
شايد اين آخرين پست سال ۸۷ باشد. دوستاني در كامنتهاي پستهاي قبلي پرسشهايي مطرح كردند كه بيجواب ماند.
۱- ايمان عزيز و پرسش از قبر اوروس؛
۲- باز هم ايمان عزيز و پرسش از اين كه چرا در مقدمه مطلب مربوط به مولانا نوشتم كه چندي است كه چيزي برايم فوقالعاده نيست.
۳- و اين كه چرا خطوط موازي "راه آهن" در جنگل حامل زيبايياي بود و البته زشت نيز هم.
و . . .
اينجا فقط مجالي براي پوزش هست و عرض ارادتي. پرداختن به هر كدام فرصتي ميخواهد كه نيست.
در اين مدت، در يكي دو برنامه حضور داشتم كه عكسهايي از آنها به جا مانده و خاطرههايي. دو تا از اين عكسها هديه به دوستاني كه اين صفحه را در طول سال گذشته درخور سر زدن دانستند.
يك؛ شيركوه يزد كه برنامهاش ۱۵و۱۶ اسفند برگزار شد. // عكس زير نمايي از قله برفخانه است، برفراز منطقة روستايي طزرجان:

دو؛ كوير مرنجاب. با وجود دفعات مكرري كه طي سالهاي اخير در كوير حضور مييافتم، تا كنون به شكوفه نشستن درختچههاي تاق را در بيابان نديده بودم. چقدر زيبا و الهام بخش بود. با مشاهدهي آن بياختيار اين خطوط شعر از شاملو در ذهن مرور شد:
" من بهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو بهار
ناز انگشتاي بارون ِ تو باغم ميكنه
ميون ِ جنگلا تاقم ميكنه
... "

در پيوند با نو شدن دوبارهي طبيعت دل ِ دوستان خوش باد.