تبليغاتX
كوه-فلسفه
كوه-فلسفه
دشواري نوشتن بر طرف نمي‌شود به اين آساني‌ها. حرف‌ها تلنبار شده، اما دست و دل به نوشتن نمي‌رود. كامنت بعضي دوستان كه حاوي پرسشي بوده بي‌پاسخ مانده، حتي موضوع پيشنهادي يك دوست كه در كامنتي خصوصي نوشت:                ... آيا زندگي معنا داره واقعا يا آدما خودشون بايد براش معنا پيدا كنن. اگه حالت دوم جواب درسته، معنيش اين نيست كه زندگي معنا نداره؟!!! ...        چقدر پرداختن به اين موضوع بايسته است، اميدوارم در پست بعدي به اين موضوع بپردازم.  اما فعلاً بر اساس وعده اشاره اي به كلامي از مولا علي:

نهج البلاغه – خطبة 206 -    [چون شنيد كه گروهي از ياران او شاميان را در جنگ صفين دشنام مي‌گويند‍[ :

اِنّي اَكرَهُ لكم أن تَكُونُوا سبّابين . . .
من خوش ندارم شما دشنامگو باشيد. ليكن اگر كرده‌هاي آنان را بازگوييد و حال‌شان را فراياد آريد به صواب نزديك‌تر بود و در عذرخواهي رساتر. و به جاي دشنام بگوييد خدايا ما و آنان را از كشته شدن برهان. و ميان ما و ايشان سازش قرار گردان و از گمراهي‌شان به راه راست برسان. تا ان كه حق را نمي‌داند بشناسد و آن كه براي دشمني مي‌رود و بدان آزمند است، باز ايستد.  « ترجمه‌ي دكتر شهيدي»

 اين سخن علي است. آن كس كه هم مدعيان برقراري و مديريت حكومت ديني خود را تابع او مي‌دانند و هم بسياري از مخالفان اين حكومت. صرف نظر از جايگاه علي به عنوان امام يكم شيعيان، من مايلم اين سخن او را در مقام يك مدير سياسي ِ ديندار، آن هم در بحبوحه‌ي جنگي كه بين او جدي‌ترين دشمن و مخالفش در گرفت مورد توجه قرار دهم. علي دشنام بر دشمن در حين مهلك‌ترين نبرد را برنمي‌تابد، اما در ميان مدعيان متابعت از او، با هر تكان و تلنگري فرياد ي : "مرگ بر ... مرگ بر ..." بر مي‌خيزد. چرا؟ 

 آنان كه در سحرگاه 25 خرداد به گونه‌اي حقيقتاً سبوعانه بر كوي دانشگاه حمله‌ور شده بودند، پس از ذكر صلوات، ركيك‌ترين فحاشي را در حق دانشجويان روا داشتند، چاشني چوب و چماق و باتومي كه بر بدن دانشجويان از رخت خواب بيرون كشيده، شنيع‌ترين فحش‌ها به نواميس دانشجويان و برخي رهبران فكري جناح موسوم به اصلاحات بود؛ مجوز اين امر از كجاي دين قابل استخراج است. اصلاً  كار ندارم به اين كه اينها دانشجو بودند يا غير آن، بي‌گناه بودند يا گناه كار، حكم عقل و اخلاق نفي فحاشي و هتك حرمت است. حال اگر كسي در لازم‌الاتباع بودن اين احكام عقلاني و اخلاقي ترديد داشته باشد، همين كه خود را مقلد واقعي چنان امامي بداند، آيا اين كافي نيست براي آن كه  فحاشي را مباح نداند؟

از اين سو نيز  صداي "مرگ بر" به راحتي بلند است. آيا اين كه براي دهن كجي به شعار حكومتي:  "مرگ بر ..."،  مخالفان صدا در مي‌دهند كه "مرگ بر روسيه" ، آيا اين پذيرفته است؟ البته اگر قرائني پيدا شود براي اين كه دست حاكمان روس در دست حكومتيان ايراني اِعمال كننده‌ي فشار بر مردم  بوده، طبيعي است مردم از اين ماجرا منزجر باشند. اما اين كجا و شعار مرگ بر تماميت نام يك كشور كجا.  راستش من حتي در شب‌هاي الله اكبر، ضمن روا داشتن ابراز انزجار از مشي ديكتاتورمنشانه، دريغم مي‌آمد كه جواناني با حدت، شعار: "مرگ بر ديكتاتور" مي‌دادند. نه اين كه من تخفيف دهنده‌ي ناپسند بودن عمل ديكتاتور منشانه باشم. نكته اين است كه برآوردن صداي "مرگ بر ..." صرف نظر از اين كه مرگ بر چه كسي ...، به معني مباح بودن تداول خشم و خشونت در جامعه است. و اين تيغ اگر امروز به نفع كسي يا جناحي در ميان بيايد، معلوم نيست فردا به ضرر او و آن  به كار نرود. كاش بتوان به جاي انزجار از شخصي كه رفتاري نامناسب دارد، بتوان نسبت به عمل و رفتار نامناسب اظهار انزجار كرد، ضمن احترام به كرامت ذاتي و انساني او.

از علي بزرگ، نكته‌هايي بس تكان دهنده در باره‌ي نحوه‌ي برخورد با مردم و مخالفان  و حتي معاندان، در قالب خطبه‌ها و نامه‌ها به جا مانده كه بسي اين روزها خواندني است. از جمله توجه دوستان را در اين باره به نامه‌ي امام به مالك اشتر، هنگام انتصابش به امارت سرزميني تازه مسلمان شده جلب مي‌كنم. حقا كه خواندني و عبرت گرفتني است.

به جز از علي كه گويد به پسر كه قاتل من        چو اسير توست اكنون به اسير كن مدارا

نمي‌توان به سادگي گذشت. در قسمتي از نامه‌ي ۴۷ مي‌خوانيم:
لاتتركوا الامر بالمعروف والنهي عن المنكر، فيولي عليكم شراركم ثم تدعون فلا يستجاب لكم. يا بني عبدالمطلب لاالفينكم تخوضون دماء المسلمين خوضاً تقولون قتل أميرالمومنين، ألا لاتقتلن بي الا قاتلي.  انظروا اذا أنامت من ضربته هذه فاضربوه ضربهٌ به ضربهٍ

امر به معروف و نهي از منكر را وا مگذاريد كه بدترين شما حكمراني شما را به دست گيرند. آنگاه دعا كنيد و استجابت نشود.     پسران عبدالمطلب! مبادا كه در خون مسلمانان فرو رويد و بگوييد امير مؤمنان را كشته‌اند!!! زنهار جز كشنده‌ي من نبايد كسي كشته شود !!! بنگريد! اگر من از اين ضربت او مُردَم، او را تنها يك ضربت زنيد ...

خدايا چقدر رفتار آنان كه مدعي متابعت از علي‌اند، اين روزها مطابق اين سخنان مولاست!! وا اسفا.     در جاي ديگر امام  نه رفتار ظالمانه، كه حتي بي‌خبري و از مشكل مردم و دست كم  شريك نبودن  ولي امر مسلمانان در مشكل آنان را بخشوده نمي‌داند:
 در قسمتي از نامه ۴۵ كه خطاب به يكي از فرماندارانش (عثمان ابن حنيف) مي‌نويسد،   مي‌گويد:        أ أقنع نفسي بأن يقال هذا أميرالمؤمنين ولا أشاركهم في مكاره الدهر ...؟
آيا بدين بسنده كنم كه مرا اميرالمؤمنين گويند و در ناگواري‌هاي روزگار شريك آنان نباشم؟

راستي  ما را چه نسبتي است با علي؟


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
نوشتن همچنان به گونه‌اي شگفت،  دشوار است. كامنت‌هاي دوستان را بر پست پيشين خوانديم. من به سهم خود سپاس‌گزارم. كاش مجالي براي توسعه‌ي اين گفت‌وگوي چند جانبه بود.
حال و هواي اين دريچه‌ مدتي است از مضمون كوه تهي است. مگر مي‌شود در اين هنگامه، از كوه نوشت به آساني؟ چه بنويسي كه عافيت‌طلبي را بازنتاباند؟
در نظر داشتم گزارشي نسبتاً جامع از پيمايش جنگل ابر (مسير شاهرود-گرگان) ارائه كنم، نشد، تنها دو عكس از آن برنامه هديه مي‌كنم به ياران بازديد كننده از اين دريچه:
۱- تقديم به آن خواهر يا برادر عزيز كه به استعاره‌ي مبارك "دوست" قدم رنجه مي‌كند و اميدوارم در عمق وجود پاسدار حريم مودت و دوستي انساني باشد،  ...  كه همچنان معتقد است همه چيزي براي دفاع از آنچه عقيده‌ي اوست مباح است، كه نمي‌خواهد بپذيرد ائمه‌ و اولياي دين هم كه او مباهي به مشايعت از آنان است نيز بر دشمن روا نداشتند آنچه اين روزها ارباب قدرت بر شهروندان روا مي‌دارند:
                  

۲- تقديم به ياراني كه اكنون همچنان در بندند و در همين لحظه كه ما فارغ از بيم و بند در گُلي مي‌نگريم، آنان را پاي در گِل است و تنها از خداي متعال اميد مدد و خلاصي دارند.
               

و اما بعد، ترجيح مي‌دهم از خود هيچ نگويم. در اين شماره تنها اصولي از قانون اساسي را مي‌نويسم كه به نظر مي‌آيد ميراث خون هزاران شهيد و مجاهدت‌هاي "امام خميني" بوده، و اين روزها آشكارا شاهد نقض رفتاري مفاد آنها هستيم.  در پست بعدي قطعاتي از نهج‌البلاغه خواهم نوشت در جواب آن "دوست" تا ببيند حتي عليِ بزرگ در صفين با معاويه و اصحابش آن نكرد كه اين روزها بر مردم و حتي ياران نزديك امام خميني‌اي رفته است، كه برخي كامنت‌نويسان عزيز با تكيه بر تقرب به ايشان به مباح كردن آنچه بر مردم اين روزها رفته است، پرداختند.

اصل ۳- دولت جمهوری اسلامی ایران موظف است برای نیل به اهداف مذکور در اصل دوم، همه امکانات خود را برای امور زیر به کار برد:

6.        محو هر گونه استبداد و خودکامگی و انحصارطلبی.

7.        تأمین آزادیهای سیاسی و اجتماعی در حدود قانون.

8.        مشارکت عامه مردم در تعیین سرنوشت سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی خویش.

اصل ۲۰ - همه افراد ملت اعم از زن و مرد یکسان در حمایت قانون قرار دارند و از همه حقوق انسانی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی با رعایت موازین اسلام برخوردارند.

اصل ۲۳ - تفتیش عقاید ممنوع است و هیچ‌کس را نمی‌توان به صرف داشتن عقیده‏ای مورد تعرض و موُاخذه قرار دارد.

اصل ۲۷- تشکیل اجتماعات و راه‏پیمایی‏ها، بدون حمل سلاح، به شرط آن که مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است.‏‏

اصل ۳۲- هیچ‌کس را نمی‌توان دستگیر کرد مگر به حکم و ترتیبی که قانون معین می‌کند. در صورت بازداشت، موضوع اتهام باید با ذکر دلایل بلافاصله کتباً به متهم ابلاغ و تفهیم شود و حداکثر ظرف مدت بیست و چهار ساعت پرونده مقدماتی به مراجع صالحه قضایی ارسال و مقدمات محاکمه، در اسرع وقت فراهم گردد. متخلف از این اصل طبق قانون مجازات می‌شود.

اصل ۳۶- حکم به مجازات و اجراء آن باید تنها از طریق دادگاه صالح و به موجب قانون باشد.

اصل ۳۸ - هرگونه شکنجه برای گرفتن اقرار و یا کسب اطلاع ممنوع است. اجبار شخص به شهادت، اقرار یا سوگند، مجاز نیست و چنین شهادت و اقرار و سوگندی فاقد ارزش و اعتبار است.
متخلف از این اصل طبق قانون مجازات می‌شود.

اصل ۳۹ - هتک حرمت و حیثیت کسی که به حکم قانون دستگیر، بازداشت، زندانی یا تبعید شده، به هر صورت که باشد ممنوع و موجب مجازات است.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
كامنت‌هاي خوبي از دوستان رسيده بود كه يك جا از همه سپاسگزارم.
بعضي مانند كامنت آقا صدر عزيز، خود به اندازه‌ي يك پست مستقل مطلب خوب داشت كه حيفم مي‌آيد با نوشتن زودهنگام يك پست جديد دنبال كنندگان كامنت ها را از دسترسي آسان به ان محروم كنم. اما  دليل اصلي تأخير در نوشتن روحيه‌ است. آه كه با انچه اين روزها ديدم و شنيدم نوشتن چقدر دشوار است.  دوست داشتم با تني ديگر از دوستان هم صحبت كنم. همچون ميثم عزيز و ان "دوست" عزيز و به ويژه عباس آقاي عزيز. اه كه مجال اندك است.  اما مي‌خواهم  خطاب به عباس ايلاقي عزيز چند كلمه‌اي عرض كنم. عباس جان راستش من هم از ديدن غيرت و شجاعت آن خانمي كه از هموطن بسيجي ما دفاع كرد و چند بار تصويرش در تلويزيون پخش شد، احساس افتخار كردم. از نظر من او با خشونت مخالفت كرد. او نمي‌توانست ببيند كه انساني انسان ديگر را بزند، درود بر او. من تمام تلاشم در اين ۱۰-۲۰ سال اخير زندگي، دست كم در مقام تئوري، اين بود و هست كه با خشونت به هر نوعي كه باشد مخالفت كنم، فرق نمي‌كند اين خشونت از سوي چه كسي باشد و عليه چه كسي. اما عباس عزيز، مي‌داني چرا مردم آن دوست بسيجي را كتك مي‌زدند، كاش تلويزيون دولتي كمي دوربين را به عقب مي‌برد و صحنه‌هاي قبل را هم نشان مي‌داد، اين كه چگونه آن بسيجي‌هاي عزيز و متأسفانه ناآگاه به جان مردمي افتاده بودند كه با سكوت و آرامش، در مظلوم ترين حالت فقط حق خود را مطالبه مي‌كردند. عباس عزيز، تلويزيون ما كه نمي‌دانم مسئولانش به قيامت و حساب‌رسي روز بازپسين اعتقاد دارند يا نه، براي جريحه دار كردن مردم مدام مسجدي را نشان مي‌دادند كه مثلاً مردم  يا اراذل آن را به آتش كشيده بودند، اما فيلم را كمي عقب نكشيد تا نشان دهند چرا؟ عباس جان اگر خودت در آنجا بودي و مي‌ديدي عده‌اي بالاي مسجد سنگر گرفته اند و جلوي چشمانت مردم غير مسلح را با كلاشينكف مورد هدف مستقيم قرار دادند چه مي‌كردي؟  استغفرالله اگر من بخواهم از آتش زدن مسجد دفاع كنم، اما چگونه است كه وقتي كساني مسجدي را در سيستان به آتش مي‌كشند، در دفاع مي‌گويند مسجد ضراري هم در صدر اسلام بود و پيامبر دستور تخريب آن را داد، مي‌گويند "مسجد كه محل فتنه شد ديگر مسجد نيست". عباس جان اگر مسجد به سنگر تيراندازي عليه مردم بي‌سلاح بدل شد، چه؟
. . .
خداي من، چه عجيب است . آن قدر رسانه‌ي رسمي در تحريف واقعيات موفق است كه به جاي ارائه تحليل، بايد وقت زيادي را براي توصيف اخبار واقعي صرف كرد. عباس عزيز، كاش يه سري تهران به ما افتخار مي‌دادي و من جاي باتوم و زخم وارد شده از سوي لباس شخصي‌ها و دوستان عزيز بسيجي مان را بر بدن دانشجوياني كه نيمه شب و در خوابگاه مورد هجوم دوستان قرار گرفتند،نشانت مي‌دادم. ديروز وقتي يك دانشجوي خوبم وارد اتاقم شد با بيني ورم كرده ... و مي‌گفت، نه در خيابان انقلاب و در بحبوحه‌ي درگيري‌ها، بلكه در منطقه‌ي يوسف‌آباد مورد ضرب و شتم همان دوستان قرار گرفت و . . . ، از خودم خجالت كشيدم كه مدام از اولويت كار فكري و اعتدال در موضع‌گيري و اجتناب از قضاوت‌هاي شتابزده و ... در كمال آرامش براي شان حرف مي‌زدم.
عزيزم، از دو حال خارج نيست، ۱- اين دانشجويان بي‌گناهند ۲- گناه‌كارند. اگر حالت اول درست است، چرا وقتي بي‌گناهاني با تعدادي اين قدر بي‌شمار مورد يورش شبانه قرار مي‌گيرند و پس از صلوات و درودهايي با فحش‌هايي بسيار ركيك مورد ضرب و شتم و دستگيري قرار مي‌گيرند و كسي خود را مسئول واقعي بررسي وضعيت مهاجمان غيرقانوني نمي‌داند، آنها را به مردم معرفي نمي‌كند و براي پيش‌گيري از تكرار وضع مشابه به مجازات نمي‌رساند؟ اگر حالت دوم درست است و اينها گناه كارند، اولاً در حكومت قانون بايد ضابطان قضايي به طور رسمي وارد گود شوند و مجرم را دستگير كنند نه اينكه نيمه شب وارد خوابگاه شوند و با گناه و بي‌گناه را مورد شديدترين آزار قرار دهند. و ثانياً چرا فقط پس از ۲۴ ساعت فحش و كتك و بي‌خواب و خوراك نگهداشتن، آنها را بدون هيچ محاكمه‌اي رها مي‌كنند؟ واقعاً اين است آن وضعيتي كه خدا و پيامبر و امام براي حكومت اسلامي قائل‌اند؟

 چرا چنين شد؟ هيچ گاه نوشتن تا اين اندازه دشوار نبود.   
دو - سه روز پيش بود، با دو سه تن از دانشجويان از معبر ِ كنار دانشگاه عبور مي‌كرديم، در دو سوي خيابان جواناني بودند با كفش و لباسي كاملاً شخصي، معلوم بود از سر مزرعه‌اي يا مثلاً كارخانه‌اي از آبادي‌اي نه چندان نزديك آورده شده بودند تا با چوبي به دست، تهران را مثلاً از شر خرابكاران در امان نگهدارند، مي‌بايست خرابكاران از انها بترسند، قدم به قدم ايستاده بودند با سپري و چوبي به دست و كلاهخودي بر سر، يا در حالي كه لميده بر خيابان بودند كلاهخود در كنارشان بود و با گوشي موبايلي ور مي‌رفتند.  به جاي عوامل اجانب و اراذل، زني كه گويي مادرم بود، به ما چسبيد و يك دستش را در مقابل چشم گرفته بود و زير لب مي‌غريد: "نمي‌خوام چشمم به هيكلشان بيافته" و در حالي كه مي‌لرزيد از ترس انها در پناه ما مي‌خواست از طول پياده‌رو عبور كند ... پايتخت را چه شده اين چند روز؟ باورش مشكل است. 
در آن شنبه‌ي خونين، جواني كه گوشي ‌ام را قاپيده بود، مدام با غيض فرياد مي‌زد : "امروز حالي‌تان مي‌كنيم با كي طرفين، فيلم مي‌گيري؟! "  به او مي‌گفتم: اشتباه گرفتي، ببين در گوشي هيچ گونه فيلمي نيست، حتي فيلم‌هاي شخصي يا هر چيز ديگر، نگاهي كن اگر فيلمي ديدي هر كار خواستي بكن ..."  با صراحت تمام ، سه بار با صراحت گفت: "خودمان توش فيلم مي‌ريزيم و مي‌ديم اونجا كه بايد بديم، تا حال‌تون رو جا بيارن" ... . اگر از كسي ديگر مي‌شنيدم كه اتهام‌هاي ناروا مي‌زنند و اعتراف‌هاي زوركي مي‌گيرند و امضا مي‌گيرند و ... باورش برايم سخت بود و احتمالي براي خطا بودن مي‌دادم. اين بار خودم بودم كه انها را مي‌شنيدم. آن هم سه بار.
گيج بودم واقعاً از او پرسيده بودم  "خب چرا بايد اين كار رو بكنيد؟ " او  گفته بود: "براي اين كه حالي تان شود با كي طرفين" !!!   راستي بايد مي‌فهميديم با كي طرفيم؟ كساني كه به دروغ اتهامي مي‌بندند؟ آيا او مي‌خواست من بفهمم با كساني طرفم كه از صدق چيزي نمي‌دانند؟  گمان نكنم.     سعي كردم به يادش بياورم كه هنوز او بسيجي نبود، من بودم، اما در برابر دشمن خارجي.   اما او مي‌گفت "شايد يك روزي بودي، اما الان خائني؟"  راستي چرا او بي‌هيچ شناختي از من مرا خائن مي‌دانست؟ من به چه چيز خيانت كرده بودم؟ چگونه ذهن اينها را پر كرده بودند كه هر كس از مردم كه آنها به او مشكوك‌اند، خائن يا منافق‌اند؟ دوست داشتم به او بگويم اگر وجداني در تو بيدار است، اگر از مردم و خدا شرم نمي‌كني، نگران سلامت رواني خودت باش كه از اين پس بايد با كابوس از خواب بيدار شوي  ... اما آنچنان غرق غضب و خشونت بود كه نمي‌شد با او حرف زد.
مدام به يادم مي‌آمد كه :     
  ... بيست و چند سال پيش بود و من بسيجي ۱۸-۱۹ ساله‌اي بودم در جبهه‌ي مهران،  رسته‌ي اصلي من امدادگري بود. يادم هست بازحمت بر نفس غلبه كرده بودم و به جاي عاشق تيربار بودن، پذيرفته بودم نجات جان همرزماني كه گاه با جراحتي مختصر شهيد مي‌شوند، كمتر از تيرانداختن به سوي دشمن ارزشمند نيست. يك روز عصر كه از روزهاي عادي بود و نه شب حمله، طبق معمول غروب‌ها رگبارهاي پراكنده‌ي عراقي‌ها شروع شد و در مقابل تك‌تيرانداز ما در زدن هدفي متحرك احساس عدم موفقيت مي‌كرد، سيمينف او را گرفتم و به سوي اتومبيل متحرك دشمن شليك كردم. البته تير مقابلي آمد و  اگر من لحظه‌اي سرم را ندزديده بودم، الآن مجال نوشتن اين سطور را نداشتم. باري، لحظه‌اي بعد كه سرم را از خاكريز بالا كردم، معلوم شد آن اتومبيل از حركت ايستاده و بچه‌ها تشويق كه: "دمت گرم، زدي".    اما درگيري ذهني من از آن لحظه شروع شد:  "... خدايا واقعاً من آدمي را مورد اصابت قرار دادم؟ شب دعا مي‌كردم خدا كند گلوله مثلاً به چرخ ماشين خورده باشد و نه راننده‌ ...، درست است كه او مصداق دشمن بود، اما من كه نمي‌دانم او مستوجب قتل بود يا نه، شايد راننده‌اي ساده بود و به زور در ارتش صدام به كار گمارده شده بود ..."
اينك  آن حس سال‌هاست كه با من است.  حال نمي‌دانم چگونه كسي مي‌تواند به روي هموطن (و نه دشمن)  خود اسلحه و باتوم بكشد، بدترين فحش‌ها را نصيب او كند، در حالي كه هموطنش دست بسته است وقتي مي‌بيند او زير لب ذكر قرآني دارد، او را بيشتر مورد شديدترين ضرب و شتم و فحش و تحقير قرار دهد كه: "منافق، خفه شو ... تو حق نداري ذكر خدا را زمزمه كني و ..." خدايا كدام منافق؟ چطور به اين بندگان خدا القا كردند كه اين جمعيت ميليوني منافق است؟ و چگونه القا كردند كه مي‌توان يك انسان ديگر را بدون محاكمه و صدور حكم از سوي قاضي صالح، مورد ضرب و شتم و حتي ركيك‌ترين فحش‌ها و بي‌رحمانه‌ترين كتك‌ها قرار داد.
- خدايا چگونه است كه اين رفتار موردي نيست  و به طور مشابه و سازمان‌يافته تكرار مي‌شود و هيچ كس، نه صدا و سيما، نه دستگاه قضايي و نه مديران ارشد نظام و حتي علما و مراجع احساس مسئوليتي براي برخورد با اين مسئله نمي‌دانند.
و اما ديگر دوستان! بله مي‌دانم وقتي كارد به استخوان رسيد جواب مشت، مشت مي‌شود. اما نكته‌ي مهم اين است كه كاش گاه اگر مشتي از سر جهل روانه شد، اگر مجالي هست، كـــاش مثلاً  بتوان جا خالي داد و در مقابل گلي به حواله‌ي كننده‌ي مشت هديه كرد و گفت: ما انسانيم، شايد بتوانيم با گفت‌وگويي مناقشه مان را حل و فصل كنيم. 
لطفاً بر من خرده نگيريد.  خشم همواره خشم مي‌آورد و انتقام، انتقامي متقابل. اما اين تسلسل اِعمال خشونت‌ها كجا بايد تمام شود؟ من به فلسفه‌ي عدم خشونت گاندي معتقدم براي زدودن خشونت. چيزي به نام قهر انقلابي را روز‌به روز كمتر مي‌فهمم. براي نفي خشونت و خودكامگي بايد تلاش كرد و سخت‌ترين تلاش، تلاش فكري و روشنگرانه است.  نكند ما خود در شرايط جانشيني، به خودكامه‌اي جديد بدل شويم. مهم اين نيست كه چند تا سنگ به سوي آن هموطن لباس شخصي پرت كرديم، مجاهده‌ي واقعي آن است كه بگوييم چند هموطن بسيجي را متقاعد كرديم كه فلسفه‌ي تأسيس بسيج مقابله با مهاجم بيگانه بوده، در زمانه‌اي كه نيروهاي رزمي رسمي و نظامي براي دفاع كافي نيستند، نه زمانه‌اي كه با توافق مديران ارشد، نيروي انتظامي آموزش ديده براي كنترل نظم و امنيت را كنار مي‌كشند و مردم را در برابر مردم قرار مي‌دهند.
 "روشنگري"،  اين است يگانه راه مؤثر براي ساختن جهاني بهتر.
 البته در شرايطي كه متوسلان به ظاهر قانون و مسلحان به همه‌ي قواي قهريه و حتي رسانه‌ها، راه را براي هر گونه تلاش روشنگرانه مي‌بندند، راهي ديگر مي‌ماند كه در  مجموعه‌ي كامنت‌ها آقاي صدر به نقل از آقاي محيي در باره‌ي آن صحبت شد. البته آن نيز نياز به باز كردن دارد كه اينجا مجالش نيست.  اما سوالي كه اين جا قابل بررسي است، اين است كه چگونه مي‌توان براي روشنگري برنامه داشت و به گونه‌اي مؤثر پاي در اين راه نهاد؟
 

لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |