تبليغاتX
كوه-فلسفه
كوه-فلسفه
بزن عثمان . . . !

ملودي‌هاي دوتار را كه نمي‌توان نوشت. من هم كه اهل هيپرلينك كردن فايل‌هاي موسيقي نيستم. همين كه با وجود كم‌سوادي در كامپيوتر وقتي را براي فرابري عكس‌ها مي‌گذارم، در نوع خودم شق‌القمر است. پس چه كنم تا دوستان عزيزم در خلال خواندن متن، زخمه‌هاي عثمان را بشنوند. راستي چرا به سبك قديمي‌ها نوشتم "زخمه"؟ او فقط دست قوي و زمختش را به نوازش از كنار دو رشته سيم عبور مي‌داد. گويي اين صدا سال‌ها و قرن‌ها در كاسه‌ي دوتار حبس شده بود و همين كه در آغوش عثمان قرار مي‌گرفت، مي‌زد بيرون . . .                                        بزن عثمان . . . !

خب! 
بله معلوم است از چيز دشواري بايد بنويسم. از دومين سفر نوروزي‌ام.
اولين سفر در مسير: "قم، كاشان، ابيانه، يزد" و بالعكس شكل گرفت (لحظه‌ي تحويل سال در باغ‌هاي حاشيه‌ي نياسر- بوديم كه شايد عكس‌هايش را در پست‌هاي بعدي ارائه كنم) و دومين، سفري بود به خواف.
اين سفر به ميزباني دوستان خوبم در دانشگاه اميركبير (پلي‌تكنيك) شكل گرفت و خليل عزيز هماهنگ كننده بود و الحق او و دوستانش در خواف سنگ تمام گذاشتند.
اگر چه در نگارش گزارش‌هاي سفرها در اين فضا التزامي دارم كه حداقلي از اصول گزارش‌نويسي را شامل ساعت‌بندي، وسايل نقليه براي دسترسي به منطقه و ...، چنان كه براي علاقه‌مند به اجراي برنامه مشابه مفيد باشد، رعايت كنم؛ اما اجازه دهيد در اين گزارش چنين نباشد.      
شرح شكن زلف خم اندر خم جانان      كوته نتوان كرد كه اين قصه دراز است

البته خوب بودن سفر به چندين عامل وابسته است، اما به نظرم همراه خوب اساسي‌ترين عامل است. كافي است يكي از همراهان كمي ناهماهنگ باشد، همين بس است براي خراب شدن برنامه. خداي من! در جمعي بيست‌وپنج نفره كه فقط حدود نيمي از آنها را از قبل مي‌شناسي، اون هم در اين سن و سال كه منم، مي‌توان برنامه‌اي خوب را انتظار داشت؟
   خب اين سؤالي بود كه در طول سفر پاسخ مثبت گرفت. و خدا رو شكر
                        

اما فهرستي از اهم مطالب:
خواف كجاست؟ اون منتهي‌اليه شرقي ايران، در استان خراسان، چيزي نزديك افغانستان. بسيار از محروميتش مي‌گفتند. بله من هم يك روز صبح ديدم كه زنان شهر خواف براي شستن لباس در نهر مشروب از قنات، وسط كوچه‌اي جمع شده بودند.  ...  من هم ديدم كه رنگ و روي شهر و مغازه‌ها بسيار با آنچه در شهرهاي نزديك‌تر به مركز قرار دارند، فرق دارد، من هم ديدم كه ...  اما چندان نمي‌پذيرفتم كه اينجا را در يك كلام به وصف محروميت معرفي كنند.
                      
خواف كجاست؟ شهري خفته در دل كوير و بيابان، با آبادي‌هايي در اطراف پراكنده،كه هر كدام پيشينه‌اي پر رونق را پسِ پشت دارد و تنها بايد دستي برآري و به آرامي غبار تاريخ را از چهره‌اش بروبي: زوزن، خرگرد، نيشتفان، سنگان،  و ... با معماري‌‌هاي بديع و بي‌نظير و البته به تندي و با بي‌رحمي در حال نابودي. اين نابودي تنها محصول باد و باران نيست، اقدامات مخرب و غير مسئولانه‌ي مسئولان ميراث فرهنگي، به تعبير من فاجعه‌اي را در آنجا رقم زده است و در حال رقم زدن است. مي‌دانم ادعايي بزرگ كردم و اتهامي سنگين وارد كردم. كاش صدايي به اعتراض در برابر اين تعبير من بلند شود و مرا مجبور به توضيح و اثبات و عقده‌گشايي كند. اينجا اكنون مجال نيست.
خواف كجاست؟ در آبادي‌هاي اطراف خواف آسبادها (آسياب‌هاي بادي) يادآور پيوند انسان سنتي با طبيعت است. خداي من، اگر چه همه اينها از كار افتاده‌اند و فقط به طوري نه چندان حساب شده براي جذب ِ مثلاً توريست‌ها نگهداري و بازسازي شده‌اند، اما انگار يكي از اينها كار مي‌كند.
                     
خواف كجاست؟ جايي كه بنا بر اقوال مختلف حدود ۹۰درصد رأي مردمش به اصلاح‌طلبان بوده و سر سفره‌ي گشاده‌ي يكي از ناهارهاي سفر در آنجا مي‌توانستي آخرين وضعيت اعلام مواضع نامزدهاي رياست جمهوري ايران را بشنوي.
خواف كجاست؟ جايي كه علي‌رغم فاصله‌اش از مركز، جواناني تحصيل‌كرده و با هوش، در عين تواضع و بي‌ادعايي، در آنجا با سختي‌هاي طبيعت و تمدن و حاكميت كنار آمده‌اند و آماده‌اند پذيراي هر آن كسي باشند كه به قصد مشاهده و فهميدن پاي بدانجا بگذارد.
خواف كجاست؟ جايي كه حدود ۹۰ در صد مردمش اهل سنت‌اند و . . .  از خجالت نمي‌دانم باقي مطلب را چگونه بنويسم، از زيان مهندس و معلم و جوان و مسن و در نهايت نيروي محترم خدماتي مدرسه‌اي كه در آن اسكان داشتيم، مي‌شنويم كه: كاش جمهوري اسلامي به اندازه‌ي اقليت‌هاي ديني غير مسلمان براي ما حقوق قايل بود.  . . .   (وصف اين هجران و اين سوز جگر   اين زمان بگذار تا وقت دگر)
و بالاخره خواف كجاست؟ آنجا كه رشيد مرد پا به سن گذاشتي‌اي در آن سكنا دارد، آوازه‌ي شكرين زخمه‌هايش تا روس و آمريكا و ژاپن را در نورديده، اما بسياري از هموطنانش، و به قول خودش حتي بسياري از همشهريانش هموز نشناختندش.
بزن عثمان ...
                          

نام "عثمان محمدپرست" براي من از سال‌ها پيش تداعي كننده‌ي پير مردي بود كه يواش يواش به اقتضاي سن احتمالاً كمي كم حوصله و كند است و در گوشه‌اي خزيده و او هست و دوتاري و احياناً نغمه‌هايي از نواهاي سنتي خراسان و همين و بس. براي من ۵۰درصد انگيزه‌ي سفر و اي بسا بيشتر، ديدن عثمان بود. اما هماهنگ كننده‌ها مطمئن‌مان نكرده بودند كه او را خواهيم ديد يا نه.
بالاخره يك بعد از ظهري به طور ناگهاني گفتند عثمان وقت داده. رفتيم. مردي كه گمان مي‌كردم بيش از ۶۰-۶۵ نداشته باشد، قد بلند و رشيد و سر حال به استقبال‌مان آمد. بعداً معلوم شد متولد ۱۳۰۷ است. يعني ۸۱ سال دارد، اما ۱۰-۲۰ سال جوان‌تر و شاداب تر مي‌زند. البته چين و چروك صورتش رد زماني قريب به ۸۰ را نمايان مي‌كرد، اما چرا اينقدر سر حال و چابك؟
شروع به صحبت كرد، از كودكي شروع كرد. صحبت كه نه، خاطراتي را اجرا مي‌كرد. پر جست و خيز و زنده، لحظه به لحظه در ذهنم جوان تر شد. هي حرف زد و حرف زد. چنان از شيطنت‌هاي كودكي اش گفت كه احساس مي‌كردي از خاطرات همين چند سال پيش حرف مي‌زند و نه از وقايعي متعلق به ۷۰ سال پيش. به موقع شوخي مي‌كرد و به قول بچه‌ها تيكه مي‌انداخت. وقتي از نخستين بارقه‌هاي عاشقي و ديد زدن يواشكي به اندروني خانه‌ي قاضي شهر و ماجراي دلداگي‌اش به دختري كه بعدها به دشواري همسرش شد، جرف مي‌زد، خيال مي‌كردم با نوچواني مواجهم كه در پوستين مردي ۸۰ ساله رفته.
بزن عثمان . . .
پاسخ به پرسشم را كه دوتار را از كجا شروع كردي، مدام به تأخير انداخت اما بالاخره گفت ...

    ادامه دارد  


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |