:۳۰ عصر در چهارديواري سرپوشيدهاي كه گويي كاركرد اصلياش پذيرايي بين راهي و فروش چاي به رهگذران بود شبي ديگر به صبح رسيد.

جمعه(۱۹/۷) ؛ حركت: ۶:۵۰ صبح، ادامه حركت در مسير ماشينرو . خواستيم از ماشين رو خارج شويم و در مسير پياده رو قديمي ادامه مسير دهيم كه ساكنان تك خانهاي در مسير تذكر دادند به علت سيل مفصلي كه هفته قبل آمده بود بهتر است از مسير جنگلي كنار رودخانه ادامه مسير ندهيم.

پس ناگزير از پلي عبور كرديم و دوباره به سمت شرق-شمالشرقي در مسير جاده ماشينرو و در باراني لطيف ادامه داديم.

۱۱:۳۰ از كنار يك استخر پرورش ماهي عبور كرديم كه وقفهاي در بهرهبرداري اش پيش آمده بود و مسئول آنجا البته از سر لطف و بي كه درخواستي مطرح شود وعده داد سال آينده در چنين ايامي بتوان از آنجا ماهي تهيه كرد.

۱۲:۲۰ در جاده آسفالته اسالم-خلخال بوديم، همان جادهاي كه دو روز قبل از آن گذر كرده بوديم، ۱۵ كيلومتري اسالم. سپس اسالم و بعد به درخواست بعضي دوستان سري به ساحل خزر.

و جاي بسياري از دوستان خالي بود. چه آنها كه تهران بودند و نيامدند و چه آنها كه از آمريكا وسط برنامه پيام لطف فرستادند و نيز آنها كه از ديگر نقاط از جمله كانادا رد ما را دارند اما خود چندان گزارش برنامههاشان را نمينويسند. !!

(۴۸۵۰ متري)
تمام تجربهي آن روزهاي پاك و عاري از موبايل و ماشين و مزاحمتهاي شهري البته به وصف در نميآيند، آن چشماندازها و لطافت هوا و تماشاي روحيه و واكنش انواع همراهان در انواع موقعيتهاي كمنظير را مسلماً نميتوان نوشت، پس به گزارشي تصويري و چند يادداشت در باره هر كدام بسنده ميكنم.
محل كمپينگ/ كف علمچال 
يخچالهاي دائمي علمچال 
و بز كوهي كه چند سالي بود اين قدر از نزديك نديده بودمش.

و هوا كه در پيچيد و تگرگي باريد و پس از ساعتي دوباره صاف شد و به غايت پاك !


و يخچال غربي كه به گمانم براي بسياري از دوستان كمتر شناخته شده است، غرب شانه كوه، كه براي صعود به قلل هفتخان از عرض طولاني و متفاوت آن در قالب تيمي كوچك عبور كرديم.

و نمونهاي از سنگهاي عظيم كه تمامي نشسته بر قالبهاي يخچالياند:

بله سنگ سماور را بسيار ديدهايد، اما اين بار رخ غربي آن را ببينيد.

و سنگي بر فراز ديواره نگين در يخچال غربي كه به "انگشت خد"ا مشهور است

اين هم نمايي از تلاش بچههاي گرده آلمانها كه به مدد زوم 12X از شانهکوه گرفته شد 
و بچهها كه شب كردند و از گرده در نيامده بودند و نور هدلايتشان نشاني از زندگي در پاي سنگ سماور بود. شبي كه به گواهي دماسنج، دماي داخل چادرم در كمپينگ صفر بود. و اين يكي نور ضعيفتر متعلق به دو نفري بود كه وسط مسير ۵۲ شب كرده بودند. و شب شط عجيبي بود.

و تقارن ماه و مشتري بر فراز گردنه چالون !

و اين لكهها كه نميدانم چگونه بايد در بارهشان توضيح داد. لكههايي كه در تمام مسير پر از سنگلاخ سرچال تا علمچال هر چند ده متر يك بار ديده ميشدند. هر وقت به يادم ميآمد كه آن سوپهاي چسبنده و سالادهاي فوقالعاده و پلوهاي حياتبخس را طي آن چند روز به بهاي عذاب كشيدن قاطرهاي زبان بسته كه كسي به فكر خونريزي پايشان نيست ميخورديم، از خودم خجالتم ميآمد. وقتي با چارواداري مسئله را در ميان ميگذارم ميگويد همين است كه هست و چارهاي ندارد. او در عوض به پول بيشتر براي خودش فكر ميكند! راستي كجا رفت حس طبيعتدوستي كوهنوردان! از ذهنم ميگذرد كاش از سوي جامعه كوهنوردي رفتن قاطرها بالاتر از سرچال تحريم شود و يا با صرف هزينهاي ان دو سه ساعت راه ناجور ترميم شود. اگر حمل وسايل فني و غذاي مفصل براي كار روي ديواره ميخواهيم، خب برايش خرج كنيم چرا بايد قاطرهاي بيچاره هزينه لذت ما را متحمل شوند؟

و خدا حافظ عَلم تا سال يا سالها بعد، اگر عمري باقي باشد.


و اما آنچه ايجاب ميكند تا گزارش اين برنامه به عنوان مطلب يك پست مطرح شود، مشاهده من از كُند شدن روند نابودي جنگل بود كه اتفاقي خوشآيند بود. بله، نگفتم موفقيت "طرح احياي جنگل"، گفتم كند شدن روند نابودي جنگل، چون هنوز نااميديام از موفقيت طرحهاي احيايي در اين منطقه در جاي خود باقي است.
در بيست و چند سال اخير بارها به اين منطقه صعود داشتم و هر بار بيشتر روند نابودي جنگل به چشم ميخورد و حيف و حسرتي از ته دل حس ميشد. مسسببان اين نابودي هم تقريباً همه بودند، از دامها گرفته تا شكارچيان، محليها و حتي شركتهاي بهره بردار وابسته به حاكميت. طي ده-پانزده سال اخير البته اقداماتي براي احياي جنگل انجام ميشد كه تنيجه ي محسوسي نداشت. اما اين بار تا حدودي ميشد نتايجي ديد. البته مجالي در اينجا براي طرح بحث تفصيلي نيست. و به جاي هر چيز گزارشي تصويري:





و بالاخره يك به اصطلاح سوتي بامزه از شركت بزرگ طوبي كه خود از جمله بهرهبرداران عمده جنگل در منطقه است و سهم چشمگيري در ... جنگل در منطقه داشته است. بله اين شركت طبيعت دوست اعلام فرموده كه درخت "سُنبل" و نه سمبل(به معني نماد) هستي است:

باور كنيد كار فوتوشاپ نيست.
مسير: قزوين- الموت - روستاي هنيز - قلهي سيالان - درياسر - اِسِل محله - دوهزار - تنكابن- دريا و بعد تهران.
چند نكته و گزارش تصويري: در جانپناه جبهه جنوبي كه از هنيز تا آنجا حدود 6-۷ ساعت راه است، آب وجود داشت اما كم.
امسال منطقه بسيار شلوغ بود و با پر شدن جانپناه، 26 چادر در شامگاه روز 15 خرداد برپا شده بود.
در جبهه شمالي دره هاي پايين چشمه ي گورخاني برفچالهايي داشت كه بهتر است براي عبور از آنها تيم مجهز به كلنگ باشد.
در دره هرتنگ در اثر بهمن هاي زيادِ زمستانِ گذشته تنههاي زيادي از درختان ريخته شده بود كه عبور از قسمتي از مسير را با دشواري همراه كرده بود.
از چشمههاي درياسر فقط يكي آب داشت.
درياسر هنوز زيبا بود. اگر چه ورود سيم خاردار سازمان منابع طبيعي حس وحشي بودن آن را مخدوش كرده بود و سطح خاطره را خراش ميداد.
روز اول - بيابان را (دره الموت را) سراسر مه گرفته است 
روستا- زن - كار / / تعطيلي اينجا چه معنايي دارد؟ 
سروهاي كوهي ايران- اينها از دستهي كاج و سروهاي وارداتي از روس عهد قاجار نيستند. اينها بومي ايراناند. "به هنگامي كه بندد دست نيلوفر به پاي سرو كوهي دام."
عليرغم خشكسالي، بستههاي حاوي ژنهاي زيبايي، مختصر رطوبت را مغتنم ميشمارند. تا ...؟ تا ان كه لقمه ي گوسفند گرسنهاي شوند يا زير گام كوهنوردي بيتوجه ...!
. . . 
برفچالهايي در ساعتی مانده به قله، جبهه جنوبي // و شاهالبرز در دوردستها 
و بالاخره قله ۴۲۰۰ متري سيالان/ و دور و بر همه كوه، از علمكوه گرفته تا سوماموس و خشچال و ... 
كاسه ي شمالي پوشيده از برف 
به تندي كاهش ارتفاع در جبهه شمالي و انبوه شدن تدريجي پوشش گياهي 
. . . 
. . .
و درياسر 
ايا عمري باقي خواهد بود براي درك درياسر در زيباترين ايامش، ارديبهشت سال آينده؟
پشت به ما به دنبال نقطهاي ديگر تا پر بگيرد، گويا آرامشش را آشفت ورود ما به منطقه، آيا ما اين حق را داشتيم؟
و سر انجام ساحل خزر - ظرف ۲۴ ساعت، از بالاي ۴۰۰۰ متر به ارتفاع زير صفر 
و تمام شد... ،دوباره شهر و ترافيك و زندگي ماشينياش
11 تا 13 ارديبهشت-87
نخستين بار سال 62 به كردستان رفته بودم. سالهاي جنگ بود. در كردستان درگيريها مضاعف بود؛ عراق و احزاب كُرد مخالف داخلي. جبههي معيني وجود نداشت. هر جا كه ايستاده بودي، در ۳۶۰ درجه دورت ميتوانست خطري در كمين باشد. البته همه اعضاء اين گروههاي معارض كرد نبودند، و اين را من پس از مدتي فهميده بودم، و مخالفان غيركردي كه از ديگر نقاط ايران به كردهاي معارض پيوسته بودند، در شدت آزار به اسيرهايي كه از نيروهاي دولتي ايران ميگرفتند، بخصوص سپاهيان و بسيجان، سنگدلتر بودند؛ و اين را هم البته من بعداً شنيده بودم. من در قالب نيروهاي بسيجي به كردستان رفته بودم، در حالي كه هنوز16 سالم تمام نشده بود. برايم ساده نبود كه آنچنان كه از راه دور مردم كرد را خشن معرفي ميكردند، به آنها به چشم آدمهاي خشن و انسناپذير نگاه كنم، شايد هنوز 10-15 روزي از ورودم به كردستان نگذشته بود كه به روستاهاي دور دست سروآباد وارد شدم و خيلي زود با مردم خونگرم كرد أنس گرفتم و خاطرههايي ساخته شد كه فراتر از جنگ، براي هميشه در ذهن جا خوش كرد.

‹‹مريوان،با بچةهاي كرد- پاييز ۱۳۶۲ ››
بعداً هم دو سه بار ديگر در سالهاي جنگ گذرم به كردستان افتاد، از جمله سالهاي 65 و 67 كه به كردستان عراق وارد شده بوديم كه مجالي براي بيان خاطره هايش نيست.
اما يك چيز را بايد يادآوري كنم: براي سالها، حتي پس از پايان جنگ، خاطرهام از كردستان، گره خورده بود با بوي باروت و صداي گلوله و .... و من طي سالهاي اخير دنبال فرصتي بودم براي سفر به سرزمين زيباي كردستان و تغيير آن تصوير جنگ آلود به شمايي ديگر. و اين فرصت را دوستان خوب اتاق كوه دانشگاه شريف فراهم كردند.
چهل چشمه، با 3170 متر ارتفاع، در حوالي ديواندره.
خدا را شكر ...، سفر برايم كارش را كرده است؛ بازسازي خاطرهي كردستان، صعود به يك منطقه جديد و زيبا و سه روز سفر با همراهاني نيكوخصال و البته سرپرست و كادر سرپرستي فوقالعاده و هماهنگ.

‹‹ديواندره، روستاي بست، من اين بار پشت دوربين››
با اين كه امسال، سال خشكي براي نواحي مختلف كوهستاني ايران، حتي جنگلهاي شمال، است و من اين را در برنامهي جنگلپيمايي نوروز با كمال تأسف مشاهده كردم، اما كردستان زيبا و سرسبز طراوتي را كه از طبيعت بهار طلب ميكنيم تا حدود زيادي و بسيار بيش از ارتفاعات تهران به نمايش گذارده بود. البته دوستان كُردمان ميگفتند اين تمام طراوت بهار كردستان نيست و آنجا نيز از كمبود بارش رنج ميبرد. اين امر براي ما هم البته قابل مشاهده بود: ساقههاي خيلي كوتاه ريواس و لالههاي بدون استثنا خشك شدهي زاگرس حكايت از ناملايمي آبوهوا داشت.

****

*****

*****
قله چل چشمه

*****

*****

باري به جز توفيق همراهي با جمعي از دوستان هوشمند و باصفاي گروه كوه دانشگاه صنعتي شريف و بهرهمندي فراوان از چيزي كه اين روزها به "انرژي مثبت" مشهور است _ و البته من در كاربرد اين تعبير چندان راحت نيستم_ آشنايي با دوستان جديد كرد هم البته از دستآوردهاي خوب اين برنامهي ممتاز بود.
اتفاق مهم ديگر، بازديد از غار كرفتو بود كه شايسته است در پُستي ديگر و با تفصيل بيشتر بدان بپردازم.

*****

گزارش زمانبندي شدهي اين برنامه را به قلم مسئول فني، ميتوانيد در وبلاگ گروه كوه شريف بخوانيد.

نخستين؛ آبشار سنگان.
جمعه سوم اسفند 86
منطقه سنگان در شمالغربي تهران، در ناحيهي كن و سولقان واقع است.
پس از عبور از روستا با حدود 20-25 دقيقه راهپيمايي به امامزادهاي موسوم به قاسم ميرسيم و از آنجا با لحاظ كردن مجموعهي استراحتها، حدود سه ونيم ساعت راه است تا آبشار سنگان كه در اين فصل از سال قنديلهاي يخي پاي آبشار اهالي گشت در طبيعت را به خود جذب ميكند. 

//

//
و دومين برنامه، كركس كاشان. كه مهمان دوستان دانشگاه شريف بودم.
پنجشنبه و جمعه، 9 و 10 اسفند 86
ارتفاع اين قله را 3900 ذكر كردند، اما به گمان من بايد ارتفاعي كمتر از اين داشته باشد.
اين قلهي سهل الوصول، بين ابيانه و نطنز واقع است. مسير رايج براي رسيدن به آن از جبههي جنوبي است. براي دسترسي به جبههي جنوبي، بايد با حدود ۱۱۰ كيلومتر
فاصله گرفتن از كاشان و گذر از نطنز، سراغ روستاي طرقرود را گرفت و از آنجا به روستاي ///// وارد شد. پس از عبور از اين روستا ديگر بايد اتومبيل را ترك كرد و حدود دو و نيم ساعت براي رسيدن به پناهگاه ارتفاع گرفت.
پناهگاه نسبتاً بزرگي مجهز به سلول خورشيدي كه نوري ۲-۳ ساعته را شباهنگام تأمين ميكند در آنجا احداث شده تا نكند شما با تاريكي مطبوع كوهستان خلوت كنيد و زندگي مصنوعي شهري را بكلي از ياد ببريد. از آن پس براي صعود به قله كركس، بيش از دو ساعت ربع راه نمانده. 
خدا كند شانس بياريد و هوا صاف و بيغبار باشد. در اين صورت بخت ان را خواهيد داشت تا دماوند با شكوه را از دور دستها ببينيد.
البته بهتر است ذوقزدگيتان چندان فوران نكند چون ممكن است يك اصفهاني با غيرت با آن لهجهي شيرين نهيب بزند كه: اي بابا شما تهرونييا كمبود دِماوند داريد كه اِز اينجام دنبال اون ميگِرديد...!


پاييز امسال با دو برنامهي بيابان و كويرپيمايي رقم خورد: "مصر" و "مرنجاب".
اين پست: مصر
شامگاه چهارشنبه 30/8/86
تا عصر روز جمعه 2/9/86
اجرا شده در قالب: تقويم شش ماه دوم انجمن كوهنوردي دانشجويان دانشگاه تهران
روستاي مصر، خفته در بيابان مركزي ايران، به يمن فيلم سينمايي "دور-نزديك" اينك دستكم نامي آشنا دارد. براي دسترسي به اين روستاي دور افتاده دو راه وجود دارد: يكي از استان اصفهان-نايين-جندق-مصر؛ ديگري از استان سمنان-دامغان-معلمان-جندق-مصر. البته بجز مسير جندق-مصر،
چنانكه از نايين بخواهيم به مصر برويم راه ديگري هم وجود دارد و آن استفاده از فرعي منشعب از مسير انارك-طبس است. اين مسير اگر چه طولانيتر از مسير جندق است، به دليل آسفالت بودن، بيشتر مورد علاقة اتوبوسهاست. خاكي 50-40 كيلومتري جندق-مصر گاهي رانندها را به ناخرسندي ميكشاند.
به هر روي، از هر طرف كه بخواهيم خود را به مصر برسانيم، چنانچه از وسايل نقلية جمعي مانند مينيبوس يا اتوبوس بخواهيم استفاده كنيم، با احتساب توقفهاي بين
راه براي سوختگيري و دستشويي و نماز و ... ، بايد چيزي در حدود 11-12 ساعت وقت براي رفت، و همين مقدار زمان براي بازگشت پيشبيني كنيم.
روستاي مصر حدود 40 خانوار جمعيت دارد. مسجدي با معماري جديد، آب لولهكشي، برق حاصل از ژنراتوري كه تا نيمه شب فعال است با آن سيمكشي منظرخرابكن شهرياش، و يك جدولكشي نيمهكاره در جادهي وسط روستا، مصر را از تيپولوژي يك روستاي بكر خارج كرده است.
ميگويند قدمت مصر به كمتر از 200 سال ميرسد و احداث روستا مديون چند عارضهي كوهستاني نه چندان بلند است
كه سرچشمهي قنات آبي را فراهم كرده است.
گندم، يونجه، انار و نخل از عمده محصولات كشاورزي روستا به شمار ميآيند. در اطراف روستا تلهاي ماسهاي و رملها فضايي براي درك آن چيزي كه بيابانگردياش ميناميديم فراهم آوردند. اما بچههايي كه سالهاي پيش در برنامهي كويرگردي مرنجاب حضور مييافتند يادآوري ميكردند كه مرنجاب چيز ديگري است. مصر تنها حس بيابانگردي را ارضا ميكرد اما از كوير و نمكزار در آن خبري نبود.
جنگل پاييزه (17و18 آبان) 
امسال، جنگلهاي منطقه رستمآباد: در مسير: شيركوه-لارنه-درفك
جنگل در دو فصل قيامتي به پا ميكند: بهار و پاييز.
سالي كه در يكي از اين دو فصل برنامهاي برگزار نشود، آن سال از كف رفته است.
خدا را شكر پاييز امسال از كف نرفت.
فصل مناسب براي بهره گيري از پاييز نيمهي دوم آبان ماه است. بين 15 تا 30 آبان_ البته به زودرس يا
گونههاي گياهي منطقه هم بستگي دارد_ در ارتفاع بين 1500 تا 2500 ميتوان گل پاييز را دريافت.
برخورداري از آبوهوا و در نتيجه نور مناسب، و همچنين دوربين عكاسي و خورده هوشي و سر سوزن ذوقي و صد البته ياران موافق، از اقلام اجتنابناپذير بهرهگيري از جنگل پاييزهاند.
خدا رو شكر، اين همه امسال فراهم بود.
روز اول، هوا ابري و مهي و روز دوم هوا ناز و آفتابي.

" دلا كي به شود حالت // اگر اكنون نخواهد شد"



بالاخره دماوند-جبهه غربي- ۴و۵ مرداد
البته دماوند تابستانه براي همه دوستان جدي كوه آشناست و شايد ارائه گزارش مبسوطي از آن وجهي نداشته باشد.
- پس از دو سه پيش-برنامه، معلوم شد اعضاي تيم چه كساني هستند. ۱۲ نفر.
- درست يك روز پيش از حركت، سرپرست برنامه، دكتر مشفق دچار حادثه اي شد و از همراهي باز ماند. لاجرم بايد سرپرستي برنامه را ميپذيرفتم.
- پنجشنبه(5/5/86) حدود 7:20 صبح، حركت از تهران، با يك دستگاه مينيبوس.
- حدود 10:30 پلور.
- پس از طي مسيري در جاده سد لار و ورود به جاده خاكي منتهي به پاركينگ پايين پناهگاه سيمرغ، با طي حدود 18 كيلومتر جاده خاكي نه چندان خوب، حدود 12:15 از مينيبوس جدا شديم و در ساعت 13 كوهپيمايي به سمت پناهگاه سيمرغ، در حالي كه قطبنما درست جهت شرق را نشان ميداد، آغاز شد.
- ساعت 17 در ارتفاع 4200 متري در كنار پناهگاه، و بلافاصله اقدام براي برافراشتن
چادر. پناهگاه شلوغ بود. سپس حدود 200 متر ارتفاع گرفتن براي ايجاد همهوايي.
- هفته قبل دوستانمان از دانشگاه شريف، پس از حدود يك سال مطالعه و تلاش، سلول خورشيدياي را در پناهگاه سيمرغ كار گذاشته بودند كه هم فلاشري را بر سقف پناهگاه تغذيه ميكرد و هم منبع روشنايي مختصري در داخل پناهگاه بود و هم يك خروجي براي شارژ انواع موبايل براي آن طراحي شده بود.
ناگفته نماند كه من به دليل بيش از حد مصنوعي
شدن محيط كوهستان در اثر احداث پناهگاهها، چه رسد به اينكه به برق و چيزهاي ديگر هم مجهز شوند، چندان با تجهيز مسيرهاي كوهنوردي سر سازگاري ندارم، اما به هر روي از آنجا كه بر اين اقدام دوستان فوايدي نيز مترتب است، به سهم خودم سپاسي تقديم ميكنم.
- جمعه (6/5/86) 4:40 صبح حركت به سمت قله.
- هوا بسيار متغير بود و عبور متناوب ابر و مه باعث ميشد بويژه در ارتفاع بالاي 5000 نوسان دما شديد باشد. ظرف حدود 15-20 دقيقه تولرانس دمايي كه دماسنج نشان ميداد بين 5- تا 5+ بود، اما خوشبختانه باد شديد نبود و هيچگاه از 10 كيلوبرساعت، فراتر نرفت .

- ساعت13:10 بر فراز قله بوديم، و دو چادر در گودي كاسه قله بر پا بود، و ميگفتند يكي از آنها از آن آقا رضاي معروف چله نشين است، و فعاليت گاز متساعد شونده از جبهه جنوبي چه زياد بود، و مدت بودن در اوج چه كم؛ تنها 50 دقيقه، و ساعت 14 بايد بر ميگشتيم.
- با فرود از مسير شناسكي متمايل به ناحيه شماليِ مسير صعود، ساعت 18 در كمپ بوديم. تيم بچههاي انجمن كوهنوردي دانشگاه هم رسيدند تا آماده صعود در روز بعد شوند.
- ساعت 20 حركت به پايين، 22:30 در پاركينگ و سوار مينيبوس و 2:30 بامداد هم تهران.

خلنو(4375متر) // ۲۱ و ۲۲ مرداد ۸۶
و اما آخرين برنامهاي كه قرار بود پيشبرنامة دماوند باشد: خلنو
در ميان برنامههاي ريز و درشتي كه به نوعي براي تاپ برنامههاي شش ماه اول امسال "گروه كاركنان و
استادان دانشگاه تهران"، يعني دماوند، نوعي پيشبرنامه محسوب ميشد، اين برنامهي خلنو جايي ويژه داشت و محك نهايي محسوب ميشد. خلنو (البته در كنار آزادكوه) از بلندترينهاي البرز مركزي پس از دماوند است.
برنامه يك و نيم روزه قابل اجراست. ظهر پنجشنبه، پس از ورود به منطقهي فشم بايد در مسير جاده گرمابدر، كه با تابلوي زايگان از ادامه جاده شمشك، به شرق منحرف ميشود، پيش رفت و خود را به روستاي لالون (يا لالان) رساند. از اينجا راهپيمايي آغاز ميشود.
دوستان دانشگاه شريف نيز وارد منطقه شدهاند و با فاصلهاي از پشت سر در حركتاند.
در اين برنامه ما 12 نفر بوديم و جز اعضاء تيم دانشگاه تهران دو دوست ديگر نيز براي نخستين بار ما را در
اين مسير همراهي ميكردند. دوست قديمي، جناب هـ. ع. كه در ميان رفقاي فلسفيام به لحاظ اصالتي كه براي تفلسف آزاد و اصيل قائل است، جايي ويژه دارد، و جناب حنايي كاشاني كه علاوه بر اهالي فلسفه، به يمن حضورش در برخي برنامههاي ويژهي شبكه 4 تلويزويون از جمله سينما4 ، و صد البته به خاطر حضورفعالش در دنياي مجازي به نشاني: فلسفه براي عموم پيگيران ماجراهاي انديشه آشناست. گر چه دلمشغولي براي رتقوفتق امور گروه، فرصت چنداني براي خلوت كردن با دوستان فيلسوف و گفتگوهاي فلسفي نداد.
از دره زيباي لالون كه كمپي آنجا مستقر و مشغول فعاليتهاي آموزشي بود، و چشمه آبمعدني مشهور به "تلخآب" گذشتيم و درست در پرتو آخرين ذرههاي نور روزانه پنجشنبه است كه چادرها در مكاني بر فراز آبشاري
زيبا بر پا ميشود و شبي كه ستاره و رگبار پراكندهي باران به نوبت مينوازندمان، ما را در بر ميگيرد. گروه ديگري كه بعداً ميفهميم كوهنوردان سابكو هستند، همسايههاي آن شب بودند. گوش سپردن به نغمههاي دير آشناي آهنگهاي ايراني كه به سليقه همنورد جديد و نازنيني از دانشكده فني، دكتر دولتشاهي، گزيده و پخش ميشود، آخرين دقايق پنجشنبه را به جمعه پيوند ميزند و خوابي چند ساعته تا فردا.
4:50 صبح جمعه، حركت كرديم. در جهت شمال ارتفاع گرفتيم. ساعت 7 صبح بر فراز گردنه بوديم. پس از استراحت و سيري در ارتفاعات و درههاي اطراف، ساعت حدود 9:40 را نشان ميداد كه بر فراز خلنو بوديم. صعود خوبي بود و وقت كافي ( تا 10:30) براي توقف و استراحت بر روي قله در اطراف و البته در ميان غبار و مه رقيق، قلههاي بزرگ البرز، از علمكوه تا دماوند پيدايند. در زاويه جنوبي، دوستان دانشگاه شريف را ميديديم كه قله برج را صعود كردهاند. براي بازگشت مسير تيغههاي ژاندارك را در پيش گرفتيم. از زير قله خلنوي كوچك رد شديم و به ابتداي تيغه كه رسيديم بدنه اصلي تيم به دره پايين سرازير شد، دو نفر از زير جبهه شرقي تيغهها را دور زدند و من تيغهها را رد كردم و جاي بسياري از دوستان آشنا با كار سنگ را خالي كردم.
يك توضيح مهم: بهتر است براي عبور از تيغههاي ژاندارك از سمت جنوب به شمال تيغه، يعني از ناحيه قله برج به خلنو اقدام شود و براي بازگشت از دره شرقي استفاده شود و نه بالعكس.
به هر روي با مراجعت به محل كمپ و صرف ناهاري در حدود 2:30 عصر و رساندن دوباره خود به ماشين و شهر و دود و ترافيك و صدا، اين برنامه هم به پايان رسيد تا مقدمات دماوند آماده شود.
يكي از از مناطق كوهنوردي خوشآب و هوا و خوش منظره در منطقه البرز مركزي (استان مازندران)، قله
پاشوره است.
در فاصله ۹۰ كيلومتري از تهران، در جاده هراز، آنجا كه جاده رينه از منطقهي لاريجان، از جاده آمل جدا ميشود؛ جاده اي در جهت مقابل ( به سمت جنوب- جنوبشرقي) به سمت روستاي نوا كشيده ميشود. بايد از روي پلي رد شد، ۹ كيلومتري را در شيبي نسبتاً زياد طي كرد و ابتداي روستا از ماشين پياده شد و به دنبال مسير ورود به ارتفاعات گشت !!!
متأسفانه احداث يك كارخانه توليد آبمعدني مانع از دسترسي مناسب به حاشيه رودخانه و حتي راه عبور به دشتهاي بالا دست است. معلوم نيست مسئول نظارت و تعقيب اين همه تعرض سودجويان، به محيطهاي طبيعي كيست.
از جذبههاي مهم برنامهي پاشوره، چشم انداز بسيار زيباي جبهه شرقي- جنوبشرقي گل سرسبد كوههاي ايران، جناب دماوند است.
در طول مسير پس از عبور از راهي كه ابتدا از بين باغستانهاي گيلاس و آلبالو عبور ميكند، وارد دشتي
ميشويم كه سرسبزي و پر آب بودن آن فوقالعاده به نظر ميرسد. با عبور از سر چشمه، بايد كمي به غرب متمايل شد، از كنار اتراقگاه فصلي گوسفندان عبور كرد، از شيبي تند بالا رفت و به گردنهي عبرت رسيد. پس از آن يك خطالرأس طولاني كه در امتداد غربي-شرقي ، به موازات خطالرأس دوبرار كشيده شده، راه دسترسي به قله است. قلهي پاشوره البته بلندترين نقطهي اين خطالرأس است و نيايد انتظار يك ارتفاع مخروطي شاخص را از آن داشت. راه بازگشت با راه رفت تفاوت دارد. براي بازگشت ميتوان از شناسكي يال شرقي استفاده كرد.
عوارض كوهستاني منطقه حكايت از پديدههاي جالب زمينشناسي داشتند. از جمله انواع
چينخوردگيها و گسلها و ...، و جالب اينكه فسيلهايي نيز در هر چند ده متر خودنمايي ميكردند.
از ديگر موجودات وافر در يال شرقي پوكهها معدني بودند كه قديمها به نام سنگپا مشهور بودند.
اين برنامه از جمله برنامههاي تقويم ششماهه انجمن كوهنوردي دانشجويان دانشگاه تهران بود.
كاش فرصتي بيش از يك روز را ميشد براي حضور در منطقه و تماشاي دماوند بزرگ از آنجا اختصاص داد. 
تعطيلات ۱۴ و ۱۵ خرداد قرار بود آزاد كوه باشيم كه به علت بسته بودن جاده چالوس منتفي شد.
برنامه جانشيني ترتيب داده شد كه در حد و اندازه آزادكوه باشد: خلنو (۴۳۷۵ متر) 
اما به دليل بدي هوا خلنو تبديل به برج(۴۳۰۰) شد.
براي دسترسي به برج و خلنو مي بايست همان جاده فشم را در پيش گرفت و وارد جاده گرمابدر كه با تابلوي: زايگان مشخص شده، شد. منتها اين بار كمي زودتر از فرعي برنامه قبلي بايد وارد روستايي شد كه لالون يا لالان نام دارد.
پس از عبور از دره و تنگة زيباي لالان به جايي وارد ميشويم كه تلخآب نام دارد. وجه اين نام گذاري وجود يك آبمعدني گاز دار اين منطقه است.
تلخ آب را پشت سر ميگذاريم و براي شبماني خود را به منطقهي زيبايي بالاي آبشار
ميرسانيم. صبح زود به سمت قله راهي ميشويم اما هر چه بالا ميرويم وضع هوا بيشتر در هم ميپيچد. احتمال رعد و برق باعث ميشود به صعود برج قناعت كنيم و صعود به خلنو را به برنامهي ديگري بسپاريم.
بهار گذشته با برنامهي خاطرهانگيزي در منطقهي علمكوه شروع شد. بعدش برنامههاي قابل ذكر عبارت بودند از :
۱- جانستون
۲- برج
در اينجا به تماشاي چند عكس از منطقهي جانستون ميپردازيم.
دشت جانستون در منطقهي شمالشرقي تهران در اطراف فشم واقع است. براي دسترسي به دره و دشت زيباي جانستون، پس از رسيدن به ميدان فشم، بايد به سمت شرق و در جاده گرمابدر وارد شويم كه با تابلوي زاگان مشخص شده.
آنگاه در ميانهي راه وارد يك فرعي شمالي ميشويم تا به روستاي آبنيك برسيم. اتومبيل بايد اينجا پارك شود و پيادهروي آغاز.
با حدود ۲ ساعت پيادهروي كه ابتدا در امتداد رودي زيبا اتفاق ميافتد، و سپس با ورود در مسيري سنگي، به دشت زيباي جانستون ميرسيم.
در شرايط آب و هوايي خوب بهاره با حدود ۳:۳۰ ساعت وقت بر فراز قله ۴۱۰۰ متري جانستون ايستادهايم، در حالي كه قلل خرسنگ در سمت شرق، سركچال در جنوبغربي، و دماوند بزرگ در دوردستها قابل تماشا هستند.

*

*



ميآيد. احوالش را جويا ميشوم، از سر درد و ضعف شديد شكايت دارد. به سرعت مشغول برفآب كردن و تهيه مايعات گرم برايش ميشوم. به بيرون كه ميروم. برفي تازه به عمق 30 سانت را نشسته ميبينم. اطلاع به سرپرست و پيشنهاد براي تعجيل در بازگشت... بچهها بيدار ميشوند. بار (ب) توزيع ميشود. آماده باشي به دوستان تهران اعلام ميشود تا اگر در مسير بازگشت كه ظاهراً بايد پرماجرا باشد، اوضاع(ب) يا كسي ديگر بد شد. كمك برسانند... 9صبح است تيم سرازير ميشود. به به عجب برفكوبياي در پيش است... افتادنها و ايجاد صدمههاي كوچك شروع ميشود... ميزان استفاده از GPS بالا ميرود. بايد مراقب باشيم زياد سرد نشود و باطرياش از كار نيافتد... "بيابان را سراسر مه گرفته است" . ديد بسيار كم است. به طور كلي مسير را درست پايين ميآييم اما چيزي به نام راه معناي خود را از دست داده است. گاه وارد درههايي ميشويم كه خطر بهمن در آنها بالا ميرود . بچههاي پشت سر چند جا صداي شكست لايههاي بهمن را ميشنوند. گاه براي مسير باز كردن تا كمر در برف تازه فرو ميرويم... گاه حس گم كردن مسير وارد تيم ميشود. ناگهان با يك تصحيح مسير، گوسفندسرا ( همان مسجد ارتفاع 3000 متري ) را در ميانه مه و برف پيدا ميكنيم. خوشحالي اي پديدار ميشود. اوضاع (ب) هم خيلي بهتر است. خبري به تهران و اعلام اين كه از آماده باش خارج شوند. ساعت 30/1 بعد از ظهر است، مختصر تنقلات و تجديد قوا و ادامه حركت...

و بدينسان خاطرهاي ديگر از دوستي و همكاري تيمي با دماوند... تا بعد
پايان
خدا رو شكر بالاخره اجرا شد. حدود ۵-۶ ماه دغدغه، چند پيشبرنامه و برنامه آموزشي، كلي زحمت براي هماهنگيهاي محل كار و خانه و ...، يك بار منتفي شدن در ايام ۲۲ بهمن به خاطر وضع هوا و بسته شدن جاده هراز ، ... ، يك روز مانده به حركت تيم خبر بدهند كه به خاطر يك جلسه كاري از تيم باز ميمانم. و بالاخره حدود ۱۲ ظهر سه شنبه معلوم ميشود ميتوانم به تيم بپيوندم. ۳۰/۲ عصر به خانه ميرسم و كمتر از يكو نيم ساعت وقت دارم كوله يك برنامه زمستانه به مقصد دماوند را ببندم!! دوستان خيلي لطف ميكنند و با تلفن روند پيشرفتم در كوله بندي را كنترل ميكنند. بعضي دلداري ميدهند و بعضي هم دستور خريد برخي اقلام مشترك را ( مثلاً سرلاك براي صبحانه ...)
سه شنبه(۸/۱۲) ساعت ۴۵/۴ ؛ دوستاني براي بدرقه آمدهاند و حس برخورداري از پشتيبانيشان اميد به موفقيت را بالا ميبرد. از پل گيشا در تقاطع آل احمد-چمران با يك دستگاه مينيبوس حركت مي كنيم. ده نفريم . هوا در هم است و باران نرمي در حال خيس كردن تهران است. شب قبل تلويزيون به نقل از فدراسيون كوهنوردي از كوهنوردان خواسته به كوه نروند. اما ما هوا را از طريق سايتهاي مختلف چك كرديم و تقريباً مطمئنيم چهارشنبه و پنجشنبه هواي خوبي خواهيم داشت. و البته با بادي نسبتاً شديد ( حدود ۶۰ كيلومتر در ساعت) در نواحي قله در روز پنجشنبه كه خبر چندان خوبي نيست. و جمعه قرار است دوباره بارشي البته خفيف شروع شود. به برخي مسئولان و دوستان كه به خاطر نامناسب بودن هوا ابراز نگراني ميكنند اطمينان ميدهيم كه مراقب همه چيز هستيم. با پشت سر گذشتن امامزاده هاشم و رسيدن به پلور معلوم ميشود از راه "پلور-رينه" كه مسير تابستانه دسترسي به جبهه جنوبي دماوند است قرار نيست وارد منطقه شويم. بنابر اين حدود ۱۵-۲۰ كيلومتر پايينتر ميرويم و تابلو دانشگاه پيام نور لاريجان را كه ميبينيم، به سمت چپ ميپيچيم و راهي رينه ميشويم .۲۰/۸ شامگاه سه شنبه رينه هستيم و مطابق هماهنگي قبلي خانم سرپرست، آقا مصطفي لاريجاني كه حقيقتاً آدم با صفايي بود به گرمي ما را ميپذيرد و اتراقگاه شبانهي ما اتاق گرم طبقه زيرين خانهاش، جنب
شوفاژخانه است.
چهارشنبه(۹/۱۲)ساعت ۴ صبح ؛ برپا. پس از صرف صبحانه و جا گذاردن بارهاي اضافه، ۳۰/۵ به كمك نيسان مجهز به زنجير چرخ آقاي لاريجاني، حدود ۷ كيلومتر در جادهاي پر برف كه رد ماشين ديگري بر آن نيست بالا ميرويم. به تابلوهاي نشاندهندهي گوسفندسرا كه ميرسيم ماشين ديگر بالاتر نميرود. جاي مناسبي است براي پياده شدن و آغاز كوهپيمايي. ۲۰/۶ صبح حركت آغاز ميشود. رفته رفته هوا روشن ميشود و باد ملايمي وزيدن ميگيرد كه نويد باز شدن هوا را ميدهد. به تدريج تيغه آفتاب از يك سو و سرك كشيدن قله از لابلاي مه خبر از روزي خوب ميدهد. پس از برفكوبي مختصري در اندك زماني به گوسفندسرا، كه مسجد يا حسينيهاي نيز در آنجا احداث شده (در ارتفاع۳۰۵۰) ميرسيم، در حالي كه ساعت از ۴۰/۹ فراتر نرفته است. تا اينجا پيشروي خيلي خوب بود. 
پس از حدود ۱۵ دقيقه استراحت دوباره بهراه ميافتيم. اميدواريم پيش از فرارسيدن تاريكي خود را به بارگاه سوم(پناهگاه در ارتفاع حدود ۴۱۵۰) برسانيم. در اين صورت احتمال صعودمان در روز پنجشنبه كه قرار است هوا خوب باشد، خيلي بالا ميرود. حجم برفها به تدريج بيشتر ميشود و كار برفكوبي را دشوارتر ميكند. بچهها با هماهنگي سرپرست جابجا ميشوند و همه به نحوي در كار انرژيبر برفكوبي مشاركت ميكنند. از تهران sms ميرسد كه: پارو بزنيد بالاخره به پناهگاه ميرسيد.(البته پيام را شباهنگام در پناهگاه دريافت كرديم.) گرسنگي و خستگي رخ نشان ميدهند و زمزمههايي براي توقف و صرف ناهار در ميگيرد اما مسئول فني و سرپرست تنها به استراحتهاي خيلي كوتاه و خوردن تنقلات رضا ميدهند تا نكند وقت كم بياوريم. دو - سه نفر كه كم طاقت ميشوند كمي عقب ميمانند و با لقمههايي الويه خودشان را تحويل ميگيرند... . بالاخره حدود ۳۰/۵ در حالي كه آخرين پرتوهاي خورشيد از روز چهارشنبه دامن برميچيند، به پناهگاه ميرسيم. روز موفقي بود. 
در پناهگاه اتفاق جالب و عجيبي را شاهديم. يك نفر تنها اينجاست و به ما خسته نباشيد ميگويد. بله اين همان آقا رضاي مشهور است. ۱۰ - ۱۵ سالي است كه ميشناسمش و از زبان خودش شنيده بودم كه سالي حدود يك ماه پاييز يا زمستان در بارگاه سوم دماوند، يعني همين پناهگاه، تنهايي خلوت، و به قول خودش عبادت ميكند. ميگفت ۱۲ اسفند يك ماهش تمام ميشود و او ده روز ديگر، هنگامي كه چهلهاش تمام شد، سرازير خواهد شد. ...
ادامه دارد
وقتي بر فراز سركچال باشي دور تا دورت كوه است.
شرق: دماوند بزرگ/ غرب(در نزديكي): كلون بستك و (در دوردستها):ارتفاعات طالقان غربي/ شمال: آزادكوه و خلنو/ و بالاخره جنوب ارتفاعات نواحي قله توچال. براستي سركچال چهارراهي در ارتفاعات البرز مركزي است.

صعود به اين قله را بچهها لازم و از پيشبرنامههاي دماوند تلقي ميكردند.
صعود خوب و جالبي بود.
بويژه اينكه بتواني به تصادفي دوستي ناديده يا كم ديده ازجمع همبلاگيها را آنجا زيارتكني!

*عكسها: به لطف گ. فرماني
يك بار ديگر برنامه كوير ، اين بار اما اندكي متفاوت !

اينجا همان كوير مرنجاب كاشان است، اما نمكزارش اندكي به آب نشسته؛
اين بار ميشد راستي راستي حس كني پاي در درياچه نمك گذاردي،
درياچهاي البته به عمق فقط چند سانتيمتر.

تاريخ برگزاري برنامه : ۲۲ ، ديماه ، ۱۳۸۵.

در قالب تقويم :
گروه كوهنوردي و طبيعتگردي كاركنان-استادان دانشگاه تهران
*توضيح:
در اين برنامه متأسفانه دوربين عكاسي همراهم نبود و عكسهاي اين پست از دوربين خانم قشلاقي است؛ با سپاس از ايشان.
برنامهي امسال كوير پيمايي همچون يك سال پيش، در منطقه مرنجاب از نواحي اطراف كاشان، در
روزهاي ۹تا۱۰ آذر ماه برگزار شد. از آنجا كه در گزارش برنامه سال گذشته به طور مشروح به زمانبندي و گزارش تفصيلي موقعيت منطقه پرداختم. در اينجا از طول و تفصيل خودداري ميكنم و دوستان علاقهمند را به آنجا (آرشيو آذر ۸۴ در همين وبلاگ) ارجاع ميدهم.
تفاوتهاي كوچكي البته در برنامه امسال بود؛ از جمله اين كه:
- امسال زودتر به منطقه وارد شديم و به دليل وجود وقت كافي توانستيم حركت در نمكزار را در عصر روز اول تجربه كنيم و غروب خورشيد را، عليرغم مزاحمت لكههاي ابر از بالاي ارتفاع وسط درياچه نمك، موسوم به جزيره سرگردان، مشاهده كنيم.
- در اين برنامه به علت زودرس بودن باران زمستانه، رنگ نمكزار كمي به كرم-شكلاتي متمايل بود و سفيدي خالص نمك رؤيت نشد.
- به علت ابري بودن آسمان شب، به درك آسمان خالص و ستاره باران كوير نايل نيامديم و برنامه رصد ابتر ماند. لاجرم بخشي از مطلب را كه در فضايل آسمان شب، براي دوستان آماده كرده بودم، سانسور شد و ماند براي فرصتي ديگر، البته اگر عمري باشد.
- به علت ابري بودن هواي روز، تبلور ماسهزارهاي رمل در ناحيه بياباني، چشمان بچههايي را كه اولين بار برنامه كوير را تجربه ميكردند، ننوازيد.
با اين همه ، حضور سالي يك بار در كوير تأمين شد ، آن هم در جمع دوستان خوبي كه نيمي از آنها جديد بودند.
جاي دوستان سال قبل را كه در اين برنامه نبودند، سبز كرديم.
آيا تجربه كويري ديگر در لوح زندگي ما ثبت خواهد شد؟
غار بورنيك- ۳۱ شهريور ۸۵
آخرين برنامه از برنامههاي شش ماه اول انجمن كوهنوردي دانشگاه در سال ۸۵، غار بورنيك بود، كه در آخرين روز تابستان، ۳۱ شهريور برگزار شد. 
قرار بود من راهنماي برنامه باشم. بنابر اين بايد كروكياي در اختيار سرپرست برنامه بگذارم و يك برنامهي زمان بندي. براي رسيدن به بورنيك بايد در جاده فيروزكوه تا حدود ۱۵ كيلومتري شهر فيروزكوه برويم، يعني حدود ۱۲۰ كيلومتر از تهران دور شويم كه اين مسافت ظرف حدود "۴۰/۲ ساعت طي شد .
پس از عبور از تونلهاي دليچاي، در ابتداي يك جادهي خاكي در سمت راست جاده اصلي، تابلوي هرانده قابل رؤيت است. جاده فرعي خاكي اما خوشساخت و كوتاه است، به طول حدود ۲ كيلومتر يا كمتر تا روستا. منظرهي روستا را از همان ابتداي جاده خاكي از بالادست ميتوان ديد.
در انتهاي جادهي اصلي روستا كه چند دهمتري از ان آسفالت است، از اتوبوس پياده ميشويم. تيم سي نفره در مسير جاده خاكي باريكي كه در جهت جنوب-جنوبشرقي گشوده ميشود و از مبدأ پيادهروي هنگام رفتن، در دست راست قرار دارد، راهي ميشود. در طول مسير از كنار، و گاهي از ميان، باغهاي سيب رد ميشويم و اميدواريم بچهها دست و دل پاك باشند. كمي جلو تر چند درخت سنجد و چند درخت تنومند بيد، و بالاخره نيزارهايي كه كنارهي رودخانهي نمرود روييدهاند.
رودخانهي زيباي نمرود كه به آرامي از كنار مسير ما در عبور است، از كوههاي دو برار، يعني ارتفاعات بين زرين كوه و منطقهي پلور سرچشمه ميگيرد.
با پشت سر گذاشتن نيزارها به تدريج بايد به دست راست يعني جنوبغربي متمايل شويم. و از دامنهاي بالا رويم. در كنار پاكوبي مشخص، چند درخت وحشي وليك و درختچههاي زرشك را داريم كه ميوههاشان در اين فصل رسيده است. به سرعت ارتفاع ميگيريم و پس از نيم ساعت كه به تدريج ۲-۳ درخت بزرگ سرو كوهي نشان از نزديك شدن به غار دارند، به عقب كه برميگرديم، رودخانه و سرسبزي حاشيهي آن كه اينك متمايل به زردي و خزان پاييزي ميشوند،منظرهي بديع برايمان ساختهاند..
براي طي مسير روستاي هرانده تا غار، فقط چيزي حدود يك ساعت و نيم كافي است.
با ورود به غار خنكي مطبوعي از ما استقبال ميكند. تعويض لباس و مجهز شدن به چراغ پيشاني و برگرفتن تنقلات و اندكي آب و به جا گذاشتن كولهها در حفرهاي كه از قبل پيشبيني شدهبود، تيم را براي پيشروي در غار آماده ميكند.
براي راحتي عبور گردشگران چند ده متر ابتداي غار بورنيك را پلههاي بتوني زده اند. بازديد از غار بورنيك را در برنامههاي گردشگري بسياري از تورهاي طبيعتگردي ميتوان ديد. به تدريج تاريكي كامل فراميرسد و ميرسيم به شكافي كه از آنجا به بعد پيمودن مسير كمي جديتر است و ميتوان آنجا را انتهاي مسير گردشگري دانست. عبور مطمئن از اين شكاف كه تقريباً آغاز نيمهي دوم غار است، آشنايي با الفباي كوهنوردي را ميطلبد، البته نيازي به كارگاه زدن و استفاده از طناب ندارد.به هر صورت چيزي حدود يك ساعت طول ميكشد تا به انتهاي غار برسيم.
در حالي كه در بيرون غار دما حدود ۲۷-۲۸ درجه C بود، داخل غار دماسنج حدود ۱۰ درجه را نشان ميداد. اصولاً دماي داخل غار چندان متغير نيست و معمولاً بين ۸ تا ۱۰ درجه در نوسان يا بهتر است بگوييم ثابت است. بنابر اين در زمستان از بيرون گرمتر و در تابستان از بيرون خنكتر است.
غار بورنيك را يك غار تكتونيكي ميدانند. يعني در اثر رانش لايههاي گسلي پوستهي زمين بر روي هم تشكيل شدهاست . در آن از استالاگميتها و استالاكتيتهاي بزرگ خبري نيست اما با اينحال رسوبات آهكي كوچك شيارها و شكلهاي گلكلمي زيبايي را در جاي جاي غار پديد آوردهاند. درون غار اگر چه بعضاً نمناك است اما از جريان آب و يخ در ان خبري نيست.
نكته:به گمان من در اين برنامه كمي زود به انتها رسيديم. بله منظورم اين است كه آخر غار جلو تر آمده. گمان من اين است كه ته غار ريزش كرده بود. تخته سنگهاي بزرگي كه براي من اشنا نبودند و گل و خاك نشسته بر آنها نيز بر تازه وارد بودن آنها گواهي ميداد. برداشت خودم را با يكي دو تا از دوستان آشنا با غار در ميان گذاشتم، آنها هم تأييد كردند اما هنوز در بارهي برداشتم يقين كامل ندارم. كاش اگر دوستان كوهنورد در اين باره اطلاعي دارند، جايي ثبت كنند. گمان ميكنم براي اجراي برنامههاي تيمهاي بعدي حائز اهميت باشد.
پايان 
"براي ... ، يك نفر كم است و دو نفر زياد"
اين جمله را ابوالحسن صبا در وصف سهتار گفت و من آن را در وصف كوه داراي مصداق بارز ميدانم. بله موافقم كه نظريههاي مهمي درباره حداقل تعداد يك تيم استاندارد وجود دارد ، مثلاً ۴ يا ۳ نفر ؛ اما براي خودم - و احياناً بعضي- در شرايطي خاص استثنايي قائلم. در كوهنوردي انفرادي، به شرط آن كه كليه اصول و قواعد يك كوهنوردي كلاسيك رعايت شود، دستاوردهاي روحي اي وجود دارد كه در برنامههاي تيمي وجود ندارد. البته عكس اين گزاره نيز صادق است.
در هر حال توفيق اجراي يك برنامه انفرادي در صعود به دماوند از جبهه شمالي را از جمله مديون دوستان خوبم در انجمن كوهنوردي دانشگاه تهران هستم . بدينسان كه به نحوي كاملاً محترمانه از پذيرشم در تيم صعود عذر خواستند . ابتدا قرار بود گروهكي كوچك ، متشكل از بچههاي جا مانده از برنامه تشكيل شود ، اما مشكل كوچكي كه براي ماشين پيش آمد باعث شد ريسك خلل در برنامهاي گروهكي را نپذيرم و به برنامهاي انفرادي فكر كنم. باري از ذكر جزئيات خودداري ميكنم . و به نوشتن جدول زمانبندي و مسير دسترسي به مبدأ جبهه شمالي براي علاقهمندان اكتفا ميكنم.
چهارشنبه ، ۱۸/مرداد/۸۵
| محل | ساعت | كيلومتر | توضيحات |
| تهران-ابتداي تونل جديد رسالت(تقاطع كردستان) | ۵:۵۰ صبح | ۰ | |
| پلور | ۷:۳۰ | ۸۵ | ميانهي مسير |
| پليس راه بايجان ، حدود ۶۵ كيلومتر تا آمل | ۱۱۵ | ||
| بعد از تونل شماره(۸) | ۸ | ۱۲۲ | ابتداي خاكي (دست چپ) تابلو چند روستا از جمله ناندل |
| روستاي ميانده | ۹ | ۱۳۱ | بلافاصله بعد از مغازه وسط ميانده دو راهي)دست چپ، *نبايد به ناندل رفت. |
| گوسفندسراي آلميون | ۹:۳۰ | ۱۴۶ | ابتداي جاده خاكي بد |
| "سنگ بزرگ" ايستگاه ماشينهاي كوهنوردي | ۹:۵۰ | ۱۴۹ | خاكي بسيار بد |
آغاز كوهنوردي : ۱۰:۳۰ صبح ، هوا كمي درهم است و چند دانه باران هم ميافتد. يك محيطبان
محلي كه ظاهراً صعود انفرادي من دچار سوئ تفاهم اش كرده بود ، پس از احساس دوستي و رفع سوءتفاهم، نسبت به بدي هوا هشدار داده بود . اما من كه شب گذشته وضع هوا را از طريق سايت : snow forecast چك كرده بودم ، اطمينان دادم كه از امشب و فردا صبح قرار است هوا باز شود . با عبور از دشت و شيبي كه به تدريج زيادتر ميشود و از چشمه و آبي هم خبري نيست ، حدود ساعت ۲:۱۵ عصر ، جانپناه ۴۰۰۰ ۰ در آنجا استراحتي و لقمهاي غذا و گپ زدن با تيمي از دانشكده مكانيك دانشگاه پليتكنيك (اميركبير). جالب اينكه موبايل به صدا در ميآيد و معلوم است تا اينجا آنتندهي داريم. البته كمي كه بالاتر ميروم ديگر از آنتن موبايل خبري نيست.
ساعت ۳ مجدداً حركت به سمت بالا ، با شيبي كه تند و تند تر ميشود. يكي دو تيم كه در حال
بازگشت هستند خبر ميدهند جانپناه ۵۰۰۰ حسابي شلوغ است و براي شبماني جا ندارد.
ساعت ۶:۳۰ يا دقايقي بيشتر ،در جانپناه مشهور به ۵۰۰۰ هستم كه طبق بعضي اقوال حدود ۴۸۰۰ ارتفاع دارد . وضع آب اينجا هم بد است براي تأمين آب بايد به عمق يك دره بد مسير پايين بروي و از برفآبهاي نه چندان تميز و شفاف استفاده كني. در مسير راهيابي به دره است كه دوستان انجمن كوه دانشگاه تهران را ميبينم و خوش و بشي. آنها چادر زدهاند . من شب را در جانپناه در شرايطي كه مملو از كوهنوردان دارابي و ۳-۴ تهراني بود گذراندم. آنها كه اول بارشان بود كه در آن ارتفاع شبي را به صبح ميرساندند ، به بد خوابيهاي ارتفاع عادت نداشتند و
تمام طول شب گاهي از سرما و گاهي از اينكه چرا خوابشان نميبرد و گاه از اينكه چرا پس ساعت جلو نميرود و صبح نميشود شكايت داشتند . البته شب سردي بود و آبي كه در دبه بيرون جانپناه گذاشته بودم، صبح يخ بسته بود، اما خوب براي آن ارتفاع طبيعي بود. و اتفاقاً به علت نبود باد و آرام بودن هوا، سرما آزار دهنده نبود .
پنجشنبه، ۱۹/مرداد/۸۵ ؛ صبح است و گروه ها به سمت قله حركت ميكنند. تيم دارابيها حدود ۵ صبح و تيم دانشگاه تهران ۷ صبح قرار حركت دارند. من هم ۵:۳۰ را در نظر دارم. با كوله سبك آغاز حركت ميكنم . هوا عالي است ، آزادكوه در دور دستها سركشيده است و با كمي دقت خيلي آن سوي ترها
ميتوان علمكوه سرفراز را هم مشاهده كرد. با عبور از منطقهاي كه بايد دست به سنگ شوي و پشت سر گذاردن چند شيب نفسگير، به تدريج بوي قله به مشام ميرسد . در قسمت آخر مسير كه راه شمالشرقي به راه شمالي نزديك ميشود، سر و صداي يكي دو تيم به گوش ميرسد كه از شمالشرقي اقدام به صعود كردهاند.
۱۰:۴۵ صبح پنجشنبه بر فراز بلندترين ِ ايران، يك بار ديگر قله دماوند ، در شرايط آبوهوايي و بدني عالي . خدا را شكر. در كاسهي قله تيغههاي يخ و برف صحنههاي بديع ساختهاند. چادري هم در كاسه برپاست. چه حالي داشتهاند آنها كه شبي را اينجا به صبح رساندند .در پايين دست جبهه غربي سدلار به خوبي نمايان است . از مسير جنوبي هم
تيمهايي بالا آمدهاند و در قله حس تنهايي دست نميدهد . قرار است يك تيم ديگر از بچههاي انجمن دانشگاه هم از مسير جنوبي به گمانم صبح فردا به قله صعود كنند. بايد چند عكس بگيري و آمادهي بازگشت شوي. لاشههاي خشك گوسفنداني كه از ۲۷ سال پيش بر قله ماندهاند همچنان به عنوان نشانهاي براي گواهي موفقيت در صعود به قله، ايفاي نقش ميكنند. ۱۱:۳۰ اقدام به بازگشت . نيم ساعت پايينتر دوستان انجمن كوه دانشگاه تهران هستند كه در حال صعودند. كارشان دشوار و تحسين برانگيز است. صعود با كولههاي سنگين ، چرا كه بايد از مسير جنوبي برگردند.
چند گام پايينتر بچههاي دانشگاه پليتكنيك در حال بالا آمدن. بالاخره ساعت ۱:۴۵ دوباره جانپناه ۵۰۰۰ . استراحتي و ناهاري و ساعت ۳ عصر راهي شدن به سمت جانپناه ۴۰۰۰ . شيب تند پايين جانپناه در حالي طي ميشود كه نوعي حزن ناشي از تمام شدن برنامه و ورود به آب و هواي گرم پاييندست مثل هميشه به سراغ ميآيد . ساعت ۴:۱۵ در ۴۰۰۰ هستم . در اين جانپناه گروهي از كرمانشاه مستقر شدند و از ساعتبندي و مسير صعود ميپرسند. معلوم ميشود اولين بار است كه در اين مسير اقدام به صعود ميكنند و متأسفانه با اطلاعات نادرست. از اينكه اطلاعاتي در اختيارشان ميگذارم سپاس ميگذارند و به چاي و خرمايي مهمان ميكنند. ساعت ۵ است و بايد سرازير شوم . حدود ۶:۴۰ در كنار ماشينم و صحنه غمافزايي ميبينم كه حس يك صعود عالي را اندكي مكدر ميكند. ماشيني پارك شده و يكي از مسافران با فندك افتاده به جان گونها و ديوانهوار آنها را آتش ميزند و اتفاقا به تذكرات يكي از همراهان خود نيز توجهي ندارد. با لحني كه بعد فهميدم كمي تند بود تذكر ميدهم و پس از كمي بحث و گفتوگو آتشافروزي متوقف ميشود. آخرين عكس از دماوند و آغاز بازگشت در ساعت حدود ۷ عصر. ساعتي را در خلوت شبانه در جاده اي خاكي و كوهستاني طي ميكنم و اميدوارم براي ماشين مشكلي پيش نيايد. ... برنامه در حالي به پايان ميرسد كه ساعت ۱۲ شب است و من باز در هواي داغ تهران، و خاطرههايي كه پس از يك خواب خوب از پس ۲-۳ شب بيخوابي، بايد دستهبنديشان كنم. 
پايان

هدف از اجراي برنامه امسال علم كوه كه از يك مسير جديد انجام ميشد ، آشنايي با ارتفاعات البرز غربي تعيين شد . پيش از اين هر ساله بچهها از كلاردشت-سرچال و جبهه شمالي علمكوه اقدام به صعودهاي مهمي ميكردند ؛ اما از چشم اندازهاي شرقي ، جنوبي و غربي علمكوه تصوير چنداني نداشتند . بنابر اين قرار شد از دره دلير كه در شرق-جنوبشرقي علم واقع است ،وارد منطقه شويم و با عبور از جنوب علمكوه ، از دره سه هزار يعني غرب-جنوبغربي منطقه علمكوه برنامه را به اتمام برسانيم .
سه شنبه ( ۲۷/۴ ) ؛ ۵۰ دقيقه صبح ، حركت از تهران . جاده كرج-چالوس ، حدود ۲۵ كيلومتر مانده به مرزنآباد ، چند صد متر مانده به دزدبن ، جاده فرعي اي حدود ۲۲ كيلومتر كه ۲۰ كيلومتر آن خاكي است ... ، روستاي دلير .
ساعت ۸ صبح آغاز كوهپيمايي در جهت غرب و به سمت قلل لشگرك . عبور از كنار دو گوسفندسرا كه دوغهاي تازه داشتند ... . مسير بسيار پر آب .
در آغاز مسير، راه داراي پاكوب مشخص است و شيب ، اندك و مناسب ؛ اما پس از ورود به شيبهاي تند و رسيدن به ارتفاعات نزديك به ۳۰۰۰ متري ، با ورود به مناطق درهاي و مستعد عبور بهمن و سيلاب، به تدريج پاكوبها از بين ميروند . عبور از مسيرهاي تراورسي با زمين سخت و برفچال ها سرعت تيم را گرفت ، به طوري كه مسافتي كه
ميبايست نيم روزه طي شود ، يك روز طول كشيد . طبق اصول و قواعد كمپينگ در مناطق جديد و كمتر شناخته شده ، يك ساعت قبل از تاريك شدن هوا يعني ۶:۳۰ عصر، چادرها برپا شدند .
چهيارشنبه ( ۲۸/۴) ؛ ۶:۴۵ صبح ، حركت . همچنان مسير سر سبز و پر آب بود . صداي كبكهاي دري از دور به گوش ميرسيد . قطعههاي برفچال اين جا و انجا به چشم ميچخوردند . پس از ساعاتي ، رقيق شدن هوا و نحوه تنفس ، حاكي از ورود به ارتفاعات ۴۰۰۰ متري بود . پاي لشگركها پا كوبها كاملاً از بين رفته بودند ، با چشمه و جويبارهاي برفآبي خداحافظي كرديم . شيب تند و تند تر شد . ديگر با ايجاد پاكوبهاي جديد در شن اسكي كه چه عرض كنم قلوه سنگ اسكي بالا ميرفتيم . كمكم بايد دست به
سنگ شويم تا به منطقهاي با صخره هاي سوزني كه در نقشه نقارنفار ِ لشگرك بزرگ نام گرفته ، صعود كنيم . تيم كوله ها را ميگذارد و سبكتر بالا ميكشد . دست به سنگها در چند قدمي قله تند تر ميشود . و حدود ساعت ۲ عصر تيم حمله بر فراز ۴۲۵۰ متري لشگرك بزرگ ايستاده است.
هوا عالي است. از يك سو در دور دستها در شرق ، آزاد كوه خود نمايي ميكند و از سوي ديگر در غرب سيالان و خشچال و صد البته در مقابلمان در سمت شمال ، علمكوه ، سياهسنگها ، خرسان جنوبي و شمالي ، دشت بزرگ و زيباي حصارچال هم زير پايمان آغوش گشوده و در انتظار ماست ، پس بايد زودتر سرازير شد . 
در فرود از لشگرك به دره حصارچال ، بايد به شمالشرقي متمايل شويم . اما همچنان مسير دشوار است و مستلزم فرود از چند منقطه دست به سنگ و برفچال پر شيب كه با سر خوردن خواسته و ناخواسته يكي دو نفر همراه است . باز هم زمان به تندي رفت و ما نسبت به زمان پيش بيني شده اندكي عقبيم.
غروب از راه رسيده است و بايد چادرهاي شب دوم را برپا كرد . شب هنگام به بچهها يادآوري ميشود كه ممكن است صبح زود آب يخ زده باشد ، پس بايد به اندازه كافي آب ذخيره شود . و شب ... شط عظيمي بود ... آسمان با ستاره باران نامتناهي اش . 
پنجشنبه ( ۲۹/۴) ؛ صبح زود كه از خواب برميخيزيم طبق پيش بيني آب يخ زده است . پس از صرف صبحانه حدود ۷ صبح به سمت بالاترين نقطه حصارچال در جهت غرب حركت ميكنيم . عبور از عرض چند برفچال كه رگههاي يخ نيز در اواسط آن به چشم ميخورند و معمولاً در اثر عبور تودههاي متعدد بهمن پديد ميآيند ، كندن جاي پا را به وسيله كلنگ ، بسيار دشوار ميكنند . ساعتي بعد در كنار درياچه هاي بسيار زيباي حصارچال هستيم و هر كس به طريقي مسحور آن همه لطف طبيعت .
براي بالا رفتن از گردنه هزارچم دو راه داريم ، يا مستقيماً از مسير پرشيبِ برف و يخ كه در انتها به شيب ۹۰ درجه حاصل از نقاب برفي منتهي ميشود
عبور كنيم يا با دور زدن برفچالها و يخچالها مسير را دور كنيم و از خير درگيري با يخ و برف بگذريم . كاش تجهيزات و صد البته مهارت بچهها در عبور از يخ و برف بيشتر بود و مسير اول را برميگزيديم اما چنين نبود . به هر طريق با عبور از پايينهي شمالغربي لشگرك ، خود را به گردنه هزار چم رسانديم و در آن سوي گردنه و در پاي گردون كوه هم دامنه هاي پر شيب با مقداري برفچال سر راه مان بود . اين بار ترجيح داديم مسير شيب دار و بعضاً داراي برف را تراورس كنيم . اگر چه براي بعضي بچهها ابتدا دشوار ميآمد ، اما با عبور موفق ، رضايتي متفاوت اظهار شد .
بعد از ظهر در ابتداي دره سه هزار بوديم و در در طول يك مسير با شيب ملايم و در امتداد رود پر آب سه
هزار به راه مان ادامه داديم . صرف وقت در عبور از برف چال ها باعث شده بود توفيق صعود به قله علم كوه را از دست بدهيم اما تجربه هاي خوبي نصيب تيم شده بود . و اينك رفع خستگي با استفاده از آبگرم سه هزار در انتظارمان بود . بر فراز آبگرم بوديم كه شب كاملا دامن گسترده بود و يك ساعت آخر مسير در تاريكي پيموده شد . حدود ۹:۱۵ شب در كنار رودخانه خروشان و پر آبي بوديم كه عبور از آن ما را به مكان كمپينگ شب سوم ، كنار ساير زائران آبگرم ميرساند ؛ اما از پل خبري نبود . دو اصله چوي بلند و باريك قرار بود نقش پل را بازي كنند كه عبور از آن براي همه مناسب ديده نشد . بنابر اين با كمك طنابي دستآويزي براي عبور راحت تر تيم فراهم آمد و بر پا شدن چادر و شامي و تني به
آبگرم رساندن و خوابي . براي ساخته شدن آبگرم در پايين ارتفاعات منطقه تخت سليمان ، داستاني قديمي وجود دارد كه براي نگارش آن در اينجا با كمي وقت مواجه ام . جالب اينكه اين داستان را يك بار يك خانم كوهنورد آمريكايي كه از در منطقه حضور يافته بود ، در مجله climbing به گمانم در شماره اي از مجله سال ۲۰۰۱ چاپ كرده بود .
جمعه (۳۰/تير ) ؛ ۸ صبح در هوايي نيمه ابري و اندكي مه گرفته به پايين دست متمايل شديم ، روستاهاي ميانرود و درجان و شهرستان و سرن را پشت سر گذارديم . متأسفانه جاده ماشين رو نسبت به دو سال پيش كه از اين
مسير عبور ميكردم ، خيلي بالا آمده بود و بافت معماري روستاها هم حسابي به هم خورده بود .
در هر حال حدود ساعت ۲:۳۰ عصر طبق قرار كنار پل فلزي پاييت روستاي يوج بوديم كه ميني بوس در انتظارمان بود .
ناهار كنار دريا ي تنكابن(شهسوار) صرف شد و ادامه سفر به سوي تهران .

پايان
اوج تابستاني ديگر و اوج برنامههاي تقويمهاي كوهنوردي و يك بار ديگر علمكوه عظيم . خدا رو شكر . يك بار ديگر ميتوان دل به بيكرانههاي مهمترين مجموعه كوهستاني البرز غربي داد و چند روزي را به دور از هياهوي شهر و تمدن به سر برد .
برنامه طبق تقويم انجمن كوهنوردي دانشجويان دانشگاه تهران برگزار ميشود و اين بار متفاوت با برنامههاي هر سال . برنامه از منطقه دلير در شرق-جنوبشرقي منطقه علم كوه شروع خواهد شد ، با برپايي كمپ در حصارچال ، صعود به قله از جبهه جنوبي علم انجام خواهد شد و سپس با ورود به دره سههزار از ناحيه غرب-شمالغربي علمكوه به اتمام خواهد رسيد .
زمان برنامه به احتمال قوي از ۲۷ تا ۳۰ تير خواهد بود . 

به علت طولاني شدن ارائه گزارش ، باقي مطالب را بايد فهرستوار مرور كنم و بيشتر از گزارش تصويري استفاده كنم .
ساير سخنرانان عبارت بودند از :
- دكتر قربان علمي ، كه سخنراني خود را با عنوان : "آموزههاي مولانا براي انسان امروز" ، يك بار در مركز دانشجويي دانشگاه زاگرب و يك بار در مركز اسلامي شهر زاگرب ارائه كرد .
- دكتر ادهم ضرغام ، رييس گروه نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا كه سخنراني خود را درباره نقاشي معاصر ايران عرضه داشت .
و ساير برنامه هاي رسمي ما :
- گروه نمايش ، دو اجرا از تئاتر" آرش كمانگير" داشت كه با استقبال مواجه شد ؛
ـ گروه موسيقي، ۴ اجرا داشت كه با اسقبال چشمگيري روبرو شد ؛ به اضافهي يك كارگاه آشنايي با سازهاي موسيقي ايراني و برنامه زنده تلويزيوني "صبح به خير" . اتفاقي كه در ايران براي هيچ گروهي متصور نيست .
- در محل نمايشگاه ، هر روز عصر كارگاه سفال داير بود ؛
- همچنين در كارگاه نگارگري ، هر روز عصر علاقهمنداني با نحوه و مراحل توليد مينياتور ايراني آشنا
ميشدند.
و اما برنامههاي جنبي ؛ كه جنبه تفريحي و آشنايي با فرهنگ و طبيعت كشور كرواسي ، داشت :
- بازديد از موزه ونگوگ در شهر زاگرب ، كه البته اجازه عكاسي از داخل موزه را نداشتيم .
اين موزه شامل ۳ اثر از ونسنونگوگ، نقاش برجسته امپرسيونيست هلندي ، آثاري از استادان ونگوگ ، و امپرسيونيستهاي متأثر از ونگوگ بود . 
عليرغم توضيحات بسيار ارزشمند جوان راهنماي موزه ، ضعف زبان در بعضي از بچههاي تيم و صد البته ضعف فرهنگ گردشگري ،باعث شدهبود تيم ايران در مقايسه با ساير تيمهاي بازديد كننده ، بيحالتر و غير هنريتر جلوه كند و اين باعث كمي خجالت براي ما بود .
- بازديد از بعضي آثار برجسته معماري و از جمله كليساهاي بزرگ و قديمي شهر ؛
- بازديد از ميدان بزرگ شهر زاگرب و راسته دستفروشان كه درست در مركز شهر به طرزي ساده اما بديع و كارآمد سازمان دهي شده بودند ؛
- سر زدن به چند فروشگاه لوازم كوهنوردي و خريدي مختصر به لطف رايزن باذوقي كه خود از
تجربههاي كوهپيمايي بي بهره نبود ؛
ـ ناهاري را به اتفاق دانشجويان فلسفه و علوم اجتماعي در سلف دانشجويي صرف كردن ، پس از يك تجربهي خوب تدريس در كلاس آنها ، و گوش سپردن به سؤال ها و دغدغههاي نسل جواني كه بعضيشان احياي دلبستگي به ماركسيسم را تجربه ميكردند ، و حساسيت خوبشان به مسائل سياسي روز دنيا ، از جمله پرسشي دلسوزانه در مورد راه حل نهايي معضل فلسطين ، و ...
- و چند مصاحبه با رسانهها(راديو و مطبوعات و . . . ) كه محور پرسشها مقايسه اوضاع ايران ِ قبل و بعد از انقلاب ، مسئله آزادي زنان و مسئله حجاب آنها ، اوضاع فعلي ايران با دولت جديد و... ، انصافاً كار دشواري بود پاسخ دادن در شرايطي كه
ميخواستي نه دچار خودشيفتگي و خودبرتر بيني شوي و نه خود كمتر بيني .
ـ و اما برجستهترين بازديد ما كه از منطقه حفاظت شده جنگلي پليتويچكا بود .
اين منطقه وسيع جنگلي كه به ثبت يونسكو رسيده بود ، هر ساله گردشگراني را از سراسر اروپا و ساير نقاط جهان به كرواسي ميكشاند . رود جاري در سراسر اين جنگل ، در فواصل مختلف آبشارهاي زيبا و درياچههاي بديعي پديد آورده كه براستي آنجا را به بهشتي تبديل كرده است . مردم كرواسي براي كشور خود قصهاي دارند كه من مصداق بارز آن را همين منطقه پليتويچكا ميدانم . آنها ميگويند : "وقتي خدا زمين را آفريد و آدميان را ، بخشي از زمين را به هر
ملتي داد ، و وقتي به مردم سرزمين كرواسي رسيد ديگر زمين تمام شده بود ، پس به ناگزير قطعهاي را كه در بهشت براي خود نگه داشته بود به اين مردم داد ." حاصل اينكه اين سرزمين قطعه اي از بهشت است .
پاكيزگي در تمام طول مسير سه ساعته موج ميزد . در طول مسير راهپيمايي كه با دقت تمام علامتگذاري شده بود ، و در فواصل معين سطل زباله و صندلي هم كار گذاشته شده بود ، و بعضي جاها حتي پله گذاري ها ، همه با استفاده از عناصر طبيعي و چوب بود و هيچ جا از مواد سيماني و آهني و ساير آلاينده هاي صنعتي استفاده نشده بود . در ابتداي ورود نقشه اي بزرگ شمايي از كل مسير به شخص بازديد كننده
ميداد و توصيههاي لازم ،مثل اينكه به ماهي ها و ساير جانوران غذا ندهيد ، به هيچ وجه آتش روشن نكنيد و ... . بله به راحتي ماهيهايي ميديدي كه در كناره مسير عبور به شما لبخند ميزدند . و يك مورد ديگر خجالتآور اينكه بعضي بچههاي تيم به راحتي سيگار دود ميكردند و در پايان ،ته سيگار را در آن جنگل بينظير رها ميكردند . و صد البته به ملاحظه خاطر نازك هنرمندانهشان مي بايست از تذكر خودداري كنيم يا در نهايت نرمي ، چندان كه گاه بي اثر بود ، نكته اي گوشزد كنيم .
باري همصحبت شدن با بعضي گردشگران ِ با حال
از ديگر نقاط دنيا ، در آن محيط زيبا بخشي از سياحتمان بود . در يكي از اين آشنا شدن ها ، من ميبايست به ميانسال سرزنده و با مزه هلندي اي با تيم چهار نفرهاش توضيح ميدادم موضعگيري هستهاي جناب احمدينژاد چگونه قابل توجيه است ، و انصافاً چه كار سختي بود .
- و بالاخره گردش پايانيمان از شهر ساحلي زادار بود . بله در حاشيه درياي آدرياتيك ،كه كرواسي را از ايتاليا جدا ميكرد ، شهري آرام با حدود ۱۰۰۰ جزيره ، بله هزار جزيرهي ريز و درشت واقع بود كه اين طور كه ميگفتند فقط ۶۰ تا از آنها غير مسكوني بود . به رايزن محترم هم كه در طول برنامه همراه مان بود گفتم نميشود يكي از آن
۶۰ تا را ما اختيار كنيم و ... ، او ميگفت مشكل اون جزيره ها نبود آب قابل آشاميدن است . تازه به يادم آمد كه عجب ! پس ساير جزيرهها مشكل آب ندارند . وجود چشمه كافي و آب خوب در سرزميني كه بلندترين ارتفاعش از ۱۸۰۰ متر تجاوز نميكند ، به راستي به ياد آورنده بهشت است . و ناگفته نماند كه وقتي درخواست اقامت در يكي از آن جزاير را ميكردم ، كساني را به عنوان همجزيره در ذهنم انتخاب كرده بودم كه اولينشان همين آقا رضاي كوهنوردي است كه نميدانم چرا اينقدر از دست ما و سفر ما عصباني است .( اگر خواستيد از اينجا با او آشنا شويد . )
از ديگر دوستاني كه در زادار به يادش بودم دكتر سامان فلاحي بود ، اون هم موقعي كه در آن
دماي نه چندان گرم در درياي آدرياتيك شيرجه ميزديم . به اين دليل كه اين آقا دكتر ما حتي در برنامه هاي نه چندان تابستانه ، در برنامه هاي كوهنوردي ، در كوله اش ادوات شنا را همراه دارد و هيچ جا فرصت دل به دريا زدن را از دست نميدهد .
از امور جالب در ساحل پاكيزه ي زادار ، سيستمي بود كه به آن ارگ آبي ميگفتند ، كروات ها براي جذب گردشگر از اين فرصت هم نگذشته بودند . بيخود نيست كه درآمد اصلي اين كشور كوچك را گردشگري تأمين ميكند ،كشوري كه تقريباً دوبرابر جمعيتش گردشگر جذب ميكند . كشوري با جمعيت ۵/۴ ميليون نفر ، در سال گذشته بيش از ۷ ميليون توريست را به خود جذب كرده بود .
تنها ارگ آبي دنيا اينجاست . براي گوش سپردن به نواي خاصي كه در اثر برخورد آب با سوراخهاي ويژهي تعبيه شده در سنگهاي ساحل توليد ميشود ، در حالي كه چشم به جزاير دور دست و كشتيهاي بادباني دوختي ، بايد ويزاي كرواسي بگيري .
و چيزهاي ديگري كه ميشد از انها گفت: غذاي آنجا ، فروشگاهها ، گراني ، نظر پيرها و جوانها درمقايسه نظام حكومتي آنجا قبل و بعد از فروپاشي يوگسلاوي سابق و . . .
باز گفتني ها بسيار و
مجال به پايان رسيده ... 
.
.
.
.
.
.
.
.
پايان

كارهاي نمايشگاه طبق روال پيش ميرفت اما اوضاع براي من طور ديگري بود ... .
در ليست سخنرانان ما از يك ماه پيش از زمان اجراي برنامه ، اسم آقاي دكتر قراملكي قرار داشت كه مي بايست در موضوع فلسفه، سخنراني اي را با عنوان " اخلاق و جهاني شدن " ايراد كند . اما پس از اخذ ويزا و درست در آستانه سفر ، ايشان اعلام كرد كه به دليلي نميتواند در سفر حضور يابد . بنابر اين يا ميبايست سخنراني فلسفي حذف شود و يا از ميان اعضاء تيم كه ويزا دارند كسي سخنراني فلسفي را بپذيرد، چرا كه وقت براي گفتگو با استادي ديگر و دريافت ويزا براي شخص جديد وجود نداشت. با مجموعه ملاحظات و مذاكرات ، قرعه به نام خودم افتاد .
با اينكه معرفي شدن خودم به عنوان زاپاس برايم خوشايند نبود ، اما از طرف ديگر فرصتي بود كه خوب بود استفاده شود . منتها من وقت آماده سازي سخنراني كاملي را در آن فرصت ِ كم نداشتم . بنابر اين يكي از مقالاتم را كه سال گذشته براي ارائه در دانشگاه مسكو آماده كرده بودم اما با وجود پذيرفته شدن در آنجا ، به خاطر كم لطفي رايزني فرهنگي ايران در مسكو انجام نشد ، براي ارئه در زاگرب انتخاب كردم .
وقت تنگ بود و من در كنار نظارت بر همه بخشهاي برنامه به عنوان دبير اجرايي "هفته فرهنگ ايران در زاگرب " ، ميبايست power point سخنراني خودم را هم لابلاي كارهاي فشرده و شلوغ آماده كنم . بالاخره عصر روز سه شنبه ، ساعتي مانده به ۷ بعد از ظهر، زمان ارائه، آماده شدم . دوباره مشكل
كامپيوتر و پخش مواد مورد نظر من از طريق ويديو پروجكشن و . . . ، اما به لطف مسئول فوقالعاده فعال فرهنگي مركز يعني خانم سيلويا ، مقدمات لازم آماده شد .
موضوع سخنراني من : " Western Modernity and Iranian Society " بود. كه به زبان تركيبي فارسي-انگليسي ارائه ميشد و براي بخش غير تخصصي فارسي كمكهاي مترجم ،آقاي دكتر نوايي ، كه دندانپزشك ايراني مقيم كرواسي بود ، بسيار ارزنده بود .
سر فصلها و مباحث اصلي سخنراني من در آنجا از اين قرار است:
ـ آشنايي با مؤلفه هاي اصلي پارادايم مدرنيته باليده در مغرب زمين در مقاسيه با پارادايم سنت
- نحوه و مراحل آشنايي ايرانيان با مدرنيته غربي 
- چالشها و پارادوكسهاي جامعه مدرن جهاني
-ضرورت ديالوگ انديشمندان و فيلسوفان كشورهاي غير غربي و غربي
براي پايان بندي سخنرانيام دو جمله از دو متفكر بزرگ غربي كه از قضا يهوديتبار هم بودند برگزيدم كه نظر به اوضاع آن روزها عليه ما معلوم بود جالب و مؤثر از كار در آمده بود . شايد نقل آنها در اينجا خالي از لطف نباشد :
1- Peace can not be kept by force; it can only achieved by understanding. Einstein
2- No emancipation with out that of society K. Marx
سخنراني با استقبال خوبي روبرو شد و يكي از بازتابهاي آن اين بود كه براي ۲ ساعت تدريس در روز جمعه به دانشكده فلسفه دانشگاه زاگرب دعوت شوم
ادامه دارد . . . .
سبزي تندتر و تندتر به استقبال ما آمدند . و در فرودگاه هم خود رايزن ، آقاي هاشمي كه بعداً معلوم شد چه آدم شريفي ،و به راستي رايزن فرهنگي، بود ؛ و آقاي كمالي كارمند رايزني كه در نوع خود پديده اي بود ، استقبال گرمي به جا آوردند . 
باري ،استقرار در هتلي به نام متل اروپا در حاشيه شهر ، و ديدار از محل رايزني فرهنگي ايران كه در نقطه زيبا و نسبتاً مرتفع شهر زاگرب و درست مقابل سفارت آمريكا واقع بود، و استماع خوشآمدگويي رسمي رايزن باقي كار ما در روز نخست ورود به كرواسي بود. 
دوشنبه
بسياري از كارهاي آمادهسازي نمايشگاه ميبايست ظرف صبح تا ۶عصر اين روز انجام شود تا همه چيز براي افتتاحيه فراهم باشد . نمايشگاه عكس آماده شد ، اما نقاشي ها هنوز نرسيده بود و از سرنوشت بارها كه ميبايست از طريق پست هوايي ميرسيد اخبار مختلف و متعارضي ميرسيد و متأسفانه تا آخر هم نرسيد ! هر كس ديگري را ( از جمله شركت هاي هواپيمايي خارجي را) مقصر معرفي ميكرد ، بعداً معلوم شد اشكال در تأخير ارسال از ايران
بود !
يكي از خاطرههاي به يادماندني ما نحوه همكاري كاركنان مركز دانشجويي ( Student centar ) دانشگاه زاگرب بود . هر چه كه درخواست ميكرديم بلافاصله در دستور كار پيگيري قرار ميگرفت و "نه" در كار نبود از يك سيستم كامپيوتري كامل گرفته تا سيستم صوتي و .. . در سالني كه اين امكانات اصلاً در آن تعبيه نشده بود.
چيزي به افتتاحيه نمانده بود كه با خبر شديم يك گروه مخالفان خشونت علیه یهودیان ، اطلاعيه اي عليه نمايشگاه ما پخش كردهاند كه در آن عكس احمدينژاد رييسجمهوري و هيتلر كنار هم آمده ، و درست در ساعت آغاز به كار ما درخواست تجمع اعتراض آميز داده بودند . پليس هم ضمن موافقت با تجمع آنها براي حفظ نظم در كار ما عدهاي پليس را در محل به حالت آماده باش درآورده بود .
در افتتاحيه علاوه بر مسئول امور فرهنگي دانشگاه زاگرب ، رايزن و مدير فرهنگي دانشگاه تهران هم سخناني ايراد كردند و اولين سخنراني علمي برنامه را دكتر سجودي در باره ادبيات مدرن فارسي ، به زبان انگليسي ارائه كرد كه خوب برگزار شد .
بالاخره نوبت به افتتاح رسمي نمايشگاه رسيد . استقبال از نمايشگاه كه فقط شامل عكس و مينياتور بود ، چشمگير مينمود. بيشترين استقبال همراه با اعجاب ، از عكسهايي با موضوع طبيعت ايران بود . چندين نفر اذعان كردند كه تا قبل از اين
نمايشگاه ايران را مانند يك كشور آفريقايي خشك و بي آب و علف تصور ميكردند . اينكه در ايران كوهستان ، آن هم پوشيده از برف وجود داشته باشد براي شان عجيب بود . يكي دو نفر كه كوهنورد بودند كوههاي مندرج در عكس هاي ما را با كوههاي زيباي اسلووني مقايسه ميكردند ، چند نفر هم كوهها و روستاهاي جبهه شمالي سيالان ما را محل رؤيايي زندگي خود اعلام كردند . ناگفته نماند كه نمايشگاه كاملاً دو سويه بود ، يعني آنها تابلوهاي ما را تماشا ميكردند و بچههاي ما هم تيپ متنوع بازديد كنندگان را !![]()

ادامه دارد . . .


يكشنبه،۲۴ ارديبهشت
حدود ۳:۳۰ سحرگاه يكشنبه از فرودگاه مهرآباد به مقصداستانبول پرواز كرديم. تا پرواز بعدي كه حدود ۲
بعداز ظهر به مقصد زاگرب، پايتخت كشور كرواسي بود ، حدود ۵-۶ ساعت وقت داشتيم .اين مدت براي يك گشت سريع در استانبول مناسب بود و ورود به شهر هم نياز به ويزاي تركيه نداشت. تميزي شهر ، نبود ترافيك ، تردد منظم ترامواها و صد البته آزادي مردم در پوشش، ورود به محيطي جديد را در چشم بچهها هويدا ميكرد . وقتي وارد منطقه اياصوفيه شديم ، هجوم گردشگر معني واقعي جذب توريسم را نشان ميداد. ورود در اولين مسجد بس بود براي آنكه يكي از دوستان حساس به مسئله توريسم در ايران كه رگ و ريشهاي هم در اصفهان دارد اعتراف كند كه همين يكي با كل اصفهان ما برابري ميكند و بايد اعتراف كنيم قابل رقابت با تركها نيستيم .راننده ميني بوس هم در حد "پرابلم يُخ" (به ضم ي) انگليسي ميدانست . و فكر كنم از اين لحاظ هم در مقايسه با ايران تفاوتي قابل مشاهده بود . پس از بازديد از چند مكان تاريخي و ساحل زيبا و پاكيزي مرمره ، دوباره در فرودگاه بزرگ و پر تردد استانبول بوديم تا هواپيماي تركيش اير ما را به زاگرب برساند ... .
ادامه دارد . . .
This is from Zagreb
This is a really surprise that the title can be Farsi , but text can not; any way I try write some of my new and excellent experience . If one year ago somebady speack me about Croatia , may be I didn't any sensation about this country ,but now ... I wish I had so time to tell my experience . I try then
هم به دورود ادامه مسير ميدهند تا با قطار ۳۰/۱۲ خط اهواز - تهران ، به تهران عزيمت كنند. من، هم ميخواستم از آبشار بيشه ديدن كنم و هم ميخواستم فردا شب راهي تهران باشم . بنا بر اين تنها راه اين بود كه به طريقي صبح زود از بچهها جدا شوم و زودتر از تيم ،خودم را به بيشه برسانم .
خوشبختانه معلوم شد يك قطار محلي حدود ۷ صبح از انديمشك به دورود ميرود و قطار بعدي همان قطار ۳ عصر خواهد بود كه كل تيم قرار است با آن از تلهزنگ حركت كند . و باز هم خوشبختانه سرپرست با جدا شدن موقتي من از تيم موافقت كرد و من صبح روز دهم فروردين و روز چهارم برنامه در راه روستاي بيشه بودم . راستي كه يك سرپرست خوب و هماهنگ چه نعمتي است در هر برنامه !!

پنجشنبه، ۱۱ فروردين ؛ خدا حافظي اي با بچهها و سوار يك قطار محلي شلوغ شدن و سه ساعت نشستن در سالن ( و نه واگن) كثيف و سرشار از دود سيگار قطار ، تا روستاي بيشه . روستاي بيشه در فاصله نيم ساعتي از شهر دورود ، به وقت قطاري ، واقع است . ساعت ۱۱ كه از قطار پياده شدم آفتاب مطبوع بهاري گرماي لذت بخشي را هديه ميداد و اصلا نمي شد حدس زد كه يك ساعت بعد كه خودم را براي عكاسي به آن سوي رودخانه و درست مقابل ابشارهاي مشهور بيشه خواهم رساند ، دوباره رگباري شديد در پي خواهد بود و هواي باراني و تاريك نور مناسب براي عكاسي را از من خواهد گرفت.
در ضلع شرقي خط آهن ، ايستگاه قطار واقع بود با حدود ۶۰-۷۰ درصد از روستا و درضلع غربي آن در دامنه كوه چشمههاي پر ابي كه پس از عبور از عرض روستا ويك باغ مصفا كه در و پيكر آن به شدت قفل بود ، به درهاي فراخ ميريخت و آبشار مشهور بيشه را پديد ميآورد . البته در افواه اين آبشارها گاه به آبشارهاي خرمآباد لرستان مشهور اند .
اگر چه در روستاي بيشه جاده ماشين رو قابل مشاهده بود و از قضا ۳-۴ ماشين هم در نقطه اي نزديك رودخانه پارك بودند اما معلوم شد تردد مردم اين روستا براي دسترسي به شهر (درود) نيز همچون تلهزنگ از طريق قطار انجام ميشود . و آن اتومبيلها متعلق به گردشگراني بود كه يا از تهران آمده بودند يا فاصله ي ۷۰ كيلومتري خرمآباد تا آنجا يا حدود ۳۰ كيلومتري دورود تا آنجا را براي بازديد از آبشار طي كرده بودند . يعني هيچ ماشين عمومي در آن مسير تردد نميكرد.
به هر روي گشتزني در اطراف روستاي بيشه ، صحبت با يكي از مسافران ماشيني كه از تهران آمده بود ، صحبت با مسئولان ايستگاه براي آگاهي از ساعت تردد قطارهاي باري ، مسافري درجه يك و عادي و محلي ؛ مشاهده توقف اضطراري قطار اهواز-مشهد ، و
خودداري رييس قطار از سوار كردن مسافران بين راهي و . . . زمان را به غروب نزديك ميكرد طبق پيشبيني ميبايست بين ۶ تا ۷ عصر قطار بچهها برسد .
آن تجربه تنهايي حضور در روستاي بيشه در آن هواي بسيار متغير بهاري هم انصافا جايي ويژه برايم در آن سفر باز كرده بود . در آخرين ساعات روز دوباره به سوي آبشار رفتم و اين بار از مسيري ديگر كه به زير آبشار ختم ميشد و شكوه آن را بيشتر نمايان ميكرد.
بالاخره در حالي كه خورشيد دامن از روز دهم فروردين برچيده بود ، حدود ساعت ۷ قطار ايستاد و مشاهده بچههايي از تيم كه پياده شده بودند و آنهايي كه در قطار بودند تا من به آنها بپيوندم و دوباره خوش و بش و حركت به سمت دورود ...
در دورود ۳-۴ ساعت توقف داشتيم و اين زمان كافي بود براي اينكه گشتي مختصر در شهر بزنيم و بچهها با پيدا كردن يك پيتزايي خلوت به تغيير ذائقه فكر كنند .
با گذشت ساعت از ۱۵ دقيقه صبح روز يازدهم فروردين در قطار درجه يك اهواز-تهران بوديم و استقرار در
كوپههاي برخوردار از استانداردهاي يك قطار قابل قبول خستگي را از تن به در ميكرد . اما ما نميدانستيم در آن لحظات استراحت ما در قطار ، زمين در ناحيه اطراف دورود ، جايي كه بخشي از تيم اتراق كرده بود ، مهيا يك زلزله بود و ما وقتي به تهران برسيم بايد خبرش را بشنويم و در حالي كه دوستان خود در تهران را از نگراني در ميآوريم ، خود نگران باقي دوستانمان باشيم ...
به هر ترتيب همه چيز به خوبي گذشت و خاطره خوب آن آبشارها همچنان ماندگار است . تجربه خوب اين برنامه را مديون برنامهريزي دكتر فلاحي و همراهي بچههاي خوب علوم پزشكي دانشگاه بهشتي و ساير دوستان خوب هستم .

... پايان
در كنار تخته سنگ بزرگي ، مشرف به رودخانه ، سه چادر بر پا شد . تنها يكي از چادرها از استانداردهاي لازم براي كمپينگ كوهنوردي برخوردار بود . بارش باران بچههاي ساكن دو چادر ديگر را حسابي خيس كرده بود . باران تأثير ديگري هم داشت ؛ مسئله برپا كردن آتش براي آمادهسازي جوجه كباب را ملقي كرد . همچنين تأثيري ديگر : صداي شليك پراكنده كلاشينكف را نيز كاسته بود . بعضي بچهها ميگفتند احتمال فعال شدن سارقان مسلح احتمالي در باراني به آن شدت كمتر خواهد شد . با غلبه كامل شب ، از شدت بارش كاسته شد و هيزمها آتشي فراهم كردند تا لباس خيس بچهها خشك شود. پس از شام همچنان آتش روشن ماند تا تورقي به حافظ و سپس نگهباني دادن شبانه ميسر گردد . طي ۲-۳ شيفت و در هر شيفت ۳-۴ نفر نگهباني دادند تا نگراني از حملههاي احتمالي كم شود . به دخترها تذكر داده شده بود كه همديگر را با صداي بلند و به نام كوچك ، صدا نزنند تا به اصطلاح گرا داده نشود ، ولي پس از چند لحظه ، تذكرات فراموش ميشد . انگار نگراني مردان تيم براي حراست از خانمها از خود آنها بيشتر بود . جالب اينكه رفيق بومي ما سعيد هم كه روز قبل قصه وجود اشرار را غير واقعي ميدانست ، شبهنگام تذكر داد كه قضيه به كلي منتفي نيست و خيلي بايد مراقب وسايلمان باشيم . و البته اطمينان ميداد تا او هست كسي جرأت ندارد به تيم ما آسيبي برساند . اما ناگفته نگذارم نگراني از اين مسئله بعضي بچهها را اذيت كرده بود .
به هر روي صبح شد ( ۹/فروردين) جز مسئلهي خيس بودن جاي بعضي بچهها ، مشكل ديگري در كار نبود . صبح خبر رسيد در منطقه بالاي آبشار كه از ديروز چند كمپ از دور در آنجا ديده ميشد . تيم بچههاي دانشگاه صنعتي شريف مستقر است . دوست داشتم بالا بروم و با آنها گپ و صحبتي داشته باشم . اما شروع مجدد بارش باران اجازه نداد . به دليل باراني شدن مجدد هوا ، تصميم بر اين شد كه يك روز از برنامه حضور در منطقه بكاهيم و بار سفر ببنديم . سعيد هم كه خود آهنگ بازگشت داشت تأكيد ميكرد به علت نا امن بودن منطقه بهتر است زياد آنجا نمانيم و برگرديم . كمپ جمع شد و ساعت از ۳۰/۱۰ فراتر ميرفت كه تيم به سمت پايين حركت كرد .باران متناوبا شديد و ضعيف ميشد و گاه تيم را
مجبور به توقف ميكرد . در طول مسير به تيمهاي متعدد ديگري برميخورديم كه يا در حال بازگشت ، از ما سبقت ميگرفتند ، يا از پايين ميآمدند و وارد منطقه ميشدند.
باران شديد در درهها و شكافهاي صخرهها سيلاب راه انداخته بود . وقتي به پايين دست رسيديم و روستاي شوي را رد كرديم ، ديگر از شدت باران كاسته شده بود ، در عوض آب رودخانه بسيار بالا آمده بود و عبور از آن را به مسئلهاي جدي بدل شده بود . بايد جاي مناسبي كه بستر رودخانه پهن و كم عمق بود پيدا ميكرديم . معلوم بود بسياري از بچهها اولين بار بود كه چنين موقعيتي را درك ميكردند و همين باعث شد به رغم اندكي ترس اوليه ، مسئله عبور از رود طغيان كرده، به خاطرهاي خاص بدل شود. به تناسب قد و قامت افراد ، آب گاه تا كمر بعضي را هم خيس كرده بود و به كولهآنها راه
يافته بود . جالب اينكه پس از عبور از عرض رودخانه به سعيد برخورديم كه با تيم بچههاي اراك پايين ميآمد و آنها خيس نبودند . وقتي از نحوه عبور آنها از رودخانه پرسيدم ، گفتند در بالا دست روستا سيم نقاله اي هست كه اگر قفلش نكرده باشند ، قابل استفاده است و آنها از آن سيستم استفاده كرده بودند اما مثل اينكه به دليل خراب بودن هندلش خيلي اذيت شده بودند .
كم كم آفتاب از راه رسيد و حال و هوا را تغيير داد. در راه بازگشت ، از گورستان جالبي در ميان بيشهزاري بكر و زيبا عبور كرديم . به بعضي سنگ نوشتهها دقيق شدم . اسامي حك شده جالب بودند : مرحوم جمعه ، مرحوم سياهگيس و ... ابياتي از خيام را در ذهن مرور ميكردم :
"ابر آمد و زار بر سر سبزه گريست بي باره گل رنگ نميشايد زيست
اين سبزه كه امروز تماشاگه ماست تا سبزه خاك ما تماشاگه كيست"
به تدريج به روستاي مبدأ صعود : تله زنگ نزديك ميشديم . پارههاي پارچه و پلاستيك گير كرده بر خار و خاشاك كناره مسير كه حدود ۱۰ متر بالاتر از سطح رودخانه به دام افتاده بودند ، حاكي از اين بودند كه در هنگام طغيان سطح آب تا كجا بالا ميآيد . در آستانه ورود ده ناگهان سعيد صدا زد : گَرگر كار ميكند ميروم ببينم اگر بچهها آشنا باشند از آن استفاده كنيم. گرگر همان سيستم نقاله بود و استفاده از آن ميتوانست تجربهاي جديد براي بچهها باشد . پس دويد و اوضاع روبه راه شد .
با رسيدن ما به ده ، شب هم از راه رسيد . برادران!نيروي انتظامي از ماهيت گروه ما
پرسيدند و من فكر كردم براي گفتن نكتهاي و ديدن واكنش آنها وقت مناسبي است . گفتم در دست برخي مردم عادي كلاشينكف بود ، يكي كه سادهتر بود گفت مردم دامداراند و براي حفاظت از دام ... و وقتي داشتم ميگفتم اسلحه سازماني نيروهاي نظامي كه براي استفاده به جاي برنو و ... آن ديگري كه ناقلاتر بود گفت شما مطمئنيد كه كلاشينكف بود و .. بدون اينكه منتظر پاسخ من باشد پا تند كرد و از خير بازجووي هم گذشت و رفت .
اتراقگاه شبانه ما دوباره همان مسجد پريشب بود و اين بار با تعداد كوهنوردهاي خيلي بيشتر . وقتي در مسجد مستقر شديم ناگهان رگبار شديد باران و سپس تگرگ تندي با دانههاي سفيد كه گاه درشتيشان به اندازه يك فندق ميرسيد باريدن گرفت . تعويض لباسي صورت گرفت و برخي از فرط خستگي شام خورده و نخورده به كيسهخوابهاي بعضاً نه چندان خشك پناه بردند ...
ادامه دارد . . .
تله زنگ (آبشار شوي) ، آبشار بيشه 
زمان : ۷-۱۰ فروردين ۱۳۸۵
تعداد افراد شركت كننده : ۱۷ نفر
دوستان علوم پزشكي دانشگاه شهيد بهشتي هماهنگي برنامه را به عهده داشتند. بايد بين اين برنامه و برنامه ديگري كه آن هم وسوسه انگيز بود يكي را انتخاب ميكردم :۱- " صعود به منطقه علم كوه و قله ميان سه چال" كه دوستانم در انجمن كوهنوردي دانشگاه تهران آن را در دست اجرا داشتند و مدام از بهمن ماه به عقب ميافتاد ؛ ۲- اين برنامه تله زنگ در انتهاي استان لرستان و نزديك مرز خوزستان .
از آنجا كه به لحاظ روحي نياز به حضور در منطقه بكر و براي خودم جديد را بيش از شركت دربرنامهاي اگرچه عالي اما در منطقهاي براي خودم تكراري حس ميكردم ، بالاخره عزم بر رفتن به سوي آبشارها ، بر ميل به حضور در آلپ ايران پيشي گرفت . شب پيش از برنامه ، هواشناسي براي استانهاي كرمانشاه ، لرستان و شمال خوزستان ،بارندگي و طغيان رودخانهها را پيشبيني كرده بود . مراتب را به اطلاع سرپرست و افراد با تجربه تيم رساندم ؛ عزم بر رفتن بود اگرچه با احتياط بيشتر .
حدود ۳۰/۱۱ظهر روز هفتم فروردين ، ايستگاه راه آهن تهران ، قطارهاي مسير اهواز . بليت ما فقط براي سفر تا شهرستان دورود بود . بنابر اين ساعت ۱۵/۱۰ شب از جايمان برخاستيم تا مسافران جديد بنشينند و ما ۲-۳ ساعتي سرپا چرت بزنيم تا ساعت ۱۵/۱ صبح هشتم فروردين به ايستگاه تلهزنگ برسيم.
روستايي با حدود ۵۰-۶۰ خانوار جمعيت ، قرار گرفته كنار رودخانه عظيم و خروشان دز و غنوده در ميان كوهساران سرسخت زاگرس ، فاقد جاده ماشينرو و فقط بهرهمند از ايستگاه راهآهن ، فاقد تلفن همگاني ، فاقد پوشش آنتندهي موبايل .
شب را در مسجد قديمي محل گذرانديم . كوهنوردهاي ديگري هم در مسجد بودند . به نظرم مي آمد اين مسجد يادگاري از زمان رضا شاه باشد ، از زمان راه اندازي اوليه راه آهن در اين مسير . مسجد تازه ساختي هم بود كه درش قفل بود ، ظاهرا آن را به اتفاق دستشوييهايش فقط براي استفادهي از ما بهتراني كه احيانا در مسافرتي از اهواز به تهران يا مشهد و يا بالعكس مجبور به توقف اضطراري در اين نقطه باشند ساختهاند ؛ چون به طور عادي آن قطارها در اين ايستگاههاي بين راهي توقف نميكنند .
به هر حال صبح روز هشتم فروردين پس از صرف صبحانهاي مختصر ، حدود ۷:۳۰ صبح راه افتاديم .
بارش پراكنده باران شبانه تراوطي به اطراف داده بود . بايد از پلي كه مخصوص عبور قطار بود ميگذشتيم و به آن سوي رود خروشان ، پر آب و اينك گلآلود ميرسيديم . ميگفتند از آنجا كه ما هستيم تا سد دز راه زيادي نيست . در آستانه پل بر سنگ يادماني توضيحاتي در مورد تخريب پل به وسيلهي بمب افكنهاي عراقي در زمان جنگ ايران و عراق و تعمير و بازسازي آن به دست نيروهاي جمهوري اسلامي نوشته شده بود . البته تحسيني به تعمير كنندگان پل در شرايط سخت جنگ روا بود اما بيش از آن به گمانم ميبايست بر سازندگان اصلي پل و راه آهن كه صدها از اين دست پل و تونلهاي بهراستي عظيم را ۶۰-۷۰ سال پيش از اين با دست خالي ساختند و هيچ سنگ يادبود و چيزي از اين دست را علَم نكردند ، درود فرستاد. در طول برنامه هر گاه به راه آهن و تاسيسات پل و تونل آن برميخوردم ، در دل آميزهاي از تحسين و نكوهش نسبت به رضاشاه به خاطر ساخت و ساز و مدرنيزاسيون ايران از يك سو و خوي استبدادياش از سوي ديگر حس ميكردم .
باري از كنار رود خروشان در جهت جنوب-جنوبشرقي پيش رفتيم . با آمدن بهار دشت و دمن شروع كرده بودند به سبز شدن . به تدريج جنگل بلوط و بعضي درختان جنگلي كه نميشناختم سر برآوردند . از كنار آلونكهاي دامداران روستايي گذشتيم و به يكي از شاخههاي رودخانه رسيديم . اين رودخانه از كنار آبشار ميگذشت و آب آن را به رود بزرگ دز ميرساند. عبور از اين رود كوچك چندان دشوار نبود . يا پريدن از گدارهاي سنگي ، البته به كمكِ سرپرست و كمكسرپرستها ، ويا تا زانو در آب رفتن و از عرض رود گذشتن . بيشتر بچهها راه اول را برگزيدند و برخي نيز راه دوم را.در اينجا جواني محلي ( آقا سعيد م.)با قمهاي به كمر به ما ملحق شد كه ظاهراً از صداي آواز آقا جمشيد خوشش آمده بود . او ميگفت دوستانش جلوتر هستند و آنها هم به آبشار ميروند و او كه صبح خواب مانده بود از آنها عقب مانده .
وقتي دوستان ما از صحت و سقم وجود اشرار و سارقان مسلح در حول و حوش آبشار پرسيدند ، او ضمن انكار مسئله ، دچار حس لوطيگري شد و خواست در ادامه مسير با ما باشد و به قول خودش هر گونه نگراني را رفع كند و بدينسان بود كه همراهي با تيم تهراني ها را بر همراه شدن با دوستانش ترجيح داد. گويي بعضي بچهها هم نسبت به اين موضوع بي ميل نبودند. البته وقتي ساعتي بعد بعضي آشناهاي او كلاشينكف به دست ، از بالا سررسيدند او شليكي با سلاح آنها انجام داد ، به نظر بعضي بچهها بايد با خود او هم با احتياط برخورد ميشد .
باري ، ساعتي بعد در آستانه روستاي سرسبز و زيبا و بكر شِوي بوديم . زمينهاي پايين دست روستا سبز از گندمزار هاي تازه برآمده بود و خود روستا را درختچه هاي انار و بعضا نخلهاي بلند بالا و درختان به شكوفه نشستهي ليمو عماني در برگرفته بودند و اينك حدود ۳۰/۱۱ روز دوم برنامه بود . مردي از روستاييان با ديدن ما پيش آمد و پس از خوش و بش از ما خواست به ساير كوهنوردان مستقر در آبشار يادآوري كنيم آب روخانه را نيالايند چون تنها منبع آب آشاميدني آن روستا همان رودخانه است .
ساعتي بعد به تنگهاي رسيديم كه عبور از كنار آن ميسر نبود. عبور رود از ميانهي ديواره هاي سر به فلك كشيده ، آبشارهاي اندرسم را تداعي ميكرد . بايد به سمت صخرهها راه كج ميكرديم و با استفاده از سيم بوكسلها خود را به بالا ميكشيديم . اول به كوهنوردان احتمالي كه در آن محيط دور افتاده سيم بوكسل كار گذاشتند در دل آفرين فرستادم ، ولي بعد معلوم شد نصب آنها كار يك ساواكي زمان شاه
است كه به قول سعيد خيلي اهل كارهاي خير بود . در تن صخرههاي محل عبور جاي پاهاي بسيار كارآمدي هم كنده شده بود كه بسيار تحسين انگيز بود . سعيد از قول محليها آنها را جاي پاي يك امامزاده ميدانست.
رسيدن پاي صخره همان و در گرفتن رگبار شديد همان . پناه گرفتن پاي صخرهاي و صرف ناهار و سپس ادامه حركت . ساعتي نگذشت كه ناگهان آبشار را در مقابل خود داشتيم . به راستي زيبا بود و به صرف وقتش مي ارزيد . منطقه شلوغ بود و چندين تيم ديگر در آنجا مستقر بودند . بارش باران پراكنده هم كار عكاسي را دشوار كرده بود و هم مسئله شنا در پاي آبشار را منتفي ساخته بود .ساعت حدود ۳ عصر است . بايد به سرعت چند
عكس ميگرفتيم و بساط كمپينگ را راه ميانداختيم .شب در راه بود
ادامه دارد ...
اجرا شده در قالب برنامه هاي انجمن كوهنوردي دانشگاه تهران . تعداد افراد شركت كننده : ۴۷ نفر . وسيله ي نقليه : ۳ ميني بوس .
پنجشنبه ( ۳/۹/۱۳۸۴ ) حركت از تهران : ۷ صبح . پس از حدود ۳ ساعت و نيم كاشان هستيم . كمي وقت گذراني بچه ها در شهر و خريد . سپس حركت به سمت آران و بيدگل كه چندان طول نكشيد ، به گمانم كمتر از نيم ساعت . و بالاخره به سمت كاروانسراي مرنجاب كه در حدود ۴۰ كيلو متري آران و بيدگل واقع است . به جز ۵-۶ كيلو متر بقيه ي راه خاكي است . و اين را بهتر است صبح روز اجراي برنامه خود سرپرست به رانندهها گوشزد كند و گمان نكند ديگراني كه با راننده ها هماهنگ كرده اند لابد به راننده ها گفته اند . ساعت حدود ۱:۲۰ ظهر است كه به كاروانسراي عهد صفوي مي
رسيم . در عمق ۴۰ كيلو متري در دل كوير ، ديدن سرسبزي و درختاني كه به بركت يك نهر آب جاري در حياط كاروانسرا پديد آمده اند ، صفايي به زائران مي بخشد . در آستانه ي ورود به منطقه ي كاروانسراي مرنجاب ، در آن سوي پنجره هاي ميني بوس ها ، دو شتر سوار را مي بينيم كه گويي با ما هم مسير اند . بعداً مي فهميم اينها توريست هاي خارجي اند كه از ساعت ۴ صبح از كاشان با شتر حركت كرده اند تا در مسير جاده ابريشم ، به سبك دوران هاي مسافرت هاي بدون ماشين ، طي طريق كنند . نتوانستم در دل كمي خجالت و حسرت را احساس نكنم . باري ، به جز ما چند ميني بوس ديگر هم در منطقه بودند و حامل گردش گران ايراني و بعضاً غير ايراني .در كاروانسرا نگهباناني هستند كه به بعضي سؤال هاي ما پاسخ ميدهند . در حاشيه ي كاروانسرا سرويسهاي نسبتاً بهداشتي وجود دارد كه براي گردشگران نعمتي بيبديل در بيابان اند .
حدود يك ساعتي براي نهار در كاروانسراي مرنجاب مانديم و سپس براي پيدا كردن اتراق گاهي به منظور كمپينگ و بيتوته ي شبانه به سمت شرق راهي شديم . اگر چه مسير مشخص بود و جاده ي خاكي هم چندان بد نبود ، اما گاه گاه به چاله چوله هايي برمي خورديم و باز راننده ها ... . در فاصله ي حدود ۴ كيلو متري شرق - شمالشرقي كاروانسرا ، چاه آب دسكن واقع است كه ما خيال داشتيم كمپ مان را آنجا علم كنيم . اما نزديك شدن به منطقه اي كه هم كمترين فاصله را از جزيره ي سرگردان داشته باشد و هم به رمل هايي كه در قسمت جنوب جاده قرار داشتند نزديك باشد ، ما را حدود ۲ كيلو متر از چاه دسكن جلو تر راند . يك نكته ي مهم :
ميني بوس ها نبايد قدمي از مسير ماشين رو به چپ و راست منحرف شوند والا ممكن است آدم مجبور شود يك ساعتي را صرف در آوردن آنها كند ، آن وقت دير تر كمپ را پاخواهد كرد و از برنامه ي پيش بيني شده كه نظاره ي غروب آفتاب در دل كوير يا از فراز ارتفاعات جزيره ي سرگردان است ، باز مي ماند !
منطقه اي كه كمپ را بر پا كرديم محل تلاقي كوير و بيابان بود . گر چه در زبان عموم به سهو به بيابان كوير ميگويند ، اما از نظر جغرافي دانان ، بيابان منطقه اي خشك و گاه ماسه زار است كه باران سالانه در آن بسيار كم است و شايد سالي بر بيابان بگذرد كه اصلاً روي باران را نبيند . اما كوير منطقه اي است كه خاك آن نمكزار يا مستعد برونزد هاي نمكي است و دليل اين كه فاقد پوشش گياهي است اين نيست كه از بي آبي رنج ميبرد چرا كه گاه در كوير به مناطق باتلاقي هم برميخوريم ، بلكه دليل آن همان نامناسب بودن خاك و درجه ي شوري بسيار زياد آن است . محل كمپ ما جنوبي ترين نقطه ي درياچه ي نمك و شمالي ترين نقطه ي بيابان مركز ي ايران بود . يعني اگر از كمپ به سمت شمال حركت مي كرديم ، پاي در نمكزار هاي ابتداي درياچهي نمك ميگذارديم و اگر به جنوب ميرفتيم ، وارد شنزار ها و رمل هاي زيباي بيابان مي شديم . ما تصميم داشتيم روز ، يا بهتر بگويم شب ، اول را به دل درياچه نمك بزنيم و صعود شبانه اي به قله ي جزيره ي سرگردان داشته باشيم و فردا را به رمل و بيابان پيمايي بگذرانيم . تا دير نشده ياد آوري كنم كه درياچه ي نمك ، به ويژه در اين فصل ، تنها نامي از درياچه دارد . شما در اينجا در واقع با دريايي از نمك خشك ، آن هم به عمق مثلاً ۴-۵ سانتي متر روبرو هستيد . البته مي گويند از نيمه هاي زمستان كه بارش ها شروع مي شود و رود ها ي منتهي به اين درياچه ( رودخانه ي كرج ، و جاجرود و ... ) پر آب تر اند ، تا نيمه هاي تابستان منطقه حالت باتلاقي دارد و بهترين فصل به جهت خشك بودن مسير و ملايم بودن هوا و البته كم بودن حشرات ، همين ميانه ي پاييز و اواخر آبان ماه است . جزيره ي سرگردان هم منطقه ي خاكي و غير نمكي و نسبتاً مرتفع در دل اين درياچه است كه از نمكزار اطراف خود به گمانم حدود
۱۵۰ تا ۲۰۰ متر اختلاف ارتفاع دارد .
حدود ۵:۱۵ عصر كه ديگر آفتاب غروب كرده بود و وقت اذان مغرب بود ، از كمپ فاصله گرفتيم و به دل درياچه نمك زديم اما چنانكه گفته شد ، درياچه خشك بود و به تعبير حافظ ، "غرقه گشتيم و نگشتيم به آب آلوده " . در سمت مغرب آسمان زهره با درخششي تمام خودنمايي مي كرد و در ناحيه ي شمال آسمان ابتدا صورت فلكي ذاتالكرسي و به تبع آن ستاره قطب شمال پيدا شدند و راهنمايان اصلي ما بودند در يافتن مسير . انعكاس نور ستارگان و باقيمانده ي نور شفق به وسيله ي نمكزار سفيد و وسيع زير پايمان كه فاقد هرگونه پستي و بلندي مزاحمي بود ، مسير را به برهوتي بي انتها شبيه مي كرد . بين راه بازي خاص شبِ كوير را داشتيم كه عبارت بود از راهپيمايي با چشم بسته به مدت دو دقيقه . و سپس مشاهده ي اوج انحراف مسير شب پيمايان ، در حالي كه فكر ميكردند به مسيري مستقيم ميروند . ..... ! حدود ۷:۱۰ دقيقه ي شب برفراز قله ي جزيره بوديم و ۱۵ دقيقه استراحت داده شد و سكوتي ... و "شب شط عجيبي بود ". پرتو نور لامپ هاي كاروانسراي مرنجاب از دور دست پيدا بود . در راه بازگشت هم تمريني اتفاق افتاد و به مدت ۱۵ دقيقه همه در مسير شعاع هاي متعدد يك دايره ي عظيم از هم جدا شدند تا مراقبه اي در خلوت شب كوير داشته باشند . ديگر معلوم
نيست چه هنگام بتوان از ازحام دود و صدا و جمعيت شهر ، به آسماني اين همه پاك و دشتي اين قدر فراخ و خلوت و سكوتي تا به اين حد خالص دست يافت . افراد باز ميگردند و تفآلي به حافظ و حركت به سمت كمپ . حدود ۹:۳۰ شب در كمپ بوديم كه سه دوست مانده در كمپ سعي مي كردند با علامت هاي چراغ قوه در يافتن راحت تر آن كمكمان كنند . صورت فلكي جبار داشت از وسط آسمان به غرب متمايل ميشد كه كمپ به خواب رفت تا بتواند به دستور سرپرست ساعت ۵:۳۰ صبح از خواب برخيزد .
صبح جمعه ( ۴/۹/۱۳۸۴ ) ۶:۳۰ صبح ، به سرعت از كمپ جدا ، و در مسير جنوب - جنوبشرقي به سمت قله ي رمل ها روانه مي شويم تا شاهد طلوع خورشيد از فراز تپه ماهور ها باشيم . راهپيمايي در ماسه هاي روان تجربه اي متفاوت براي دوستان به همراه مي آورد . وقتي مسير شيب مي گيرد و پا در ماسهزار فرو ميرود و با هر سه چهار قدم كه به بالا برميداريم فقط به اندازه ي يك گام جلو ميرويم ، پوريا به ياد كوهپيمايي هاي برنامه هاي سنگين زمستانه بانگ ميزند : ... برف كوبي كن !
همچنان پيش ميرويم . آفتاب اندك اندك بالا ميآيد و سايه روشن هاي بديعي بر تپه ماهور ها مي سازد . با بالا آمدن آفتاب و زايل شدن سرماي شبانه و گرم شدن تدريجي ماسه هاي پاكيزه ي بيابان ، برخي ترجيح مي دهند پاي از كفش ها به درآورند و با طبيعتي اين سان بكر و مطبو
ع ، صميمي تر باشند. به نقطه اي مي رسيم كه توقف داده ميشود . عكاسي و تجربه ي تنهايي در بيابان بعضي را به اطراف مي كشد . و براي ديگران بازي ديگري كه باز در مايه هاي جهت يابي است ، تدارك ديده ميشود .
اگر چه بچه ها دل نميكنند ، اما به راننده ها قول داديم كه قبل از ساعت ۱۱ كنار ماشين ها باشيم و براي بازگشت به تهران هم وقت كافي پيشبيني كنيم . ميني بوس هاي ما از نوع فانتزي و ويژه ي گردشگري بودند و راننده ها كه دلشان براي ماشين ها يشان مي سوخت ، هنگام بازگشت پس از كاروانسرا ، تصميم گرفتند به خلاف ديگر مينيبوس ها و اتوبوس ها ، از مسير معمولي برنگردند و مسيري متفاوت و به خيال خودشان بهتر انتخاب كردند و تذكر مان را هم خيلي جدي نگرفتند. حدود يك كيلومتري كاروانسرا ، گير كردن يكي از ماشين ها در خاك هاي نرم ، چيزي كه از آن ميترسيديم و اتفاق افتاد . به زحمت زياد و با صرف وقت فراوان ، و البته به كمك يك جيپ لندرور كه معلوم نبود در آن بيابان چه ميكند ، دوباره به مسير اصلي وارد شديم . و دوباره شهر و زندگي متمدنانه ي غير طبيعي اش .
