
اجازه دهيد چند مورد را ذكر كنم.
يك؛ هر بهار در دامنههاي سبز كوهستانهاي اطراف تهران خيل مرد و زن را ميبينم كه كيسه به دست به غارت دامنهها دست ميزنند و برخي گياه دارويي ميجويند و برخي ريواس و برخي لاله و شقايق وحشي و ... و وقتي هشدار ميدهي كه اين كار مخرب است، ميگويند: "خدا اينها را آفريده تا انسان استفاده كند، مگر استفاده از گياه دارويي و سبزي كوهي تخريب طبيعت است؟ ما سالهاست كه ميكنيم و سال ديگر دوباره در ميآيند". حتماً اگر اين ايام، آخر هفته از مسير لواسان و فشم عبور كرده باشيد، و يا حتي همين مسير دركه، صف طولاني دستفروشاني را ديدهايد كه محصول غارت خود را براي فروش در كنارة خيابان و مسير به رخ كشيدهاند.


دو؛ شهريور ۲-۳ سال پيش بود كه يك غروب تابستاني از يك صعود خوب و فشرده و انفرادي از جبهه شمالي دماوند برميگشتم. وقتي از پناهگاه چهار هزار سرازير شدم، ديدم دو-سه تا ماشين تا پاي سنك مثلث مشهور به پاركينگ بالا آمده اند و پس از دقايقي چند نفر فندك به دست راه افتاده بودند و گون پيدا ميكردند و اتش ميزدند و همين طور كه من پايين ميآمدم، آنها بالا ميآمدند و در پي گون بودند تا اتش بزنند. صحرا يكپارچه شده بود اتش. اولين و دومين مورد را كه از دور ديدم، از درون ديالوگي منطقي طراحي كرده بودم تا وقتي به آنها رسيدم، منطقاً انها را از بدي كارشان آگاه كنم. اما اينقدر سرعت آتشافروزي آنها زياد بود كه تحملم از دست رفت و فكر ميكردم بايد خيلي كنترل داشته باشم تا دعوايي لفظي درنگيرد. وقتي به آنها نزديك شدم قبل از من اونها خسته نباشيد گفتند و گويي انها هم مرا از دور رصد ميكردند و انگار دوست داشتند با كوهنورد از قله برگشتهاي گپي بزنند. من شدت عصبانيتم را كمي كنترل كردم و با تلخي گفتم شما بيشتر خسته نباشيد كه طبيعت را نابود ميكنيد ... گفتگويي در گرفت و طرف اصلاً بدي كار خود را نميديد و ميگفت هزاران سال است همه اين كار را ميكنند و طبيعت نابود نشده شما چي ميگيد؟ حتي معتقد بود به چوپانان كمك ميكند، چون گون كه بسوزه بهتر علف رشد ميكنه. خب البته من اهل دعوا نبودم و فقط با شگفتي و در نهايت گيجي و خستگي سعي كردم تا حالياش كنم كه آتش هم گياه و ريشهي گياه را نابود ميكند و هم خاك را با همه عناصر آلي و معدنياش ميسوزاند و ميكروارگانيسمهاي آن را ميكشد و سالها طول ميكشد تا خاك، خاكي شود كه چيزي از آن برويد و ... بالاخره يكي از آنها زودتر از خر شيطان پايين امد و عذرخواهي كرد و رفتند.
سه؛ بهار و پاييز فصل مناسبي براي حضور در جنگل است. حتماً شما هم در جنگلها شاهد يادگارينويسيهاي مردمي بودهايد كه اسم عزيز خود يا عزيزان خود را بر بدنة درختان بيچاره حك ميكنند. از شما چه پنهان گر چه برخي از ترانههاي پاپ دههي ۴۰ و ۵۰ را، كارهايي از نوع آنچه عارف و منوچهر و ويگن و يغمايي و ديگران خواندند، دوست دارم و خود گاه برخي از آنها را زمزمه ميكنم، اما گاه حسرت ميخورم كه اين ملودي و نغمه قشنگ چرا حاوي مضمون ضد زيست محيطي است؟
خاطرم آيد كه آن شب از جنگلها گذشتيم
بر تن سرد درختان يادگاري مينوشتيم (!)
بي تو بر روي لبانم بوسه پژمرده گشته بي تو با اين زندگاني دلم آزرده گشته ...
با خود ميگويم كاش شاعر بيرحم كمي هم به فكر پژمردگي گياه و آزردگي جنگل بود.

چهار؛ در يك روز زمستاني با جمعي از دوستان از يكي از مسيرهاي شمال تهران وارد منطقة زيبايي شديم و با گروه ديگري از دوستان يك دانشگاه ديگر برخورد كرديم. اون دوستان هم با بيرحمي شاخههاي درختچههاي زرشك وحشي و گيلاس و هر چيزي از جنس شاخه بود را ميشكستند تا چايي دم كنند. وقتي تعارف كردم كه گازم را در اختيار آنها قرار دهم، ميگفتند خودشان گاز دارند، اما چاي دودي حال ديگري دارد!
خوب، چه ميتوان گفت؟ چه بايد كرد؟
۱- گياهان علوفهاي دورهي رشد و زندگي معيني دارند. بعضي يك ساله، برخي دو يا چند سالهاند. بسياري از اين گياهان از طريق بذرافشاني تكثير ميشوند. پس هر سال بايد به رشد كافي برسند و گل دهند و گلشان دانه بپرورد و دانهها رسيده شوند و بريزند و پراكنده شوند و گياهان مشابه در ايامي ديگر سر از خاك برآورند. حال اگر ما پيش از رسيدن دانهي گياه، كه گاه تا تابستان طول ميكشد، نسبت به چيدن گل و برگ آن اقدام كنيم، باعث شديم تا به تدريج نسل گونهاي گياه براي هميشه نابود شود. پس:
به بهانهي استفاده از گياهان دارويي در بهار، به مقطوعالنسل كردن گياهان اقدام نكنيم.
در صورت ضرورت،برا ي استفاده از برگ گياهان دارويي، البته با احتياط تا ريشهي آنها كنده نشود، دقت كنيم كه گل و دانهي آنها رسيده و پخش شده باشد.
۲- بسياري از گياهان علوفهاي از طريق ريشه و ريزوم تكثير ميكنند. بسياري از گياهان مشهور به سبزي كوهي و سير كوهي از اين دستاند. براي كندن آنها دقت كنيم به هيچ وجه به ريشهي آنها آسيب وارد نشود.
اين آقا البته به نظر ميرسد بيشتر نگران دستش بوده، اما شيوهي كار او اين حسن را دارد كه از وارد آمدن آسيب به ريشهي گياهان جلوگيري ميكند.
۳- پوست درختان لايهي بسيار نازكي دارد(گاه بيش از يك ميليمتر هم نيست) كه روي آوندهاي آبكش را پوشانده. آنچه در كاربرد عامه پوست ناميده ميشود و لايهاي متمايز از چوب اصلي است، در واقع پوست به علاوهي آوند است. با زخمي كردن اين لايه اولاً پوست كه محافظ درخت از نفوذ آب و قارچ و باكتري است، خراب ميشود و انواع آفات فرصت تخريب تنهي درخت را پيدا ميكنند؛ ثانياً آوند آبكش كه منتقل كنندهي شيرهي حياتي به نقاط مختلف است، قطع ميشود و به تدريج با اخلال در تغذيه درخت ضعيف و نهايتاً خشك ميشود. پس:
از هرگونه زخمي كردن، ضربه زدن نابهجا بر تنهي درختان، با داس و چاقو و هر چيز تيز
بپرهيزيم، چه رسد به حكاكي نام خود و عزيزان(!) بر تنهي بيدفاع درختان.
در صورت ضرورت، قطع كردن سرشاخهها، بايد بدون آسيب رساندن به ساقه و تنهي اصلي انجام شود.

لطفاً روند ِ زخمي شدن، دچار قارچ شدن و در نهايت خشك و نابود شدن درختان را در موطنشان بنگريد. عكسهاي مقابل سرنوشت غمانگيز درختان را در عمق جنگلهاي درفك به تماشا گذاردهاند.
۴- گلها هنگامي زيبايند كه در طبيعت و استوار بر ساقه و چسبيده به ريشه باشند. كندن گلها به بهانهي اين كه آن را به محبوبي برسانيد، باعث خشك شدن و پژمردگي گل ميشود و يقيناً محبوب شما هم خوش نميدارد نابودي يك موحود زيباي طبيعي را نشانهي علاقهي خود به او قرار دهيد. لطفاً از جيب مبارك مايه بگذاريد و گلهاي پرورشي گلفروشيها را تقديم كنيد.
تو را خدا از طبيعت ِ در حال نابودي ِ تجديد ناپذير مايه نگذاريد. آيا خبر داريد روزانه تعداد قابل توجهي ار گياهان علوفهاي براي هميشه نسلشان از روي زمين برچيده ميشود؟ تو رو خدا رحم داشته باشيد، كاش نهضتي قاطع، اما مؤدبانه براي تذكر دادن به هر آن كه در بهار گل به دست يا سبزي به دست در حال بازگشت از كوه مشاهده ميشود. كدام يك از دوستان خوانندهي اين سطور حاضر است براي نهادينه كردن اين نهضت دست ياري دهد؟
۵- آتش در طبيعت نيافروزيم، مگر به اضطرار. زياد سخت نيست براي آن كه عادت ذهني خود را تغيير دهيم. ميتوان از بودن در طبيعت بدون آتش هم لذت برد. در صورت ضرورت به اين نكات توجه كنيم:
- فقط از سرشاخههاي خشك استفاده كنيم، به هيج وجه گوني سبز و يا درختي زنده را براي آتش افروزي نبريم؛
- هر تيم فقط يك جاي آتش تدارك ببيند؛
- حداقل زمين تحت تأثير آتش قرار گيرد، آتش با حجم كم كه به تدريج تجديد هيزم شود، بهتر است از آتش با حجم زياد؛
- در صورت مشاهدهي بقاياي آتش (سياهي ذغال و خاكستر) از تيمهاي قبل، در همان مكان آتش درست كنيم تا خاك كمتري بسوزد؛
- مكان ايجاد اجاق، جايي نباشد كه زبانهي آتش شاخههاي تر ِ درختان بالا دست را بيازارد؛
- برگهاي خشك اطراف اجاق به راحتي وسعت دهندهي آتشاند و گاه موجب توسعهي مهار ناشدني و اتشسوزي مهيب در جنگل ميشوند، آنها را از اطراف اجاق دور كنيم؛
- پس از پايان عمليات، حتماً آتش را به طور كامل خاموش كنيم.
راستي تا حالا ديدهايد حتي وقتي از چوب خشك استفاده ميكنيد، گاه در ميان زبانههاي آتش، كِرمي و يا دستهاي مورچه از آن ميانه . . . ! حتي چوبهاي خشك، خانهي موجودات زندهاند! باز هم مايليد به هر بهانه آتش ايجاد كنيد،به ياد چيزي كه گاه آتش اهورايي مينامندش؟ فكر نكنم ربطي داشته باشد. گمان نكنم روح زرتشت بزرگ راضي به اين كار باشد، به بهانهي مقدس بودن آتش در مذاهب ايراني قديم، طبيعت را تهديد نكنيم.

اين نهال B ميتوانست روزي براي خود درختي شود همچونA، اما دستي بيرحم او را در حالي كه زنده بود از كمر قطع كرد. B همچنان زنده است، اما هيچ گاه A نخواهد شد، چرا ...؟
عثمان 1307 متولد شده بود و فقط 4 كلاس درس خوانده بود. از خانوادهاي متوسط بود. ميگفت از پس ِ چند دختر و به تعبير خودش پس از آن كه چند سال كارخانه تعطيل شده بود، پس از كلي دعا و طلب، خدا او را كه نخستين پسر خانواده بود، به پدر و مادرش داده بود. پدرش دام داشت و مزرعه . او با پايان كلاس چهارم و نبودن مقطعي بالاتر در خواف، از ادامه تحصيل محروم شده بود. او با سوز و گداز از اين اتفاق ياد ميكرد. عثمان به طور اتفاقي با دوتارنوازي آشنا شد كه بعدها خواهر عثمان را به همسري گرفت. عثمان وقتي ماجراي علاقهاش به دوتار را به مادر و پدر گفته بود، ابتدا با واكنشي منفي مواجه شد. تا آنجا كه پدر به سرزنش به مادر گفته بود: پسرت كه مطرب شده، اين بود اون شازدهاي كه از خدا خواسته بودياش؟
عثمان رانندهي مينيبوس شد، ترمينالي راه انداخت، براي آباداني خواف تلاشها كرد. عثمان همچنان مزرعه و دام را اداره ميكرد و در كنار همهي اينها دوتار زد و با آن زندگي كرد. او معلم خاصي نداشت، خودش اين را گفته بود. او از همان دوتارنوازي كه بعدها دامادشان شده بود، الفباي موسيقي مقامي را آموخته بود و بعدها خودش بود و قريحهاي و تمريني. گفته بودم كه عاشق دختر قاضي شهر شده بود و آنها نميخواستند به جواني كه به قول خودشان اهل مطربي است، دختر بدهند. اما دلِ دختر و مادر ِ دختر با جوان ما بود. پس او به خواستهي دل رسيد و ميگفت همهي موفقيتش را مديون همراهي و تحمل او بود. او گفت –عثمان 81 ساله گفت- : او آنقدر خوب بود كه با گذشت حدود 11 سال از فوت او هنوز زني ديگر نگرفته. واي اين مرد ديگر كيست؟ 
بزن عثمان . . . ! عثمان به نوهاش كه گويا صميميترين مونس او بود، امر ميكرد براي پذيرايي، و او چه مطيع و همراه بود. عثمان امر كرد از طريق كامپيوتر قطعاتي را كه ۱۰-۱۲ سال پيش در محفلي با شعرخواني مجتبي كاشاني و همخواني بالبداههي شجريان اجرا كرده بود، براي مان پخش كند. گويي نصيبمان از موسيقي او قرار بود همين باشد. گويي بر سر آن نبود كه اجراي زنده براي مان داشته باشد. نميشد كاري نكرد. شوق و تقاضا در چشمان بچهها موج ميزد، اما گويا كسي را ياراي درخواست نبود. اما نميشد كاري نكرد. ... او را در آغوش ميبايست گرفت و درخواستي ...
بزن عثمان! و او تأملي كرد و برخاست و سازش را آورد.
اين چه بود؟ به گمان من كه تخصصي چندان در موسيقي ندارم و فقط مصرف كنندهي موسيقيام، اين كه او زد نه موسيقي دستگاهي بود و نه مقامي. شايد چيزي بين اين دو بود. به گمانم فراتر از اين نامها و دسته بنديها، او چيزي را مينواخت كه گوش شنيده بود و دل پرداختي بدان داده بود و حال و هواي خواف و زندگي در كوير ايجاب ميكرد. شما هم بشنويد اين نغمه را.
چه كرد عثمان آن روز عصر ... و حاضران را به كدام سرزمين ناشناخته برد؟
تا نيمه شب گيج آن نغمهها بودم و بوديم.
سحر كه براي عكاسي از كوچه-باغهاي خواف به حاشيهي شهر رفتيم، نغمههاي دوتار را ميديدم كه اينجا و آنجا روييده بود . . .


بنماي رخ كه باغ و گلستانم . . . بگشاي لب كه قند فراوانم . . .
گوشم شنيد . . . . . كو قسم چشم . . .
يك دست جام باده و يك دست زلف يار رقصي چنين ميانهي ميدانم آرزوست
ميگويد آن رباب كه مردم ز انتظار دست و كنار و زخمهي عثمانم آرزوست
من هم رباب عشقم و عشقم ربابي است وان لطفهاي زخمهي رحمانم آرزوست
(به لطف و همت يكي از ياران خوش ذوق همراه، نمونهي كاملتري از برنامهي آن روز در اينجا قابل دسترس است.)
دو؛ به علت مشكلاتي كه در خدمات پشتيباني dr.com پيش آمد، نشاني ايميل نويسنده ي اين وبلاگ تغيير كرد. از: am46@dr.com به: kouh46@yahoo.com و بنده در سه هفتهي اخير ايميلي دريافت نكردم. با پوزش از دوستاني كه احياناً در سه هفتهي اخير ايميلي از اين طريق فرستادند، خواهش ميكنم يك بار ديگر به نشاني الكترونيكي جديد مطلب را ارسال كنند. با تشكر فراوان
سه؛ در پست پيشين نوشته بودم : << ... چه كنم تا دوستان عزيزم در خلال خواندن متن، زخمههاي عثمان را بشنوند. راستي چرا به سبك قديميها نوشتم "زخمه">>
دوست ظريفي، بي نام و نشان ايرادي گرفتند و از سر بزرگواري آن را از طريق اظهار نظر خصوصي برايم ارسال كردند. نوشتند: " زَخمه یا مِضراب، ابزاری است که برای تولید صدا از سازهای سیمی و زهی مورد استفاده قرار میگیرد. آیا زخمه را می شنوند؟"
چقدر بزرگواري كردند. اولاً ايراد بنده را گفتند و ثانياً حرمت گزاردند و خصوصي ارسال كردند. حق با ايشان است و بنده باز هم سپاسگزارم.
اما از آنجا كه ذهن توجيه ساز بنده هم فعال بودن را رها نكرد و تلاش كرد و توجيهي شايد غيرموجه آفريد، و آن اين كه از باب مجاز شايد بتوان فعل شنيدن را به جاي آن كه براي صدا ذكر شود، بتوان براي آنچه صدا از آن در ميآيد و يا با آن در ميآيد، هم به كار برد. مثل ذكر محل و ارادهي حال كه يكي از مصاديق آرايهي مجاز در ادبيات است.
تا بعد، كه اميدوارم بتوانم كاري كنم تا قطعاتي از آن زخمهها را بشنويم! ![]()
![]()