تبليغاتX
كوه-فلسفه
كوه-فلسفه
  <اين اداي احترام مي‌بايست ديروز منتشر شود، مشكل در پايگاه اصلي بلاگفا مانع شد. >

او . . .  به دنيا آمد، به تحصيل علوم ديني پرداخت، ساده زيست، بسيار بي‌تكلف و ساده؛ در برابر طاغوت قاطع بود (البته شواهد گواه‌اند كه در زندان طاغوت هم طريق تعادل و تواضع را فرو نگذارد و در عين حال از اصول مبارزه با ظلم عقب‌نشيني نكرد) و در برابر مردم حتي متظاهر به سادگي هم نبود؛ پويا بود، حتي در آخرين مراحل زندگي اگر به حقيقتي تازه مي‌رسيد از تصحيح و تعديل انديشه پروا نداشت؛ فريب مطاع دنيا نخورد، در برابر وسوسه‌ي قدرت عجيب مقاوم بود، و در يك كلام، در حد طاقت بشري پروا در برابر حكم خدا و احترام به خلق‌الله ملكه‌ي ذهن و زبانش بود.

و مـا ... در برابر او:  جايگاه او را نشاختيم، جدي‌اش نگرفتيم، حتي برايش جُك‌ها ساختيم، سپس كمي كه دست كشيديم و جدي گرفتيمش، به فراموشي‌اش سپرديم؛ هنگامي فهميديم او دگرگونه كسي است كه ديگر دير بود، او رفت و ما در فقدانش پيام مي‌دهيم و "خاطر خود را تسلي مي‌دهيم"! 

آيت الله موسوی تبریزی: آیت‌الله منتظری مخالف این بود که رهبر خارج از چارچوب قانون اساسی باشد.

مولوی عبدالحميد، رهبر اهل سنت بلوچستان: ايشان نظرات بسيار خوبی را در رابطه با اخوت اسلامی و برادری اسلامی و وحدت شيعه و سنی داشتند. هفته وحدت را ايشان به بنيانگذار جمهوری اسلامی پيشنهاد دادند که بر اساس آن،  ولادت حضرت رسول (ص) که بين شيعه و سنی از لحاظ روايت های تاريخی يک هفته فاصله دارد، هفته وحدت اعلام شد.

محمدعلی عمويی، عضو سازمان افسران جوان حزب توده، که در دوره حکومت، پيش و پس از انقلاب زندانی بوده است  (جمعاً  حدود 26 سال): «ايشان [آيتالله منتظري] نه فقط يک شخصيت مذهبی مورد قبول دين باوران بود، بلکه يک شخصيت سياسی اجتماعی استثنايی بود که مورد توجه همه جريان‌های سياسی تحول‌خواه و آزادی‌خواه قرار داشت».

 اکبرین: منتظری با اقتدار از 'قرائت انسانی' از اسلام دفاع کرد.
محمدجواد اکبرین، تحلیلگر سیاسی در لبنان: درباره جايگاه فقهی آيت‌الله منتظری اشاره به دونکته ما را از ساير توضيحات بی‌نياز می‌کند، نکته اول اين که ايشان قبل از اعلام مرجعيت آيت الله خمينی بعد از سال ۴۰، مجتهد مسلم بودند. آيت الله منتظری از شاگردان آيت‌الله بروجردی بود که قبل از سال ۴۰ مرجع تقليد مطلق جامعه شيعی بودند و غير از آقای بروجردی مرجع تقليد ديگری مطرح نبود. به گواهی آيت‌الله بروجردی، آيت‌الله منتظری مجتهد مسلم بود و آرای استاد خود را تدوين کرد. آيت‌الله منتظری بعداً در مباحث علمی مرحوم آيت‌الله خمينی هم شرکت کرد و از شاگردان برجسته ايشان بود. مهم اين است که آيت‌الله منتظری مجتهد جديد نيست و نزديک به نيم قرن است که ايشان مجتهد مسلم است.
نکته دوم اين که اکثريت مراجع تقليد کنونی از شاگردان آيت الله منتظری بودند و تمام روحانيون برجسته نظام جمهوری اسلامی افتخار شاگردی ايشان را داشتند، ولی بعدها معادلات سياسی باعث شد حرمت استاد را فراموش کنند و حتی جايی نگويند که شاگرد آيت‌الله منتظری بوده‌اند. اين مسئله از بدی‌های روزگار ما و مقوله سياست است.

 شيرين عبادی برنده‌ي ايراني جايزه‌ي صلح نوبل:
  پدر مرا به بخش که در سال‌های سختی که علیه رژیم ستم شاهی‌ مبارزه می‌‌کردی ترا یاری نکردم زیرا ابلهانه می‌‌پنداشتم، حکومتی که مجهزترین ارتش خاور میانه را دارد با فریاد چند روحانی ساقط نخواهد شد - حتما به یاد می‌‌آوری که حتی تا چند ماه مانده به پیروزی انقلاب، تعداد روحانیونی که مخالف شاه بودند، تا چه حد اندک بود- شاید هم از ترس چنین می‌‌اندیشیدم و می‌‌خواستم بی‌ تفاوتی خود را توجیه کنم.
  پدر مرا به بخش، زمانی‌ که پس از تحمل سال‌ها زندان و شکنجه، آزاد شدی برای تبریک به دست بوست نیامدم زیرا که جاهل بودم. نمی‌‌دانستم در زندان تو تنها پناهگاه زندانیان بودی. نمی‌‌دانستم چه نقش مهمی‌ در نزدیک ساختن گروه‌های مسلمان مبارز و چپ انقلابی‌ داشتی.
  پدر مرا ببخش، زمانی‌ که همراه آیت الله خمینی به تهران آمدی و مهم‌ترین مشاور سیاسی رهبر انقلاب بودی، درایت و تیزهوشی تو را نادیده گرفتم و معنای سخنانت را نمی‌‌فهمیدم.
  پدر مرا به بخش، هنگامی که در آذر ماه ۱۳۶۴ طبق تصمیم مجلس خبرگان رهبری، به عنوان جانشین امام خمینی و رهبر آینده ایران انتخاب شدی، برای تبریک نزدت نیامدم زیرا می‌‌پنداشتم که دین را به دنیا فروخته‌ای. بیشتر دوست داشتم ترا مجاهد و مبارز ببینم تا حاکم. 
  پدر مرا به بخش، در سال‌های ۶۶ و ۶۷ که به کشتار زندانیان سیاسی اعتراض کردی و انتقادات خود را به عملکرد غلط حکومت علنا بیان کردی، هر چند سخنانت را شنیدم، اما واکنشی در خور نشان ندادم.
  پدر مرا به بخش، سال‌ها در حبس خانگی بودی ولی‌ به علت سکوت مرگباری که ایران را فرا گرفته بود و خفقانی که گلوی ما را می‌‌فشرد، مظلومیت ات را فریاد نزدم و ستمگران را رسوا نکردم.
  پدر حلالم کن، که هر گاه از پاسخ در می‌‌ماندم، از خرمن دانش تو توشه بر می‌‌گرفتم، حتی در آخرین روز عمر پر عزتت نیز از تو استفتا کردم.
  تورا پدر می‌‌خوانم، زیرا حمایت از زندانیان سیاسی را از تو فرا گرفتم که بخاطر آنان از کلیه مناصب دولتی و حتی رهبری حکومت جمهوری اسلامی ایران چشم پوشیدی- تو را پدر می‌‌خوانم زیرا از تو آموختم چگونه از مظلوم دفاع کنم بدون آن‌ که علیه ظالم دست به خشونت زنم- از تو یاد گرفتم که سکوت مظلوم یاری رساندن به ظالم است و نباید که ساکت بنشینیم- پدر فراوان از تو آموختم، هر چند که رسم شاگردی و فرزندی را به جا نیاوردم. 
  تو پدر "حقوق بشر" در ایران هستی‌ و میلیون‌ها چون من فرزند و مرید داری. نیازی هم به قدردانی‌ و سپاس ما نداری. اما همه ما در حق تو کوتاهی کردیم و مقصریم. 
  پدر ما را به بخش که تو بزرگواری. پدر کوتاهی فرزندانت را تاریخ جبران خواهد کرد. تاریخ در مورد ستمی که بر تو رفت و آزاده گی تو کتاب‌ها خواهد نوشت. تو در یادها زنده هستی‌ تا عدالت و انسانیت زنده است.    
          یکی‌ از میلیون‌ها مرید و شاگردت  /  شیرین عبادی


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

قابل توجه دوستان ِ گرامي حلقه‌ي دوشنبه‌ها

با پوزش، به دليل دعوتي براي حضور در دوشنبه ۳۰آذر در حسينيه ارشاد
براي ارائه‌ي صحبتي با موضوع:
تأملي در "مسئله‌ي مرگ و باز تولد " از منظر مولانا
نشست ِ اين هفته در  اتاق ما در دانشگاه تهران برگزار نمي‌شود.

به بهانه‌ي ۲۶ آذر - مصادف با به فلك بر شدن ِ حضرت مولانا. اگر چه رسم نيست كه مولانا را به عنوان صاحب تك بيتي بشناسند، اما من تك بيت‌هايي از آن شيداي آسمان‌پرواز، گاه در ذهن مرور مي‌كنم، چند تا از آنها كه از نظرم اكنون مي‌گذرند، از ديوان شمس :


در اين خاكستر ِ هستي چه گردي       در آتشدان و كانون شو كه بودي
+++
به صدف مانم خندم چو مرا درشكنند        كار خامان بود از فتح و ظفر خنديدن
+++
غير رويش هر چه بينم نور چشمم كم شود      هر كسي را ره مده اي پرده‌ي مژگان من
+++
.  .  .  .  .  .         .  .  .  .  .  .

تا آخرين دوشنبه‌ي ماه ِ بعد

پاسخ به درخواست دوستانه‌ي اميررضاي عزيز كه خواستند يك پستي هم در باه‌ي مدنيته و پست‌مدرنيته بنويسم باشد انشالله براي پست بعدي.

در پاسخ به اظهار لطف و درخواست دوستان براي زمان جلسه حسينيه ارشاد:
دوشنبه- ســاعــت ۴:۴۵ // حياط حسيــنيه، طبـقـه‌ي زيـريـن


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
۱- ۱۶ آذري ديگر
 ۱۶ آذري ديگر گذشت، و چه پرهزينه براي جوانان اين سرزمين و نهاد علم در اين خاك. دل مي‌گيرد از مشاهده‌ي اين همه راديكال شدن شكاف در جامعه‌اي كه به جاي اهتمام به توسعه و فراهم ساختن فضا براي زيستني آزاد، عادلانه و مؤمنانه در آن، بر آتش قهر و كين دميده مي‌شود از هر سو.  نداي‌هاي آزادي خواهي، به دشنام و دشمني بدل مي‌شوند و آنچه ريشه عميق مي‌كند نفرت است و نامهرباني.  از آن سوي اين كره‌ي خاك (كانادا)، جواناني كه برخي‌شان را به نيكي مي‌شناسم  و چه حسرت مي‌خورم كه قدر حضورشان در سررمين مادري‌شان دانسته نمي‌شود، به عشق اينجا دل‌شان تپيد و به قدر همت همدردي كردند:
-
بيانيه‌ي فدراسيون دانشجويي . . . 
- همچنين در اينجا

 ۲- كاش چراغ‌هاي رابطه تاريك نبودند!
- كاش . . .
- كاش مي‌شد از بسيار چيزها، با صراحتي بيشتر گفت. چقدر رخ دادن ِ هر چيز خوب در اين سرزمين، در اين روزگار، پر هزينه و دشوار است. هزينه‌ها از انواع مختلف بالا رفته‌اند: هزينه‌هاي سياسي در عرصه‌ي زندگي جمعي، هزينه‌هاي عاطفي در روابط بين انسان‌ها، بين دو دوست، دو همشاگردي، استاد و دانشجو، دو همشهري، ... .     اعتماد كردن دشوار شده و به اصطلاح جامعه‌شناسان "سرمايه‌ي اجتماعي" در اين سرزمين چه بسيار در خطر است!   و نيز چه ناگوار كه راه روشنگري هم در همه‌ي اين زمينه‌ها پرخار و سنگ است.    تحقير كردن ديگران، خود‌حق پنداري و همه‌ي ديگران را باطل انگاشتن، سخت‌گيري‌هاي ناروا در برابر خطاهاي ديگران و آن ِ خود را كوچك شمردن چه رايج و عادي است! اعتماد و احترام چه ناياب‌اند. از يك طرف سوء ظن سكه‌ي رايج است و از طرفي ديگر اعتمادهايي كه به باد مي‌روند، و آن اولي البته مي‌تواند ثمره‌ي اين دومي باشد.

نه به مأموران رسمي كه لباس ِ انتظام و امنيت پوشيده‌اند ديگر اعتمادي است و نه به كساني كه روزگاري مرجع اعتماد و اخلاق مردم بودند. از دوستان دانشجوي زيادي مي‌شنوم كه از غيرقابل اعتماد بودن ِ اخلاقي برخي استادان ياد مي‌كنند،  در باب بعضي مبلغان و متوليان رسمي دين هم كه خبرها از مدت‌ها پيش خوب نبود. آدم مي‌خواهد از شرم آب شود اينجا. مرزهاي بين هرزه‌گي و عشق چه باريك شده‌اند!
قصد بزرگنمايي ناصواب و توهين به هيچ صنفي را ندارم. اما مشاهده‌ي امر نامبارك در ميان لايه‌ي نخبگان، يكي‌ش هم زياد است.
به تعبير قديمي‌ها ما همواره يا از اين سوي بام مي‌افتيم يا از آن سو. بين "دلدادگي و شيدايي و اعتماد حداكثري" از يك سو و "سوء‌ظن و بي‌اعتمادي تمام عيار" حد ميانه‌اي نمي‌شناسيم.
اين روزها چه فراوان از ذهنم مي‌گذرد: كــاش ...، كاش هزينه‌هاي خوب بودن، دوست داشتن، آزادي در انديشه و بيان، ...  و چند روز عمر را اندكي دلپذيرتر سپري كردن، در اين بخش از كره‌ي خاك چندان گزاف نبود. حسي پنهاني مي‌گوبدم كه صد سال ديگر آدميان زيست كننده در اين سرزمين به گونه‌اي ديگر روزگار خواهند گذراند و وقتي به مبتذل بودن برخي پندارها و كردارها در تاريخي كه اكنون ما در آن زيست مي‌كنيم، مي‌نگرند، باورشان نمي‌شود كه روزگاري - كه اكنون ما در آنيم- تا اين اندازه فهم خوبي‌ها دشوار بود و آدمياني به نام مقدس‌ترين چيزها، دروغ مي‌گفتند و ظنُ بد روا مي‌داشتند و تنفر مي‌ورزيدند و دل مي‌شكستند و حرمت مي‌گسستند.

نمي‌دانم چرا هيچ وقت به اين اندازه اين خطوط از شعر فروغ را خواندني نمي‌يافتم:
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي‌روم
و انگشتانم را بر پوست ِ كشيده‌ي شب مي‌كشم
چراغ‌هاي رابطه تاريك‌اند
. . . . . .


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

در ادامه‌ي مباحث اخلاق گمشده‌ي ...، ابتدا از دوستاني كه به انحاء گوناگون وارد بحث شدند، سپاس. و اما بعد. خُب، آيا برون‌شدي از اين وضعيت مي‌توان ترسيم كرد؟

۱- پژوهندگان معاصر براي تأمل در اخلاق لايه‌بندي چندگانه‌اي را البته با تعبيرهاي مختلف برشمرده‌اند. يكي از دسته‌بندي‌هاي اينك متداول، به ويژه با تكيه بر سليقه‌ي فيلسوفان تحليلي مشرب تقريباً چنين است:
۱-۱- meta ethics كه در ايران به فرااخلاق ترجمه شده
۱-۲- normative ethics يا اخلاق هنجاري
۱-۳- applied ethics يا اخلاق كاربردي
۱-۴- folk ethics يا اخلاق عامه

چنانچه بخواهيم فيلسوفانه مباني اخلاق را بكاويم و براي برساختن نظام اخلاقي كارآمد تلاش كنيم، بايد از ۱-۱  به ۱-۳ و يا حتي ۱-۴ سير كنيم . (از منظري ديگر مي‌توان ۱-۴ را مقدم بر ديگر موارد به شمار آورد) اما در عمل چنين نيست كه لزوماً اين سير، يا چيزي دقيقاً معكوس ِ اين روند اتفاق بيافتد.  در واقع ابتدا مردم عادي بر حسب سرشت و مقتضاي خلقت و يا بر اساس ِ زيست اجتماعي و تربيتي، به بايدها و نبايدهايي تن مي‌دهند، بدون آن كه در اين باره گزاره‌اي بسازند و نظريه‌اي بپردازند (در اينجا اخلاق عامه شكل مي‌گيرد). سپس عده‌اي كه عالم اخلاق شناخته مي‌شوند، با نگاه به رفتار مردم، و يا مبتني بر تجارب و شهود خود، بايدها و نبايدها را در قالب جمله و احكام انشائي در مي‌آورند و  دسته‌بندي و تدوين مي‌كنند،بنابر اين فهرستي از احكام اخلاقي فراهم مي‌آيد (شكل‌گيري اخلاق هنجاري). آنگاه اگر پرسشي و چالشي در چرايي تن دادن به اين احكام پديد آمد، پاي متفكران براي وارسي ِ مباني اخلاق يا نظام اخلاقي به ميدان باز مي‌شود (تكوين فرااخلاق). تا اينجا ما پيشينه‌اي يكي دو هزار ساله را شاهديم. ببينيم جايگاه آنچه اخلاق كاربردي ناميده مي‌شود كجاست. يكي از مظاهر بارز اخلاق كاربردي، اخلاق حرفه‌اي (professional ethics) است. اخلاق حرفه‌اي در واقع اخلاق سازمان و نهاد است. از اين باب مبحثي جديد به شمار مي‌آيد. اين كه يك نهاد كلان مانند نهاد حاكميت و قدرت بايد چه الزامات اخلاقي داشته باشد، درك جديدي است. در نظام‌هاي اخلاقي دنياي ماقبل مدرن، اخلاق بيشتر شامل مباحثي بود كه هنجارهاي فردي را تحت تأثير قرار مي‌داد. اما در دنياي مدرن علاوه بر الزامات فردي، بحث الزامات اخلاقي يك مؤسسه يا شركت تجاري يا يك اداره يا يك صنف نيز به جد در ميان مي‌آيد و اين مباحث جداي از اخلاق فردي (personal ethic)  يعني خصايص اخلاقي افراد فعال در آن مؤسسه مطرح مي‌شوند.
در اينجا لازم به ذكر است كه ما در هر سه-چهار عرصه از دسته‌بندي اخلاقي در ايران فقيريم. در عرصه‌ي فرااخلاق عمده مباحث را در دو سه جا مي‌توان سراغ گرفت: ۱-انديشه‌هاي فلسفه اخلاق ارسطومشرباني همچون خواجه نصير ۲-ميراث عارفان ۳- تلاش‌هاي پراكنده‌اي كه ذيل مباحث منطق جمله‌هاي انشائي و نيز ادراكات اعتباري از ابن‌سينا تا مرحوم طباطبايي به ارث مانده. در عرصه‌ي اخلاق هنجاري نيز مي‌توان در كنار همان منابع ياد شده، آراء متكلمان و فقيهاني همچون غزالي و نراقي را ملاحظه كرد. و در عرصه‌ي اخلاق عامه هم بايد ذخيره‌ي فرهنگ عمومي مردم ايران را مورد توجه قرار داد كه در كنار بسياري فضايل مانند آنچه جوانمردي و مهمان‌دوستي و حيا و عفاف ِ ايرانيان ناميده مي‌شود، رذايل عمده‌اي نيز از مشخصه‌هاي آن است، همچون چاپلوسي و تملق و خودمحوري و گاه غيرت‌ورزي‌هاي تعصب‌آميز و كور و ... . و اما، وقتي نوبت به اخلاق حرفه‌اي مي‌رسد، تهي بودن دست فرهنگ و جامعه‌ي ايراني بيش از ساير حوزه‌ها هويدا و دل‌آزار است. شفاف نبودن حقوق همسايگي، حقوق محيط زيست، حقوق متقابل حكومت و شهروند و برجسته نبودن چيزي به نام اخلاق نهادي و سازماني، در واقع ضعف در اين بخش را آشكار مي‌سازد.

۲- ما براي اصلاح مشكلات اخلاقي جامعه‌ي ايراني چه بايد بكنيم؟
به نظر بنده تلاش موازي در همه‌ي اين عرصه‌ها لازم است. نبايد دست بر دست گذاشت و مبناگرايانه منتظر بود تا ابتدا سنگ‌هاي زيرين (در سطح فرااخلاق) محكم نهاده شود و بعد در سطوح بالاتر اتفاقي بيافتد. ضروري است فيلسوفان و فلسفه‌ورزان اين سرزمين به نوبه‌ي خود در فربه كردن عرصه‌ي فرااخلاق بكوشند، تا در صورت سرايت دست‌آوردهاي آنان در نظام‌هاي تعليم و تربيت، رشد اخلاقي شهروندان (بر اساس آنچه در شماره نخست بحث اخلاق، از كوهلبرگ نقل كرديم) تسهيل شود. يعني به جايي برسيم كه مواجهه با خودِ يك رفتار خوب ما را به خوبي ملتزم كند، نه ملاحظه‌ي سود آني‌اي كه احياناً از آن رفتار نصيب ما مي‌شود.
ضروري است انديشندگان ديني و سكولار هر كدام به نوبه‌ي خود در شفاف‌سازي هنجارهاي اخلاقي تلاش كنند. (شايد در پستي ديگر در لزوم اين تأكيد، يعني پا در مياني كردن هر دو دسته انديشندگان ديني و سكولار توضيح دهم).
 به زبان خيلي ساده، ما چك ليست مشخصي از هنجارهاي اخلاقي نياز داريم. بله واقعاً نياز داريم تا فهرستي از بداخلاقي‌هاي متداول در جامعه‌ي ايراني امروزي داشته باشيم و توصيه‌هاي لازم براي اجتناب از آنها را نيز ارائه دهيم. فهرستي از اين دست:
-دروغ‌گويي به بهانه‌ي مباح بودن دروغ مصلحت‌آميز؛
-خلف وعده، به بهانه‌‌هاي واهي‌اي همچون ترافيك و ... ؛
-ريا و تزوير به بهانه‌ي تقيه و توريه؛
-غيبت و تهمت به بهانه‌ي افشاگري؛
-تمسخر و استهزا به بهانه‌ي رسوا كردن فساد؛

- ... .
البته به اين فهرست همچنان مي‌توان افزود. و صد البته در تكميل فهرست بايد هنجارهاي زيست جمعي در دنياي مدرن، مانند اخلاق رانندگي، اخلاق مديريت، اخلاق صنفي و حرفه‌اي (از الزامات اخلاقي راننده‌ي تاكسي بودن گرفته تا رييس جمهوري بودن) را مد نظر قرار داد.
پس از تهيه اين فهرست كه البته بايد به صورت چك ليست باشد، خوب است هر شهروندي روزانه خود را مميزي اخلاقي كند و ببيند از التزام عملي به كدام مورد غفلت كرده و در اصلاح آن بكوشد. اما در كنار اين تمرين كه منوط به عزم جدي آحاد شهروندان است، بر عهده‌ي نهادهاي تعليم و تربيت است كه علل روان‌شناختي عدم التزام عملي به اخلاق را، هم به طور كلي در جامعه ايراني، و هم به طور ويژه در تك تك صنوف و خانواده‌ها، بكاوند و راه‌هاي اصلاحي را پيشنهاد كنند و در درون نظام آموزشي رسمي بگنجانند.  اكيداً لازم است از هر گونه فرافكني در اين زمينه پرهيز شود. اكيداً لازم است شهروندان ياد بگيرند با تكيه‌ي غلط بر روايات درستي همچون: "الناس علي دين ملوكهم" اخلاقي شدن را تا اطلاع ثانوي، يعني اخلاقي شدن حاكمان به تأخير نياندازند. آنجا كه روي سخن مان با حاكمان است، البته خواهيم گفت: ‹‹ آي حاكمان! از انجا كه الناس علي دين ملوكهم، پس اگر شهرونداني متخلق مي‌خواهيد، خود در اخلاقي شدن پيش‌قدم باشيد؛ اما آنجا كه با مردم سر و كارمان است بايد بگوييم زنهار كه اخلاقي شدن خود را موكول به اخلاقي شدن حاكمان كنيد.››
    ما به طور عام و خاص نياز به آموزش و تمرين داريم براي بيشتر اخلاقي شدن. بسيار زياد.
در اين راه، اگر مؤمنيم به رسم مؤمنان زمان رسول‌الله روزانه يكديگر را البته با كمال ادب و تواضع تواصي به حق و صبر كنيم و به خاطر بياوريم پيامبر اسلام آنجا كه مي‌خواهد اصل غرض خود را از بعثت بيان كند، نگفت آمدم تا نماز خواندن بياموزمتان تا مايه‌ي كافي براي خريد بهشت داشته باشيد، گفت: بُعثتُ لأتممَ مكارِم‌الاخلاق، برانگيخته شدم تا مكارم اخلاقي‌ را كامل كنم؛ و اگر با دينداري چندان ميانه‌اي نداريم، به ياد داشته باشيم كه اخلاقي بودن متوقف به دينداري نيست، بلكه بيش از دينداري پايه است. 
   ما به طور عام و خاص نياز به آموزش و تمرين داريم براي بيشتر اخلاقي شدن.    بسيار زياد.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 ضمن سپاس از دوستاني كه با كامنت‌هاي مرتبط با موضوع، در گشودن هر چه بهتر باب بحث كمك رساندند.
چند نشانه براي نگريستن در بحران اخلاق در جامعه ايراني

يك؛ حتماً تا كنون شاهد نوشته‌هاي هشدار دهنده‌اي از نوع زير در كوچه‌ها و خيابان‌هاي تهران بوديد. اين گونه هشدارها از منظر آسيب‌شناسي اخلاقي بيانگر چه چيزي هستند؟

            
اين عكس از سر در مكاني در يكي از خيابان‌هاي ضلع غربي دانشگاه تهران گرفته شده

 اين يكي هم به قول ِ جوانان اين زمان، آخرش ِ:

                

تحليل: 1- مردم در رعايت نكردن حق ساكنان كوچه‌ها كارد را به استخوان رساندند و ناپسندي پارك كردن در مقابل درِ ورودي خانه‌ي مردم آشكار نيست يا مردم به آن اهميت نمي‌دهند. از اين رو صاحب‌خانه اين گونه به فرياد آمده.
2- سيستمي معقول و قانونمند براي حل مشكلاتي از اين دست در پايتخت ايران وجود ندارد و مردم مانند دوران بدوي و هر كس به سبك خود در پي حل مشكل است. البته بله، ايران هم پليس دارد، اما مأموريت اصلي او گويا رسيدگي به زلف و چكمه‌ي دختركان است يا سركوب آن كس كه در اعتراض به امري سياسي وارد خيابان شود، نه تنظيم امور شهروندي. آن يونان بود كه در آن پليس (policeman) با نظم شهر (Polis) ربط داشت!
3- در لحن اين صاحب خانه چيزي از جنس درخواست محترمانه و يا تذكر معمولي ديده نمي‌شود، او رسماً دارد تهديد مي‌كند و اين انگار براي ناظران قانوني گزنده نيست. آيا قانوناً شهروند به تنهايي و بدون مراجعه به قانون و عوامل آن (مثلاً پليس) حق دارد متعدي به حقوق خود را هر طور كه دلش خواست به مجازات برساند؟ آيا چنين جامعه‌اي را مي‌توان متمدن دانست؟

دو؛ به تصويرهاي زير توجه فرماييد. تذكري ديگر كه گونه‌هاي مختلف آن را بسيار در نقاط مختلف شهر مي‌بينيم. 
              

              
                    مكان: تهران، يكي از فرعي‌هاي خيابان شريعتي

               
            مكان: دربند-شيرپلا،  مسير اوسون،  بعد از هتل اوسون  //  با پوزش از حضور محترم خوانندگان


تحليل:
اخلاق همسايگي و نيز اخلاق محيط زيست ايجاب مي‌كند هر جا و در هر زمان، زباله در كوچه و خيابان گذارده نشود. اما وقتي اين حكم اخلاقي رعايت نشود، برخي شهروندان دوستدار محيط زيست! چاره كار را در كاربست تعابيري اينچنين خشن مي‌بينند. چنين عبارتي به نظر من نشان از ضعف اخلاقي در هر دو سو دارد. 
البته دوست خوبي، با مشاهده پست قبلي و در دفاع از شهروندان  تصويري اميدبخش فرستادند كه از حضورشان سپاسگزارم، اما چه حيف كه تعداد اينها اصلاً زياد نيست.
                      

سه؛ در شامگاه ِ سي‌ام شهريور ماه سال جاري در اخبار رسمي ساعت ۹ شب، در قالب گزارش تصويري ويژه، آقاي احمدي ‌نژاد در حال گشايش سمبليك آغاز سال تحصيلي جديد ديده شد. خبرنگار محترم با كلي آب و تاب از اقدامي بديع در اين زمينه خبر داد: به جاي پرده‌برداري از لوحي سنگي كه معمولاً بر پيشاني عمارت‌هاي تازه افتتاح شده نصب مي‌شود، اين بار رييس‌جمهوري دهم ترجيح داد با نوشتن متني بر روي تخته سياه، هم مدرسه‌اي تازه احداث شده را افتتاح كند و هم سال تحصيلي را. دوربين بر روي دستان ِ در حال نگارش آقاي احمدي‌نژاد مي‌گشت تا نوبت رسيد به درج تاريخ در پايانِ متن. نزديك بود شاخ در بياورم.  هنوز دو روز يكم مهر ماه مانده بود. نويسنده تاريخ ۱/۷/۸۸ را بر روي تابلو و كنار امضاء خود نوشت. چطور ممكن است؟ و چرا؟ گزارشگر توضيح داد از آنجا كه رييس جمهوري  ان شب عازم آمريكا براي حضور در سازمان ملل بود، تاريخ را دو روز زودتر نوشت.
آخر يعني چه؟ اين مي‌شود دليل؟ يعني كسي كه هم عضو هيأت علمي دانشگاه است و هم بر عالي‌ترين جايگاه اجرايي كشور تكيه زده، درنمي‌يابد كه اين رفتار، آموزش غيرمستقيم جعل و دروغ است؟ مگر در ادارات ما كم است اين معضل؟ از او گذشته، در صدا و سيما مميزي براي پخش آموزه‌هاي مثبت و منفي اخلاقي وجود ندارد؟
دوستان چه فكر مي‌كنند؟  به نظر شما زياد مته به خشخاش گذاشتم؟  يعني اين مسئله به خرديِ خشخاش بود؟
                                                           ادامه دارد


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
جامعه‌ي ايراني از مشكلات گوناگوني رنج مي‌برد، توسعه نيافتگي اقتصادي، پايين بودن امنيت، عدم آزادي‌هاي مدني، پايين بودن روحيه مشاركت در ميان مردم، ضعف فرهنگ حفاظت از محيط زيست، بالا رفتن تدريجي آمار انواع بزه‌ها و اعتياد، پايين آمدن سطح رضايت از زندگي و زياد شدن تدريجي انواع بيماري‌ها و ناهنجاري هاي رواني مانند استرس و افسردگي و ... . اما من در اينجا مي‌خواهم از مشكل ويژه‌اي بنويسم: ضعف اخلاقي.
كوهلبرگ، محقق برجسته‌ي روان‌شناسي اجتماعي (كه از قضا يهودي‌تبار نيز هست) در باره رشد اخلاقي دسته‌بندي‌اي دارد كه من در اين پست، هرم رشد او را اجمالاً معرفي مي‌كنم و به تدريج در پست‌هاي بعدي  نشانه‌هاي اين مشكل اخلاقي را با سود جستن از مدل كوهلبرگ مي‌پويم و تلاش مي‌كنم راه‌هايي براي عبور از آن پيشنهاد ‌كنم.

 م ۶- اصول اخلاقي  جهان‌شمول

پساقراردادي
(post-conventional)

3

م ۵-  مصالح اجتماعي

م  ۴-التزام به قانون

قراردادي
(conventional)

2

م  ۳- دختر خوب – پسر خوب

م ۲- جهت‌گيري ابزارانگارانه، نسبي

پيشاقراردادي
(pre-conventional)

 

1

م ۱- جهت‌گيري فرمانبرداري، تنبيهي

 

 

 

 

 

 كوهلبرگ بر اساس اين مدل جوامع مختلف را مورد بررسي قرار داد و دريافت كه كمتر جوامعي وجود دارند كه بتوان در آنها مردمي يافت كه به مراحل پساقراردادي و به ويژه ششم راه يابند.

در مرحله‌ي پيشا قراردادي افراد معمولاً از ترس تنبيه، از امري ناپسند پرهيز مي‌كنند و اگر تنبيه برداشته شود التزام به بايد و نبايد كم مي‌شود. از نظر كوهلبرگ اين نخستين مرحله‌ي رشد اخلاقي انسان است كه مي‌توان آن را در كودكان سراغ گرفت. كودكان دركي از قرارداد اجتماعي ندارند و ترس از تنبيه به وسيله‌ي پدر و مادر باعث مي‌شود از ارتكاب به خطا اجتناب كنند.
در مرحله‌ي بعد كه همچنان پيشاقراردادي است، تن دادن به پسند و ناپسند اگر چه نه به خاطر در امان بودن از تنبيه، اما به عنوان ابزاري است كه باعث مي‌شود شخص به خواسته‌هاي معين شخصي برسد كه مطلوبي غير از فضيلت اخلاقي است. اين در مرحله‌اي بالاتر از دوران اوليه كودكي قابل مشاهده است.
در مراحل قراردادي ابتدا شخص نه فقط به خاطر نفع آني و خارج از فضايل، بلكه به دليل پسنديده بودن عمل كردن در چارچوب‌هاي اخلاقي از امري منفي دست مي‌كشد با به امري مثبت اقدام مي‌كند. منتها همين دوره نيز به دو مرحله قابل تقسيم است. مرحله‌ي پايين‌تر همان است كه مي‌توان آن را با تشويق‌هاي معنوي معرفي كرد و كوهلبرگ براي درك آسان‌تر، آن را رسيدن به مرحله‌ي دختر خوب و پسر خوب معرفي كرده. اين مرحله در زندگي فرد شامل دوره‌هاي نخستين جواني است. در مرحله‌ي بالاتر، صِرف ِ محترم بودنِ قانون، فارغ از اين كه احترام به آن منجر به تشويقي شود يا نه، باعث التزام است.
در مرحله‌ي پساقراردادي است كه شخص متوجه ِ پسنديده بودن نفس فرمان اخلاقي مي‌شود، نيك بودن ذاتي هر عمل مبناي احترام به آن است، حال مي‌خواهد به صورت قراردادي اجتماعي مطرح شود يا نشود. در عالي‌ترين سطح اين دوره از رشد اخلاقي، شخص به درك ارزش‌هاي جهان‌شمول نائل مي‌شود. در واقع رسيدن به اين مرحله مبنايي پديد مي‌آورد كه خود تابع قواعد اخلاقي نيست، بلكه قواعد اخلاقي تابع آن هستند.

حال دو سؤال: ۱- هر یک از ما در كدام يك از اين مراحل قرار داريم؟ ۲- برآيند رشد اخلاقي جامعه‌ي ايراني كجا قرار دارد؟   براي دست يابي به پاسخ از جمله مي‌توان به رفتار مردم در برابر قوانين راهنمايي و رانندگي دقت كرد.  
                                                         ادامه دارد             تا بعد


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
انگار ناگزير بايد بود و نوشت، حال كه هستيم، بنويسيم؛
مي‌خواستم ابتدا چند توصيه براي حفظ روحيه و انرژي بنويسم، مي‌خواستم بنويسم مهم تلاش براي پيروزي حق است، مهم از مسير حق‌طلبي خارج نشدن است و ...
مي‌خواستم به درخواست امير رضاي عزيز پاسخ دهم كه خواسته بود:
‹‹ ... میخواستم خواهش کنم یه پست خیلی بی شیله پیله راجع به اینکه چجوری بریم کوه بنویسین (البته اگه زحمت نیست)و توش اشاره کنین که چه وسایلی واسه کوهنوردی لازمه و از کجا میتونیم تهیه کنیم .››
اما اولويت با درخواست دوست گرامي‌اي است كه نوشتن در باره‌ي معناي زندگي را پيشنهاد كرده بودند. پس مي‌روم سراغ اين موضوع و در پست بعدي، اگر عمري باقي بود، در خدمت دوستان كوهي هستم.

۱- مسئله‌ي معناي زندگي (meaning of life) مسئله‌ي انسان مدرن است. انسان ماقبل مدرن، مسئله‌ي معنا براي زندگي را نداشته يا در باره‌ي آن نظريه پردازي نكرده. شايد به اين دليل كه او در جريان مشخصي از معناي زندگي غوطه‌ور بوده است. اصولاً چيزي براي انسان به مسئله تبديل مي‌شود كه در آن باره دچار مشكلي يا بحراني شود. انسان سنتي به خاطر باور عميق و وجودي به اسطوره، در اقيانوسي از معنا شناور بود، از اين جهت شايد مسئله‌ي او كليت معناي زندگي نبود، اگر مسئله‌اي داشت جزئيات زندگي بود. مسئله‌ي معناي زندگي از آن انسان مدرن است، انساني كه با فروريزش باورهاي سنتي و اسطوره-محور  مواجه  است، فروريزش نظام‌هاي آشنا و معنابخش.   از آنجا كه محل تولد مدرنيته مغرب زمين است، مسئله‌ي معناي زندگي در غرب متولد شد. اما از آنجا كه شيوع مدرنيته‌ي غربي امري اجتناب‌ناپذير است، با سرعتي بسيار بالا اين مسئله به ديگر نقاط عالم هم سرايت مي‌كند. از اين رو مسئله‌ي ‹معناي زندگي› رفته رفته از مسئله‌ي غربي، به مسئله‌اي اكنوني براي انسان امروز بدل مي‌شود و پرداختن به اين موضوع براي كسي كه به اكنون خود خودآگاه است اجتناب‌ناپذير است.

۲- متفكران متعددي در مغرب زمين در يك قرن اخير به مسئله‌ي معناي زندگي پرداختند. آراء كساني همچون نگل در اين باره به فارسي برگردانده شده، و در ميان متفكران ايراني نيز كساني همچون مصطفي ملكيان در اين مسئله تأمل كرده‌اند كه دوستان علاقه‌مند را براي پيگيري بيشتر به آثار اين انديشمندان ارجاع مي‌دهم.  من در اينجا برداشت خودم را از موضوع، كه البته در  مواردي منبعث از آراء ساير انديشندگان در موضوع است عرضه مي‌كنم.

۳- براي ورود به بحث، يكي از مدخل‌ها تأمل در مفهوم پايه‌اي ‹معنا› است. براي درك مفهوم معناي زندگي ابتدا بايد مفهوم ‹معنا› را درك كرد. معنا در اينجا در برابر ‹پوچي› قرار مي‌گيرد. آن كس كه زندگي را پوچ مي‌يابد براي آن معنايي قايل نيست. حال بايد ديد منظور از پوچي براي زندگي چيست؟ در چه صورت ممكن انساني زندگي را پوچ بيابد؟ در جواب اين پرسش چند حالت را مي‌توان ذكر كرد:
    ۳-۱- فقدان مبدأي حساب شده؛  اگر عالم به تصادفي خلق شده باشد و روند ايجاد و تحول امور مبتني بر هيچ طرح از پيش نهاده شده اي نباشد، در اين صورت ممكن است براي شخص انديشنده پوچ و بي معنا جلوه كند. فرق است بين اين نظر كه شخص بپندارد خدايي خواسته تا فرزندي را به پدر و مادري ببخشد، با اين كه تولد فرزند را موكول به امتزاج كاملاً تصادفي دو مايع حاوي ژن‌هايي خاص بدانيم. مبدأباوري در دل خود منتهاباوري را نيز دارد. يعني اگر جهان خالق حكيمي داشته باشد، انتظار مي‌رود او را براي رسيدن به مقصد خاصي آفريده باشد. بنابر اين خلاصه‌ي اين گزينه در معناي پوچي مي‌شود صدفه‌باوري و نقطه مقابل آن مي‌شود علت‌باوري به مثابه‌ي معنا براي زندگي.
  ۳-۲ - فقدان قانون و نظم در روابط امور؛ ممكن است شخص چندان درگير مبدأ نباشد، يعني ممكن است بتوان پذيرفت كه عالم فاقد مبدأي ذي‌شعور براي ايجاد است، اما مي‌توان براي او قوانين دروني در نظر گرفت. اين كه هر عملي را عكس‌العملي است هم اندازه‌ي آن منتها در مقابل آن، گويي به امور نظمي مي‌دهد كه معناي زندگي را مي‌سازد. اينجا هم مشاهده مي‌شود كه نوعي نظم عِلّي در خدمت معنابخشي قرار گرفته با اين تفاوت كه اين نظم طبيعي و مادي است و به امور فراطبيعي ارجاع داده نمي‌شود. نظم‌بخشي به امور براي فراهم آوردن معنا، چه در امور طبيعي و چه در مناسبات انساني، تلاش انسان مدرني بود كه در فضاي اسطوره‌زدايي از عالم قرار گرفته بود. من فعلاً به موفق يا ناموفق بودن پروژه‌ي اسطوره‌زدايي در جهان مدرن نمي‌پردازم.

   ۳-۳- وجود و غلبه‌ي شرور در عالم؛ ممكن است شخصي به مبدأي قادر در عالم قايل باشد، و يا ممكن است شخصي به قانون و نظمي خود به خودي، فارغ از خالق در عالم قايل باشد، اما مجموعه‌ي خواست آن خالق، و يا اقتضائات نظم خود به خودي را معطوف به تأمين بيشترين راحتي براي انسان‌ها نبيند، گويي امور منجر به شر، بر امور منجر به خير غلبه دارند. در اين صورت هم در كنار نوعي آزرده‌خاطري نسبت به امور عالم، احساس نوعي پوچي و بي‌معنايي انسان را فرا مي‌گيرد. با توجه به اين شاخص اگر در امور تكويني نقصان‌هايي وجود داشته باشد،مانند به دنيا آمدن انساني ناقص‌الخلقه يا هر موجود ناقص ديگري، اين دلالت بر وجود شر در عالم و لذا روا بودن پوچ‌گرايي دارد. همچنين  در عالم انساني، سقوط ارزش‌هاي اخلاقي و غلبه‌ي زور و خشونت بر رحم شفقت، مي‌تواند مؤيد پوچي در جهان باشد.

بنا بر آنچه گفته شد، زيستن انسان هنگامي داراي معناست كه دست‌كم يكي از سه حالت مورد نظر محقق باشد، يعني:  وجود مبدءي قادر و حكيم در هستي، يا وجود نظم  و قانون در جهان و يا وجود و غلبه‌ي خير بر شر در عالم.

۴- اديان يكي از منظومه‌هاي مهم معرفتي بودند كه منبع لايزالي براي تأمين معنا براي انسان به شمار مي‌آمدند. پس با تضعيف جايگاه اديان معنا در بحران قرار گرفت. در كنار ‹دين› به عنوان يكي از سرچشمه‌هاي مهم معنابخش به زندگي انسان، از دو سرچشمه‌ي ديگر، يعني ‹طبيعت› و ‹زيباشناسي و هنر› نيز به عنوان سرچشمه‌هاي معنا ياد مي‌شود. تقليل نگاه انسان به طبيعت و فروكاستن آن از جايگاه ‹مأمن مألوف و زيبا› به ‹معدن و محل استخراج مايحتاج تكنولوژيك› باعث شد تا ديگر طبيعت منشأ معنا براي انسان نباشد و بدين سان بحران معنا براي زندگي انسان بيش از پيش جدي شود. در مرتبه‌ي بعد سقوط امر زيبا و هنري، از جايگاه والايي به مرتبه‌ي ابزاري در دنياي صنعتي و پساصنعتي، ضربه‌اي ديگر بر يكي از سرچشمه‌هاي بي‌بديل ‹معنا› وارد كرد.

۵- در صورتي كه ادله‌ي اثبات كننده‌ي حقانيت اديان از حجيت بيافتد و نگاه انسان به زيبايي و طبيعت نيز ابزارانگارانه شود، طبيعي است كه انسان نتواند رد پايي از معنا در جهان بيابد و بدين سان است كه نسيم پوچي وزيدن مي‌گيرد و بحراني در نظام معنايي بشر رخ مي‌نمايد.

۶- از منظري ديگر نيز مي‌توان به بحث پيرامون معناي زندگي پرداخت؛ تفكيك دو قلمرو براي جستجوي معنا: بيرون و درون. در واقع آنچه تا كنون در باره‌ي معناي زندگي گفتيم، مبتني بر بيروني (يا آفاقي) و به تعبير فرنگي (Objective) ديدن خاستگاه معنا بود. اما براي بحث در ‹معنا› در تركيب معناي زندگي، مي‌توان به مسئله از وجه دروني (انفسي) يا (Subjective)نيز نگريست. با ضعيف شدن مباني براي تحكيم ‹معنا› در وجه آفاقي، اينك انديشمندان به وجه انفسي موضوع توجه كرده‌اند. از اين منظر، چنانچه اصولاً معنا را وضعيت روحي و موضع‌گيري رواني انساني در برابر يك موقعيت بدانيم، معناي زندگي نيز بايد در نفس انسان محقق شود و معنا يابد. آن كس احساس پوچي مي‌كند كه از درون تهي از درك چيزي از جنس ‹شادي›، ‹اميد› و ‹رضايت› است. اين سه مفهوم كليدي معنا كننده‌ي معنا در وجه انفسي براي معناي زندگي‌اند. البته ممكن است ‹شادي› سطحي و گذرا باشد و يا آگاهانه و عميق. در هر حال انسان شاد مي‌تواند از پوچي عبور كند، منتها مسلم است كه شادي‌هاي سطحي و زودگذر معاني سطحي و زودگذر به زندگي مي‌دهند. اميد نيز عنصر مهمي است. انسان اميدوار انساني هدفدار در زندگي است. اين كه انساني علي رغم فقدان معنايي آفاقي در عالم، بتواند هدفي هر چند شخصي براي پويشش در چند روزي كه به زيستن مي‌گذرد دست و پا كند، اين براي او معناآفرين است. و در نهايت احساس ِ دروني برخورداري از توانايي‌هاي مختلف روحي، همچون  هوش، قوه‌ي درك زيباشناختي، و حتي زيبايي‌هاي جسمي و قدرت و سلامت بدني و ... ، نوعي احساس رضايت از خود به شخص مي‌دهد كه منبع دروني قابل ملاحظه‌اي براي فراهم آمدن معنا براي انسان است.

۷- معمولاً  زماني كه شخص دچار بحران‌هايي در زندگي شخصي شود، در اثر حادثه‌‌اي و يا در اثر تعمقي بيش از حد در نظام هستي در پي دست‌يابي كامل به مطلوب‌هاي معمولي زندگي و سپس احساس به پايان رسيدن، و نيز در هنگامه‌هايي كه در اثر تحولات اجتماعي، نظام‌هاي معنابخش مألوف در سطح عمومي دچار ضربه و تكان مي‌شوند، مسئله‌ي معناي زندگي برجسته مي‌شود. بحران ايدئولوژي، احساس شكست و يأس در عرصه‌هاي مهم اجتماعي اگر عميق و فراگير شود، باب بحران در معنا را مي‌گشايد. و ...

مسلماً آنچه در اينجا ذكر شد، همه‌ي داستان در باره‌ي معناي زندگي نيست و اين مختصر به مثابه‌ي مقدمه‌اي براي ورود به بحث است.  در صورت اقتضا و لزوم مي‌توان بحث را گسترش داد.
اميد كه همين مختصر نيز چندان بي‌ثمر نباشد.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
دشواري نوشتن بر طرف نمي‌شود به اين آساني‌ها. حرف‌ها تلنبار شده، اما دست و دل به نوشتن نمي‌رود. كامنت بعضي دوستان كه حاوي پرسشي بوده بي‌پاسخ مانده، حتي موضوع پيشنهادي يك دوست كه در كامنتي خصوصي نوشت:                ... آيا زندگي معنا داره واقعا يا آدما خودشون بايد براش معنا پيدا كنن. اگه حالت دوم جواب درسته، معنيش اين نيست كه زندگي معنا نداره؟!!! ...        چقدر پرداختن به اين موضوع بايسته است، اميدوارم در پست بعدي به اين موضوع بپردازم.  اما فعلاً بر اساس وعده اشاره اي به كلامي از مولا علي:

نهج البلاغه – خطبة 206 -    [چون شنيد كه گروهي از ياران او شاميان را در جنگ صفين دشنام مي‌گويند‍[ :

اِنّي اَكرَهُ لكم أن تَكُونُوا سبّابين . . .
من خوش ندارم شما دشنامگو باشيد. ليكن اگر كرده‌هاي آنان را بازگوييد و حال‌شان را فراياد آريد به صواب نزديك‌تر بود و در عذرخواهي رساتر. و به جاي دشنام بگوييد خدايا ما و آنان را از كشته شدن برهان. و ميان ما و ايشان سازش قرار گردان و از گمراهي‌شان به راه راست برسان. تا ان كه حق را نمي‌داند بشناسد و آن كه براي دشمني مي‌رود و بدان آزمند است، باز ايستد.  « ترجمه‌ي دكتر شهيدي»

 اين سخن علي است. آن كس كه هم مدعيان برقراري و مديريت حكومت ديني خود را تابع او مي‌دانند و هم بسياري از مخالفان اين حكومت. صرف نظر از جايگاه علي به عنوان امام يكم شيعيان، من مايلم اين سخن او را در مقام يك مدير سياسي ِ ديندار، آن هم در بحبوحه‌ي جنگي كه بين او جدي‌ترين دشمن و مخالفش در گرفت مورد توجه قرار دهم. علي دشنام بر دشمن در حين مهلك‌ترين نبرد را برنمي‌تابد، اما در ميان مدعيان متابعت از او، با هر تكان و تلنگري فرياد ي : "مرگ بر ... مرگ بر ..." بر مي‌خيزد. چرا؟ 

 آنان كه در سحرگاه 25 خرداد به گونه‌اي حقيقتاً سبوعانه بر كوي دانشگاه حمله‌ور شده بودند، پس از ذكر صلوات، ركيك‌ترين فحاشي را در حق دانشجويان روا داشتند، چاشني چوب و چماق و باتومي كه بر بدن دانشجويان از رخت خواب بيرون كشيده، شنيع‌ترين فحش‌ها به نواميس دانشجويان و برخي رهبران فكري جناح موسوم به اصلاحات بود؛ مجوز اين امر از كجاي دين قابل استخراج است. اصلاً  كار ندارم به اين كه اينها دانشجو بودند يا غير آن، بي‌گناه بودند يا گناه كار، حكم عقل و اخلاق نفي فحاشي و هتك حرمت است. حال اگر كسي در لازم‌الاتباع بودن اين احكام عقلاني و اخلاقي ترديد داشته باشد، همين كه خود را مقلد واقعي چنان امامي بداند، آيا اين كافي نيست براي آن كه  فحاشي را مباح نداند؟

از اين سو نيز  صداي "مرگ بر" به راحتي بلند است. آيا اين كه براي دهن كجي به شعار حكومتي:  "مرگ بر ..."،  مخالفان صدا در مي‌دهند كه "مرگ بر روسيه" ، آيا اين پذيرفته است؟ البته اگر قرائني پيدا شود براي اين كه دست حاكمان روس در دست حكومتيان ايراني اِعمال كننده‌ي فشار بر مردم  بوده، طبيعي است مردم از اين ماجرا منزجر باشند. اما اين كجا و شعار مرگ بر تماميت نام يك كشور كجا.  راستش من حتي در شب‌هاي الله اكبر، ضمن روا داشتن ابراز انزجار از مشي ديكتاتورمنشانه، دريغم مي‌آمد كه جواناني با حدت، شعار: "مرگ بر ديكتاتور" مي‌دادند. نه اين كه من تخفيف دهنده‌ي ناپسند بودن عمل ديكتاتور منشانه باشم. نكته اين است كه برآوردن صداي "مرگ بر ..." صرف نظر از اين كه مرگ بر چه كسي ...، به معني مباح بودن تداول خشم و خشونت در جامعه است. و اين تيغ اگر امروز به نفع كسي يا جناحي در ميان بيايد، معلوم نيست فردا به ضرر او و آن  به كار نرود. كاش بتوان به جاي انزجار از شخصي كه رفتاري نامناسب دارد، بتوان نسبت به عمل و رفتار نامناسب اظهار انزجار كرد، ضمن احترام به كرامت ذاتي و انساني او.

از علي بزرگ، نكته‌هايي بس تكان دهنده در باره‌ي نحوه‌ي برخورد با مردم و مخالفان  و حتي معاندان، در قالب خطبه‌ها و نامه‌ها به جا مانده كه بسي اين روزها خواندني است. از جمله توجه دوستان را در اين باره به نامه‌ي امام به مالك اشتر، هنگام انتصابش به امارت سرزميني تازه مسلمان شده جلب مي‌كنم. حقا كه خواندني و عبرت گرفتني است.

به جز از علي كه گويد به پسر كه قاتل من        چو اسير توست اكنون به اسير كن مدارا

نمي‌توان به سادگي گذشت. در قسمتي از نامه‌ي ۴۷ مي‌خوانيم:
لاتتركوا الامر بالمعروف والنهي عن المنكر، فيولي عليكم شراركم ثم تدعون فلا يستجاب لكم. يا بني عبدالمطلب لاالفينكم تخوضون دماء المسلمين خوضاً تقولون قتل أميرالمومنين، ألا لاتقتلن بي الا قاتلي.  انظروا اذا أنامت من ضربته هذه فاضربوه ضربهٌ به ضربهٍ

امر به معروف و نهي از منكر را وا مگذاريد كه بدترين شما حكمراني شما را به دست گيرند. آنگاه دعا كنيد و استجابت نشود.     پسران عبدالمطلب! مبادا كه در خون مسلمانان فرو رويد و بگوييد امير مؤمنان را كشته‌اند!!! زنهار جز كشنده‌ي من نبايد كسي كشته شود !!! بنگريد! اگر من از اين ضربت او مُردَم، او را تنها يك ضربت زنيد ...

خدايا چقدر رفتار آنان كه مدعي متابعت از علي‌اند، اين روزها مطابق اين سخنان مولاست!! وا اسفا.     در جاي ديگر امام  نه رفتار ظالمانه، كه حتي بي‌خبري و از مشكل مردم و دست كم  شريك نبودن  ولي امر مسلمانان در مشكل آنان را بخشوده نمي‌داند:
 در قسمتي از نامه ۴۵ كه خطاب به يكي از فرماندارانش (عثمان ابن حنيف) مي‌نويسد،   مي‌گويد:        أ أقنع نفسي بأن يقال هذا أميرالمؤمنين ولا أشاركهم في مكاره الدهر ...؟
آيا بدين بسنده كنم كه مرا اميرالمؤمنين گويند و در ناگواري‌هاي روزگار شريك آنان نباشم؟

راستي  ما را چه نسبتي است با علي؟


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
نوشتن همچنان به گونه‌اي شگفت،  دشوار است. كامنت‌هاي دوستان را بر پست پيشين خوانديم. من به سهم خود سپاس‌گزارم. كاش مجالي براي توسعه‌ي اين گفت‌وگوي چند جانبه بود.
حال و هواي اين دريچه‌ مدتي است از مضمون كوه تهي است. مگر مي‌شود در اين هنگامه، از كوه نوشت به آساني؟ چه بنويسي كه عافيت‌طلبي را بازنتاباند؟
در نظر داشتم گزارشي نسبتاً جامع از پيمايش جنگل ابر (مسير شاهرود-گرگان) ارائه كنم، نشد، تنها دو عكس از آن برنامه هديه مي‌كنم به ياران بازديد كننده از اين دريچه:
۱- تقديم به آن خواهر يا برادر عزيز كه به استعاره‌ي مبارك "دوست" قدم رنجه مي‌كند و اميدوارم در عمق وجود پاسدار حريم مودت و دوستي انساني باشد،  ...  كه همچنان معتقد است همه چيزي براي دفاع از آنچه عقيده‌ي اوست مباح است، كه نمي‌خواهد بپذيرد ائمه‌ و اولياي دين هم كه او مباهي به مشايعت از آنان است نيز بر دشمن روا نداشتند آنچه اين روزها ارباب قدرت بر شهروندان روا مي‌دارند:
                  

۲- تقديم به ياراني كه اكنون همچنان در بندند و در همين لحظه كه ما فارغ از بيم و بند در گُلي مي‌نگريم، آنان را پاي در گِل است و تنها از خداي متعال اميد مدد و خلاصي دارند.
               

و اما بعد، ترجيح مي‌دهم از خود هيچ نگويم. در اين شماره تنها اصولي از قانون اساسي را مي‌نويسم كه به نظر مي‌آيد ميراث خون هزاران شهيد و مجاهدت‌هاي "امام خميني" بوده، و اين روزها آشكارا شاهد نقض رفتاري مفاد آنها هستيم.  در پست بعدي قطعاتي از نهج‌البلاغه خواهم نوشت در جواب آن "دوست" تا ببيند حتي عليِ بزرگ در صفين با معاويه و اصحابش آن نكرد كه اين روزها بر مردم و حتي ياران نزديك امام خميني‌اي رفته است، كه برخي كامنت‌نويسان عزيز با تكيه بر تقرب به ايشان به مباح كردن آنچه بر مردم اين روزها رفته است، پرداختند.

اصل ۳- دولت جمهوری اسلامی ایران موظف است برای نیل به اهداف مذکور در اصل دوم، همه امکانات خود را برای امور زیر به کار برد:

6.        محو هر گونه استبداد و خودکامگی و انحصارطلبی.

7.        تأمین آزادیهای سیاسی و اجتماعی در حدود قانون.

8.        مشارکت عامه مردم در تعیین سرنوشت سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی خویش.

اصل ۲۰ - همه افراد ملت اعم از زن و مرد یکسان در حمایت قانون قرار دارند و از همه حقوق انسانی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی با رعایت موازین اسلام برخوردارند.

اصل ۲۳ - تفتیش عقاید ممنوع است و هیچ‌کس را نمی‌توان به صرف داشتن عقیده‏ای مورد تعرض و موُاخذه قرار دارد.

اصل ۲۷- تشکیل اجتماعات و راه‏پیمایی‏ها، بدون حمل سلاح، به شرط آن که مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است.‏‏

اصل ۳۲- هیچ‌کس را نمی‌توان دستگیر کرد مگر به حکم و ترتیبی که قانون معین می‌کند. در صورت بازداشت، موضوع اتهام باید با ذکر دلایل بلافاصله کتباً به متهم ابلاغ و تفهیم شود و حداکثر ظرف مدت بیست و چهار ساعت پرونده مقدماتی به مراجع صالحه قضایی ارسال و مقدمات محاکمه، در اسرع وقت فراهم گردد. متخلف از این اصل طبق قانون مجازات می‌شود.

اصل ۳۶- حکم به مجازات و اجراء آن باید تنها از طریق دادگاه صالح و به موجب قانون باشد.

اصل ۳۸ - هرگونه شکنجه برای گرفتن اقرار و یا کسب اطلاع ممنوع است. اجبار شخص به شهادت، اقرار یا سوگند، مجاز نیست و چنین شهادت و اقرار و سوگندی فاقد ارزش و اعتبار است.
متخلف از این اصل طبق قانون مجازات می‌شود.

اصل ۳۹ - هتک حرمت و حیثیت کسی که به حکم قانون دستگیر، بازداشت، زندانی یا تبعید شده، به هر صورت که باشد ممنوع و موجب مجازات است.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
نوشته‌ي پيشينم براي بسياري از دوستان مسئله‌آميز بود. من در اولين واكنش نوشتم مهم‌تر از تقلب اين است كه تعداد قابل ملاحظه‌اي از مردم به رييس جمهموري نهم رأي داده باشند. و  ...  اينك چند مسئله را اضافه مي‌كنم:

۱- تقلب در انتخابات همچنان كه قبلاً هم گفتم البته منتفي نيست، انواع مختلف تقلب در انتخابات‌هاي مختلف دنيا رخ مي‌دهد و اين البته بد است. من فرض مي‌گيرم حدود ۳ تا۵ ميليون رأي به نفع يكي از كانديداها به صندوق ريخته شده باشد و اين البته فاقد تأثير در نتيجه‌ي انتخابات نيست. اي بسا با جابه جايي همين مقدار رأي سرنوشت انتخابات تغيير كرده باشد. يعني اي بسا در صورت مبنا قرار گرفتن آراء واقعي، انتخابات دو مرحله‌اي مي‌شد. اما من بر اساس اطلاعاتي كه دارم مسأله‌ي جدي تري را هدف قرار دادم، و آن اقبال واقعي تعداد قابل ملاحظه‌اي از مردم به نهمين رييس جمهوري است.
مشاهدات مستقيم خودم و نيز نظرسنجي‌هاي منابع موثق در روزهاي پيش از انتخابات حاكي از اين است كه تعداد قابل ملاحظه‌اي از مردم به هر دليلي به آقاي احمدي‌نژاد متمايل‌اند. خبرهاي موثقي هم كه من از صندوق‌ها دارم حاكي از اين است كه رأي‌هايي با درصدي دور و بر ۵۰درصد به نفع احمدي‌نژاد از صندوق‌ها بيرون آمده. راستش من باور نمي‌كنم تقلب در حدي باشد كه برخي آمارها اين روزها خبر مي‌دهند:اين كه رأي واقعي احمدي‌نژاد چيزي دور و بر ۵ ميليون است.
به نظر من مشكل بزرگ اين نيست كه  شخصي كه نهمين دولت را رياست مي‌كرده مجدداً به قدرت رسيده يا خواهان آن است، مشكل بزرگ‌تر ذهن كساني است كه مي‌پرسند مگر مشكل او چيست؟ من حتي در ميان آراء خاموش و منتقدان نظام كساني را مي‌شناسم كه گمان مي‌كنند احمدي‌نژاد افشا كننده‌ي ْن چيزي است كه آنان فساد دروني نظام مي‌دانند و از اين رو مي‌گفتند "اگر قهر با نظام را كنار بگذاريم و پاي صنوق برويم، به احمدي نژاد رأي ‌مي‌دهيم".  من فعلاً كار ندارم علت اين باور چيست، بسته بودن فضاي اطلاع‌رساني، كمي حساسيت و اطلاعات سياسي در اكثر مردم، فريب‌هاي دولت از طريق سوء استفاده‌هاي مالي و ... موضوع اين است كه در مقام مشاهده و توصيف بايد ديد مردمي كه در ميان انها تحصيلكرده‌ي دانشگاهي هم كم نيست، احمدي‌نژاد را به عنوان رييس جمهوري مي‌پسندند.

۲-  مسئله‌ي بزرگ ديگر آن چيزي است كه اين روزها با نام "مهندسي انتخابات" يا "كودتاي سفيد" از آن ياد مي‌شود. انصافاً اين مسئله‌ بسيار بزرگ‌تر از تقلب است. اگر اين خبر راست باشد كه از ۲-۳ ماه پيش عناصري ناشناس وارد وزارت كشور شدند و با طرحي از پيش نهاده شده نتايج معيني را اعلام كردند و اصلاً كاري به صندوق‌هاي رأي نداشتند، در اين صورت بايد گفت، همچنان كه برخي انديشه‌گران نام آشناي عرصه‌ي سياست و فرهنگ مانند مهاجراني و مخملباف گفتند، اين چيزي شبيه كودتاست و بايد گفت در اين كودتا تفكر "حكومت اسلامي" بر تفكر "جمهوري اسلامي" غلبه پيدا كرد. بالاخره اين انديشه‌ي بسياري از بنيادگرايان و به طور خاص يكي از مدرسان نام آشناي فلسفه‌ي حوزوي اسلامي كه "در اسلام حق از اكثريت بر نمي‌آيد" صورت تحقق يافت.

۳- پس مشكل سه تا شد: يك، ساختاري ذهني و ايدئولوژيك كه با تكيه بر  آن آقاي احمدي‌نژاد مي‌تواند هم بر بخشي از افكار عمومي غلبه يابد و هم درسطحي از نيروي مسلح نفوذ كند و هم بر رسانه‌ي فراگير و انحصاري آن تسلط داشته باشد؛ دو، تقلب در انتخابات؛ و سه، مهندسي انتخابات.

۴- حال دوستان مي‌توانند بپرسند براي رهايي از مشكل در  اين وضعيت  چه بايد كرد؟ من گمان مي‌كنم اگر گزينه‌ي بي‌تفاوتي را كنار بگذاريم، دو راه بيشتر پيش رو نداريم؛ يكي اين كه بر مشي انقلابي تكيه كنيم و همچنان كه دوستمان ميثم در كامنت‌هاي قبلي گفتند راهي غير اصلاحي در پيش بگيريم، ديگر اين كه با تكيه بر مشيي اصلاحي، به روشنگري بپردازيم. بسياري دوستان با برجسته ساختن آنچه من مشكل  "دو"  و  "سه"  خواندم و ترجيح اهميت ان بر "يك"، معتقدند كار ديگر از طريق اصلاح پيش نمي‌رود. پاسخ بنده به اين دوستان مبتني بر يك سؤال تكراري خواهد بود كه منتقدان نظريه‌ي انقلاب مي‌پرسند. فرض كنيم با هزينه‌ي زياد موفق به براندازي شديد، آيا براي وضع جانشين مدلي روشن و بي‌نقص داريد؟ آيا تضميني داريد كه در نظم جانشين دوباره به همين مشكل منتها با آدم‌هايي جديد دچار نشويم؟ مگر همه انقلاب‌هاي دنيا و از جمله  انقلاب ايران نشان نداد كه در وضعيت پس از انقلاب همان مشكلات قبلي دوباره باز توليد مي‌شوند؟

۵- پس من همچنان معتقدم مشكل در انديشه و فرهنگ سياسي ريشه دارد.  در جامعه‌اي ۶۰-۷۰ ميليوني  كه تيراژ كتاب ۲ تا ۳ هزار تاست، اصلاحات ريشه نمي‌دواند و حتي به وسيله‌ي خود تحول خواهان و نه فقط مخالفان، به مضحكه گرفته مي‌شود، تعداد زيادي از مردم صحنه را خالي مي‌كنند و احمدي نژاد رييس دولتي مي‌شود كه يكي دو وزير و وزارتخانه‌ي آن موفق مي‌شوند تقلب يا مهندسي انتخابات را اجرا كنند. بله من بخشي از گناه وضعيت به وجود آمده را به عهده‌ي كساني مي‌دانم كه در زمان انتخاب نهمين رييس جمهور، به خاطر دلخوري‌شان با عملكرد هر چند ضعيف برخي مديران دولت اصلاحات، كم حوصلي‌گي كردند، اصلاحات را به هيچ گرفتند، به تخفيف خاتمي و دست‌آوردهاي ۸ ساله پرداختند، حاشيه نشيني را پيشه گرفتند و نظاره گر  شدند تا بشود انچه شد.  البته دوستان آشنا مي‌دانند من نه مشاركتي بودم و نه از نمد ۲خرداد براي خود نمدي بافته بودم. در پاره‌اي موارد در آن دوره حتي مورد بي‌مهري دستگاه‌هايي بودم كه مسئوليت اجرايي داشتند. در همان دولت بنا به برچسب‌هايي در چند مورد، پرونده‌ي جذبم به عنوان معلم در دانشگاه‌ها به بن بست خورد و حتي حقوقم پس از يك دهه استخدام دولتي، به مدت چند ماه قطع شد و صدايم به جايي نرسيد. بنابر اين با اعلان اين افتخار كه نه تنها به  رانتي آلوده نيستم بلكه در مواردي از پاره‌اي حقوق معمولي هم محروم شدم. با اين همه معتقدم برآيند عملكرد دولت اصلاحات پيشروي به سوي تحقق دموكراسي بود. اما ناآگاهي عمومي در لايه‌هاي مختلف ان روند را مختل ساخت.
 بله بر اين باورم اگر يكي از ستون‌ها و تكيه‌گاه‌هاي تقلب يا حتي كودتا، خودكامگي ارباب قدرت و محدود ساختن رسانه‌ها و ... است، اما ستون محكم ديگر ِ آن جهل و ناآگاهي و ضعف تحليل مردم و لايه‌هاي مياني نخبگان است. 
در مقام پاسخ به  "چه بايد كرد؟" هيچ چيزي جز روشنگري و كار فكري و فرهنگي نمي‌شناسم. براندازي ممكن است يك ماهه و يك هفته‌اي و يك شبه اتفاق بيافتد، اما براي دوباره ساختن سال‌ها و دهه‌ها و حتي قرن‌ها وقت لازم است. تا كي بايد خراب كرد و پس از هر خرابي حسرت وضعيتي را خورد كه  گويي هيچ گاه محقق نمي‌شود، پس آنگاه با گردني كج از آنچه رفت احساس پشيماني كرد.

۶- سر آخر اين كه براي شرايط فعلي كه جنبشي عمومي و فراگيرتر در مردم پديد آمده، وظيفه‌ي آگاهان به نظر من تلاش براي عمق بخشيدن به مطالبات مردم است. مردم اين روزها نشان دادند بيش از پيش در صحنه‌اند و آمادگي خوبي براي حضور سنجيده و توأم با متانت دارند. اما اين جريان لزوماً با دانش سياسي عميق همراه نيست.  مردم در اين بحبوحه‌ها حضوري پر شور مي‌يابند. گاه تفصيلاً مي‌دانند چه نمي‌خواهند، اما يا نمي‌دانند چه مي‌خواهند، يا دركي كاملاً مبهم و  اجمالي از مطلوب دارند. روشنفكران بايد كمك كنند در اين هنگامه‌ها مطالبات مردم شفاف و متبلور شود. مردم در اين روزها بيش از ساير ايام تشنه‌ي خواندن و شنيدنند. بايد از فرصت استفاده كرد براي روشنگري.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 

خبرهاي صبح امروز پر مشتري‌اند.        خبرها اعلام مي‌شوند.  تكليف انتخابات معلوم شد، به خلاف نظر بسياري از دوستان روشنفكر و با به قدرت رسيدن مجدد رييس جمهوري نهم.
بيش از آن كه مهم باشد چه كسي انتخاب شد، مهم است كه مطلوب مردم چيست.   دوست ندارم بخش تعيين كننده‌ي رأي را به تقلب نسبت دهم، اگر چه وقوع آن منتفي نيست.      اما مهم اين است كه اين تعداد از مردم به كسي اقبال مي‌كنند كه تعداد زيادي از روشنفكران به او "نه" گفتند. به گمان من در اين انتخابات معلوم شد:
         - بستن مطبوعات و رسانه‌ها براي ارباب قدرت جواب مي‌دهد؛
         - فاصله‌ي بين لايه‌ي روشنفكري و مردم عميق است؛
         - دست كم گرفتن تبليغات منسجم، و شعار "هر ايراني يك ستاد" يك اشتباه مسلم است، آگاهي بخشي وسيع و سازمان يافته در گوشه‌گوشه‌ي ايران، آنجا كه مردم جز به رسانه‌ي دولتي دسترسي ندارند، ضرورتي بود كه از آن غفلت شد.

جهت دار بودن گرايش ارباب قدرت چيز مخفي‌اي نيست. دو عضو بانفوذ شوراي نگهبان، نهادي كه قرار است ناظر ارشد بر سلامت انتخابات باشد، و طبعاً انتظار مي‌رود بي‌طرفي خود را حفظ كند، آشكارا طرف يكي از كانديداها را مي‌گيرند. آقاي الهام،عضو حقوق‌دان شوراي نگهبان، كه خود دو پست كليدي در دولت دارد، و آقاي جنتي كه ... بي‌نياز از توضيح است.       راديوي رسمي جمهوري اسلامي آشكارا مي‌گويد "پيروز واقعي انتخابات ديروز رهبري و ملت است." ساعت ۸:۳۶ صبح است و به راديو گوش مي‌كنم موج FM رديف 93.9  مگاهرتز راديو ايران، پيك بامدادي. گوينده‌ي نگون بخت چيزي را مي‌خواند كه قدرت در برابرش نهاده است:  "انتخابات ديروز نشان داد ملت بسيار جلوتر از نخبگان خود حركت مي‌كند."  !!!

چهار سال ديگر بايد تحمل كرد، بايد براي تقويت طبقه‌ي متوسط در ايران تلاش كرد، بايد روشنگري كرد، بايد   . . .    كوه رفت. اگر ويزاي دنياي آزاد (بالنسبه آزادتر) سخت كسب مي‌شود، خوب كه ورود به كوه‌ها ويزا نمي‌خواهد، در كوه‌ها هر چه ارتفاع بيشتر،   فاصله از شعاع تأثيرگذاري عرصه‌ي حاكميت و نيز پايين‌مايگي بيشتر.  كاش از آن بالا بتوان بر آنچه بر اين سرزمين و مردم مي‌رود انديشيد و براي اصلاح آن فكري كرد.           كاش

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
۱- "دموكراسي" خيلي مهم است، بسيار با شكوه است، اگر خير مطلق نباشد، و اگر اصلاً خير نباشد، با الهام از گفتاري منقول از چرچيل مي‌خواهم بگويم خيرترين شر است. اگر مهم‌ترين كشف انسان نباشد، بي‌شك در فهرست بزرگ‌ترين كشفيات بشر قرار مي‌گيرد؛ اما نمي‌دانم  چرا چندان كه شايسته است، دركي عميق از اين مفهوم در اين سرزمين نهادينه نمي‌شود.
۲- اگر چه خود را آدمي با پهنه‌ي ارتباطي گسترده مي‌دانم، و در فهرست دوستان و كساني كه با آنها سلام و عليكي دارم، هستند كساني كه در انتخابات قبل به آقاي احمدي‌نژاد رأي دادند، اما تعداد اين نوع دوستانم البته زياد نيستند.  به هر روي  وقتي مي‌بينم يا مي‌شنوم كه فلان شخص كه داراي تحصيلات دانشگاهي است، به احمدي‌نژاد گرايش دارد، نمي‌توانم دچار شگفتي نشوم. گاه از سوي همان دوستان معدود و يا باواسطه، مورد پرسش قرار مي‌گيرم كه چرا احمدي‌نژاد "نه"؟ پاسخ اين پرسش به نظر من دشوار نيست، اگر اندكي اهل تأمل در فلسفه‌ي سياسي باشيم و در عين حال مدرن و ضمناً اخلاقي باشيم؛ جواب اين چنين است: چون تفكر احمدي‌نژاد و آن جريان فكري كه آقاي احمدي‌نژاد پرچم‌دار و يا فدايي آن است، مانع تحقق دموكراسي و توسعه‌ي اجتماعي و اقتصادي و مهم‌تر از همه اخلاقي در ايران است.
۳-دوست دارم به لحن نخستين روزنامه‌ي ايران نوين در فضيلت دموكراسي چند جمله بنويسم و پيشاپيش به خاطر لحن شعاري آن عذرخواهي مي‌كنم:
  -مردم، اگر اهل ديانت‌ايد و دل‌تان براي تعميم ايمان مي‌تپد، دموكراسي بخواهيد؛
  -مردم، اگر دين نداريد اما آزاده‌ايد و احترام به حقوق خود و ديگران براي تان مهم است، دموكراسي بخواهيد؛
  -مردم، اگر اصلاً مسئله‌تان دين و بي‌ديني نيست، و توسعه‌ي ملك و اصلاح امور مملكت براي‌تان مهم است، دموكراسي بخواهيد؛
  -مردم، اگر هيچ كدام از اينها براي‌تا مهم نيست،اما و فقط به منافع فردي‌تان و فرزندان‌تان فكر مي‌كنيد، دموكراسي بخواهيد.
۴- دموكراسي چيست؟ حق مشاركت در تعيين سرنوشت، اذعان به برابري انسان‌ها در تعيين سرنوشت، و احترام به ديگري در عين داشتن اختلاف نظر با او. دموكراسي شيوه‌اي از تحقق حاكميت مردم است كه در آن خودكامگي مردود است، در انديشه‌ي دموكراسي همه به يك اندازه حق حيات و احترام، دارند. و صد البته اين به آن معنا نيست كه همه در اظهارات‌شان آنجا كه پاي حقيقت منطقي در ميان است، به يك انداره به حقيقت نزديك اند. كاش صدايي به گوشي مي‌رسيد تا در برابر مغالطه‌گويي‌هاي حكمت‌گوي بلامنازع تلويزيون بگويد ايها‌الناس، "حق" در دموكراسي چيزي معادل Right در زبان انگليسي است و نه Truth. پس زير بار اين مغالطه نرويد كه : اگر براي دست‌يابي به پاسخ سؤال: دو دو تا چند تا مي‌شود، به اكثريت مراجعه نمي‌كنند، براي جواب پرسش چگونه بايد براي عرصه‌ي زيست جمعي تصميم گرفت، هم نبايد به آراء عمومي مراجعه كرد.
۵- شركت در انتخابات اعلام اين حقيقت است كه "من به دموكراسي باور دارم". از اين روست كه من شركت در انتخابات را يك "حق" مسلم مي‌دانم و نه بيشتر. من هيچ دركي از چيزي به نام واجب بودن شركت در انتخابات ندارم. هيچ دركي از وجوب رأي دادن براي چيزي كه زدن به دهن دشمن ناميده مي‌شود ندارم. كدام دشمن؟ دشمن ما نفس اماره‌ي ماست كه فهمي خودبرتربينانه از هستي را مبناي  خودكامگي قرار مي‌دهد و مردم را از حريتي كه خداوند در خلقت‌شان نهاده دور مي‌كند.
۶-اگر فيلترينگ نهادهاي خاص چنان فضاي انتخاب را تنگ كرده باشد كه هيچ فرقي بين انتخاب شوندگان وجود نداشته باشد، من جزء كساني هستم كه پاي صندوق نمي‌روم تا سند گولي ِ خود را در تاريخ ثبت نكنم. پس رأي ندادن و با كمك به كاهش رأي، اعتراضي را اعلام خواهم كرد كه چرا يك عده به خود حق مي‌دهند دامنه انتخاب سايرين را تنگ كنند؟ اما اگر كوچك‌ترين فرقي در ميان نامزدها وجود داشته باشد، حضور در پاي صندوق را به دو دليل لازم مي‌دانم: ۱- به عرصه رسيدن ان كه بهتر است، به صلاح  ملك و ملت نزديك تر است، ۲- نبايد گذاشت اين حداقل نشانه‌ي دموكراسي در ايران يعني انتخابات، كم رنگ و به فراموشي سپرده شود.
۷- كاش در ميان مردم پرواي دموكراسي و حق انتخاب ِ شخص ِ برتر، با پرواي اخلاق همراه بود. كاش به همان اندازه كه از رفتارهاي سبك و اخلاق‌ستيز مخالف فكري خود دلخسته‌ايم، خود نيز پرواي اخلاقي داشته باشيم. من هر بار كه در اين سال‌ها sms اي  در باره‌ي احمدي‌نژاد و طرح چيزي همچون جوراب اين بنده‌ي خدا يا حمام رفتن او يا تشبيه چهره‌ي او  به . . . ، دريافت مي‌كردم، با همه‌ي وجود بر خود مي‌لرزيدم. چرا حتي مخالفان خودكامگي در ايران، تفاوت مقام نقد را با توهين نمي‌دانند. من ممكن است شخصي را حتي جنايتكار بدانم، اما نمي‌توانم درك كنم كه مي‌شود قيافه‌ي او را دست‌آويز اهانت به او قرار داد. من اگر چه اصولاً مناظره را به صواب نمي‌دانم، و با اين كه براي به نقد كشيدن احمدي‌نژاد علي‌رغم عدم تمايلم به مناظره حاضرم به عنوان يك شهروند، مثلاً در محيطي دانشگاهي براي روشن كردن ضربه‌هايي كه او به توسعه‌ي ايران زد مناظره كنم، اما نمي‌توانم احساس خجالتم از او را نيز پنهان كنم كه در ميان نزديك ترين دوستانم هم sms هاي حاوي هتك حرمت به او مبادله شد، اما من تلاش لازم را براي پيش‌گيري از آن نكردم.  آن چه احمدي‌نژاد در باره‌ي خانم رهنورد گفت البته همه‌ي حقيقت نبود، و بيشتر به يك شوي تبليغاتي شبيه بود تا بيان يك حقيقت، لحن او هم آدم را به ياد بچه‌هاي لجباز مي‌انداخت، اما چرا در برابر او طرفداران مهندس موسوي با sms و نيز شعارهاي خياباني سعي دارند مسئله را ناموسي كنند؟ اين رفتار كمتر از آن رفتار سطحي و نامناسب نيست. گمان نمي‌كنم اين رفتار طرفداران ميرحسين، حتي با وقار و متانتي كه او در آن مناظره از خود نشان داد و الحق در قشرهاي متين و فهميده تأثيرگذار بود، سازگار باشد. ما كه معتقديم ميرحسين  كفِ خواسته‌ي ماست، نبايد در رفتار از او عقب‌تر باشيم.
۸- كاش نامزدهاي انتخاباتي از هيجان صادق يا كاذب مردم در دوران پرانگيزه‌ي تبليغات و رقابت‌هاي انتخاباتي در جهت ارتقاء اخلاق استفاده مي‌كردند، كاش ايشان از هوادارانِ ناگهان سينه‌چاك شده مي‌خواستند كه پرواي محيط زيست داشته باشند و از مواد مخرب محيط زيست براي تبليغات بهره‌ نگيرند، ديوار منازل مردم را كثيف نكنند، فضاي عمومي شهر را نيالايند، با سر و صداي نابهنجار آرامش را از مردم نگيرند، شور  را با رفتار مزاحمت‌آميز خلط نكنند. به مخالف هم احترام بگذارند، لبخند و استدلال را جانشين خشم و نفرت كنند حتي در برخورد با مخالف.   كاش .
۹- من در ميان نامزدهاي موجود فرق قائلم، من احمدي‌نژاد را با موسوي و كروبي يكي نمي‌دانم. همچنانكه موسوي و كروبي هم عين هم نيستند. پس پاي صندوق حاضر مي‌شوم تا در حدي حتي  بسيار كم تأثير گذار باشم. اولاً به يك چيزهايي "نه" بگويم و  ثانياً كمك كنم تا فضايي باز شود براي روشنگري‌هاي بعدي و اقدام براي پيشبرد دموكراسي در ايران.
۱۰- آنچه به آنها "نه" مي‌گويم اينها هستند: خرافه‌گرايي به بهانه‌ي ديني بودن،   استفاده‌ي ابزاري از دين و ملعبه‌ي قدرت قرار دادن شعاير ديني،  عادي‌سازي خشونت و ارعاب، مغالطه‌كاري و ترويج و نشر اكاذيب از طريق نديده‌گرفتن بخشي از حقيقت و برجسته‌سازي بخش‌هاي ديگر آن،    پاسخ‌گو نبودن به مردم،    ترويج پوپوليزم فرهنگي و ديني در فضاهاي آكادميك و مضيق كردن جا براي دينداري روشن‌بينانه،   تحقير ايران در مجامع بين‌المللي و خلاف آن را ادعا كردن (اگر شخص نداند عمل او تحقير است نشانه‌ي جهل است و اگر بداند و بر عكس آن را ابراز دارد، نشانه‌ي دروغ‌گويي است)،   تحقير محرومان و تبديل كردن آنان به هورا كشندگان در مقابل متاع قليل دنيا و عادت دادن مردم به زندگي از راه تكدي رسمي و سازمان‌يافته،   تخريب اقتصاد كشور از طريق هدر دادن سرمايه‌هاي بازگشت ناپذير،   بستن فضاي فرهنگ وايجاد سانسور و بي‌عدالتي در دسترسي به اطلاعات، محدود ساختن فضاي مشاركت مردمي از طريق نابود ساختن ngo ها و تضعيف جامه مدني، اقدام به تعرض به حريم خصوصي شهروندان يا دست كم سكوت تأييدآميز نسبت به اين امر،  بسته نگاه داشتن فضاي دانشگاهي و فراري دادن بهترين نيروهاي فكري اين مملكت به بهانه‌هاي واهي و محروم كردن بسياري از آنها از تحصيل و فعاليت علمي و فرهنگي در دانشگاه و ...     ‍(اين ها همه اداعاست البته، اما سعي نگارنده اين بوده كه به شنيده‌هايي با سند ضعيف اكتفا نكند بلكه مدعياتي را مطرح سازد كه در صورت طلب دليل از پس ارائه‌ي آن برآيد.)

   و البته نگاشتن اين سطور مستلزم پرداختن هزينه است. براي تحقق دموكراسي بايد هزينه پرداخت و بايد دانست هزينه‌بر بودن روشنگري، البته اگر اقدام هزينه‌بر مؤثر باشد، مسئوليت را از دوش آگاهان بر نمي‌دارد.   تنها بايد از  وجدان عمومي، و به باور دينداران از خداي متعال، پروا داشت، تا در مقام نقد و روشنگري انسان از سبيل اخلاق منحرف نگردد.    به عون‌الله تعالي


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
بزن عثمان
 . . .  عثمان شروع كرد به قصه گفتن. ابتدا از زماني صحبت كرد كه تازه جاده‌اي خاكي به خواف كشيده بودند و او براي آن كه مسافران را به تربت و مشهد برساند، گاه دو تا سه روز در راه بود. و گفت در يكي از اين سفرها بود كه با جواني آشنا شد كه ابتدا شيفته‌ي صداي عثمان شد و سپس ساز او و در نهايت مرام او. عثمان گفت آن جوان بعدها دست در كار تأسيس نهادي شد كه كارش مدرسه‌سازي در مناطق محروم بود. او گفت كه آن جوان مجتبي كاشاني بود. من مرحوم مجتبي كاشاني را تنها به عنوان شاعري مي‌شناختم كه طبعي لطيف داشت و دغدغه‌هايي ناب و قشنگ. نمي‌دانستم در تحقق دغدغه‌هايش مردي اينچنين پاي در ركاب است و اقدامي اينچنين مؤثر را راهبري مي‌كرد. عثمان مي‌گفت اين نهادي كه بسياري هنرمندان و اهل ادب و علم در آن عضو بودند، حدود 600 مدرسه در مناطق محروم كشور ساخت.
بزن عثمان ...
من سعي مي‌كردم گفت‌وگو را به موسيقي بكشانم، اما او چندان اصراري به اين كار نداشت. او مدام از خدماتش براي آباداني خواف مي‌گفت و اين كه هنرش را به چيزي نفروخته: "نه در عروسي زدم، نه ختنه‌سوران و نه براي پول. من براي دلم زدم و براي كساني كه براي مدرسه‌سازي كمك كردند".  آنگاه با كمي ناراحتي مي‌گفت: "پس چرا مي‌گفتند اين حرام است؟"

عثمان 1307 متولد شده بود و فقط 4 كلاس درس خوانده بود. از خانواده‌اي متوسط بود. مي‌گفت از پس ِ چند دختر و به تعبير خودش پس از آن كه چند سال كارخانه تعطيل شده بود، پس از كلي دعا و طلب، خدا او را كه نخستين پسر خانواده بود، به پدر و مادرش داده بود. پدرش دام داشت و مزرعه . او با پايان كلاس چهارم و نبودن مقطعي بالاتر در خواف، از ادامه تحصيل محروم شده بود. او با سوز و گداز از اين اتفاق ياد مي‌كرد. عثمان به طور اتفاقي با دوتارنوازي آشنا شد كه بعدها خواهر عثمان را به همسري گرفت. عثمان وقتي ماجراي علاقه‌اش به دوتار را به مادر و پدر گفته بود، ابتدا با واكنشي منفي مواجه شد. تا آنجا كه پدر به سرزنش به مادر گفته بود: پسرت كه مطرب شده، اين بود اون شازده‌اي كه از خدا خواسته بودي‌اش؟

عثمان راننده‌ي ميني‌بوس شد، ترمينالي راه انداخت، براي آباداني خواف تلاش‌ها كرد. عثمان همچنان مزرعه و دام را اداره مي‌كرد و در كنار همه‌ي اينها دوتار زد و با آن زندگي كرد. او معلم خاصي نداشت، خودش اين را گفته بود. او از همان دوتارنوازي كه بعدها دامادشان شده بود، الفباي موسيقي مقامي را آموخته بود و بعدها خودش بود و قريحه‌اي و تمريني. گفته بودم كه عاشق دختر قاضي شهر شده بود و آنها نمي‌خواستند به جواني كه به قول خودشان اهل مطربي است، دختر بدهند. اما دلِ دختر و مادر ِ دختر با جوان ما بود. پس او به خواسته‌ي دل رسيد و مي‌گفت همه‌ي موفقيتش را مديون همراهي و تحمل او بود.  او گفت –عثمان 81 ساله گفت- : او آنقدر خوب بود كه با گذشت حدود 11 سال از فوت او هنوز زني ديگر نگرفته.           واي اين مرد ديگر كيست؟ عثمان محمدپرست

بزن عثمان . . .  ! عثمان به نوه‌اش كه گويا صميمي‌ترين مونس او بود، امر مي‌كرد براي پذيرايي، و او چه مطيع و همراه بود. عثمان امر كرد از طريق كامپيوتر قطعاتي را كه ۱۰-۱۲ سال پيش در محفلي با شعرخواني مجتبي كاشاني و همخواني بالبداهه‌ي شجريان اجرا كرده بود، براي مان پخش كند. گويي نصيب‌مان از موسيقي او قرار بود همين باشد. گويي بر سر آن نبود كه اجراي زنده براي مان داشته باشد. نمي‌شد كاري نكرد. شوق و تقاضا در چشمان بچه‌ها موج مي‌زد، اما گويا كسي را ياراي درخواست نبود. اما نمي‌شد كاري نكرد.  ...   او را در آغوش مي‌بايست گرفت و درخواستي  ...
بزن عثمان!     و او تأملي كرد و برخاست و سازش را آورد.
اين چه بود؟  به گمان من كه تخصصي چندان در موسيقي ندارم و فقط مصرف كننده‌ي موسيقي‌ام، اين كه او زد نه موسيقي دستگاهي بود و نه مقامي. شايد چيزي بين اين دو بود. به گمانم فراتر از اين نام‌ها و دسته بندي‌ها، او چيزي را مي‌نواخت كه گوش شنيده بود و دل پرداختي بدان داده بود و حال و هواي خواف و زندگي در كوير ايجاب مي‌كرد.    شما هم بشنويد 
اين نغمه را.

چه كرد عثمان آن روز عصر ... و حاضران را به كدام سرزمين ناشناخته برد؟
تا نيمه شب گيج آن نغمه‌ها بودم و بوديم.
سحر كه براي عكاسي از كوچه-باغ‌هاي خواف به حاشيه‌ي شهر  رفتيم، نغمه‌هاي دوتار را مي‌ديدم كه اينجا و آنجا روييده بود .  .  .


                       

                               

 بنماي رخ كه باغ و گلستانم . . .                بگشاي لب كه قند فراوانم  . . .
گوشم شنيد . . . . .                                 كو قسم چشم . . .
يك دست جام باده و يك دست زلف يار         رقصي چنين ميانه‌ي ميدانم آرزوست

مي‌گويد آن رباب كه مردم ز انتظار               دست و كنار و زخمه‌ي عثمانم آرزوست
من هم رباب عشقم و عشقم ربابي است   وان لطف‌هاي زخمه‌ي رحمانم آرزوست

(به لطف و همت يكي از ياران خوش ذوق همراه، نمونه‌ي كامل‌تري از برنامه‌ي آن روز در اينجا قابل دسترس است.)


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
بزن عثمان . . . !

ملودي‌هاي دوتار را كه نمي‌توان نوشت. من هم كه اهل هيپرلينك كردن فايل‌هاي موسيقي نيستم. همين كه با وجود كم‌سوادي در كامپيوتر وقتي را براي فرابري عكس‌ها مي‌گذارم، در نوع خودم شق‌القمر است. پس چه كنم تا دوستان عزيزم در خلال خواندن متن، زخمه‌هاي عثمان را بشنوند. راستي چرا به سبك قديمي‌ها نوشتم "زخمه"؟ او فقط دست قوي و زمختش را به نوازش از كنار دو رشته سيم عبور مي‌داد. گويي اين صدا سال‌ها و قرن‌ها در كاسه‌ي دوتار حبس شده بود و همين كه در آغوش عثمان قرار مي‌گرفت، مي‌زد بيرون . . .                                        بزن عثمان . . . !

خب! 
بله معلوم است از چيز دشواري بايد بنويسم. از دومين سفر نوروزي‌ام.
اولين سفر در مسير: "قم، كاشان، ابيانه، يزد" و بالعكس شكل گرفت (لحظه‌ي تحويل سال در باغ‌هاي حاشيه‌ي نياسر- بوديم كه شايد عكس‌هايش را در پست‌هاي بعدي ارائه كنم) و دومين، سفري بود به خواف.
اين سفر به ميزباني دوستان خوبم در دانشگاه اميركبير (پلي‌تكنيك) شكل گرفت و خليل عزيز هماهنگ كننده بود و الحق او و دوستانش در خواف سنگ تمام گذاشتند.
اگر چه در نگارش گزارش‌هاي سفرها در اين فضا التزامي دارم كه حداقلي از اصول گزارش‌نويسي را شامل ساعت‌بندي، وسايل نقليه براي دسترسي به منطقه و ...، چنان كه براي علاقه‌مند به اجراي برنامه مشابه مفيد باشد، رعايت كنم؛ اما اجازه دهيد در اين گزارش چنين نباشد.      
شرح شكن زلف خم اندر خم جانان      كوته نتوان كرد كه اين قصه دراز است

البته خوب بودن سفر به چندين عامل وابسته است، اما به نظرم همراه خوب اساسي‌ترين عامل است. كافي است يكي از همراهان كمي ناهماهنگ باشد، همين بس است براي خراب شدن برنامه. خداي من! در جمعي بيست‌وپنج نفره كه فقط حدود نيمي از آنها را از قبل مي‌شناسي، اون هم در اين سن و سال كه منم، مي‌توان برنامه‌اي خوب را انتظار داشت؟
   خب اين سؤالي بود كه در طول سفر پاسخ مثبت گرفت. و خدا رو شكر
                        

اما فهرستي از اهم مطالب:
خواف كجاست؟ اون منتهي‌اليه شرقي ايران، در استان خراسان، چيزي نزديك افغانستان. بسيار از محروميتش مي‌گفتند. بله من هم يك روز صبح ديدم كه زنان شهر خواف براي شستن لباس در نهر مشروب از قنات، وسط كوچه‌اي جمع شده بودند.  ...  من هم ديدم كه رنگ و روي شهر و مغازه‌ها بسيار با آنچه در شهرهاي نزديك‌تر به مركز قرار دارند، فرق دارد، من هم ديدم كه ...  اما چندان نمي‌پذيرفتم كه اينجا را در يك كلام به وصف محروميت معرفي كنند.
                      
خواف كجاست؟ شهري خفته در دل كوير و بيابان، با آبادي‌هايي در اطراف پراكنده،كه هر كدام پيشينه‌اي پر رونق را پسِ پشت دارد و تنها بايد دستي برآري و به آرامي غبار تاريخ را از چهره‌اش بروبي: زوزن، خرگرد، نيشتفان، سنگان،  و ... با معماري‌‌هاي بديع و بي‌نظير و البته به تندي و با بي‌رحمي در حال نابودي. اين نابودي تنها محصول باد و باران نيست، اقدامات مخرب و غير مسئولانه‌ي مسئولان ميراث فرهنگي، به تعبير من فاجعه‌اي را در آنجا رقم زده است و در حال رقم زدن است. مي‌دانم ادعايي بزرگ كردم و اتهامي سنگين وارد كردم. كاش صدايي به اعتراض در برابر اين تعبير من بلند شود و مرا مجبور به توضيح و اثبات و عقده‌گشايي كند. اينجا اكنون مجال نيست.
خواف كجاست؟ در آبادي‌هاي اطراف خواف آسبادها (آسياب‌هاي بادي) يادآور پيوند انسان سنتي با طبيعت است. خداي من، اگر چه همه اينها از كار افتاده‌اند و فقط به طوري نه چندان حساب شده براي جذب ِ مثلاً توريست‌ها نگهداري و بازسازي شده‌اند، اما انگار يكي از اينها كار مي‌كند.
                     
خواف كجاست؟ جايي كه بنا بر اقوال مختلف حدود ۹۰درصد رأي مردمش به اصلاح‌طلبان بوده و سر سفره‌ي گشاده‌ي يكي از ناهارهاي سفر در آنجا مي‌توانستي آخرين وضعيت اعلام مواضع نامزدهاي رياست جمهوري ايران را بشنوي.
خواف كجاست؟ جايي كه علي‌رغم فاصله‌اش از مركز، جواناني تحصيل‌كرده و با هوش، در عين تواضع و بي‌ادعايي، در آنجا با سختي‌هاي طبيعت و تمدن و حاكميت كنار آمده‌اند و آماده‌اند پذيراي هر آن كسي باشند كه به قصد مشاهده و فهميدن پاي بدانجا بگذارد.
خواف كجاست؟ جايي كه حدود ۹۰ در صد مردمش اهل سنت‌اند و . . .  از خجالت نمي‌دانم باقي مطلب را چگونه بنويسم، از زيان مهندس و معلم و جوان و مسن و در نهايت نيروي محترم خدماتي مدرسه‌اي كه در آن اسكان داشتيم، مي‌شنويم كه: كاش جمهوري اسلامي به اندازه‌ي اقليت‌هاي ديني غير مسلمان براي ما حقوق قايل بود.  . . .   (وصف اين هجران و اين سوز جگر   اين زمان بگذار تا وقت دگر)
و بالاخره خواف كجاست؟ آنجا كه رشيد مرد پا به سن گذاشتي‌اي در آن سكنا دارد، آوازه‌ي شكرين زخمه‌هايش تا روس و آمريكا و ژاپن را در نورديده، اما بسياري از هموطنانش، و به قول خودش حتي بسياري از همشهريانش هموز نشناختندش.
بزن عثمان ...
                          

نام "عثمان محمدپرست" براي من از سال‌ها پيش تداعي كننده‌ي پير مردي بود كه يواش يواش به اقتضاي سن احتمالاً كمي كم حوصله و كند است و در گوشه‌اي خزيده و او هست و دوتاري و احياناً نغمه‌هايي از نواهاي سنتي خراسان و همين و بس. براي من ۵۰درصد انگيزه‌ي سفر و اي بسا بيشتر، ديدن عثمان بود. اما هماهنگ كننده‌ها مطمئن‌مان نكرده بودند كه او را خواهيم ديد يا نه.
بالاخره يك بعد از ظهري به طور ناگهاني گفتند عثمان وقت داده. رفتيم. مردي كه گمان مي‌كردم بيش از ۶۰-۶۵ نداشته باشد، قد بلند و رشيد و سر حال به استقبال‌مان آمد. بعداً معلوم شد متولد ۱۳۰۷ است. يعني ۸۱ سال دارد، اما ۱۰-۲۰ سال جوان‌تر و شاداب تر مي‌زند. البته چين و چروك صورتش رد زماني قريب به ۸۰ را نمايان مي‌كرد، اما چرا اينقدر سر حال و چابك؟
شروع به صحبت كرد، از كودكي شروع كرد. صحبت كه نه، خاطراتي را اجرا مي‌كرد. پر جست و خيز و زنده، لحظه به لحظه در ذهنم جوان تر شد. هي حرف زد و حرف زد. چنان از شيطنت‌هاي كودكي اش گفت كه احساس مي‌كردي از خاطرات همين چند سال پيش حرف مي‌زند و نه از وقايعي متعلق به ۷۰ سال پيش. به موقع شوخي مي‌كرد و به قول بچه‌ها تيكه مي‌انداخت. وقتي از نخستين بارقه‌هاي عاشقي و ديد زدن يواشكي به اندروني خانه‌ي قاضي شهر و ماجراي دلداگي‌اش به دختري كه بعدها به دشواري همسرش شد، جرف مي‌زد، خيال مي‌كردم با نوچواني مواجهم كه در پوستين مردي ۸۰ ساله رفته.
بزن عثمان . . .
پاسخ به پرسشم را كه دوتار را از كجا شروع كردي، مدام به تأخير انداخت اما بالاخره گفت ...

    ادامه دارد  


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
"مدتي اين مثنوي تأخير شد    مهلتي بايست تا ..."

باري شباهنگام معلوم شد در خانه‌ي پلاك ۵ ، كه خانقاهش مي‌خواندند ـاما جز تزيينات داخلي، تفاوت ديگري با يك مكان معمولي نداشت ـ  قرار است مجلس سماعي برقرار گردد. رفتم، دفي نواخته شد و ذكر خدا و رسول و مولانا، اما از سماع خبري نبود.
                                

                               
                        
                           
فردا به حرم مولانا وارد شديم. چيزهايي كه در باب حاكم بودن فضايي روحاني در مرقد مولانا شنيده بودم بي وجه نبود. اولاً مشكل ورود با كفش يا بي‌كفش را ترك‌ها به طريقه‌ي جالبي حل كرده بودند. لازم نبود كفش را درآوري و با پاي احياناً بوي‌ناك و كفش به دست وارد شوي. يك جفت پلاستيك كاور ِ كفش را مي‌ساختند.
                               

در حرم مولانا به جز پچ و پچ هموطنان، سكوتي نسبي برقرار بود با ته‌زمينه‌اي از نواي ممتد ني. تو گويي اين ني از زمان مولانا در نغمه است. در جاهاي مختلف داخل حرم هم آثار و علامت‌هايي از مولانا وجود داشت. پوست-تختي كه سجاده‌ي مولانا مي‌دانستندش و  نسخه‌هايي بسيار قديمي از مثنوي و ديوان شمس، چند ساز موسيقي، از ني و بربط گرفته تا كمانچه و حتي ويلون. ظاهراً از قرن نوزده ميلادي ويلون هم به جمع سازهاي مجالس سماع راه يافته بود.
                    
                    
به جز مقبره‌ي مولانا چند مقبره‌ي ديگر هم در اطراف داخل حرم وجود داشت كه ظاهراً متعلق به پدر، فرزاندان و ياران و مريدان مولانا بود. 
                    

 در فاصله‌اي از حرم مولانا، مسجد و مزاري ديگر قرار دارد كه آن را متعلق به شمس تبريزي مي‌دانستند. جالب اينكه در سال‌هاي اخير در ايران-خوي  هم مزاري يافته شده كه دولت مردان كنوني ايران آن را از آن شمس تبريزي مي‌دانند. اين هر دو نظر بوي بهره‌برداري را مي‌دهند و من نظر دوم را سست‌تر مي‌دانم. تا آنجا كه از تاريخ به دست مي‌آوري شمس به دلايلي كه بر اهل تحقيق روشن است ناگهان از قونيه رفت و ناپديد شد و حتي مولانا تا سال‌ها نشاني از او نيافت. برخي او را متواري در بلاد حلب و سوريه مي‌دانستند و ... . به هر روي مكان منسوب به شمس هم فضايي بود كه زائران را به خود جلب مي‌كرد.
      

در نقاط مختلف اطراف  شهر هم آثار مولانايي قابل مشاهده بود. از باغ‌هاي مِرام گرفته تا مزار توزبابا(طاووس بابا) و مزار آتش‌باز ولي كه پيرامون هر كدام افسانه‌هايي هم ساخته و پرداخته شده بود.
شب دوم به حضور در سالن بزرگ مراسم سماع گذشت. در سالني با ظرفيت حدود ۵هزار جمعيت، مراسم مفصلي شامل: خوش‌آمدگويي به دو زبان تركي و انگليسي، خوانش آهنگي نيمه‌مدرن-نيمه‌سنتي، يك سخنراني به تركي، و اجراي سماع در چهار نوبت، با همراهي گروه نوازندگان. تفسير سماع مطلبي است كه مي‌شد يكي دو پست را بدان اختصاص داد كه در اينجا از آن صرف نظر مي‌كنم.
                
                     
               
همين قدر اشاره كنم كه در انتهاي ذكر سماع كنندگان پس از حمد خدا و رسول و خلفاي چهارگانه‌ي اهل سنت، ذكر دو امام شيعيان، حسن و حسين، هم جايي مشخص داشت. و نكته‌ي ديگر: با آن كه زبان اصلي شعرسرايي مولانا فارسي بود، اما در مراسم رسمي و نيمه‌رسمي سماع درويشان اثري از خوانش شعر فارسي مولانا، از مثنوي گرفته تا ديوان شمس، نبود. بعد فهميدم تا قرن نوزده ماجرا اينچنين نبود و ظاهراً جاي پاي تصميمي تعمدي و دولتي را در اين باره مي‌توان رديابي كرد.

شبي ديگر هم پس از آن كه توفيق زيارتي ويژه و نسبتاً خصوصي از حرم مولانا دست داد، در خياباني ديگر (پلاك ۲۵ - موسوم به خانقاه) جلسه‌ي متعلقان به مولانا برقرار بود و در اينجا ضمن بر پا بودن ناي و ني و دف و ذكر ذاكرين، سماع‌هاي خودجوشي برقرار بود. نكته‌ي جالب در اينجا حضور خيل مرد و زن اروپايي بود كه ناگهان دچار شوري مي‌شدند و به سماع برمي‌خاستند. بعد فهميدم اينها خود را پيرو سوفيزم (صوفي‌گرايي) مي‌ناميدند كه در ان آيين وجد و مراقبه جاي شريعت را مي‌گيرد و در اروپا طرفدارن زيادي دارد و رو به رشد است. چه برايم جالب بود كه همچون وطن دستگاه‌هاي پيچيده‌ي امنيتي در صدد شناسايي و به زعم خودشان خنثي كردن فرقه‌هايي اينچنين گمراه و خطرناك نيستند. به دليل نصب تابلوي "عكاسي ممنون" از اينجا عكسي ندارم اما خاطره‌اي بس مؤثر از آنجا در خاطر نقش بسته است.  
 در يكي دو روز از اين ۴-۵ روز هوا بسيار گرفته بود، خاصيت وارونگي به دليل سردي هوا (مينيمم دما در شب حدود ۳تا ۵ درجه زير صفر بود) و اشباع بودن هوا از دود و بوي حاصل از سوخت ذغال سنگ، تنفس را براي برخي دوستان مشكل مي‌كرد. (سوخت غالب آنها ذغال سنگ بود.)
                   
و يك نكته‌ي درخور توجه كاربري فراوان سلول‌هاي خورشيدي بود. حتي در روستاهاي دور هم مي‌توانستي سلول و آبگرمكن خورشيدي را بر سقف خانه‌ها ببيني. 

                    

ديگر از تجربه‌هاي اين سفر بازديد از منطقه‌ي كاپادوكيا بود. كاپادوكيا منطقه‌اي است باستاني، با خانه‌هايي تعبيه شده در دل كوه و زير ِ زمين، كه ساكنان اين منطقه يكي دو هزار سال پيش، از بيم مهاجماني از روميان گرفته تا ايرانيان باستان  و اعراب آنها را تهيه كرده بودند.
                           

در راه كاپادوكيا كوهي واقع بود كه "حسن‌لَر" ناميده مي‌شد و بسيار زيبا بود. 
                          
و بالاخره اينجا و آنجا، از جلسات سخنراني بعضي دوستان آشنا با مولانا كه در ايران هم مجالسي در تفسير انديشه‌هاي مولانا داشتند، خبرهايي بود و من هم به لطف يكي از اين بزرگواران (دكتر نبوي) صحبتي مختصر در مجلس شبانه‌ي هتلي داشتم.
                           

و كلام آخر اينكه پراكندگي فراوان مسجد در كنار كليساها و ... و حتي يكي دو جا بارهاي عرضه‌ي آنچه مولانا مي و خمر مي‌ناميدش، در كنار نوعي عفاف جاري در فضاي عمومي شهر، در عين اجباري نبودن پوشش براي بانوان، عجين بودن نوعي تسامح و تساهل شيرين را با ايمان و معنويت به رخ مي‌كشيد كه به سؤالي مقدر پاسخ مي‌داد: "چرا جلال‌الدين بلخي در قونيه ماندگار شد و قسمت اعظم و مؤثر عمر را در آنجا گذراند؟"



 

 



             پايان


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
  .  .  .  سفري كه چند سال بود بدان فكر مي‌كردم، بالاخره اتفاق افتاد؛ سفر به قونيه‌ي مولانا (۲۰ تا ۲۴ آذر)
البته مدت‌هاست كه هيچ چيز برايم فوق‌العاده نيست، و در اين سفر هم به دنبال چيزي فوق‌العاده نبودم، و شايد از همين رو بود كه دست‌آوردهاي خوبي داشتم و في‌ا‌لمجموع خوب بود، و از يك جهاتي خيلي خوب.
              

 سفر هوايي بود. ابتدا قرار بود استانبول هم سر راه باشد. اما با چند هفته پيگيري  مقدر شد از طريق خدمات شركت آماداي گشت رفت و برگشت هوايي و مستقيم تهران-قونيه را انتخاب كنيم. هزينه‌ي كل شد ۷۰۰هزار تومان؛ شامل ترانزيت فرودگاه به هتل، ۴ شب اقامت در هتل ۳ستاره،با صبحانه و شام و يك نوبت بليت مراسم سماع، يك نوبت بليت حضور در بارگاه (موزه) مولانا و يك روز گشت در شهر با ناهار. همچنين اعلام شده بود اگر در خلال برنامه افراد علاقه‌مند به بازديد از منطقه‌ي كاپادوكيا باشند بايد ۸۰دلار اضافه پرداخت كنند.
                           

به هر روي؛ قرار بود ۱۰:۳۰ چهارشنبه به وقت ايران پرواز داشته باشيم. ۱۰:۴۵ از فرودگاه امام پرواز كرديمبا اوج گرفتن هواپيما دماوند بزرگ و سپس علم‌كوه، شاه‌البرز، سيالان و پس از زماني سبلان، از پنجره قابل رؤيت بودند و چه خوب.
                          
 و به رغم اعلام خلبان كه مي‌بايست سفر ۳ ساعت و يا بيشتر طول بكشد، ما ۲ساعت و ۴۵ دقيقه در فروردگاه شهر قونيه نشستيم. ساعت به وقت قونيه، ۱:۳۰ عقب‌تر از تهران بود. آسمان شهر پاك و آفتابي و البته هوا سرد بود. يك درجه زير صفر. دوستاني كه سال قبل به قونيه رفته بودند ما را از هواي اشباع شده از دود و بوي حاصل از سوخت زغال‌سنگ  كه منبع عمده‌ي انرژي گرمايي در زمستان آنجاست، ترسانده بودند.
با ورود به فرودگاه و در راه هتل خانمي فارس-ترك (خانم جواهري) به استقبال ما آمد كه نماينده‌ي تور قونوي طرف قرارداد تور ايراني بود و تا آنجا توضيحاتي داد. از همان بدو ورود آرامشي شديد در شهر به چشم مي‌خورد. خانم راهنما توضيح مي‌داد كه به دليل عيد قربان تعطيلي يك هفته‌اي در شهر حكم‌فرماست. و نيز پاكي آسمان را به شانس ما نسبت داد و آن خبر دود و زغال سنگ را مورد تأييد دانست.
از پنجره ي هتل به خيابان نگاهي مي‌اندازم. تساهلي خوب به چشم مي‌زند. دو عابر كه به دور از تيغ و درفش، هركدام پوشش مورد علاقه‌ي خود را انتخاب كرده‌اند و قدمي اين طرف‌تر پسري كه بلاتشبيه به ايران، تمام وجودش چشم و دهان نشده تا با نگاهش آن بنده ي خداي زلف‌ناپوشيده را ببلعد.

                 

عصر روز نخست به پياده‌روي در مسير خيابان مِولانا، بازديد از مسجد سلطان سليم كه در جوار حرم مولاناست، مشاهده ي بيروني حرم مولانا و گورستاني كه مدفن تعدادي از همراهان مولانا بوده و از آن پس به آرامگاهي عمومي تبديل شده گذشت.
                           
                           مسجد سلطان سليم


                                     
                                    گنبد حرم مولانا
                                    

 

                           
جالب اين كه كتيبه‌هاي معرف شخص مدفون شده به طور عمودي نصب شده بودند و نه افقي، در عوض در سطح افقي قبر، گل و رياحين روييده بود.

قدم به قدم آثار و علائم مولانا و سماع قابل مشاهده بود. انواع نشان‌ها، از مجسمه‌هاي كوچك و جاسوئيچي گرفته تا سازه‌هاي گرافيكي مدرن و تا نغمه‌هاي ني ويژه‌ي سماع كه از مغازه‌ها و دست‌فروشي‌ها نمايان بودند.
                

                 

                            
                                                                                                                      ادامه دارد


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
عكسي از نمازجمعه‌ي تهران، در حالي كه جماعتي از سربازان را سبز و سفيد و قرمز (پرچم ايران) پوشانده‌اند و به صفوف نمازگزاران پيوستانده‌اند، در كنار نسلي ديگر كه پايداري ارزش‌هاي خود را در برابر ديدگان پرسش‌گر اين نسل جديد و بي‌التفاتي جمعي ديگر از اين جديديان فرياد مي‌كنند!

         

البته خبرگزاري مهر خيلي زود، عكس نخست را از پايگاه اينترنتي خود برداشت اما عكس دوم (هنوز در مهرنيوز قابل دسترسي است) هم تا حدود زيادي گوياي مطلب است.

                     
                                                                                     عكس: رئوف محسني؛مهرنيوز

"تفاوت" يا "شكاف نسلي"؟
در جوامع مختلف ‌مي‌توان شاهد نوعي واگرايي در ميان نظام هاي ارزشي، هنجاري و سبك زندگي افراد مختلف جامعه بود. اين موضوع خاص جامعه‌ي ايراني نيست؛ در بسياري از جوامع شرقي كه به تدريج ارزش‌ها و هنجارهاي هاي جوامع غيرشرقي براي قشرهايي از جامعه مورد پسند واقع مي‌شود، مي‌توان نشانه‌هاي اين واگرايي را سرغ گرفت. اگر اين واگرايي چنان باشد كه تفاهم و گفت‌گوي بين دو طرف به حداقل برسد يا اساساً منتفي شود، از آن با عنوان شكاف ياد مي‌كنند. يكي از انواع اين واگرايي‌ها چنان است كه با ملاك تفاوت سن مردم شناخته مي‌شود. چنين است كه مفهوم "تفاوت نسلي" يا "شكاف نسلي" پديد مي‌آيد. اهميت اين نوع واگرايي اين است كه اگر واقعاً تمامي افراد متعلق به يك نسل، به دليل تفاوت سني تمامي ارزش‌هاي نسل قبل را نپذيرند، مي‌توان نوعي دگرديسي بنيادي فرهنگي را در آن جامعه انتظار داشت و اين البته چيز كمي نيست.

آيا در ايران ما شاهد بروز شكاف نسلي هستيم يا تفاوت‌هاي فرهنگي در ايران فارغ از تعيّن بر اساس شاخص "نسل" اند و بايد اين مرزگذاري را بر اساس شاخص‌هاي ديگري همچون قوميت و يا جهت گيري‌هاي سياسي و تعلقات جهان‌بيني و مذهبي توصيف كرد؟

در ايران انواع گوناگوني از مدل‌ها براي شكل‌گيري انواع لايه‌هاي نسلي بر اساس تجربه‌هاي زيسته‌ي هر يك ارائه شده كه يكي از آنها قائل به لايه‌هاي ۳گانه‌ي نسلي است و ديگري لاية ۵ گانه را پيشنهاد مي‌كند. من اين تقسيم‌بندي ۵گانه را كاربردي‌تر مي‌دانم.

به نظر من شكاف‌هاي نسلي اگر نويدبخش توسعه‌ي جامعه باشند، مي‌توانند مبارك باشند، اما اگر محصول عصبيت دو نسل باشد، مقرون به واپاشي اجتماعي خواهد بود و نامبارك است.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
         تا اين ساعت ( ۸ صبح چهارشنبه به وقت ايران) نتيجه‌ي اعلام شده‌ي انتخابات رياست جمهوري در آمريكا چنين است:

 من البته يك تحليل‌گر حرفه‌اي عرصه‌ي سياست نيستم. اما براي اين مقدار حساس بودن به وقايع سياسي پيرامون كه لازم نيست دُز ِ سياسي بودن آدم خيلي بالا باشد. اين طور نيست؟ 
  علاقه‌ي من به نوشتن در باره‌ي نتيجه‌ي انتخابات آمريكا در چند چيز ريشه دارد:
مهم‌ترين نتيجه براي من قابليت مقايسه بين دو جامعه‌ي باز و بسته، در شرح اين واقعه است. من البته  نه مبالغه در خصوص زندگي آمريكايي و پيشرو بودن نظام سياسي و حتي اجتماعي آمريكا را مي‌پسندم  و نه اصولاً اهل توصيفات افراطي سياه-سفيدم و همواره با دو افراط: يا ضدآمريكا يا شيداي آمريكا بودن هموطنان عزيز مشكل داشتم.  اما بنابر چند شاخص از جمله آزادي‌هاي مدني بسيار پيش‌تر بودن آن جامعه را غيرقابل انكار مي‌دانم. از اين رو چند نكته را شايسته‌ي عنايت مي‌دانم:
- سياه و يا دورگه بودن اوباما. يادم هست نه تنها تحليل‌گران حرفه‌اي و رسمي و همنوا با حاكميت كشور، بلكه حتي تعدادي از دوستان روشنفكرمان هم ۸-۱۰ ماه پيش كه پيش‌بيني نتيجه‌ي رقابت رياست جمهوري آمريكا را از ايشان مي‌پرسيدم، بسيار بعيد مي‌دانستند كه آمريكاييان اجازه دهند اوباماي سياه رييس جمهور شود، همچنانكه بعيد مي‌دانستند كه آمريكاييان زني را براي رياست به كاخ سفيد بفرستند. وقتي خانم كلينتن در ميان دموكرات‌ها از رقابت باز ماند يكي از همين دوستان كه سال‌ها هم در آمريكا زندگي كرده بود، مي‌گفت شما كه ايران هستيد دچار مشكل مبالغه در فضايل جامعه آمريكايي هستيد، نگفتم آمريكايي‌ها هم در مقام انتخاب‌هاي مهم به هر حال مردان را بر زنان ترجيح مي‌دهند! او همچنين از چند ماه قبل اگرچه مي‌گفت افكار عمومي مردم آمريكا بيشتر با اوباماست، بسيار بعيد مي‌دانست كه روي‌هم رفته آمريكاييان يك سياه را بر يك سفيد ترجيح دهند. اما امروز معلوم شد براي ترسيم آزادي و ملاك‌هاي انتخاب در آمريكا ما چقدر نيازمند تجديد نظريم.

باراك حسين اوباما برنده‌ي رقابت انتخاباتي در آمريكا نخستين رييس جمهوري سياه پوست در تاريخ آمريكاست. او فرزند پدري سياه و مسلمان از كنيا و مادري سفيد پوست و مسيحي از كانزاس است.

                

((موجي از شادي كه سياهان آمريكا از خود بروز دادند))

- راه‌يابي اوباما به قدرت، با وجود نقدهاي صريح او به برخي زياده‌خواهي‌ها در حاكميت آمريكا. اگر چه رسانهِ‌ي ملي ايران سعي كرد نسبت به دو كانديداي رياست جمهوري آمريكا جانب عدالت (مساوات) را رعايت كند و در موارد مختلف هر دو كانديدا از جمهوري‌خواهان و دموكرات‌ها را به يك اندازه آلت دست صهيونيست‌ها بداند، اما هم از طريق منابع خبري اينترنتي و هم برخي تحليل‌هاي پخش شده از سيماي ج.ا.ا. مواردي از نقدهاي اوباما مطرح شد كه موضع‌گيري اوباما را خواستني‌تر جلوه مي‌دهد. 
  جالب اين كه در يكي دو شب گذشته كه گمان‌ها براي پيروزي اوباما قوي‌تر مي‌شد، سيماي ج.ا. با هجومي بازرتر اوباما را هم مخالف ايران و ادامه دهنده‌ي سياست‌هاي بوش در عراق معرفي مي‌كرد تا نكند با انتخاب اوباما عده‌اي از ايراني‌ها دچار خوش‌بيني در باره‌ي آمريكا شوند.
 در هر حال در صورت رعايت انصاف و پيگيري نقدهاي وارد شده از سوي اوباما به سياست‌هاي جاري آمريكا(بخوانيد جمهوري‌خواهان) بعيد مي‌دانم  بتوان از تفاوت‌هاي دو جامعه ايران و آمريكا با عنايت به شاخص آزادي، صرف نظر كرد. در اينجا شما براي اظهار سطحي‌ترين نقدها به مشي و روش قوه ي مجريه، اول بايد وفاداري‌ات را با همه‌ي اصول كه بعضي از آنها واقعاً نه از واجبات ديني‌اند و نه قانوني، براي هزارمين بار اذعان كني و اعلام كني كه به حضرت عباس منظورم از اين نقد، تعرض به حريم شخصيت‌هايي فراتر از نقد نيست تا بتواني به يك سياست آشكارا غلط اعتراض كني، در اين صورت هم بايد منتظر انواع عتاب باشي، و به خروج از نظام متهم شوي، . . .  ، اما آنجا اساساً نهادي فراتر از نقد وجود ندارد. كسي مي‌تواند تماميت گفتمان مسلط را به شديدترين نحو به پرسش بكشد، و تنها پرواي رد و قبول افكار عمومي را داشته باشد، و سپس در رقابتي واقعي به عالي‌ترين لايه‌هاي قدرت هم دست يابد.
در اينجا حتي خاتمي ـ روحاني معتقد به قانون اساسي و به اعتراف مخالف و موافق پايبند به منويات بنيانگذار جمهوري اسلامي ـ متهم به خروج از نظام است، و در آنجا يك آفريقايي‌تبار منتقد، مي‌تواند به كرسي رياست جمهوري دست‌يابد.
(گفتم "منويات"! جالب است؛  اين سال‌ها تعبير "اصول قانون اساسي" و يا حتي " شريعت و دين رسمي" به تدريج در ادبيات سياسي و حتي اسناد بالادستي سياسي و فرهنگي كشور، جاي خود را به "منويات رهبران" مي‌دهند و عجيب اين كه كسي هم نديدم در اين باره اعتراضي يا روشنگري كند، من نمي‌فهمم چه كسي تعيين مي‌كند منويات يك شخصيت چيست؟ چرا مفاهيم مبهم و مستعد تفسيرهاي سليقه‌اي رفته رفته جاي شفافيت و قانونمندي را مي‌گيرند و كسي هم دم بر نمي‌آورد؟

قرار بود زياد سياسي نشوم و اشاره‌اي به ماجراي رياست‌جمهوري در آمريكا داشته باشم.   خوب، صرف نظر از محتواي ارزشي جاري در آن جامعه، آيا فرم اداره امور در آنجا خواستني و دست كم تأمل‌كردني نيست؟

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

كيست اين شريعتي؟

سال ۵۷ بود، هنوز انقلاب پيروز نشده بود، سن و سالي نداشتم اما شركت در بحث‌هاي سياسي بزرگ‌تر‌ها بسيار جذاب بود و رفته رفته به دغدغه‌ي اول تبديل شده بود. در بحث بر سر حقانيت مخالفان شاه، مورد سؤال قرار گرفتم كه آيا آثار دكتر شريعتي را خوانده‌ام؟ و قرار شد اول سري به آثار ايشان بزنم و پس از آن بحث كنيم. مدتي طول كشيد تا حساسيتم به شريعتي بيشتر شود و نيز سن و سوادم و نيز تيراژ كتاب‌هاي شريعتي. تا آنكه تابستان ۱۳۶۰ بود كه به طور جدي در ميدان مغناطيسي انديشه‌ي شريعتي قرار گرفتم كه تأثير آن تا امروز باقي است.

يادم نمي‌رود در بحبوحه امتحانات ثلث سوم سال سوم راهنمايي بود كه هبوطش به دستم رسيد. امتحانات آخر سال نهايي بود و حساس. اما هبوط گويا حساس‌تر بود. از اين كه براي رفع اعتراض پدر، هبوط را در داخل كتاب رياضي گذاشته بودم و اين كار فريب پدر بود، بعدها و شايد الآن احساس خجالتي البته پديد امد. او توفيق در تحصيل را شرط زندگي بهتر مي‌دانست و البته حفظ رتبه شاگرد اولي را. اما مجموعه عواملي از جمله پر شدن ايام امتحان با آثار شريعتي كه عجين شده بود با دلمشغولي طراحي نحوه فرار از خانه و حضور در جبهه، رتبه را از اولي ۳-۴ تا پايين اورد. اما تعريف از زندگي و  احساس رضايت از آن براي من داستان ديگري داشت. داستاني كه تا امروز تغيير نيافت و اين تفاوت نگاه فقط با پدر نبود، به گونه اي با ديگراني هم كه در ادامه زندگي و كار به انتخاب يا به اضطرار با آنها هم مسير شدم، خود را نشان داد و اي بسا باعث مسايلي هم شد.

كيست اين شريعتي كه علي‌رغم گذشت بيش از 30 سال از مرگش و علي رغم حمله‌ها و نقدها و  حتي تخريب‌ها از جناح‌هاي گوناگون هنوز زنده است؟

گاهي تا حد امام خميني از رهبران انقلاب شمرده شد، گاهي از سوي رييس مركز اسناد انقلاب اسلامي(سيد حميد روحاني) معلم شهيد انقلاب عنوان گرفت و چند سال بعد از سوي همان شخص همكار ساواك اعلام شد.البته او اين را هم مي‌دانست كه شريعتي فقط در يك نوبت ۱۸ ماه در بازداشت انفرادي ساواك بود.  گاهي از سوي مطهري در تأييد او چيزي منتشر شده و گاهي از سوي برخي روحانيان، از جمله خود مطهري تا علامه طباطبايي در اصالت آرائش ترديد روا داشته شد تا آنجا كه از مراجع در حرمت خواندن آثار او امضا گرفتند.

سال‌هاي سال اسمي از او در تلويزيون نبود و تجديد چاپ تعدادي از كتاب‌هايش تا سال‌ها ممنوع بود و اكنون چند سالي است كه از تلويزيون جمهوري اسلامي به عنوان يك روشنفكر طرفدار اسلام و ولايت چهره‌پردازي مي‌شود.

بالاخره كيست اين شريعتي؟

براي پاسخ به اين پرسش البته صاحب نظران مختلف نظريه‌هاي متفاوتي عرضه كرده‌اند. تحليل راز ماندگاري شريعتي در فضاي فكري ايران البته مجالي بسيار فراخ مي‌طلبد، اما من از راز ماندگاري او در ذهن و منظومه فكري خود سخن خواهم گفت كه شايد چندان هم خصوصي و بي‌ربط با آن پرسش فراگير نباشد.

شريعتي كه نبود؟

البته شريعتي فيلسوف نبود، بلكه با اين جماعت مشكل اساسي هم داشت "فيلسوف‌ها پوفيوزهاي تاريخ‌اند"، شريعتي جامعه‌شناس نبود، او هيچ نظريه‌ي جامعه شناسي منسجم ندارد، شريعتي يك  اسلام‌شناس اصيل نبود- مگر مصباح و مطهري نگفتند؟ - شريعتي اقتصاددان نبود، شريعتي ليبرال نبود، شريعتي نظريه‌پزداز دموكراسي نبود، حتي يك نويسنده ادبي صاحب آثار مستقل و جهاني و حتي با مختصات وطني نبود،  پس او -دست كم براي من - كه بود؟

گاهي در خط مقدم جبهه به جرم داشتن اثارش به فرماندهي احضار شدم، هنگام مصاحبه براي معلم شدن انتظار داشتند از انتساب به آرائش اعلام برائت كنم، از سوي دوستان فيلسوف گاهي تحقير شدم كه آن كس كه از سخنان احساسي و نامبرهن او لذت ببرد شانس فيلسوف شدن را از دست داده است، و ... و حتي گاهي من خود با سطحي ديدن لايه‌ي اول بعضي آثار به جا مانده از او به بزرگي او شك كردم،  اما  ... گرمي حضور او در خاطره هيچ وقت به سردي نگراييد، چرا؟

موضوع بر مي‌گردد به همان تعريف از زندگي.

 شريعتي روح بي‌تابي بود كه هيچ كليشه‌اي او را محدود نمي‌كرد. او فراتر از تعريف بود. آيا مي‌توان گفت او يك پدر ايده‌آل بود؟ يك همسر ايده‌آل بود؟‌ يك كارمند ايده‌آل بود؟ حتي آيا يك استاد ايده آل بود؟ به گواهي خودش و خانواده و قرائن ديگر، نه.

روح بي‌تاب و مستقل كه فقط براي برخي روح‌هاي بي‌تاب مي‌توانست دوستي باشد، همين. اما جلوه‌هاي اين بي‌تابي آن چنان فراگير و ناب و دست‌‌نيافتني است كه جايگاه او را ممتاز مي‌كند.

آيا شما آدم درست و حسابي‌اي سراغ داريد كه گاهي در برابر پوچي لحظه‌هايي از زندگي دچار يأسي هرچند موقت نشده باشد و به چيزي از جنس پايان دادن اختياري به زندگي نيانديشيده باشد؟ اما سؤال مهم تر اينكه چه كسي جرأت كرده كه اين مطلب را اعلام كند؟ آن هم در گفت و‌گو با فرزندش؟ ( "و مولوي دو بار مرا از مردن بازداشت ..." / مجموعه آثار 1 ص: ۹۹ )

شريعتي اسلام شناسي كلاسيك نبود اما به اسلام به عنوان منبعي الهام بخش براي زندگي شخصي و نيز اجتماعي نگاه مي‌كرد. روشنفكري او از نظر من بيش و پيش از ان كه وجه اجتماعي داشته باشد، وجه اگزيستانسيل، دروني و شخصي داشت. يعني چه؟ يعني از او انسان آزادي آفريده بود كه رابطه‌اي اصيل با جهان و خالق براي او فراهم مي‌ساخت. دين خودش را داشت. اين خيلي مهم است. نه به بي‌ديني مباهات مي‌كرد و نه مقلدي بود كه براي رضايت مدعيان نيابت خدا و پيامبر، اداي دينداري در  آورد و به همين دليل است كه هم از ميان روشنفكران لائيك مخالف دارد و هم روحانيان سنتي.

با هستي و زندگي و مخاطبانش صميمي و يك رنگ بود. آيا واقعاً كسي را در اين خصوص به حد او مي‌شناسيد؟ اگر گاهي از تماشاي اطوار خوش‌اطواري دلش لرزيد آن را كتمان نكرد و آن گاه كه از بلاهت خود در بزرگ نمايي او خنده ‌اش گرفت، آن را نيز مخفي نساخت (كوير- در باغ آبسرواتوار) اگر از پوران، دختر شهري همكلاسي علي‌رغم نداشتن حجاب اسلامي خوشش آمد در خواستگاري از او درنگ نكرد و تعلقش به خانواد‌ه‌ي روستايي و مذهبي استاد شريعتي مانع از تصميمش نشد، و آن گاه كه مي‌بايست بي‌همراهي پوران پاي در راهي نهد، از پويش باز نايستاد. اگر از سارتر خوشش آمد به سوي او رفت و اگر از زينب و حسين و علي درس معنويت و حريت گرفت، از بيان آن سر باز نزد.

بي تاب بود،‌مي نوشت، بسيار پر حرف مي‌زد،  گاهي احساساتش غليان مي‌كرد؛... اما تن به روزمرگي نمي‌داد و خواب خفتگان مي‌آشفت.

 و شايد... اگر سيگار نمي‌كشيد و كراوات نمي‌زد، يك چيزي شبيه خودمان بود !!! خب البته خيلي خيلي خيلي بزرگ تر !!! 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

من هنوز همه‌ي مردم دنيا را با شاخص‌هاي اخلاقي نسنجيدم ، پس در اين باره قضاوت نهايي نمي‌كنم، اما بر اساس قرائن بر اين گمانم كه جايگاه بدي در اين خصوص داريم. براي تأييد اين مدعا كه ما اخلاقاً بديم البته مي‌توان قراين متعددي آورد، مانند اين كه: ريا، دورويي، غيبت و تهمت و ... كه از بدترين رذايل اخلاقي در ميان جوامع و سنت‌هاي گوناگون اخلاقي هستند، در ميان ما شيوع فراواني دارند و گمان نمي‌رود در اين خصوص مردمي را بتوان يافت كه گوي سبقت را از ما بتوانند بربايند. اما در اين نوشته سعي دارم بر شاخصي ساده دست بگذارم تا بدترين بودنمان را نشان دهم.

 

1-      صبح زود پنجشنبه(پريروز) از مقابل بانكي عبور كردم، ساعات كار را براي روزهاي پنجشنبه تا 30/12 اعلام كردند. ساعت 30/11 براي پرداخت قبض برق به بانك مراجعه كردم، متصدي مربوط اظهار كرد: حساب‌هاي دولتي را بستيم!

2-      ساعت حدود 10 صبح مشغول آپلود كردن خبر در سايتي هستم كه مسئوليت سردبيري آن را به عهده دارم، ناگهان برق مي‌رود و ... ؛ همكارم كه براي يك راديوگرافي درماني به طبقه پايين رفته بر‌مي‌گردد و مي‌گويد:  وسط كار برق رفت و ... ؛ از من مي‌پرسد : " فكر مي‌كنيد برق كي بيايد؟" و ... و من با تعجب نگاهي مي‌كنم، به گمانم  معناي نگاهم اين است: " مگر كسي مي‌داند؟"

3-      ديروز (جمعه) قرار بود راننده ميني‌بوس ساعت 5:15 صبح براي بردن ما منطقه‌ي كوهپيمايي بيايد، اما 5:40 آمد.

4-      ديروز غروب بود كه مي‌بايست براي رسيدن  به يك جلسه‌ي فرهنگي ماهانه خودم را به سعادت‌آباد برسانم، به ايستگاه مسافربري‌هاي عمومي مراجعه مي‌كنم. تابلويي در ايستگاه نصب است و روي آن نوشته شده: مبدء دو نقطه و جلويش خالي؛ مقصد دو نقطه و رويش يه چيزهايي خط خطي شده و در سطر بعد كه مدت انتظار نوشته شده نيز كاملاً خالي است. حدود 18 دقيقه معطل مي‌شوم تا ماشين حركت كند. و من از دقيقه‌ي دهم به بعد فقط استرسي در خودم حس مي‌كنم و سؤالي در خودم مي‌يابم: بالاخره ماشين كي حركت خواهد كرد؟ ترافيك مسير چگونه خواهد بود؟ و ... و من كي به وعده خواهم رسيد؟

5-       هر روز ... از خط سفيد و محل عبور عابر پياده عبور مي‌كنيم، موتوري از دور با سرعت مي‌آيد نمي دانيم در مقابل چراغ قرمز مي‌ايستد يا نه و ما بايد به جلو فرار كنيم يا به عقب برگرديم؟ اگر به عقب برگرديم كه باز چراغ قرمز مي‌شود و ما نمي‌ توانيم از عرض خيابان عبور كنيم، ... پس كي نوبت ماست؟

6-      به پيك موتوري زنگ مي‌زنيم براي انتقال يك بسته نمي دانيم چقدر بايد منتظر باشيم، 15 دقيقه، 30 دقيقه يا حتي بيشتر؟ معلوم نيست. دفتر پيك تا محل كار ما فاصله‌اي ندارد، اما براي او نمي‌صرفد براي يك سفارش حركت كند، مي‌ماند تا چند سفارش را با هم جمع كند، اما اين را به ما نمي‌گويد، اين را بگويد كه مشتري مي‌پرد!

7-      اسفند گذشته دولت مهر و عدالت به كارمندان صدقه‌اي، ببخشيد بن كالايي داد كه معلوم نبود چه زماني و دقيقاً از كجا مي‌شد كالايش را دريافت كرد. (باور كنيد اين يكي ديگر ماجرايي دلكش بود كه تفصيل آن فراتر از مجال است) هر وقت مراجعه مي كردي مي گفتند هنوز كالا نرسيده، مي‌گفتي پس كي مراجعه كنيم، مي‌شنيدي: "نمي‌دانيم، سر بزنيد!" و اين سر زدن تا همين سه روز پيش براي بسياري كسان ادامه داشت.

8-      . . .

خوب ذكر قراين بس است.   چه چه چيز در همه اين موارد مشترك است؟ كدام شاخص در همه اينها به چشم مي‌خورد كه آنها را مصداق بداخلاقي مي‌كند؟

در مبحث بسيار مهم رايج در روزگار ما در فضاي كاري، يعني مبحث "اخلاق حرفه" (Professional Ethics)  مي‌آموزند كه شرط اصلي اداي تكليف و احترام به ديگران، يك چيز كليدي است: "پيش‌بيني‌پذيري"! بله، قابل پيش‌بيني بودن.   مشكل من در قرينه‌ي (1) اين نبود كه چرا بانك پنجشنبه‌ها تا 2 و 4 عصر باز نيست، مشكل اين است كه چرا اگر ساعت كار را 12:30 اعلام كرده ، بدون هيچ اعلام ديگري يك ساعت زودتر ارائه‌ي يك خدمت را قطع كرده. و همين طور در ساير قرائن.  چرا پيش‌بيني‌پذير بودن اين قدر مهم است و در اخلاق حرفه‌اي از هر فضيلت اخلاقي ديگري برتر نشسته؟

براي بازتر شدن موضوع به يك مثال فرضي روي مي‌آوريم. دو تا جانور را در نظر آوريد: الف: يك مار سمي خطرناك و ب: يك كبوتر مخصوص. با اين فرض‌ها كه مار سمي در گوشه‌ي مشخصي از يك پارك زندگي مي‌كند و هميشه حداكثر تا شعاع 50 متر از آشيانه خود دور مي‌شود، و چنانچه كسي را بگزد، شخص ظرف 10 دقيقه خواهد مُرد. اما كبوتر مخصوص ما نه تنها نيش كشنده‌اي ندارد، بلكه گاهي يك تخم طلا‌ هم جلو پاي رهگذران قرار مي‌دهد، اما همين كبوتر، گاه‌گاهي كه اصلاٌ هم قابل پيش‌بيني نيست هوس مي كند بر سر عابران بنشيند و فقط با منقار خود بر چشم رهگذران بكوبد. البته احتمال دارد در اثر اين كار شخص كور شود. خوب حالا كدام جانور موذي‌تر به نظر مي‌رسد؟ آيا غير از اين است كه رفتار مار، به دليل پيش‌بيني پذير بودن كاملاً قابل مديريت است اما رفتار كبوتر اگر چه كم خطرتر است اما به دليل پيش‌بيني ناپذير بودن، آسيب‌زاتر است. گويي مي‌توان به موجودات و آدميان گفت: هر چه مي‌خواهيد باشيد اما دست‌كم پيش‌‌بيني‌پذير باشيد.

  به عنوان يك نشانه‌ي كوچك، تا جايي كه مي‌دانيم در بسياري كشورها اتوبوس‌هاي خطي حتي يك دقيقه نسبت به زمان معين شده براي حركت در مسيرهاي شهري تخلف ندارند، و و و . اما در اينجا كه ما زيست مي‌كنيم ؟

خوب؛ اگر پيش‌بيني‌پذيري را شاخص اصلي اخلاقي بودن در عرصه‌ي كنش جمعي بدانيم، آيا ما بداخلاق‌ترين نيستيم؟

دانشمندان اخلاق اصلي‌ترين وصف طبيعت را پيش‌بيني‌پذيري‌مي‌دانند. هيچ فكر كرديد كه اگر طبيعت هم به اندازه‌ي ما پيش‌بيني‌ناپذير بود،‌ چه مي‌شد؟ مثلاً گاهي بهمن از شيب ۳۵ تا ۵۵ درجه حركت مي‌كرد و گاهي از شيبهاي كمتر از ۱۵ درجه هم. يا آب گاهي در ۱۰۰ درجه به جوش مي‌امد و گاهي در حرارت ۳۰ درجه.

اگر مي‌خواهيم يك گام نسبت به ديروز اخلاقي‌تر باشيم، يك چيز را حد‌اقل تمرين كنيم، در برابر پدر، مادر، همسر، فرزند، همكار، نيروهاي فراتر، نيروهاي فروتر، ساير شهروندان، و ... پيش‌بيني‌پذير باشيم.         خُلف وعده فقط يك مصداق كوچك از پيش‌بيني‌ناپذيري است !


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

دعواي منجر به قتل  بر سر كرايه تاكسي

 

به گمانم اواخر بهار ۱۳۵۲ بود و من هنوز ۶ سالم نشده بود كه براي جراحي كوچكي، پدر از شهرستان به تهرانم آورده بود. وقتي در تاكسي‌هاي پايتخت نشستيم متعجب شدم از ديدن يك چيزي كه جاي راديو بود اما راديو نبود. كم كم ديدم راننده با سوار شدن هر مسافر فشاري به دكمه‌ي آن چيز راديو مانند مي‌دهد اما صدايي از آن چيز در نمي‌آيد. طبيعي بود كه در آن سن جواب همه‌ي سؤال‌ها نزد پدر بود. پدر در پاسخ گفت كه آن چيز، تاكسي‌متر است و نه راديو، و از خاصيتش گفت كه ربطي به كرايه‌ي مسافران دارد. از پدر مي‌پرسم چرا تاكسي‌هاي شهرستان چنان چيزي ندارد و او از بزرگ بودن پايتخت و پيشرفته بودنش مي‌گويد و اين كه چند سالي طول مي‌كشد تا اين چيزهاي پيشرفته به شهرستان‌ها منتقل شود.
 پدر هيچ وقت براي زندگي به تهران نيامد،‌ همانطور كه هيچ وقت انقلابي نبود.  در سال‌هاي اول انقلاب،  كه نزد بسياري مردم انقلابي بودن مد بود و نزد من تنها ايدئولو‍ژي حق بر روي زمين، و من در بحث‌هاي سياسي با او با بي‌شرمي بيشتري  قد علم مي‌كردم و انقلابي نبودن او را به نقد و حتي سخره مي‌گرفتم، او به تهران نيامد اما صبر كرد تا من مقيم پايتخت پس از انقلاب شوم و چيزهايي را در آينه ببينم كه شايد او در خشت خام مي‌ديد. آگر چه هنوز هم هيج گاه تمام حق را به او نمي‌دهم، اما نگراني‌ام اين است كه روز به روز به او بيشتر نزديك مي‌شوم.
اوايل اصلاً نمي‌ديدم كه نه تنها تاكسي‌هاي شهرستان‌ها، بلكه حتي تاكسي‌هاي پايتخت هم تاكسي‌متر ندارند، بعدها كه ديدم، با خود مي‌گفتم براي جامعه‌ي انقلاب كرده و درگير جنگ چند ساله كه سرگرم امور زير بنايي و مهم، مثل اجرا كردن اصول پايه‌ي عدالت اسلامي است، اين كمبودها چندان مهم نيست، بزودي همه چيز درست مي‌شود و تاكسي‌متر يك سر سوزني از آنهاست.
 سال‌ها گذشت، شد ۱۳۷۲ كه  براي خودم معلمي شده بودم و مروج رسمي دانش و دين، از راديوي دولت سازندگي مي‌شنوم كه تا سال ۱۳۷۶ همه‌ي تاكسي‌هاي پايتخت و كلانشهرها به تاكسي‌متر مجهز مي‌شوند، به ياد ۱۳۵۲ مي‌افتم و در دل دعا مي‌كنم پدر اين خبر را نشود تا به ريش من بخندد كه "قريب ۲۰ سال گذشت و حكومت انقلابي-اسلامي شما تازه ..." ، دوست داشتم تا زودتر سال ۷۶ فرا برسد و دعا مي‌كردم چند سالي ديگر جنگ و انقلاب تكرار نشود و استكبار بي‌مروت هم قدري مهلت دهد تا امور (يا حداقل ماجراي كرايه‌ي تاكسي‌ها)به سامان شود و من اقلاً شاهد دعواي اعصاب خورد كن مسافر و راننده بر سر چند ريال كم و زياد نباشم.
 تا اين كه ... ده سالي از زمان آن وعده مي گذرد‌. پارسال بود كه چند بار چشم بر جاي خالي تاكسي‌متر در تاكسي‌ها، ‌خودم با راننده‌ هايي بحث مفصل كردم و تا ۱۳۵۲ مرغان خيالم به عقب پرواز كردند.

  ... ديشب از تلويزيون رسمي شنيدم كه رييس دولتي كه مستظهر به پشتيباني بلند پايه‌ترين پرچم‌داران حكومت اسلامي ايران است، ضمن اذعان به وجود بحران‌هاي اقتصادي و وجود فقر و گراني كمرشكن مي گفت  مافياي قدرت نمي‌گذارند او عدالت را پياده كند. جل‌الخالق! يعني نه استكبار و نه باقي‌مانده‌هاي رژيم پهلوي! بلكه مافياي قدرت...؟ اين عزيز معني مافيا را مي‌داند؟ يعني  فساد در لايه‌هاي داخلي قدرت نفوذ كرده؟ آيا اين يك اعتراف به شكست حكومت ديني است، يا نوعي جديد از فرافكني، بدون عنايت به معناي قاموسي و هاله‌اي واژگان؟

 

 و در خبرها مي‌خوانم

دعواي منجر به قتل  بر سر كرايه تاكسي

 

 ( به نقل از :  )

http://www.mardomsalari.com/Template1/News.aspx?NID=25266

نسخه شماره 1779 - 1387/02/02 -

 

کيفرخواست پرونده مسافري که به دنبال کشته شدن راننده تاکسي، بازداشت شده است در دادسراي جنايي تهران صادر شد.
به گزارش ايسکانيوز، زنگ تلفن همراه کشيک دادسراي جنايي تهران، عصر دوم تير 1386 به صدا درآمد و از کلانتري 135 آزادي خبر رسيد مرد 45 ساله اي به نام «کامران» که راننده تاکسي بود طي يک درگيري، قرباني شده است.
بازپرس «بهروز هنرمند»خيلي زودبه همراه پليس جنايي به محل موردنظر رفت و به بازجويي از «فرزاد- ن» 23 ساله که مسافر «کامران» بود پرداخت.
متهم در شعبه چهارم دادسراي ناحيه 27 پايتخت درباره ماجرا گفت: با مادرم از آبادان به تهران آمديم تا به خانه يکي از اقوام برويم. به همين خاطر سوار تاکسي شديم. موقع پياده شدن اما بر سر کرايه ماشين با راننده درگير شدم و او با چوب به مادرم حمله کرد.
«فرزاد» ادامه داد: خون جلوي چشمم را گرفت و با چاقويي که همراهم بود به دفاع از مادرم پرداختم. باور کنيد اصلا نمي خواستم راننده را بکشم و حالا خيلي پشيمانم. گزارش ايسکانيوز مي افزايد، ديروز به دنبال اعتراف هاي «فرزاد» کيفر خواست پرونده اش از سوي بازپرس «علي دلداري» داديار شعبه اظهار نظر دادسراي جنايي تهران صادر شد.

 

 دلم براي آرمان‌‌گرايي‌هاي پاك سال‌هاي ۵۶ و ۵۷ و مردان آن روزگاران تنگ مي‌شود ... و  اكنون به ياد پدر مي‌افتم و ديالوگي دارم با او بر سر حقانيت حكومتي كه داعيه‌ي گسترش عدالت در جهان! دارد، كه او نمي‌شنود و شايد هيچ‌گاه نشود.

 

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
امسال اداي احترامم به مقام راد مرد  گزیده‌ي تاريخ ، حسين بن علي، به تأخير افتاد. اما شايد نوشتن  شعر استاد شفيعي كدكني، و طراوت ناشي از خواندن آن در اين صفحه، اين يادآوري را با وجود تأخير موجه كرده باشد.      زنده باد رادي و آزادگي

سوگواران تو امروز خموشند همه
که دهان های وقاحت به خروشند همه

گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست
زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه

آه از این قوم ریایی که درین شهر دو روی
روزها شحنه و شب ، باده فروشند همه

باغ را این تب روحی به کجا برد که باز
قمریان از همه سو خانه به دوشند همه

ای هران قطره ز آفاق هران ابر ببار
بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه

گر چه شد میکده ها بسته و یاران امروز
مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه

به وفای تو که رندان بلاکش فردا
جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه

شعر : شفیعی کدکنی

 براي شنيده تصنيف اين اشعار مي‌توانيد از اين سايت استفاده كنيد.
اين تصنيف در قالب يك سي دي با صداي عليرضا قرباني با نام سوكواران خموش منتشر شده است. بر اساس اطلاع، قرار بود در اين مجموعه، شعر كرك جان، از اخوان ثالث هم منتشر شود كه ظاهراً به تيغ سانسور وزارت ارشاد برخورد. شگفت است كه سوكواران خموش را سانسور نكردند!
براي شنيدن تصنيف كرك مي‌توان از اينجا استفاده كرد.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
چرا خشونت را پاياني نيست؟

هر روز جنايات بزرگ و كوچكي در گوشه‌اي از دنيا رخ مي‌دهد. نمي‌دانم اين كه به خاطر پرهيز از جريحه‌دار شدن خاطرمان، يا عادي شدن ظلم‌ها و خشونت‌ها در اثر تكرار اخبار آن در رسانه‌ها، يا گاه محافظه‌كاري براي مبرا بودن از عواقب حساس شدن نسبت به اين جنايات، بتدريج ترجيح مي‌دهيم از كنار آنها به آرامي بگذريم، چقدر قابل گذشت و توجيه است. 
 البته ظلم‌ها و رفتار موهن و خشونت‌آميز در نزديك‌ترين فاصله‌ي ما هم رخ مي‌دهند و بايسته‌تر آن است كه براي اعتراض به خشونت، از نزديك‌ترين‌ها شروع كنيم، اما به دلايلي كه به گمانم چندان پوشيده نيست، كشتار و اِعمال خشونت اخير عليه ساكنان نوار غزه و سكوت و كم اهميت‌انگاري بين المللي در اين خصوص بسيار دل‌آزار است. حدود يك ميليون انسان در جغرافيايي بسيار محدود - به لحاظ نسبت جمعيت به زمين، غزه متراكم‌ترين نقطه‌ي جمعيت انساني زمين است - هم اكنون چند روز است كه از هر نوع منبع سوخت و انرژي، محروم‌اند. راه‌هاي مواصلاتي براي رساندن حداقل غذا و مايحتاج درماني، از جمله‌ كمك‌هاي دارويي به آنجا بسته شده و از هوا و زمين هم آتش و بمب بدانجا مي‌بارد.

 بيم آن مي‌رود كه انسانيت از زمين رخت بر بسته باشد.

وقتي ورقي به تاريخ مي‌زنم و به ياد مي‌آورم كه مثلاً دختري آزاده‌خواه، سال ۲۰۰۳ از آمريكا به فلسطين مي‌رود، در برابر بولديزرهاي آسراييلي مي‌نشيند تا به تخريب خانه‌هاي فلسطيني‌ها اعتراض كرده باشد و در اين راه كشته مي‌شود، اما من مثلاً بيشترين دغدغه‌ام اين است كه با اين مشكلي كه براي زانويم پيش آمده، به برنامه دماوند زمستانه‌ي امسال مي‌رسم يا نه، راستش دچار خجالت مي‌شوم. ‌
وقتي هم‌وطناني را مي‌بينم كه حتي از شنيدن تكراري اخبار آنچه در فلسطين مي‌گذرد خسته مي‌شوند و في‌المثل به بهانه‌ي قهر كردن با حكومتي كه با شهروندانش آمرانه و قهرآميز برخورد مي‌كند و در عين حال به دليل ملاحظات سياسي منفعت‌گرايانه سنگ فلسطين را به سينه مي‌زند، هر گونه كمك و حتي حساسيت در برابر ماجراي فلسطين را نشانه‌ي عقب‌ماندگي فكري مي‌دانند، متأسف مي‌شوم.

آيا مي‌توان پرچمي در مخالفت با هر نوع خشونت، بلند كرد؟

 و البته وقتي مي‌بينم از تلويزيون رسمي اين مملكت شخصي در حضور جمعيتي كه به گواهي زيرنويس صفحه، دانشگاهيان اين مملكت را مي‌سازند و مدام از سخنان گهربار ناطق يادداشت بر مي‌دارند، در تئوريزه كردن خشونت حتي از امام حسين نمي‌گذرد و نهضت امام حسين را خشونت اسلامي معنا مي‌كند عليه آنان كه از پذيرش ولايت تن زدند؛ و بدين‌سان مخالفان اين زمان با سياست‌هاي جاري را يزيدي اعلام مي‌كند تا جواز صادر كند براي اِعمال خشونت عليه هر مخالفي، متأسف و حتي دچار يأس مي‌شوم. راشل چند لحظه پيش از كشتن شدن زير بولديزر اسراييل

آيا مي‌توان پرچمي در مخالفت با خشونت به هر نام و به هربهانه‌اي كه مي‌خواهد باشد، بلند كرد؟

آري و همچنين وقتي مي‌بينم در پناه قانون آن كس كه عملاً دست به ترور زده و گلوله در گردن كسي خالي كرده كه تنها جرمش داشتن دركي متفاوت از دين و حكومت ديني است، چه رسد به مخالفت با حكومت ديني، نه تنها مجازات نمي‌شود، بلكه هم اكنون در دانشگاه به تحصيل مشغول است؛ اما در برابر، جواناني كه نه جسم بي‌جان راشل در آغوش دوستانشدست به گلوله برده‌اند و نه اين كار را در مخيله دارند، تنها به دليل بلند كردن سخن مخالف، نه تنها از درس و دانشگاه محرومند، بلكه بايد شديدترين مجازات‌ها را تحمل كنند، دچار يأس از وقوع هر اصلاحي در اين سرزمين و در اين كره مي‌شوم.

گاه آنچنان از تحقق اخلاق و عدالت در جامعه‌ي انساني نااميدم كه فكر مي‌كنم بيراه نيست اگر بتوان از جامعه‌ي ديگر موجودات طبيعت ويزايي گرفت و از جامعه‌ي انساني براي هميشه خداحافظي كرد و رخت بر بست!

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
قيصر

نخست در سال‌هاي مختوم به ميانه‌ ي دهه ۶۰ ديدمش در سفري به شمال براي حضور در شب شعري، در جمع شاعران جواني كه آمده بودند تا ديگرگونه شاعري اي را آغاز كنند.  با يكي‌شان تازه آشنا شده بودم و خيلي زود طرح دوستي ريخته شد و البته چندان نپاييد. سلمان هراتي.  من با او بهار ۱۳۶۳ آشنا شدم و او پاييز ۱۳۶۵ از دنيا رفت. اما در همين مدت كوتاه، كمتر از ۵/۲ سال، خاطره‌هايي ماندگار شكل گرفت و دستاوردهايي ماند. از جمله‌ي اين دستاوردها، آشنايي با هنرمنداني بود كه نه از جنس پيش از انقلاب بودند و نه بعد از انقلابي تماماً حكومتي. اينان دلبستگان آرمان‌هاي انقلاب ايران بودند، البته نه سرسپردگان داعيه‌داران رياست بر انقلاب. از ميان شاعران اين نسل، حسن حسيني، سلمان هراتي و قيصر امين‌پور شاخص‌تر از ديگران بودند و چه به نوبت اين هر سه، بين سال‌هاي ۶۵ تا ۸۶ رفتند. عامل رفتن دو تن از آنان صنعت لعنتي بود، يا انسان بي مبالات اسير مصنوع خويش، تصادف با اتومبيل.
  از ديگر هنرمندان اين نسل در عرصه سينما مخملباف بود و ديگراني كه شرح انديشه‌شان و نسبت‌شان با فرهنگ و هنر بعد از انقلاب، مجالي موسع‌تر مي‌طلبد.
  رفته رفته كه روح پوست كلفت مي‌كند، نوحه‌سرايي براي رفتن را كم كم هيچ نمي‌فهمم. از اين رو به‌رغم حسرتي كه از رفتن بزرگي و عزيزي احساس مي‌كنم، نه دستم به تعزيت‌نامه نويسي مي‌رود و نه حتي قدمم به تعزيت‌سراها رفتن و اينكه آنگاه مبالغه‌ها در فضايل ياري رفته آغاز شود. تنها مي‌توانم نوشت:  مانندي براي برخي روح‌هاي لطيف و وارسته، چندان نتوان يافت. و به گمانم قيصر از اين دست بود و با رفتنش چه خالي شد يك جاي مهم ديگر.
  وقتي براي نوشتن چيزي براي امين‌پور دست بكار شدم گمان مي‌كردم قطعاتي از چند شعرش را كه در طول روزها و سال‌ها به مناسبتي زمزمه مي‌كردم، خواهم نوشت. اما .....
 به اين مختصر بسنده مي‌كنم: 
                    خسته ام از آرزوها، آرزوهاى شعارى *  شوق پرواز مجازى، بال هاى استعارى                                      
          
       لحظه هاى كاغذى را روز و شب تكرار كردن  * خاطرات بایگانى، زندگى هاى ادارى                                          
              آفتاب زرد وغمگین، پله هاى رو به پایین
 * سقف هاى سرد و سنگین آسمان هاى اجارى 
             
عصر جدول هاى خالى، پارك هاى این حوالى * پرسه هاى بى خیالى،نیمكت هاى خمارى 
            
رونوشت روزها را روى هم سنجاق كردم * شنبه هاى بى پناهى، جمعه هاى بى قرارى  
                      
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها  *  خاك خواهد بست روزى، باد خواهد برد بارى 
                    
روى میز خالى من، صفحه باز حوادث   *    درستون تسلیت ها، نامى از مایادگارى


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

در  دو پست پيش وعده داده بودم در باره قشري‌گري و شكل‌گرايي ديني چيزي بنويسم. ضمناً پرسش‌هايي هم از سوي دوست عزيز جناب صدر در قالب كامنت‌هاي پست قبلي مطرح شد كه با تكيه بر اين نوشته پاسخ خود را بدانها عرضه خواهم داشت.

1- ما مرداني چون محمدبن عبدالله، عيسي مسيح ، موسي‌بن عمران و زرتشت را "پيامبر" مي‌دانيم، يعني شخص حامل "پيام". جالب اينكه در زبان‌هاي گوناگون اين معنا رعايت شده است. در زبان عربي آنها را نبي يعني حامل "نبأ" و "خبر" و در زبان انگليسي messenger يعني شخص حامل  "message" مي‌نامند.

2- "پيام" مفهومي است در برابر "فرم" و "شكل". مصداق اين شكل را دو چيز مي‌توان دانست: يكي، آنچه در زبانشناسي "كد"ها يا "رمزگان" زباني ناميده مي‌شود و در ادبيات ديني مي‌توان آنها را "كلام" ناميد؛ دوم، "رفتار" و عمل كه طبق ادبيات ديني "سيره" ناميده مي‌شوند. آدمي موجودي است كه گفتار و كردارش حاوي منظور و معناست.

3- مسلماً، طبق آموزه‌اي ارسطويي، در عالم واقع همواره مضمون و شكل با هم‌‌اند. هيچ جا فرم بدون محتوي، و يا محتواي محض و عاري از فرم وجود ندارد، اما در مقام تحليل و تأكيد مي‌توان آنها را جداي از هم در نظر گرفت.

4- حال بايد ديد چيست جان پيام يا خبر انبيا؟ به گمان من پيام اصلي انبيا را در سه چيز مي‌توان خلاصه كرد: يك، اعتقاد به جهاني فراتر از طبيعت و وجود امري برتر از مناسبات عالم مادي و رعايت او، كه من آن را "پرواي خدا" مي‌نامم؛ دو، "عدالت"؛ و سه، "رحمت".

5- البته پيامبران اين پيام را در قالب كلمات بيان كردند و در زندگي روزمره و در مقام عمل نيز سعي در كاربست آموزه‌هايي داشتند كه در خدمت آن پيام‌ها باشد. كلام پيامبران شد متن ديني و عمل و رفتار آنها نيز سيره نام گرفت.

6- آنچه در بعثت پيامبران، اصيل و ارزشمند است، همانا پيام آنان است و كلام و سيره آنها عارضي و در خدمت ابلاغ آن پيام است. اگر چه سلامت كلام و سيره نيز از اهميت بسزايي برخوردار است چرا كه استخدام ابزار نامناسب مي‌تواند پيام‌رساني را مختل كند. در ادبيات سنتي ديني از اين وجه عارضي به قشر و پوست تعبير شده است، در برابر اصل پيام كه به مغز تعبير مي‌شود. در تعبيري تمثيلي، پوست گردويي هرچند سالم و استوار، در صورتي كه در درون داراي مغز نباشد، از هر گونه ارزشي تهي است، از سوي ديگر مغز گردوي بدون پوست هم در معرض فساد است و بويژه تا مرحله رسيدن كامل، براي سالم ماندن نيازمند پوست است.

7- احكام عبادي دين كه تجلي‌گاه آن فقه است، حكم ابزار و به تعبير ديگر پوست را دارند و تنها در صورتي كه بكار انتقال پيام يعني، "پرواي الهي"، "رحمت" و "عدالت" بيايند ارزشمندند، در غير اين صورت امري زائد و بي‌خاصيت، و اي بسا دست و پا گير و مضراند. در متون بزرگاني از عرفا(براي مثال تذكره‌الاوليا) خواندن نماز بي‌حضور قلب حتي موجب شرك اعلام شده است. اين بدان سبب است كه به دليل غرور  خود-حق-پنداري، راه را براي جستجوي حقيقت مي‌بندد. براي آن كس كه مي‌داند در راه نيست، در صورت عزم به حركت، اميد راه يابي هست، اما آن كه در بيراهه مي‌رود و غافل است، پرسشي هم از درستي و نادرستي راه نخواهد كرد و اين غرور(فريب) موجب گمراهي است.

        زاهد غرور داشت، سلامت نبرد راه     رند از پي نياز به دارالسلام رفت  - حافظ

بعلاوه، عبادت فارغ از روح خضوع و خشوع، موجب ريا و تزوير است كه خره‌اي درمان‌ناپذير براي دينداري است.

       آتش زهد ريا خرمن دين خواهد سوخت -  حافظ

توآمان شدن غرور و ريا نه تنها پرواي الهي را از دل مي‌زدايد، بلكه موجب رخت بربستن رحم و عدل در زيست جمعي مي‌شود و چنين است كه تعدي و آزار ديگران نيز امري عادي تلقي مي‌گردد. و چنين است كه انديشمندي چون حافظ كه من او را پرچمدار مبارزه با دو نوع انحراف در دين(فقه‌گرايي افراطي و صوفي‌گري افراطي) مي‌دانم، در مقام مبالغه، تنها گناه را آزار مي‌داند و لاغير:

  مباش در پي آزار و هر چه خواهي كن     كه در شريعت ما غير از اين گناهي نيست

 

مناسك و عبادات اگر از سر اعتقاد به روح پيام نباشد و تنها به دليل عادت و يا تفاخر ادا شود، همانا عملي در بندگي هواي نفس است نه عبوديت امر قدسي و خداوند:

  اين نماز و روزه و حج و جهاد      هم گواهي دادن است از اعتقاد

  گر نماز و روزه مي‌فرمايدت         نفس مكار است، مكري زايدت   -  مولوي

 

8- نزد عوام و متأسفانه غالب افراد جامعه،  اهميت پوست و شكل از اهميت مغز بيشتر است. به همين سبب است كه در ميان جامعه‌اي كه پس از هزار سال براي خاطره مرگ فرزند شش ماهه پيشوايي ديني سينه چاك مي‌كند و بر فرق سر مي‌كوبد، اينچنين خشم و عصبيت نسبت هموطن و همسايه و حتي فرزند خود وجود دارد، اينچنين دروغ و تهمت و نيرنگ و ريا موج مي‌زند. كافي است در شبي از شب‌هاي ماه رمضان قرآني بر سر بگذاري و فرياد الغوث بركشي مهم نيست چقدر از مضمون كتاب باخبري.

 اين طرفه ببينيد: در كتاب تأكيد شده: خدا را در خفا و با حالت تضرع  بخوانيد(ادْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً وَخُفْيَةً  إِنَّهُ لاَيُحِبُّ الْمُعْتَدينَ« اعراف-55» وَاذْكُر رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَخِيفَةً وَدُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ والآصَالِ وَلاَ تَكُن مِنَ الْغَافِلِينَ«205») يعني اينچنين بدون جهر خواندن قرآن شرط اجتناب از غفلت دانسته شده. اين كجا و مراسم كذايي ما در برنامه‌هاي ديني و قرآني كجا. قشري‌گري ديني به جاي برخواندن پيام از كتاب، همين كتاب را مي‌بندد و بر فرق سر مي‌گذارد و در پاي فريادهاي عربده‌آساي كساني مي‌نشاند كه به نام دين دكان گشوده‌اند و از اموال عمومي (بيت‌المال) ارتزاق مي‌كنند.

شكل‌‌گرايي ديني مجلس "ختم انعام" برگزار مي‌كند، در حالي كه جماعت قاريان را خبري از مضمون آيه‌اي از اين سوره‌ي حاوي برخي نكات نغز نيست. من خود از كساني كه اهتمامي به ختم انعام داشته‌اند براي آزمون چند بار از مضمون فرازي از اين سوره پرسيدم و با كمال تعجب، شخص كه از قضا از مدرك دانشگاهي نيز بي‌بهره نبود، پاسخي شگفت داد: "ثواب در قرائت عربي قرآن است، كسي كه در جلسه ختم انعام معني فارسي نمي‌خواند". اين جمود به ظاهر كلام و غفلت از مضمون پيام، عيناً اعتراف به فرماليزم و شكلي‌گري ديني است.

شكل‌گرايي ديني در تبليغ فريضه‌ي حج، جدٌي بليغ دارد و خدا را نه در دل سودازدگان بلكه در مراسمي پرطمطراق جست‌وجو مي‌كند. قشري‌گرايي ديني تنها مصداق امر به معروف و نهي از منكر را تيغ و درفش كشيدن به نوبالغان زلف آشفته معرفي مي‌كند، غافل از اين كه مصداق اشدٌ و اجلاي آن، نهي حاكمان از بي‌عدالتي و غفلت از تنگناي معيشت خلقي از يك سو و دست درازي هم‌‌كيشان و خويشان در پوشش قانون در اموال عمومي از سوي ديگر است.

در جامعه‌ي قشرزده است كه در ذهن و زبان مردمان و حاكمان، بسامد واژه‌ي "دوستي" و عشق در برابر واژه‌ي "دشمن" ناچيز است. و   "دهانت را مي‌بويند مبادا گفته باشي دوستت دارم" چرا كه التفاتي  به يكي از سه پيام اصلي دين يعني " رحمت و مودت" در ميان نيست.

در چنين جامعه‌اي در بند كشيدن وبازداشت طولاني تعدادي جوان دانشگاهي، بدون حق برخورداري از وكيل و ساير مواهب قانوني ( به خلاف نص صريح قوانين شناخته شده از جمله قانون اساسي همين حكومت) و تهديد و ارعاب و اخراج ارزشمندترين استادان از دانشگاه، تنها به جرم ابراز عقيده‌اي اندكي مخالف عقايد ارباب قدرت، حتي صداي اعتراضي از ساير استادان دانشگاه در نياورد، در عوض همين استادان بيانه در اعتراض به نقد يا حمله‌ي رييس دانشگاه ينگه دنيا به رييس دولت حاكم صادر مي‌كنند، چرا كه برخورداري از مواهب قدرت به نام دين، به جاي عنايت به پيام دين، يعني عدالت و رحمت ديني نشسته.

9- البته در برابر قشري‌گري و شكل‌گرايي ديني، از انحراف ديگري نيز مي‌توان ياد كرد و آن بهانه قرار دادن مضمون و روح پيام، براي فرار از احكام عبادي است. عباداتي كه اداي صحيح و جهت‌دار آنها مي‌تواند تمرين و تضميني براي مراقبت و حفظ آن مضامين باشد. در برابر فقه‌گرايي افراطي، گرايش به برخي فرقه‌هاي متصوفانه و درويش مسلكانه، تعين نوع دوم از انحراف را در فرهنگ ما رقم زده است. جالب آنكه در اين مسلك‌ها نيز اگر چه عبادات و مناسك رايج به بهانه پوست بودن كنار گذاشته شدند، به جاي آن آداب و مناسكي اي بسا دست و پا گيرتر بافته شدند.

 

در جامعه كنوني ايران به دليل غلبه‌ي رويكرد فقهي به دين و عجين شدن فقه و قدرت، حمايت از نوع اول شكل‌گرايي و حمله به روي ديگر آن يعني صوفي‌گري افراطي، در دستور كار رسانه‌هاي دولتي قرار دارد. نمايش پر اطناب و كسل‌كننده‌ي "اغما" در شب‌هاي ماه رمضان، ساخته شد تا فاصله گرفتن از احكام مطابق با رساله‌هاي عمليه را نكوهش كند. اما اگر در كنار اين حمله به گريز از احكام، تأكيدي بر غفلت‌آميز بودن اكتفاي صرف به مناسك بيان نشود، همانا آبي است به آسياب قشري‌گري و شكل‌گرايي ديني.
لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

نشانه‌هاي حيات مؤمنانه

 

اين روزها كه مسلمانان در ماهي بسر مي‌برند كه قرار است بيشتر به عبادت مشغول باشند، نظاره‌ي بي مبالاتي‌ها و نابساماني‌هاي اخلاقي و اجتماعي‌شان بيشتر دل را به درد مي‌آورد و ميل به ريشه‌يابي اين نقيصه را بيشتر مي‌كند.  من بطور خلاصه ريشه‌ي مشكل را در "قشري‌گري" و "شكل‌گرايي ديني" مي‌دانم(شايد در اين باره در آينده بيشتر نوشتم). روح دين كه مي‌بايست مودت‌ورزي نسبت به مخلوقات و احساس اتصال با كانون هستي و دوستي، كه مؤمنان خدايش مي‌خوانند باشد، جاي خود را به جسمي تنومند داده است كه همانا مناسك دست و پا گير باشد، و اين حاصلي جز غرور و فريبي ندارد.

 

در خبر است روزي كسي بر جعفربن محمد صادق، امام ششم شيعيان، وارد مي‌شود و از نهايت ايمان شخص ثالثي سخن به ميان مي‌آورد. امام از او مي‌پرسد تو چگونه به ايمان او پي بردي؟ او در جواب از اهتمام آن شخص به نماز و طول ركوع‌ها و سجودهاي او سخن در ميان مي‌آورد. امام سخني مي‌گويد كه به صورت ذيل نقل شده است، من اين روايت را بسي عزيز مي‌دارم و از عدم رواج اين دست روايات بسي در شگفت و البته متأسفم:

 

"لا تَنظروا اِلي كَثرةِ الرّكوع الرَّجُلِ وَ سجودِهِ، لعلَّهُ شيئٌ اَعتادَه وَ لَوتَرَكَ استوحَشَ؛ وَليكن انظروا اِلي صِدقِ حَديثِهِ وَ اَداءِ اَمانةِ وَ وَفاءِ عَهدِه."

 

(ننگريد به زيادي و طول ركوع و سجود شخص، اي بسا اين اعمال براي او بصورت عادتي در آمده و سبب انجام اين اعمال آن است كه در اثر ترك آن دچار اضطراب نشود. بلكه بنگريد به راست‌گفتاري او و امانت‌داري او و وفاي عهد او)


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
دور جديد   "نشست مطالعه و گفت‌وگو"    پس از فرصت يك ماهه مرداد، از هفته پيش، با حضور دوستان و با گفت‌وگو در موضوع "اگزيستانسياليسم" آغاز شد.
به تناسب فرارسيدن ماه رمضان، طبق سنت سال‌هاي پيش كه مبحثي نزديك به حوزه دين انتخاب مي‌شد، امسال هم موضوعي در همين حال و هوا در دستور كار قرار گرفت.

موضوع پيشنهادي براي  ۴ دوشنبه‌ي پيشِ رو:

"تأملي در نهج‌البلاغه‌ي علي‌بن ابيطالب"

سال‌هاست در حسرت يك تأمل و بحث و بررسي جانانه در اين متن مهم و بزرگ هستم. صرف نظر از زبان فخيم آن كه در عربي جايگاه ممتازي دارد، حاوي نكاتي عميق است و شايسته درك.
و چه حيف و حسرت همواره در خود احساس مي‌كنم وقتي مي‌بينم متوني همچون مفاتيح‌الجنان و برخي متون دعايي نامعتبر يا مشكوك‌الاعتبار در ميان مدعيان متابعت از آن بزرگ (مشهوران به شيعه) جاي نهج‌البلاغه را گرفته است. 
                                              مقدم دوستان انديشه‌ورز گرامي

 * ۴-۶ عصر دوشنبه‌ها      /////       * خ۱۶آذر----ط۳----۶


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 آنچه گذشت:

مروري داشتم ديشب بر آنچه در دو حوزه: الف)"طبيعت و كوه" و ب) "فرهنگ و فلسفه" بر من گذشت.

الف) طبيعت و كوه:
سال خوبي بود. چند برنامه خوب در كارنامه سال قبل ثبت شد: *برنامه ۴ روزه دور علم‌كوه: دلير-لشگرك-حصارچال-سه‌هزار؛ *دو برنامه صعود به دماوند(يكي جبهه شمالي: مرداد ماه، انفراي؛ و ديگري زمستانه:جنوبي با دوستان انجمن دانشگاه) ؛  * دو برنامه كوير پيمايي؛ * دو برنامه اتاق برفي و تعدادي برنامه ريز و درشت ديگر.

ب) فرهنگ و فلسفه:
در اين مورد هم اگر چه اتفاق چندان درخشاني نيافتاد، اما به هر روي اوضاع بد نبود. دو سخنراني در باب مدرنيته در دانشگاه زاگرب در قالب هفته فرهنگ ايران؛ چند كارگاه در دانشگاه‌ها و مراكز فرهنگي ايران، از جمله در زمينه‌هاي "فلسفه‌هنر" و "تفكر انتقادي" و نگارش و چاپ نوشته‌هاي ريز و درشتي كه با تسامح نام مقاله مي‌گيرند؛ و حضور در دو سه محفل هفتگي و ماهانه "گفت و گو" در طول سال.

 و سالي كه آغاز شد:

شروع بدي نبود. صعودي در قامت برنامه‌اي زمستانه در ايام تعطيلات نوروزي به منطقه علم‌كوه و تجربه كم نظير برف و طوفان آن آغازي براي بخش كوه برنامه‌هاي امسال بود كه اميدوارم پر ثمر ادامه پيدا كند. (چه حيف كه فرصت نكردم گزارشي از آن برنامه را براي دوستان مخاطب اين فضا آماده كنم)

بدست گرفتن كتاب گريز از آزادي اريك فروم كه سال‌ها بود مطالعه آن را به عقب انداخته بودم. و تلاش براي آماده‌سازي چند كارگاه در حوزه‌هاي متنوعي از جمله "گردشگري فرهنگي و طبيعي" و "مهارت‌هاي زندگي"(life skills ) و نيز سلسله سخنراني‌هايي با عنوان" شعر و انديشه"، از جمله برنامه‌ها در بخش فرهنگ و فلسفه براي سال جديد خواهد بود. مغتنم شمردن حضور در نشست‌ها و محفل‌هاي دوستانه و درك محضر دوستان جديد و قديم هم كه البته در صدر امور است.

و اما نشست دوشنبه‌ها ؛ كه مكان قبلي اش از ما ستانده شده بود، به اشتياق و لطف دوستان دوباره احيا شد و در دفتر محقر كنوني ما تداوم خواهد داشت.
موضوع اين هفته، مقاله‌ي : "سرمايه اجتماعي در ايران" كه به قلم دكتر محسن رناني در مجله آيين، شماره زمستان ۸۵ ، به چاپ رسيد.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
بالاخره ما هم مشمول مهرورزي شديم

بله، اگر چه در هيچ دوره‌ اي بالا رفتن از نردبان قدرت، نه هوس بود و نه نصيب، اما در دوره ماقبل مهرورزي توفيق فعاليتي اندكي موافق‌تر با خواست قلبي فراهم بود. پس از سونامي سوم تير ۸۴ همواره در انتظار دریافت امواج آن بوديم و بالاخره گاه آن فرارسيد. انشاالله خير است.

به بهانه‌ي اين اتفاق ميمون در ميان شعرهاي مناسب احوال عزل مي‌گشتم كه به ابيات زيبايي از مرحوم اخوان ثالث  برخوردم و ذكر آن را در اينجا خالي از لطف نديدم. اگر چه نه در آن زمان مستعد "يزيد"  بودن بوديم و نه در اين زمان توان "بايزيد" شدن داريم و نه اصولاً نسبتي است ما را با حاكميت. اين مقدمات تنها بهانه‌اي براي مرور يك شعر قشنگ است.

و اما آن ابيات نغز :

    حاكمان در زمان  معزولي           همه شبلي و بايزيد شوند
    بار ديگر چو بر سرير رسند          همه چون شمر يا يزيد شوند

از جمله تبعات اين اقدامات مهرآميز، از دست رفتن مكان محفل‌هاي چند ساله‌ي "نشست مطالعه و گفت‌و‌گو" است. تا پيدا شدن مجالي ديگر، عرض پوزش از دوستان پيگير آن محفل.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
خبر اين است كه در آزموني كه آموزش و پرورش برگزار كرده و موضوع آن با نام پيامبر اسلام مرتبط است، به آن بزرگوار اهانت شده. آناني كه مي‌خواهند تا دير نشده و امر مشمول فيلترينگ نشده با برخي از آن سؤال‌ها آشنا شوند، مي‌توانند اينجا و يا اينجا را كليك كنند.

و اينك چند تأمل در اين باب :

۱- واكنش جريان متمايل به اصلاحات( نقل به مضمون):
  عجب مملكتي شده! از دولت نهم غير از اين انتظار نمي‌ره ، اگر اين كار زمان خاتمي اتفاق افتاده بود چه بلايي به سر آن بيچاره مي‌آمد. توهين به اين بزرگي به ساحت پيامبر آن هم در سالي كه به نام ايشان نام‌گذاري شده و اين همه سكوت . . . .

۲-واكنش جريان متمايل به محافظه‌گرايان يا مقابل اصلاح طلبان :
۲-۱- يك محافظه‌كار مجلسي استاد دانشگاه كه به نظرم از روز معرفي اعضاء كابينه و مشاهده جاي خالي خود در فهرست رييس جمهوري جديد، به منتقد درون گفتماني جناح راست تبديل شده، مي‌خواهد همه تقصيرها را بر سر بيچاره فرشيدي وزير اموزش و پرورش بياندازد. بله آقاي دكتر عماد افروغ در واكنش به اين ماجرا مي‌فرمايد: " ... اي كاش وزير استعفا مي داد و با اين استعفاي خود عمق فاجعه را نشان مي داد.... بايد مجازات كافي را در اين امر شاهد باشيم. اينكه طراح سؤال يا مسؤول بالاتر او را از كار بركنار كنند كافي نيست. چون اين عمل در وزارت آموزش و پرورش اتفاق افتاده بايد برخورد قاطع تري را شاهد باشيم. "

۲-۲- واكنش جريان سنتي اين است كه كار كار استكبار جهاني است و حتي در اين مورد هم بايد يقه دانماركي‌هاي بيچاره را گرفت. دفتر يكي از مراجع تقليد، آيت الله فاضل لنكراني چنين واكنشي ابراز داشته است:" ... والد معظم ما پس از اطلاع ضمن اظهار نگراني و تاسف شديد فرمودند : « همه مردم عكس العمل نشان دهند چرا كه اين اهانت خيلي عظيمي است ... . براي ما روشن است كه طراحان اين پرسش ها در پي موهون نمودن پيامبر اسلام (ص ) بودند. اين اهانت از دانمارك و كشورهاي غربي آغاز شد و دامنه آن متاسفانه به كشور ما نيز رسيد...."

۲-۳- تحليل‌گر يكي از سايت‌هاي خبري هم اين قدر شديد حكم صادر كرد كه:" ... لذا اگر وزير آموزش و پرورش اين كشور استعفا داده و از غصه اين اهانت دق كند و بميرد رواست و اگر رئيس جمهور نيز نه تنها از مردم كشور كه از جهان اسلام عذرخواهي نمايد باز نمي توان گفت كه در جبران اين حركت زشت و عوامانه اقدام درخوري صورت گرفته است."

و عكس العمل‌هاي ديگري كه منتشر شده است.

و اما تأملات:

۱-  چرا كسي نمي‌پرسد متني كه مبناي طرح پرسش بوده آيا معتبر بوده يا نه؟ شايد چون مؤلف آن علامه طباطبايي معرفي شده كسي حق ندارد در باره صحيح يا سقيم بودن محتواي آن چالش كند. اگر چه در بعضي سايت‌ها آمده كه يكي از منابع كتابي كه به عنوان متن آزمون در نظر گرفته شده از آن علامه طباطبايي بوده و مؤلف جزوه، و نه كتاب،كسي از نزديكان اكنون در مصدر قدرت قرار گرفته است.
۲- بله مي‌توان به گونه‌اي متن را تبرئه كرد و حدس زد در چينش سؤال ( سه گزينه‌ي غلط در برابر يك گزينه‌ي درست) تعابير موهن به كار رفته باشد. اما مطالعه برخي پرسش‌ها نشان از چيز ديگري دارد.
۳-  به گمان من، اگر چه بايد نسبت به توهين به ساحت پيامبر حساس بود، اما چرا كسي در فكر توهين به جامعه معلمان نيست؟ مرور محتواي سخيف اين پرسش‌ها البته وهني نسبت به موضوع، يعني پيامبر است؛ اما آيا اينكه پاسخ‌گويي به چنين پرسش‌هايي ملاك ارتقاء رتبه يك معلم باشد، موجب وهن جامعه آموزش و پرورش نيست؟ به گمان من آقاي افروغ بايد به جاي توصيه به استعفاي آقاي وزير، در صدد تدارك استيضاح يك نظام فكري فكري باشد كه سطح ملاك‌هاي ارتقاء معلمان را چنين نازل مي‌بيند.

۴- و اما نكته آخر اينكه از منظر نشانه شناسي، اين آزمون منصه ظهور يك مصيبت عظماي مزمن در آموزش و پرورش بوده است: و آن برآيند سطح فكر و نگرش نيروهايي است كه با شاخص‌ها عجيب و غريب، موسوم به ملاك‌هاي ارزشي، طي اين چند دهه در اموزش و پرورش گزينش و جذب شده‌اند. بدون اينكه بخواهم در شايستگي جمعي از نيروهاي فرهيخته، روشن‌انديش و دلسوز در آموزش و پرورش ترديد نا بجا روا بدارم، مي‌خواهم از يك واقعه مهلك خبر دهم.  مگر قاطبه‌ي نيروهاي موجود در آموزش و پرورش به ياد نمي‌آورند كه در مصاحبه‌هاي گزينشي شان به جاي پرسش‌هايي كه قدرت تفكرتحليلي، قدرت انتقال دانش به فراگيران، تسلط به رشته تخصصي، برخوداري از صلاحيت‌هاي روان‌شناختي و اخلاقي يك آموزنده استاندارد را محك بزند، به سؤالهايي مانند تعداد سجده‌هاي نماز ميت و نحوه تيمم و ... پاسخ گفتند؟ شايد اگر جامعه معلمان خيلي پيش از اين در فكر نقادي و اصلاح ان فرايند بيمار بودند امروز نه شاهد جسارت به ساحت پيامبر گرامي بودند و نه شخصيت خودشان. من به عنوان كسي كه سال‌هايي از عمر خود را در آن كسوت گذرانده، مخاطب خود را دوستان عزيزم در جامعه معلمان قرار مي‌دهم و بانگ مي‌زنم كه وقت بيداري است. به بهانه اين توهين اخير، در فكر يك وهن مزمن تاريخي باشيم. 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
تفاخر به ايراني بودن، چرا؟

چيزهايي در فضايل هويت مي‌دانم و منكر آنها نيستم. و با اين مطلب هم مشكل چنداني ندارم كه هر ملتي حق دارد به داشته‌هاي تمدني‌اش افتخار كند و ايراني‌‌ها هم همچنين.  اما اولاً با ملي‌گرايي افراطي و ناسيوناليزم ميانه‌اي ندارم و ثانياً نمي‌دانم چرا گاهي بعضي دوستان در دفاع از ايراني بودن اينقدر بعضي چيزها را به فراموشي مي‌سپرند.

 با يادآوري مجدد احترام به داشته‌هاي مثبت تمدن ايراني، اين روزها احوالي به عكس را در باره ايران  در خود مي‌يابم.

آخر چه چيز در اين مملكت اينقدر جاي تفاخر دارد؟ زيستن در جامعه‌اي كه هر صداي اندكي مخالف، بلكه متفاوت،  محكوم به خفه شدن است( مي‌گويد نه؟ احوال روزگار را بنگريد)؛ هر انديشه متفاوت محكوم به حبس و اخراج و سكوت است( مي‌گوييد نه؟ به سرنوشت استاداني همچون شبستري، آغاجري، سروش، جهانبگلو، كديور، سيد جواد طباطبايي و حتي سيد حسين نصر و . . . بنگريد )؛ دسترسي به گردش اطلاعات اينقدر محدوداست( مي‌گوييد نه؟ به وضع اسف‌ناك فيلترينگ اينترنت و ماهواره و ... بنگريد)، سطح معيشتي مردم اينقدر نامناسب است(مي‌گوييد نه؟ به رشد ناگهاني و لجام گسيخته - ۳۰ درصدي قيمت مسكن و اياب و ذهاب و كالاهاي اساسي همچون گوشت و ... در زماني كمتر از سه ماه، از تير تا شهريور بنگريد)  در عوض راست يا دروغ بودن روايات مربوط به ماجراي هالوكاست، مي‌شود دغدغه نفر اول مسئوليت اجرايي مملكت كه از قضا منتخب اكثريت مردم است، آيا واقعاً تعلق داشتن به و زيستن در چنين جامعه‌اي  اينقدر جاي تفاخر دارد؟  

 نفرماييد بايد حساب حكومت‌گران را از مردم جدا كرد. آخر در مورد اموري هم كه به خود مردم مربوط مي‌شود وضع بهتر نيست. ما نفر اول در كشتار جاده‌اي در دنيا هستيم. نگوييد علت را بايد در بي‌التفاتي مسئولان در ترميم جاده‌ها جست. چون عامل انساني اصلي‌ترين علت بحران در رانندگي در ايران است. صرف نظر از كشتار جاده‌اي، مگر رانندگي در تهران به مثابه‌ي ورود به ميدان جنگ نيست؟ مگر همه ما از شدت حاكم بودن دوست بازي و به اصطلاح پارتي بازي و رواج رشوه در ادارات، كم فروشي و گرانفروشي در معاملات، ضعف خدمات ارائه شده در بخش خصوصي و غير خصوصي از بخش مسكن گرفته تا خدمات شهري و . . . به ستوه نيستيم؟
 اصلاً شاخص را خيلي ساده‌تر مي‌گيريم. در فرهنگ تغذيه و مصرف غذايي كه گمان مي‌كنم گناه اين يكي چندان به طور مستقيم به حكومت بر نگردد: مگر نه اينكه در مصرف چيزهاي مضر مانند شكر و قند و روغن نباتي و ... ما در دنيا اوليم ؛ در مصرف غذاهاي مفيد مانند سبزي تازه، ماهي، لبنيات و ... در رده‌هاي بسيار بد جاي داريم. 
 اين فقط به احوال كنوني جامعه ايراني بر نمي‌گردد، در طول تاريخ چه قبل و چه بعد از اسلام ، چه قبل و چه بعد از ورود ايران به دوران مدرن، جامعه ايراني شاهد جنگ و خونريزي و بي اعتمادي و رقابت‌هاي ناسالم و سوء تفاهم‌هاي اجتماعي و اخلاقي بود. آنان كه از ترس تصاحب حكومت از سوي پسران، چشم فرزند كور مي‌كردند، پدر مي‌كشتند، وزير مي‌كشتند، متفكر تبعيد مي‌كردند  همگي مغول  و  عرب و  دست نشانده خارجي نبودند. به گواهي تاريخ اينان زاييده و پرورش يافته همين ايران بودند كه گاه تا حد پرستش مي‌ستاييم اش.
  راستي اين شعار گاه در چشمم چقدر كودكانه و خنده‌دار مي‌آيد: "هنر نزد ايرانيان است و بس" . براستي آيا يكي از علل اين عقب‌ماندگي اخلاقي، اجتماعي،اقتصادي و صنعتي، جامعه ايراني همين خود برتر بيني كاذب نيست؟

 البته ، ..... در باب  طبيعت ايران اگر نگوييم بي نظير، بايد اذعان كنيم واقعاً كم نظير است. واقعاً در چند نقطه‌ي دنيا اين همه تنوع اقليمي و آب و هوايي به چشم مي‌خورد؟ بلندترين قله منفرد و اتش‌فشاني دنيا(دماوند) در كنار بزرگ‌ترين درياچه دنيا در كنار جنگل‌هايي با تنوع ۴ تا ۵ گانه، در كنار مناطق كويري كم نظير در حالي كه تفاوت دماي دو نقطه‌ي آن گاه از ۴۰ درجه فراتر مي‌رود. جمع شدن همه اينها در يك سرزمين واقعاً كم نظير نيست؟

 احتياط كنم حالا از اين سوي بام نيافتم !
در هر حال بر اين عقيده‌ام كه به جغرافيا و طبيعت ايران مي‌توان دل بست و به آن افتخار كرد، اما به تماميت فرهنگي و آنچه نژاد و تمدن ايراني ناميده مي‌شود و مناسبات جاري در مردمش؟   . . . با همه شرمندگي جايي براي افتخار هست؟ . . . شك دارم.

آنچه بيش از همه نگرانم مي‌كند اينكه: اگر اين زنگ خطر را به طور جدي به صدا در نياوريم و پس از خودآگاهي به وضع اسف‌بارمان، در اصلاح امور نكوشيم، عملاً به تدريج نخبگان و جوانان مستعدي كه زندگي بهتر را حق خود مي‌دانند  مجال را "در اين بن بست كژ و پيچ سرما" چنان تنگ مي‌بينند كه ناگزير از جلاي وطن مي‌شوند، بي آنكه بنشينند و بحث كنند و دلايل خروج شان از اين مملكت را با مردم ميان بگذارند. آن وقت اين مملكت بايد به دست ميان مايگان و به تدريج فرومايگان بگردد و ايران فردا فقط به اين پز بسنده كند كه فلان شخصيت برجسته علمي  فلان كشور،  ايراني‌الاصل بوده.
   ايدون مباد


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
به مناسبت شهادت رادمردي كه در ميان مدعيان متابعت‌اش مظلوم‌تر است

در جامعه‌اي زندگي مي‌كنيم كه ادعاي ديني بودن وجه بارز آن است. دين اسلام و مذهب شيعه، دين و مذهب رسمي در اين كشور است. صرف نظر از اينكه تعبير "دين رسمي" تا چه حد معني‌دار و قابل دفاع است، پرسش اين است كه با چه شاخص‌هايي مي‌توان ميزان ديني بودن واقعي جامعه‌اي را سنجيد؟ به عبارت ديگر جامعه و زيست مردم و حاكمان در اين مملكت چقدر با موازين اسلام و آموزه‌هاي امام علي، امام اول و اصلي‌ترين چهره جهان شيعه نزديك است؟

و اما بهانه نگارش اين متن :
چند روز پيش از آغاز ماه رمضان در يك جلسه با حضور تعداد زيادي از مسئولان و تصميم‌گيران بزرگ‌ترين دانشگاه اين مملكت، دقت شود
دانشگاه و نه مثلا مهديه يا حسينيه و ...، نشسته‌بوديم و يكي از مسئولان كه البته بنده در خلوص نيت ايشان ترديدي ندارم، در خصوص آمادگي مناسب براي استقبال از ماه رمضان و به منظور بهره‌مندي هر چه بيشتر دانشجويان از فيوضات اين ماه، سفارش‌هايي فرمودند از جمله اينكه ضمن شستشوي فرش‌هاي نمازخانه‌هاي دانشكده‌ها دقت شود حتماً در اين مكان‌ها به اندازه‌ي كافي "مفاتيح الجنان" و "رساله عمليه" وجود داشته باشد.
 فرض كنيم از عوام جامعه پذيرفته باشد كه در تماس با متون ساده‌تر ديني، پاسخ پرسش‌هاي ديني‌شان را بجويند و لحظات معنوي را تجربه كنند، اما آيا در دانشگاه هم بايد توضيح‌المسايل و مفاتيح، جاي قرآن و نهج البلاغه را بگيرند؟ راستش خجالت و تأسف زيادي را در خود حس كردم. و گمان مي‌كنم سِرّ ِ انحراف عام و خاص را از صراط مستقيم ديني و حيات طيب در اين مملكت، بايد نهادينه شدن قشري‌گري و غفلت از مغز دين دانست كه علامت و علت آن نيز همين مغفول ماندن متون درجه اول ديني است.

  در اين مختصر تنها به ذكر كلام برگزيده از امام علي بسنده مي‌كنم تا فاصله‌ي وضعيت خودمان را از آموزه‌هاي آن بزرگوار ببينيم . تأمل بيشتر باشد با رجوع مستقيم به نهج‌البلاغه‌ي شريف :

    حكمت( كلمات قصار) 37:
 [امام هنگام عزيمت به شام، گذرش به ولايت انبار افتاد. دهقانان انبار با ديدن امام پيشاپيش ايشان در حال پياده، شروع به دويدن مي‌كنند.  امام مي‌پرسد:]  ما هذا الذي صنعتموه؟ [فقالوا خلقٌ منا نعظّم به أمراءنا]  فقال: والله ما ينتفع بهذا أمراؤكم و انكم لتشقون به علي أنفسكم في دنياكم و تشقون به في آخرتكم و ما أخسر المشقة وراد‌ها العقاب و أربح الدّعة معها الامان من النار.

  امام با ديدن آن رفتار مردم مي‌پرسد اين چه رفتاري است كه داريد؟ مردم مي‌گويند اين از خلقيات ماست كه بدين وسيله حاكمان مان را بزرگ شماريم.      امام مي‌فرمايد: به خدا كه اميران شما از اين كار سودي نبرند و شما در دنياتان خود را بدان به رنج مي‌افكنيد و در آخرت نيز بدان سبب بدبخت مي‌گرديد. چه زيانبار رنجي كه كيفر هم در بر دارد، و چه سودمند آسايشي كه ايمني از آتش جهنم را در پي دارد.
 
مقايسه‌اي بين اين سخنان تكان دهنده با روش مردم و حاكمان ما چه وصفي را شايسته ما مي‌كند؟ آيا باز رواست بگوييم شيعه‌ي آن امام ‌ايم؟   
 

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
"بحران معنويت، دين، هنر "
اين عنوان سخنراني‌اي بود كه يكي از همين پنجشنبه‌هاي شهريوري، به دعوت حوزه هنري قزوين ايراد كردم. به پيشنهاد يكي از دوستان علاقه‌مند خلاصه‌ي آن را در اينجا مي‌آورم.

۱. در ميان بحران‌هايي چون بحران انرژي، بحران محيط زيست، بحران اخلاق و ...، بحران معنويت و معنا، يا به تعبير ديگر مسئله‌ي معني زندگي(problem of meaning of life) يكي از دغدغه‌هاي جدي انسان در عصر حاضر است.

۲. نقطه مقابل مفهوم "معنا"، در عبارتِ  معناي زندگي، "پوچي" است.

۳. نظريه پردازان، به گونه‌هاي مختلفي در تشريح معناي پوچي كوشيده‌اند. يكي از اين آراي مشهور از آن تامس نيگل است . او در توضيح مفهوم پوچي به موارد زير اشاره مي‌كند:
       - بي‌هدفي، به غايتي معين معطوف نبودن؛
       - غير‌جدي بودن، آميخته با شك و تصادف بودن زندگي؛
       - فاقد اهميت، كوتاه و ناپايدار بودن زندگي. 

۴. سنت‌گرايان، كساني همچون رنه گنون و سيد حسين نصر، فاصله گرفتن انسان مدرن از آموزه‌هاي ديني و امر قدسي را سبب احساس پوچي و فقدان معنا مي‌دانند. گرايش‌هاي مختلف نيهيليستي نيز با بي‌ارزش دانستن  سرچشمه‌هاي معنا بخش، بر طبل بي‌معنايي مي‌كوبند. مدرنيست‌هايي نيز هستند كه اگر چه نه بسان نيهيليست‌ها و سنت‌گرايان، تزلزل معنا را در دنياي مدرن هشدار مي‌دهند و در پي چاره اند.

۵. چنانچه معنيِ "معنا" را در تعابير تجربه‌گرايانه يا منطق‌گرايانه محصور ندانيم، در فضايي خارج از سپهر علم‌گرايي و عقلانيت خودبنياد و حداكثري، مي‌توان در جست‌و‌جوي معنا گشت. عده‌اي دين را ، برخي هنر را و كساني حوزه وسيع‌تري به نام زيبا‌شناسي را كه شامل زيبايي‌هاي هنري و زيبايي‌هاي طبيعي است، سرچشمه‌هاي معنابخش، بويژه معنا در تعبير "معني زندگي" مي‌دانند.

۶. صرف نظر از اينكه مدعيات و گزاره‌هاي يك دين خاص را برخوردار از حقانيت بدانيم يا نه، به اذعان بسياري متفكران و جامعه شناسان، بايد اديان را داراي وجوهي از كاركرد در امر معنا بخشي به زندگي بشر بدانيم. سرّ ِ  ماندگاري اديان بزرگ را در طول تاريخ، مي‌توان منطبق بودن آموزه‌هاي اديان با نيازهاي معنوي بشر دانست. در تعليمات ديني است كه حيات بشر محدود به زندگي فاني دنيا معرفي نمي‌شود  و از زندگي پس از مرگ سخن به ميان مي‌آيد. در تعاليم ديني است كه زندگي دنيوي عبث پنداشته نمي‌شود و جلب رضايت موجودي برتر به نام خدا بدان هدف و جهت مي‌دهد. البته چنان كه گفته شد، طرح صرف مدعيات ديني تأمل و وارسي در صدق آنها را منتفي نمي‌كند، نكته اين است كه نمي‌توان نسبت به دعاوي ديني در باب معنابخشي زندگي بي‌نياز يا بي‌اعتنا بود.

۷. در باب عرصه‌ي زيباشناسي و تعريف هنر، نظريه‌‌هاي فراواني ارائه شده است. طبق نظر متفكران متأخر همچون ريكور، عرصه‌ي هنر عرصه‌ي ‌بي‌معنايي است. منظور از بي‌معنايي در اين تعبير فقدان معنا به طور كلي نيست بلكه عدم تعين معنا در محدوده‌اي خاص و معين است. در واقع مي‌توان گفت عرصه هنر ، و زيبايي به طور كلي، عرصه‌ي گشودگي افق‌هاي معنايي به سمت بي‌نهايت است. ساحتِ هنر ساحت اقتضاهاي معنابخشي در عين آزادي از دلالت‌هاي يگانه است. از اين رو انسانِ در جستجوي معنا و خسته از يكنواختي در دنياي نشانه‌هاي فاقد روح صنعت و علمِ و عقلانيت ابزاري مي‌تواند با پرواز در سپهر هنر و زيبايي بهانه‌اي براي زيستن بيابد.  شايد از همين رو بود كه نيچه، از منظر يك نيهيليست فعال( در مقابلِ نيهيليسم انفعالي) مي‌گويد : اگر هنر نبود حقيقت ما را خفه مي‌كرد.

۸. من بر دو سرچشمه‌ي "دين" و "زيبايي و هنر" سرچشمه ديگري مي‌افزايم: "انس با طبيعت" را . پرداختن به طبيعت و شناخت آن نه به قصد سلطه بر آن، بلكه به قصد مسحور شدن در جلوه‌هاي بديع بي‌بديلش، وجهي براي بودن و نفس كشيدن فراهم مي‌كند.

من در اينجا الحاقيه‌اي بر آن سخنراني مي‌افزايم ؛ اما . . .   آيا بشر حريص و زياده طلب چيزي از  طبيعت به جاي گذارده است؟ به نظر مي‌آيد كوه‌ها ، شايد به دليل ساده‌ي صعب العبوري، تنها بخشي از طبيعت اند كه از شر تخريب انسان‌ها ، آن هم تاحدودي، مصون مانده اند.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
يكي از بازي‌هاي متولد شده در دنياي مدرن "فوتبال" است . بله بازي !    از آنجا كه من علي‌الاصول كمتر اهل بازي هستم و به خصوص فاصله شديدي از تعلق به فوتبال دارم ، هيچ وقت فكر نمي‌كردم  روزي حتي چند سطري در اين باب بنويسم ، اما چنين شد .
  شايد بعضي فوتبال را در درجه اول ذيل عنوان "ورزش" قرار دهند اما به گمان من فوتبال بيش از آنكه ورزش باشد ، بازي است . و بازي البته يكي از راه‌هاي رايج گذران اوقات فراغت است . و البته من براي اوقات فراغت ارزش زيادي قائلم و در اين باره كارگاه‌هايي برگزار كردم ، اما نمي‌دانم چرا فكر مي‌كنم اين روش گذران  در كنار حدود ۱۰ راه ديگر به رسميت شناخته شده ي گذران اوقات فراغت ۱ ، بيشتر به كودكان و افراد بي‌كار و فاقد مشغله‌هاي جدي تعلق دارد . اما چرا در ميان انواع گوناگونِ  "ورزش-بازي‌ها"  اين بازي اين قدر گل كرده است و نه تنها به پر طرفدارترين بازي‌ها در ميان اهل بازي ، بلكه به پرطرفدارترين ، در ميان تماشاگران ، از قشرهاي مختلف ، تبديل شده است .
 البته وجوهي در باب توجيه اين اقبال به ذهنم مي‌ رسد ، از جمله اين كه مثلاً : عدم قطعيت در اين بازي بيش از سايرين است۲ ؛ صحنه بازي فراخ‌تر از ديگر بازي‌هاست و ميدان مانور در آن بيشتر است ؛ فضاي صف‌آرايي دو طرف  و مجال براي مبارزه ، حس نهفته انسان به مثابه‌ي موجودي از نوع جانوران ومتمايل به پيروزي  در صحنه رقابت و نبرد ۳ را در كنش‌گران و تماشاگران فوتبال بيش از ساير بازي‌ها بيدار مي‌كند و ... . اما اينها را براي توجيه ذهني‌ام بسنده نمي‌يابم . در زمانه اي كه اين‌همه مسئله حياتي متوجه زيست طبيعي ، اخلاقي و اجتماعي انسان‌هاست ، چگونه فوتبال اينچنين سياست و فرهنگ و  اجتماع را درنورديده و مظهر غفلت نهادينه شده و سازمان‌يافته بشر مدرن شده است ! باورم نمي‌شود پيگيري لحظه به لحظه  فوتبال در كشاكش جام جهاني چگونه اين همه جلسات رسمي علمي و اجتماعي و حتي حكومتي را مختل كرد . ادارات دولتي در ساعات پخش مسابقات به سرعت تعطيل مي‌شدند و در اين ميان محل كار خودم يعني دانشگاه هم از اين مصيبت مصون نبود .
   جالب ترين خاطره‌ام در اين خصوص حضور در جلسه‌اي به ميزباني  معاون يك سازمان فرهنگي بود كه رييس آن سازمان معاون رييس‌جمهوري است ، يعني سطح سازمان در حد وزارتخانه اي ست . آقاي معاون با آنكه نخستين بار بود كه ما را ملاقات مي‌فرمود ، در بدو ورود ما پس از سلام و احوال پرسي ، بدون فوت وقت گفت به علت اشتغال به تماشاي فوتبال در شب گذشته ، وقت نكرده متن ارسالي ديروز ما را كه موضوع جلسه بود، از نظر مبارك بگذراند و حدود ۱۵ تا ۲۰ دقيقه در فضايل فوتبال و تحليل بازي شب قبل يك‌ريز فضل اظهار مي‌كرد .
 من اگر چه از خلوتي خيابان‌ها در لحظات پخش بازي‌هاي جام جهاني خشنودم و براي عقده دل وا كردن يكي دو نوبت از اين فرصت  را هم براي رانندگي در خيابانهاي خلوت غنيمت شمردم ، اما نمي‌توانم بهتم را هم از اين قضيه  پنهان كنم .
  و اما ...، من تنها حدود ۱۰ دقيقه از نيمه اول بازي فينال را ديده بودم و تا دو-سه روز بعد از پايان ماجراي جام جهاني، از ماجراي زيدان و آن ياروي ايتاليايي خبر نداشتم. و بعد كه به مدد مقالات جريده فخيم شرق، از ماجرا و به گمان من عمق فاجعه مطلع شدم، ضمن اينكه در تأسفي عميق فرو رفتم ، حسي از تأييد شدگي نظريه‌ام را يافتم . اوج بازي هاي فوتبال يعني جام جهاني ، و اوج بازي‌هاي جام يعني بازي فينال تماميت ماهيت "آنچه را من تب  فوتبال مي‌نامم" به منصه ظهور گذاشت. فحاشي و به خشم آوردن حريف و مجبور ساختن او به واكنشي خشن، براي پيروزي بر رقيب و دست يابي به مقامي كه "قهرماني" اش مي‌خوانند.  عاشقان فوتبال ! دريابيد تيم قهرمان اين معركه را كه مدتي حدود نمي‌دانم چقدر ، يك ماه يا كمي كمتر يا بيشتر ، عزيزترين اوقات ، يعني اوقات فراغت‌تان را بدان  اختصاص داده بوديد . قهرمان شما و بدبختانه قهرمان دنياي فلك‌زده اين عصر در سال ۲۰۰۶ ، تيمي ‌است كه از حداقل‌هاي ارزش انساني برخوردار نيست . من نمي‌دانم بين فحاشي كه خشونتي عاطفي عليه روح آدمي است ، و وارد آوردن ضربه فيزيكي بر بدن حريف كدام يك سبوعانه تر است ، من در مقام دفاع از زيدان هم نيستم ، اما مي‌گويم چيست اين عرصه فوتبال كه در او خطا و داوري به گونه‌اي تعريف مي‌شود كه فرد دفاع كننده از حيثيت خود بايد از معركه اخراج شود و فرد آغازگر خشونت قهرمان گردد. نقد من به هيچ وجه متوجه داور نيست ، شايد اگر من هم به جاي او بودم، نظر به ضرورت داوري بر اساس مشاهدات ، تصميمي جز اين نمي‌گرفتم كه او گرفت، نقد و اعتراض من به هيجان كاذبي است كه تماشاگران و سياست‌گذاران به اين بازي تزريق مي‌كنند. من  دشمن خود بازي فوتبال نيستم ، بلكه فوتبال را يكي از مهمانان جهان سوم پوپري مي‌دانم و به مثابه يك موجود براي آن حق حيات قائلم ، اما اين تب شديد و مايه از خود بيگانگي را محل تأمل و ترديد مي‌دانم . روزگاري ماشين و ماشينيزم را مظهر اليناسيون و "با خود بيگانگي " دنياي مدرن مي‌دانستند ، چرا كه اول قرار بود ماشين خادم انسان باشد ، اما گويي اينك اين مصنوع بشر، صانع را در خدمت توسعه لگام گسيخته خود قرار داده ؛ و اينك من بر اين گمانم كه تب مفرط فوتبال مظهر اليناسوين بشر اين عصر است .
  جام جهاني ۲۰۰۶ به پايان رسيد اما ارسال sms ها و پيام‌هاي اينترنتي و ساخت انيميشن‌هاي خجالت‌آور با سوژه حمله زيدان فرانسوي به آن ياروي ايتاليايي كه اسمش را نمي‌دانم و چندان هم مشتاق دانستنش نيستم ، كه در آن اثري از فحاشي‌هاي آن جوان خام به هيجان آمده از تب شديد فوتبال نيست، يادآور جدي بودن فوتبال به مثابه مظهر غفلت انسان اين روزگار است براي من .  
 بگذريم از عمرهايي كه هر روزه در صندلي‌هاي تماشاگران در حاشيه ميادين ورزشي از بين مي‌رود و اتفاقات ناهنجاري كه در حاشيه بازي‌ها به وسيله طرفداران تيم شكست خورده مي‌افتد و منجر به تخريب و نابودي امكانات و اماكن عمومي مي‌شود و ... ؛  وقتي به ياد مي‌آورم در گرماگرم كشتار مردم  غزه در فلسطين ، در شرايط بد حقوق بشري در نقاط مختلف دنيا و از جمله وطن گرامي خودمان و در كنار فاجعه‌هاي زيست محيطي و ... ، فوتبال ۲۰۰۶ در روزهاي معيني مي‌شود مشغله شبانه روزي تعداد بسيار زيادي از آدم‌ها ، حتي آدم‌هاي خيلي حسابي ، نمي‌توانم از ته دل بر اين غفلت عظيم تأسف نخورم !
  

پي‌نوشت :
۱- برخي از اين راه‌ها عبارت اند از : -  مصرف كالاهاي هنري و فرهنگي     - توليد هنري   - سفر و گردش    ـ ديد و بازديد اقوام و دوستان    - ديدن تلويزيون و گوش‌دادن به راديو     ـ مطالعه   - حضور در اماكن مقدس و عبادت  - شركت در امور خيريه و عام‌المنفعه    - فعاليت‌هاي ورزشي   - بازي .
۲- در فلسفه‌ي بازي ، عدم قطعيت يكي از عناصر مهم و شاخص شكل‌گيري و متمايز كننده بازي از ساير فعاليت‌ها و جذابيت آن است .  
۳- يكي از متفكران غربي ، تولد فحش را در ميان بشر آغاز تمدن مي‌داند . چرا كه او را يك گام از ساير حيوانات كه تنها راه تفوق شان  بر حريف كشتن يا آسيب‌رساني جسمي است، متمايز ساخت . بشر فهميد براي خالي كردن خشم به جز حمله فيزيكي راه نرم تري هم وجود دارد. بله در اين ديدگاه حظي از حقيقت هست اما طنز بامزه اي هم در او نهفته است . نشانه نخشتين تمدن بشري اتفاقي است كه از منظر تمدني امر سوء اخلاقي نام مي‌گيرد . فحاشي اقدام به انحدام روح است و آغاز تمدن با برتر نشستن حيات جسماني در شرايط غفلت از بخش روحاني وجود آدمي همراه است .

لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
شعار من در آغاز راه اين بود : "كوه ، كتاب ، گفت‌وگو " سه معجزه بزرگ اند . امروز نيز بر آنم . در مورد طبيعت و برنامه‌هاي كوهنوردي قلم‌فرسايي‌هايي كردم ،  بنابر اين بايد دينم را نسبت به كتاب نيز در اينجا ادا كنم :

   ۱- اگر چه آمارها درباره ميزان مطالعه ايرانيان بسيار متفاوت و غيرقابل اعتماداند ، اما يك نتيجه از همه آنها بر مي‌آيد و آن اين كه وضع فاجعه بار است . بعضي‌ها براي اين مشكل به دنبال راه حل مي‌گردند. در طول همين هفته با چند تن از دوستان كه از قضا داراي درجه دكتري بودند در اين خصوص صحبت مي‌كردم . جالب اينكه يكي از آنها كه خود به كم مطالعه بودن اعتراف مي‌كرد ، به دنبال راه حلي براي آشتي دادن فرزندانش با مطالعه و كتاب بود . من هم البته از باب وظيفه(!) نكاتي به عرض رساندم اما وقتي از اين دوستان جدا مي‌شوم و با خود خلوت مي‌كنم ، به كل شگفت زده ام از اينكه كساني فكر مي‌كنند اين مشكل راه حلي دارد. معلوم است كه كتاب راهي براي بيشتر دانستن است . وقتي مردمي  اصولاً نمي‌دانند و نمي‌دانند كه نمي‌دانند ، به دنبال بيشتر دانستن هم نيستند  . عده‌اي را هم مي‌شناسيم كه مي‌دانند نمي‌دانند ،اما بيشتر دانستن را موجب دردسر مي‌دانند . اين ها هم از خواندن و مطالعه معاف‌اند . يك عده‌اي هم داريم كه علاقه‌اي به مطالعه دارند اما نه پول خريد آن را دارند و نه احياناً وقتش را . مي‌ماند عده‌اي عاشق مطالعه ، آن هم عاشق بي‌معشوق .! يعني كساني كه در زمينه مورد علاقه خود كتب خوب كم مي‌يابند !  بالاخره تيغ سانسور در سرزميني كه عده‌اي مميز سعادت و شقاوتند ، بايد تأثيري در ميزان مططالعه داشته باشد يا نه ؟ خوب ، با اين همه به دنبال راه حل براي رفع مشكل كمبود مطالعه بودن يعني چه ؟

    ۲-  نمايشگاه كتاب امسال آشفته تر از چند سال اخير بود . خدمات ضعيف باجه‌هاي بانك رفاه مرا به ياد اوضاع قبل از ۸-۱۰ سال اخير انداخت ، به ياد دارم زماني كه قرار شده بود به جاي شركت ايز ايران ، واريز پول به حساب ناشران خارجي از طريق سيستم كامپيوتري باجه هاي بانكي  انجام شود ، كاربراني پشت كامپيوتر نشسته بودند كه براي نوشتن يك اسم ساده و وارد كردن كد يك كتاب يك انگشتي به دنبال حروف در صفحه كليد مي گشتند  و با يك هنك كردن ساده كل شبكه گاه حتي تا نيم ساعت قفل مي‌كرد و ... .  چند سال اخير اوضاع از اين نظرها روبه راه شده بود اما امسال دوباره آشفتگي و بي انضباطي و حتي بي‌ادبي برگشته بود . براي خريد چند قلم كتاب سه بار نمايشگاهي كه مسئله پاركينگ اش به راستي معضلي در نوع خود بي‌نظير است ،مراجعه كردم . شرح اتلاف وقت‌ها و  تمام شدن كتاب هاي درخواستي و اشتباهات محاسباتي و معلوم نبودن راه جبران آنها و ... بماند ؛ ازدحام ولگردها نيز در نمايشگاه به چشم من بديع و بي‌نظير بود . پرسه زدن‌هاي بي‌هدف جواناني كه فوران رفتار زنندشان دست كم در محيط نمايشگاه در سال هاي قبل اينقدر مشهود نبود ، ايضاً پرسه زدن‌هاي گشت‌هاي پليس مرد و زن با ماشين‌هاي ۲۶۰ در محوطه داخلي نمايشگاه كه سال‌هاي قبل در آن محدوده به ندرت ماشيني رد مي‌شد و ...  .
 باري نمايشگاه به شهر شبيه‌تر شده بود ، از نظر ميزان ابتذال و حضور قدرت حكومت كه علي‌الظاهر ابتذال را دوست نمي‌دارد اما ...

۳- و اما چهار كتابي كه از ميان ۸ كتاب درخواست شده ام تمام نشده بودند و به كتابخانه‌ام اضافه شدند : 


Values and Virtue in a Godless universe- 

  Reclaming Leisure  -

Philosophy of religion / G. Jones & D.Cordinal & J.Hayward   -

  Communication  between Cultures  -  

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
... حق مسلم ماست .  ... حق مسلم ماست ؟

اسفند ماه بود كه به اتفاق جمعي از بچه مدرسه‌اي‌هاي ابتدايي به يك برنامه كوهپيمايي مي‌رفتم . هنوز جاده ماشين‌رو تمام نشده بود كه بچه‌ها از اتوبوس پياده شدند و شروع به راهپيمايي كردند . پس از چندي كه خسته شدند بدون راهنمايي كسي از بزرگ‌ترها يا دولت يا تلويزيون يا . . .  شعاري ساخته و فرياد زده شد :   " اتوبوس هسته‌اي    حق مسلم ماست "  اين شعار البته از زبان اون بچه‌هاي بانمك اتفاقي جذاب تلقي شد و موجب لبخند و انبساط خاطر عابرين و بزرگ‌ترها  ؛ اما تأملاتي در من پديد آورد :   
        ۱-  انگار شعار سازي در خون اين مردم جريان دارد و بچه و بزرگ نمي‌شناسد
        ۲-  حتي بجه‌ها هم مي‌دانند  يك چيزهايي حق ماست . چه جالب ! در ميان سخنان دولت و ملتي كه روح‌شان با بايد و نبايد هاي ايدئولوژيك و ادبيات تكليفي نشو و نما كرده ، بالاخره ادبيات حق‌مدار هم راه يافته .
        ۳-  حتي اين بچه ها هم فهميده‌اند كه اگر چه هرچه هم شعار بدهند از اتوبوس خبري نخواهد بود اما از طريق فرياد زدن دست كم اعتراض خود را مي‌توان اعلام كرد .
        ۴- ديگر اينكه مردم هر شعاري را بر زبان جاري نمي‌كنند . مردم شعارهاي حكومت ساخته را از فيلتر خواسته‌هاي خود مي‌گذرانند و تكرار يا بازسازي مي‌كنند

        ۵-  و به نظر من از همه مهم‌تر اينكه بچه ها هم فهميدند كه  به فرض هم كه انرژي هسته‌اي حق مسلم ما باشد ، چيزهاي ديگري هم هستند كه حق مسلم مردم اند . اون بچه‌ها در اون لحظه اتوبوس را مهم‌تر از انرژي هسته‌اي يافتند ؛ ما بزرگ‌ترها چه؟ به واقع حقوق مسلم تر ديگري نيستند كه مغفول ماندند اما ما چندان بدان‌ها توجه نداريم ؟   منظورم فقط حقوق سياسي و اجتماعي همچون حق آزادي بيان و آزادي انتخاب سبك زندگي و آزادي مشاركت مدني و . . . نيست ؛ بلكه علاوه بر اينها مي‌خواهم به حق تنفس هواي پاك ، زيستن در محيطي سالم و عاري از انواع خشونت و توهين و دروغ و سوءظن و بي‌اعتمادي اشاره كنم .
 چرا نسبت به اين حقوق مسلم اما توسط خودمان يا قدرت ‌ها زير پا گذاشته شده بي اعتناييم ؟

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
آمد بهار اي دوستان  منزل سوي بستان كنيم           گرد غريبان چمن  خيزيد تا جولان كنيم      "                                                                             نوروز 84 - جنگل‌هاي كلاردشت-تنكابن                                                "مولانا"

به قول قدما   واضح و مبرهن است كه منظور حضرت مولانا از " بستان"  كابرد آن در معناي متداول امروزي (  پارك ) نيست . شايد مولانا هنگام سرودن اين ابيات باغ هاي اطراف قونيه را در نظر داشت . و من هر بار كه اين غزل طربناك را مرور مي‌كنم به ياد جنگل‌هاي شمال مي‌افتم .آن هنگام كه بنفشه ها و پامچال ها و سنبل و زنبق وحشي ازميان برگهاي خزان‌زده سال قبل و اي بسا از ميان برف‌هاي ديرهنگام باريده  سر بر مي‌آورند و مژده‌ي نو شدن حياجنگل كلاردشت-تنكابن - اسفند 88ت در طبيعت مي‌دهند.

اگر چه يادآوري اوضاع ناگوار اجتماعي و سياسي  ‘  ياد آنان كه بي‌جرم در گوشه محبسي افتاده اند و  از  ديدار ياران  ‘ چه رسد به حضور در طبيعت  ‘ محروم اند ؛ آنان كه غم نان چندان مي‌فشردشان كه زيبايي طبيعت از ياد برده‌اند  ؛ كام جان را تلخ مي‌كند ؛ با اين همه مي‌توان منزل به بستان برد . منزل به بستان بريم با زمزمه اين خط عزيز از حافظ :   با دل خونين لب خندان بياور همچو جام   

آمدبهاراي دوستان منزل سوي بستان كنيم        گردغريبان چمن خيزيد تا جولان كنيم

امروزچون زنبورها پران شويم ازگل به گل       تا درعسل‌خانه جهان شش گوشه آبادان كنيم

آمد رسولي ازچمن‌كين طبل را پنهان مزن        ما طبل خانه عشق را از نعره ها ويران كنيم

بشنو سماع آسمان خيزيد اي ديوانگان             جانم فداي عاشق امروز جان افشان كنيم

چون كوره آهنگران در آتش دل مي دميم         كاهن دلان را زين نفس مستعمل فرمان كنيم

آتش درين عالم زنيم وين چرخ‌رابرهم زنيم    وين عقل پابرجاي‌راچون‌خويش سرگردان كنيم

كوبيم ما بي پا و سر گه پاي ميدان گاه سر        ما كي به فرمان خوديم تا اين كنيم و آن كنيم

ني ني چوچوگانيم ما دردست شه گردان شده    تا صد هزاران گوي را در پاي شه غلطان كنيم

خامش كنيم و خامشي هم مايه ديوانگيست       اين عقل باشد كاتشي در پنبه‌اي پنهان كنيم

جنگل كلاردشت - تنكابن


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
فرا رسيدن نوروز بشارتي است به ديگرگونگي . به گمانم مي‌سزد آن را پاس بداريم و در آن درنگ كنيم . براي چند نوبت بر آنم سري بزنم به شعر و انديشه بزرگان با موضوع عيد و بهار . براي شروع : مولانا

بازآمدم   چون   عيد   نو  تا  قفل  زندان بشکنم

  وين  چرخ  مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم

هفت اختر بي آب را کاين خاکيان را مى خورند

  هم   آب  بر  آتش  زنم  هم  باده  هاشان  بشکنم

ز آغاز  عهدى  کرده ام کاين جان فداى شه کنم

   بشکسته  بادا پشت جان گر عهد و پيمان بشکنم

امروز همچون  آصفم  شمشير و فرمان در کفم

   تا  گردن  گردن  کشان  در  پيش  سلطان بشکنم

 روزى دو باغ طاغيان  گر سبز بينى غم مخور

   چون  اصل  هاى  بيخشان  از  راه پنهان بشکنم

من   نشکنم   جز  جور  را  يا  ظالم  بدغور را

    گر   ذره  اى  دارد  نمک  گيرم  اگر  آن  بشکنم

. . .

            . . .

چون من خراب و مست رادر خانه خود ره دهى

   پس   تو  ندانى  اين  قدر  کاين بشکنم آن بشکنم

 گر پاسبان  گويد که هى بر وى بريزم جام مى

  دربان   اگر  دستم  کشد  من  دست دربان بشکنم     

چرخ ار نگردد  گرد دل از بيخ و اصلش برکنم

    گردون   اگر   دونى  کند  گردون  گردان  بشکنم

خوان کرم  گسترده اى مهمان خويشم برده اى

    گوشم   چرا  مالى  اگر  من  گوشه  نان  بشکنم

 نى نى  منم سرخوان  تو سرخيل  مهمانان  تو

    جامى   دو  بر  مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم 

اى   که  ميان  جان من تلقين  شعرم  مى  کنى

     گر  تن  زنم  خامش  کنم ترسم که فرمان بشکنم

از  شمس  تبريزى  اگر باده  رسد مستم  کند

     من  لاابالى   وار   خود  استون  کيوان  بشکنم


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
باز ماجراي شيعيان و عزاداري شان در سوك امام حسين !

محرمي ديگر از راه رسيد . شيعه هاي سنتي و عزاداري‌هاي افراطي و ۱۰ -۱۵ روز سياه پوشيدن و در كوي و برزن نوحه و عزا به راه انداختن .

آيا نگارنده ناچيز اين سطور  با بزرگداشت نام و ياد قهرماني‌هاي امام حسين ناموافق است ؟

البته نه . چگونه مي‌توان دركي از شهامت و رشادت و مجاهده در راه حق و عدل داشت و از جان فشاني حسين بن علي آگاه بود و صد هزار آفرين بر آن همه صلابت نگفت و بي اهميت از آن ماجراي جاودان گذشت ؟

اما آنچه آزار دهنده است غفلت مضاعفي است كه در اثر سوگواري هاي افراطي گريبان گير مي‌شود . با الحان عجيب و غريب ، به قصد تحريك عواطف جوانان ، قربان صدقه مظلومي بي دست و پا رفتن كه از آب دادن به شش ماهه كوچك اش هم عاجز است ، و مبالغه در ذكر مصائب به قصد گريه گرفتن از خلق الله ، بي هيچ دغدغه فهم راه و رسم سلوك حسين ، غفلتي مضائف است كه همگان ، از جمله رسانه فراگير ، صدا و سيماي ج.ا.  بدان دامن مي‌زند .

در خبرها خوانديم ۵/۱ ميليارد تومان  ، فقط  از سوي سازمان فرهنگي هنري شهرداري ، براي انجام  هر چه پر زرق و برق تر مراسم محرم امسال خرج مي‌شود . واقعاً چقدر اينها مورد رضايت آن مظلوم مضائف تاريخ است . به تعبير دكتر شريعتي ، بيش از آن كه بر ظلمي كه از ناحيه معاندان بر حسين و ساير ائمه  رفته بايد اندوه‌ناك بود ، بايد بر ظلمي كه بر ايشان از سوي محبان غالي شان رفته سوكوار بود .

 هر محرم نا خودآگاه اين رجز مردانه امام را در گوش جان در زمزمه مي‌يابم كه :

اَلا تروَن انَّ الحقَ لا يُعمل بِه و ان الباطل لايتناهي عنه؟ اني لا اري‌َالموتَ اِلا السَّعاده و الحيات معَ الظّالِمينَ الّا بَرَما .

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
اوقات فراغت

راستی اوقات فراغت چقدر دارای ارزش است ؟

شاید اگر چند سال پیش می خواستم راجع به اوقات فراغت بنویسم ، بر اين عقيده بودم كه آدم جدي و هدفدار نمي‌تواند وقت فراغت داشته باشد . اما اكنون بر اين باورم كه به علت غفلت از اوقات فراغت ، از زندگي پر ثمر و ارزشمند بي‌بهره‌ايم . اكنون ديگر وقت فراغت را نه وقت زائد و بازمانده از زمان‌هاي كار، بلكه اصيل‌ترين اوقات زندگي مي‌دانم . فرصت‌هايي كه فارغ از هر نوع تحميل ماشينيزم و بروكراسي و اقتضائات زندگي روزمره و كسب درآمد  ، آزاد از هر نوع بايد و نبايد و مراعات آداب دست و پا گير مي‌توان به طبيعت زد ، ورزش كرد . به ديدن دوستان رفت و گپ و گفت و گو كرد . و حد اقل مطالعه كرد ، خواندن همه ي آنچه براي روزي فارغ از كار كنار گذاشته ايم . 

به نظر مي‌آيد مي‌توان دست كم چهار تلقي از اوقات فراغت رااز هم باز شناخت :               

1-                          ۱-    اوقات فراغت به مثابة وقت بازمانده

2-                           ۲- اوقات فراغت به مثابة زماني براي بازآفريني و تجديد قوا

3-                         ۳-   اوقات فراغت به مثابة زماني براي فعاليت‌هاي خلاقانة دلخواه و تفنني

4-                         ۴-     اوقات فراغت به مثابة زمان اصلي زندگي يا رويكرد آزادي عملجنگل تنكابن - نوروز 84

 

كمممن اين نظر چهارم را قابل دفاع مي‌دانم . بر اين اساس تمام كار در خدمت گذران وقت هاي فراغت است ، نه فراغت براي    تجدبد قوا  (refresh )  شدن براي كار .

من

1-                      در تبارشناسي اين نظريه چهارم  تا ارسطو پيش رفته اند. ارسطو يک بار در کتاب سياست، " نخستين اصل (پيش شرط) هر کنشي را وقت فراغت" مي‌داند. و بار ديگر در کتاب مشهور خود در باب علم اخلاق با نام اخلاق نيکوماخوسي، که آموزه‌هاي اخلاقي ارسطو خطاب به فرزندش است، تصريح مي‌کند: "ما کار مي‌کنيم تا فراغت داشته باشيم".  

                  اوقات فراغت را دريابيم . بهترين راهش رفتن به كوه و طبيعت است .

 

 

 

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
چند پرسش از دوستان و پاسخي اجمالي

بعضي دوستان كه نمي دانم چرا در فضاي ويلاگ مرا مشمول لطف قرار ندادند از طريق email و  sms تلفني و حضوري چند پرسش و نقد طرح كردند كه ضمن سپاسگزاري از اونا پرسش هاشان را طرح مي‌كنم و به اشاره‌اي پاسخي :

۱- چرا دير به دير اين وبلاگ به روز ميشود ؟

۲- چه ربطي بين كوه و فلسفه وجود دارد ؟

و پاسخ ها :

 ۱ - به علت كمبود شديد وقت . از اول هم با خودم قرار گذاشته بودم هفته اي يك بار اين فضا را به روز كنم . اگر چه گاهي از اين هم بيشتر طول كشيد اما انتظارم از خودم هفته اي يك بار بود . راستي آيا اين با انتظار دوستان يا قانون وبلاگ ها مغاير است ؟

۲ -  شايد ربط شان را بديهي فرض مي‌كردم كه در اين باب قلم فرسايي نكردم . بعضي از اين ربط ها از اين قرار اند :            ۱- جدي ترين اشتغالات روحي من در اين ۲۰ سال اخير اين دو امر شريف بوده ان : كوه و فلسفه       ۲- كوه مظهر صلابت زمين و طبيعت است و فلسفه مظهر صلابت روح و انديشه ي آدمي         ۳- كوه ها به قول شاملو با هم اند و تنهايند و اهل فلسفه نيز قس عليهذا        و بالاخره اين كه             - بسياري از انديشمندان ، از جمله پيامبران را با كوه سر و سري بود . از نوح و زرتشت گرفته تا موسي و محمد . خوب اين بس نيست ؟  اگر نه ،  ديگر اين كه هر دو يه جورهاي عجيبي آدم رو به اصطلاح جوونا سر كار ميذارن !


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
اگر كسي اهل استفاده از فراورده هاي راديو و تلويزيون باشد ، بيشتر از من ديده و شنيده است ، و من هم كه در اين زمينه نا اهلم اين يكي دو روز شاهد عكس العمل عجيب اين رسانه ي به اصطلاح ملي بودم . پخش بچه گانه ي خبر شورش هاي اخير فرانسه و  بعد تحليل هاي به راستي از سر جهل يا تغافل .         مثلا به چند قطعه توجه كنيد :

۱- ( پنجشنبه ، حدود  ۸ صبح ، راديوي ماشين، در حال رفتن به محل كار ) ؛ گوينده ي طناز برنامه ي صبح گاهي با لحني عشوه آميز :

   من نمي دونم در باره ي اين خبر چي بگم ، من فقط او نو  مي‌خونم خودتون ببينيد اين يعني چي ! آقاي شيراك گفته اينهايي كه اين روز ها شورش مي كنند و ماشين ها رو آتيش زدند ، فرزندان فرانسه و پسرا و دختر هاي خودمونند . واقعا كه !!  خوب اجازه بديد بريم سراغ آقاي دكتر .....كارشناس مسائل سياسي  . خوب آقاي دكتر شما تحليل تون در باره ي اين اوضاع فرانسه چيه ؟

و آقاي دكتر ... هم كه كثر الله امثالهم ، مانند ايشان در آرشيو دكتر ها و كارشناس هاي صدا و سيما  كم نيستند و هر روز بر تعداد اين اساتيد عظام در اين كشور گل و بلبل افزوده مي شود بلافاصله مي فرمايند :

    مي دانيم كه در كشور هايي كه نوع حكومت ليبرالي است اصولا به مسئله ي عدالت توجهي نمي شود . و مسلم است كه مردم محروم و اقليت هايي كه تحت فشار ليبرال دموكراسي ، از حد اقل حقوق در اين كشور هاي غربي محرومند نمي توانند ساكت بنشينند و ...

 ۲- (پنجشنبه ،  حدود۳۰/۸ شب ،راديوي ماشين ،  در حال باز گشت به خانه ) ؛ اين بار مجري مردي  با لحن فاضلانه تري ابتدا به نقل  وقايع فراوان اين  چنيني در كل ممالك مغرب زمين و در رأس همه آمريكا مي پردازد و بعد ،  از آقاي دكتر ... كه طبق معرفي مجري مدتي را در فرانسه مي گذرانده و خود از نزديك اوضاع آنجا را درك كرده ، مي خواهد كه وقايع را تحليل كند .  و آقاي دكتر چنين خطابه سر مي دهند :   

          " متأسفانه اطلاع و آگاهي مردم ما از جوامع غربي تنها از  طريق برنامه هاي رسانه هاي غربي است كه آن جا ها را پر زرق و برق و مرفه نشان مي دهند  (!) اما كسي كه در آنجا زندگي كرده باشد و از نزديك ديده باشند( مثل خود اين آقاي دكتر ) حتما مي داند كه اونجا چقدر فقر و تبعيض وجود دارد . اصلا اطراف شهر پاريس پر از محله هاي فقير نشين و مهاجر نشين است كه از حد اقل امكانات زندگي محرومند و ... "

و اما  ...   چند نكته مهم در اين باره ضروري است :    ۱- كافي است آدم به اندازه يك دانش آموز دبيرستاني جغرافياي سياسي بداند ، تا بداند نوع حكومت فرانسه سوسيال دموكراسي است نه ليبرال دموكراسي ، مگر اينكه مثل متفكران تلويزيوني بر اين عقيده باشيم كه هيچ فرقي بين اين دو نيست و مثلا آقاي بوش براي فريب امثال بنده اين عبارات را خلق كرده .

  ۲-  واقعا چه كساني مردم جوامع غربي را از حد اقل حقوق محروم ميدانند ؟! جلّ الخالق ! واقعا گوينده ي محترم اين تعابير از حقوق حد اقلي بشر چه دركي دارد ؟

 ۳- از همه جالب تر اينكه آن خانم گوينده ، يا توليد كنندگان متن براي ايشان ، توجه ندارد كه نقل آن جمله از شيرك به جاي آنكه تمسخرآميز باشد ، تحسين آميز است . چرا كه همچون مسئولان وطن ما آن شورش گران را مشتي عيادي استكبار ندانستند و مثلا به جرم تشويش اذهان عمومي  به زندان هاي طويل المدت و اعدام هاي بي سر و صدا محكوم شان نكردند . بلكه فرزندان خود خواندند . تو را به خدا نگاه كنيد . آنجا به  عده اي مهاجر كه از عدم برخورداري از حقوقي مساوي با  بوميان به خشم مي‌آيند  و شهر را به آتش مي كشند ، مي گويند فرزند ، و اينجا ما شهر وند خود اين كشور را به جرم بلند كردن پيراهن خونين يك جواني كه در شورش هاي خياباني كشته شده به اعرام و حبس ابد محكوم مي‌كنيم ( باطبي و ماجرا هاي كوي دانشگاه تهران ) . آن وقت در آنجا آزادي بيان و حقوق بشر نيست و در اينجا هست.

 ۴- اين آقاي دكتر از فرنگ برگشته چه جالب منبع اطلاعات مردم ايران ر ا در باره ي وضعيت غربي ها ،  رسانه هاي غربي مي داند . در اين صورت يا ايشان خود جز كانال هاي ماهواره را نمي‌بينند ، يا فكر مي‌كنند همه ي مردم ايران همچون ايشان از رانت هاي كلان براي زيستن در فرنگ بر خوردار بوده اند و همه ي اين ۶۰ - ۷۰ ميليون خلق الله هميشه فرنگ بوده اند و ايران حد اقل براي مدتي خالي از سكنه بوده   ، يا اينكه تلويزيون جمهوري اسلامي هم يكي از رسانه هاي غربي است !   

 ۵- و دست آخر اين كه حتي اگر به تعبير  امام حسين :( كه فرمود  اگر دين نداريد لا اقل آزاده باشيد)  ،اگر اين قدر درك از ناپسند بودن كشتن و سوختن آشوب گرانه ، ولو به بهانه ي محروميت از حقوق شهروندي ،   نداريم ؛  اقلا  سر سوزن هوشمندي داشته باشيم كه به ضرورت روابط ديپلماتيك ، به ظاهر هم كه شده كشتار و ايجاد خسارت غير قانوني را محكوم كنيم   . يا به اين هوا كه شهروندان اين مملكت هم تشويق نشوند براي اعتراض به تبعيض هاي حكومت به غارت اموال مردم و تخريب اماكن عمومي بپردازند .                       براستي چه شده است اين رسانه ي ملي را ؟؟ 

 

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |