تبليغاتX
كوه-فلسفه
كوه-فلسفه
باري . . .     پس از عبور از كنار انواع زباله و آلاينده‌هاي صوتي و تصويري، و مسيري كه به كمك فنس پلكاني‌اش كرده‌اند، به شيرپلا مي‌رسم. جايي كه انتظار مي‌رود پناهگاهي در انتظارمان باشد. با كمال شگفتي مشاهده مي‌شود نام اينجا تغيير كرده: به جاي "پناهگاه" عنوانِ: "مجتمع ورزشي" را به خود گرفته!! نمي‌دانم چه كسي اين كار را كرده، چه كس مجوز اين تغيير نام را داده، جامعه‌كوهنوردي در اين باره هيچ نظري ندارد؟ آخر پناهگاه يك معناي ديگر دارد: "محل پناه"؛ جايي كه آدم از دست شهر و سوداگري شهري به آنجا پناه مي‌آورد. شايد هم نيم شبي در دل يك زمستان برفي از دست سرما كوهنوردي به آنجا پناه مي‌آورد.  البته چند سال است كه گردش امور اينجا به بخش خصوصي واگذار شده و با كمال خجالت از ساعت ۱۰:۳۰ شب در ِ آنجا را مي‌بندند و من ديدم كه حتي به روي كوهنوردي هم كه در دل زمستاني سرد، مثلاً راه گم كرده و پناه مي‌جويد، در آنجا را باز نمي‌كنند، اما اين مجتمع شدن "پناهگاه"، حكايت ديگري است.  لابد مدتي ديگر چند دستگاه بادي بيلدينگ به آنجا خواهند آورد و سر كيسه كردن خلق‌الله ...!

در اين تايلوي قديمي

نام ايستگاه "پناهگاه شيرپلا"

ضبط شده اما در تابلوي  كناري ...

در اين تابلو كه تازه نصب شده نام "مجتمع ورزشي كوهستاني" ضبط شده.

 

راستي اين تغيير نام به كدام دليل و به استناد كدام مصوبه اتفاق افتاده؟

به هر روي با پرداخت ۱۰۰ تومان ورودي در آستانه اين مجتمع، وارد مي‌شويم. اين ديگر چيست؟ يك سنجاب بدبخت تاكسي‌درمي شده در محل فروشگاه، بله ديگر وقتي پناهگاه به مجتمع تبديل شود، لابد به جاي نمادهاي حافظ محيط زيست، نشانه‌هاي ضدزيست محيطي بايد زينت‌بخش مجلس شود.

 در يك روز جمعه و پر تردد، در ِ اتاق مخصوص امدادرساني پزشكي قفل است، خوب اينجا كه درمانگاه يا پناهگاه نيست، اينجا مجتمع است.
                           

خوب، فكر مي‌كنيد اين هشدار پايين را در كجا نصب كرده‌اند؟
                           

در يك رستوران بين‌جاده‌اي؟ نه، ... بله درست حدس زديد متأسفانه، در جايي كه روزي به قصد پناهگاه بودن براي كوهنوردان ساخته شده بود.
                            

يك مشاهده‌ي جالب ديگر: البته متأسفم كه اين بخش گزارش، تصويري نيست. خوب گاهي سوژه‌هاي حاشيه‌‌اي و ناخواسته هم در برخي عكس‌ها مي‌افتند كه خود عكاس عمداً  آنها را شكار نكرده است. من مشغول عكس گرفتن از گوشه و كنار تراس بودم و از سوژه‌هاي مختلف عكس مي‌گرفتم. ناگهان پسري حدوداً ۱۸ ساله، جلو آمد، سلامي كرد و مؤدبانه پرسيد:‌‍‌‌‌<سعي كردم عين ديالوگ را نقل كنم>
- "شما از ما عكس گرفتيد؟"
- "سلام، نه."
-" چرا. ما اونجا نشسته بوديم و من داشتم دوستم را بوس مي‌كردم و فكر كنم شما از ما عكس گرفتيد.
-نه، گمان نكنم، اگر اين جوري شده عمدي در كار نبوده، معذرت مي‌خوام. اجازه بديد ببينم ..."
دوربين را در حالت مشاهده‌ي عكس قرار دادم، او هم سرش را پيش آورد. بله يك چيزهايي اون گوشه بود ... چه جالب! اين اون پسر نبود كه خانم كنار دستش را مي‌بوسيد، بلكه اون دختر بود كه ... . دوباره عذر خواهي كردم و گفتم: "پاكش كنم؟" گفت "بله لطفاً" گفتم "خوب صبر كن". گفت "خودتون پاك كنين قبوله" و رفت.

برايم جالب بود. با نسل قبل مقايسه كردم و از ذهنم گذشت: اولاً تعدادي از نسل قبلي كه اصلاً جرئت اين كار را در فضاي عمومي نداشتند. ثانياً اگر هم تعدادي از نسل قبلي‌ها اهل اين كار بودند، يا از ترس و خجالت به روي خود نمي‌آوردند و يا اگر هم از پر رويي برخوردار بودند، در موضع اعتراض به كمتر از بحث و دعوا بسنده نمي‌كردند.  و ...

جالب اين كه وقتي دو هفته بعد دوباره رفتم شيرپلا درست در همان نقطه جواني را با لباس نيروي انتظامي ديدم، باطوم به كمر بسته بود و در دست ديگر هم سيگاري داشت. باطوم و سيگار و نيروي انتظامي، در شيرپلا!! چيزي كه چند سال پيش نه در حالت تركيبي، بلكه حتي به طور مجزا هم اينجا ديده نمي‌شد. خوب البته بايد فرقي بين دو محيط: "پناهگاه" و "مجتمع ورزشي" باشد. 
          

 براي برگشت مسير اوسون را انتخاب مي‌كنم. بر روي گردنه چادري بر پاست. چادر امداد و نجات كوهستان، به جواني كه معلوم است به چادر تعلق دارد نزديك مي‌شوم و سلام و گپي. مي‌گويد از طرف هيأت استان تهران به اين امر مهم مشغول است. كار ارزشمندي است كه دو سالي است هيأت استان تهران شروع كرده انصافاً . درودي فرستادم و خداحاقظي.
                           

 فنس كشي مسير شيرپلا-اوسون بسيار جدي‌تر است. از دور صداي خوش كبك‌ها بلند است و مسير برفي است. تا مي‌خواهي از فكر مجتمع‌شدگي شيرپلا به‌درآيي و دل به سپيدي منطقه ي اسپيدكمر بسپري، پاره‌هاي اضافه‌ و رها شده‌ي فنس‌ها كه در كناره‌ي مسير افتاده‌اند، خاطر را مي‌آزارد.
                           

بالاخره به منطقه‌ي قبر اوروس مي‌رسم. واي اينجا هم كه از گزند مصون نيست. كنار كتيبه نويسي قبر اروس كه به زبان فرانسه است و متعلق به ۱۸۰۰ و خورده‌اي ،  عده‌اي از معاصرين هم آمده‌اند و كتيبه‌ي خود را نوشته اند.  اصل كتيبه هم در حال فرسايش است و كسي را هم البته خيالي نيست.
                           

در ادامه مسير از چند كوهنورد پا به سن گذاشته از كسيتي و ماجراي اوروس مي‌پرسم، اما جواب‌ها بسيار عجيب و خنده‌دار است.

اينجا زمستان است و در اين مسير مي‌توان به مدد سرما حتي آب را به بند كشيد.

به هر روي مسير به پايان مي‌رسد و  ... همه مشاهدات و عكس‌ها را كه نمي‌شود بر صفحه گذاشت. علاقه‌مندان خود مي‌توانند يك روز را به مشاهده‌ي اين مسير اختصاص دهند. حتي در اين مسير هم هنوز اثري از لطف طبيعت هست.

                                                                                                       پايان


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 شيرپلا زير زره‌بين
بله، مگه چه اشكالي داره؟ شيرپلا رفتن درخور گزارش دادن نيست؟
 آخه من بيش از يك سالي بود كه نرفته بودم شيرپلا، از اين رو دو-سه هفته ي گذشته جبران كردم. دو-سه بار شيرپلا و مناطق اطراف مانند بند يخچال.  

 


 خوب البته زيبايي‌هاي متناسب فصل در جاي خود درخور شكرگزاري از خداي كوهستان بودند، اما من در اينجا بيشتر مي خواهم بر روي ديگر ِ سكه تمركز كنم. بنابر اين همين جا به خاطر چشم نواز نبودن بعضي تصويرها پوزش مي‌خواهم از دوستان.
اما خواهشم اين است كه مسايل را جدي بگيريم و در حد توان در رفع آنها بكوشيم.

اينجا مجاور پد هلي‌كوپتر، پايين كافه‌رجب و مقابل بند يخچال است. يك ساعتي بالاتر از دربند و يك ساعتي مانده به شيرپلا:
     

 فقط عابران يا كوهنوردان معمولي نيستند كه اهتمامي پايان نا‌پذير در آلودن محيط كوهستان دارند، برخي پيشكسوتان كوهنوردي هم در اين كار شريك اند و هيچ كسي هم خود را مسئول اصلاح امور نمي‌داند، نه فدراسيوني، نه گروه ديدبان كوهستاني و نه ...  ، حتي من و شما. من اين تصوير زير را حدود دو دهه است كه تحمل مي كنم. يك تكه تابلو متعلق به گروهي به نام "سازمان كوهنوردي بوتان"، حداقل دو دهه است كه اينجا افتاده و كسي خود را مسئول انتقال آن از مسير كوهستان نمي‌داند. خوب لابد هيچ چشمي را آزار نمي دهد: يادتان هست كه آن را بارها و بارها كجا ديديد؟ مقابل ِ آبشار دوقلو:

بلاي ديگري كه دست از سر كوهستان بر‌نمي دارد، تمايل به كتيبه نويسي در ايرانيان است كه از دير باز نزد شاهان ايراني متداول بوده. خوب حالا كه دور، دور ِ عدالت است مردم عادي هم دوست دارند كتيبه بنويسند، چه جايي بهتر از سنگ كوهستان، آن هم با ابزار راحتي همچون رنگ اسپري. اين تمايل منحصر به مردم عادي نيست. ببينيد برخي از اينها متعلق به گروه هاي سياسي است كه از ۳۰ سال پيش مانده و برخي متعلق به اهالي فرهنگ.






خدايا يعني  گروه‌هاي كوهنوردي، ناشر كتاب و دانشگاهيان هم نبايد بدانند اسپري كردن با كليشه روي سنگ‌هاي مسير كوهستان و يا در و ديوار يك پناهگاه هيچ توجيهي ندارد، بلكه باعث خجالت است؛ آن هم دانشگاهي مزين به نام امام علي!
                

                                                                                              ادامــــه دارد...  


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |