
Scepticism is my virtue/ Empathy is my virtue
چند روزي است كه در برنامهي صبحانهي شبكه پنج تلويزيون گزارشهايي عمومي (غيرتخصصي) از منطقهي دربند پخش ميشود كه طي آن با كوهنوردان صحبت ميكنند. صبح دیروز سهشنبه (۲۸/۸/۸۷) ساعت ۶:۴۵؛ در اين برنامه از جمله با كوهنوردي صحبت كردند كه بعد معلوم شد برادر كوهنورد مفقود آقاي سامان نعمتي است كه در جريان صعود به قلهي نانگاپاربات در ارتفاع ۷۸۰۰ متري از همراهي با همنوردانش باز ماند، گم شد و ديگر برنگشت. برادر سامان در پاسخ خبرنگاري كه از خطرات احتمالي كوهنوردي پرسيده بود، اظهار داشت كه كوه خطرات زيادي دارد و اشارهاي به ماجراي برادر كرد و بلافاصله و بدون مجاملهاي سرپرست برنامه را مقصر اعلام كرد كه در آن ارتفاع برادرش را تنها گذاشت.
تحليل ماجراي سامان نعمتي به گونههاي مختلف در چند ماه گذشته از سوي دوستان كوهنورد انجام شد و در وبلاگها و سايتهاي مختلف انعكاس يافت و ماجرا همچنان هم ادامه دارد. يكي از سايتهايي كه در اين خصوص به نظرم زودتر و بيشتر از همه به اطلاعرساني پرداخت و بحثهاي مهمي را دامن زد، وبلاگ: از دماوند تا علمكوه است كه به همت دوست همنوردمان آقاي فتحي نوشته ميشود.
همچنين دو-سه هفته پيش به همت انجمن كوهنوردان جلسهي گزارش صعود نانگا در فضايي عمومي با حضور تعداد زيادي از كوهدوستان (به گمانم حدود هزار نفر) برگزار شد كه سرپرست و ديگر افراد تيم نانگا در آن به ارائه گزارش پرداختند و به ماجراي سامان هم به طوري بسيار كلي اشاره كردند كه آن اظهارات هم به انواع تحليلها منجر شد. برخي با صراحت سرپرست و مسئول فني را مقصر تمام عيار معرفي كردند و برخي در همدلي با سرپرست و ديگر اعضاء تيم، مسئوليت تصميم اصلي در چنين مخاطراتي را به عهده خود شخص دانستند و البته يادآوري كردند كه چنين خطراتي ذاتي يك چنين برنامههايي و از اين رو شايد اجتنابناپذير است.
مرور وضعيت سامان در آخرين تلاشش براي زنده ماندن و رساندن خود به پناهگاه و دوستان، مسلماً دل هر انسان و كوهنوردي را جريحهدار ميكند. اما صرف نظر از عكسالعملهاي احساسي كدام داوري به حق نزديكتر است و مهم تر اين كه چه درسهايي از اين حادثه ميتوان گرفت؟
من گاه از طرف دوستاني متهم ميشوم به محافظهگرايي (همان كه به محافظهكاري مشهور است) چرا كه معمولاً وقتي داوري بنده را در بارهي يك اتفاق ميپرسند، كمتر پيش ميآيد كه تمام حق را به يك طرف ماجرا بدهم و طرف ديگر را صددرصد محكوم كنم. من ابتدا ميخواهم از اين رويكردم دفاع كنم و سپس با همين نگاه به اجمال سراغ موضوع مهم مورد بحث بروم.
براي رعايت اختصار اين جملهها را كه در ميان برخي اهالي انگليسي زبان فلسفه مشهور است به عنوان خلاصهي رويكردم ميآورم : Scepticism is my virtue و Empathy is my virtue ؛ بله من حظي از "شكگرايي و نسبيتباوري" را فضيلت ميدانم، همچنان كه "همدلي" را فضيلت ميدانم. براي من عليالاصول هيچ آدم و يا تصميمي صددرصد حق و يا صددرصد باطل نيست مگر اينكه خلافش ثابت شود. البته من در اين خصوص يك ارسطويي تمام عيار نيستم و در پارهاي از داوريهاي اخلاقي به يكي از دو طرف بيشتر ميل ميكنم. موضع من جمع بين روحيهي انتقادي(Critical Thinking) با روحيهي همدلانه (Empathy) است. بر اين باورم كه كارها را صرف نظر از اين كه چه كسي انجام داد،بايد با موازين و معيارهاي منطقي و عقلايي سنجيد، آنگاه از آنجا كه مرتكبان كارها آدمهايي با عواطف و قابليت خطا هستند ميتوان همدلانه كارهاي آنها را بررسي كرد.
در خصوص ماجراي نانگا قطعاً ميتوان اشتباهاتي را برشمرد. من از مقاطعي ديگر از گزارش كلي و مختصر كادر سرپرستي تيم نانگاپاربات هم نكتههايي در ذهن دارم كه ميتوان در آنها اشتباهاتي يافت، كه براي رعايت اختصار از آن در ميگذرم. اما تعجبم اين است كه چرا ما هميشه مردان وقوف پس از واقعه هستيم؟ مينشينيم تا سرپرست كارش را بكند، اگر آب از آب تكان نخورد، فقط جشن ميگيريم و تبريك ميگوييم و سعي ميكنيم كام جان را به نقدي مكدر نكنيم، همين كه حادثهاي رخ ميدهد، چنان در موضع حق مينشينيم كه انگار اگر خودمان در آن موقعيت بوديم از هر گونه خطايي مبرا بوديم.
من چند قضاوت را در بارهي اين ماجرا بدون ذكر نام ارائه كنندگان قضاوت نقل ميكنم و ضمن نقد آنها در مواردي تلقي خودم را عرض ميكنم و دست آخر درسهايي را كه از نظر خودم مهماند عرضه خواهم كرد.
حكم(۱) {يك مربي}: معلوم است كي مقصر است، رُسش را كشيدند، تا جايي كه ميتوانستند از او كار كشيدند و بعد كه كم آورد تنها رهايش كردند و رفتند.
من: سامان به علت آمادگي جسماني بيش از حد در خدمت اجراي فعاليتهاي گروه بود و نتوانست ذخيره و مصرف انرژي خود را مديريت كند، زيادي احساس مسئوليت گروهي كرد، و مسئوليت فردي را فداي جمع كرد تا آنجا كه كم آورد. اما اين به هيچ وجه اثبات نميكند ديگران ميخواهند از شخص زيادي بار بكشند.
درسي كه بايد آموخت: ۱- هيچ وقت از صددرصد توان خود استفاده نكنيم، هميشه حدود ۲۰درصد از توان خود را براي لحظههاي سخت نگهداريم. به اصطلاح بچهها در كمك به اهداف گروه جوّگير نشويم.
۲-اگر سرپرست يا مسئول فني هستيم، تسليم داوطلبي اشخاص براي فداكاري هاي بيش از حد نشويم. بدانيم شخص ممكن است يك جايي كم بياورد.
حكم (۲) مسئول فني تيم: سامان قويترين بود، اما قويترينها هم يك سقف پروازي دارند كه نبايد بالاتر از آن بپرند، شايد سامان نميخواست تسليم سقف و محدوديت خود شود. او خواست تسليم نشود و اين چنين شد (نقل به مضمون از گزارشي كه در برنامه انجمن كوهنوردان اعلام شد)
من: سامان محدوديت خود را درنيافت، بله اين درست است اما در آن ارتفاع اگر من به عنوان مسئول فني با سرپرست ديدم كسي كم آورد نبايد تنهايش بگذارم و بگويم او خيلي قوي بود، پس خودش مسئول رفتار خود است. در برنامههاي تيمي يك مسئوليت متقابلي بين همهي اعضا وجود دارد، چه رسد مسئولان تصميمگير و ارشد.
درسي كه بايد آموخت: ۱- همهي ما محدوديتهايي داريم، منتظر مشاهده ي علائم آستانهي محدوديتها باشيم و خود را براي مديريت ان وضعيت آماده كنيم. ۲- شناخت محدوديت افراد و تقسيم درست امور محوله، حتي در تصميمهاي فرد براي خود، از مسئوليتهاي سرپرستي است.
حكم(۳){برخي دوستان}: سرپرست نبايد پس از مشاهدهي ضعف در سامان ادامهي صعود ميداد. او بايد با كل تيم برميگشت.
من: به صِرف مشاهدهي ضعف در يك نفر نبايد كل اعضاء تيم را از موفقيت در صعود محروم كرد، مگر اين كه معلوم شود براي براي نجات يك نفر، كمك همهي افراد تيم ضروري است؛ اما تنها گذاشتن شخص در حالي كه غلبهي ضعف در او آشكار است، آن هم در آن ارتفاع كه ميتوان حدس زد ضعف جسمي به تدريج ضعف در قواي ادراكي را نيز در پي دارد، تصميم درستي نيست. اين كه "سامان قول داد همان جا ميماند" يا "وقتي ديد اصرارش براي بالا رفتن منجر به تصميم سرپرست به برگرداندن تيم ميشود، قول داد از ادامه صرف نظر كند و تنها به كمپ برگردد" به هيچ وجه مجوز تنها رها كردن او را صادر نميكند.
درسي كه بايد گرفت: البته تا در آن شرايط قرار نگيريم نميدانيم تصميم در آن لحظات چقدر مشكل است. از يك طرف سرپرست هزينههاي انجام شده و دشواري قريب به محال تكرار چنين برنامهاي را پيش روي خود ميبيند و ميخواهد هيچ كس را كه داراي توانايي است از صعودي يكتا و بينظير محروم نكند، اين در حالي است كه خود او هم به شدت خسته است و مجال و حتي هشياري صددرصد براي تحليل كامل جوانب ماجرا را به تنهايي ندارد و لاجرم به مشورت با ديگران ميپردازد و به تجربهي حرفه اي هاي تيم اعتماد ميكند؛ از طرفي ديگر احتمال بروز خطر براي نفر ِ ضعيف شدهي تيم هم در بين است. در چنين شرايطي فاصله بين "بيش از حد محتاط بودن يا ترسو و فرصتكُش بودن" از يك سو و "مسئولانه تصميم به بازگشت و نجات هم تيمي گرفتن" از سوي ديگر چندان زياد نيست.
جمعبندي نهايي:
۱-در مهلكههاي بحران جاي ياد گرفتن و آزمونوخطا و بررسيهاي طولاني نيست، يك اصل مهم در آموزش مديريت بحران اين است كه در شرايط خوب بايد يادگرفت و در شرايط بحران از تجارب قبل و آموختهها استفاده كرد.
۲-هميشهبين بين آنچه در كلاسها آموخته ميشود و آنچه در شرايط عيني اتفاق ميافتد فاصلهاي وجود دارد. اين نكته نه كاربست يك نسخهي واحد براي همهي شرايط را توجيه ميكند و نه غفلت از جدي گرفتن آموزش در شرايط آرام و كلاسي را. مهم اين است كه همواره تجارب عيني را به بازخورد براي اصلاح و تكميل مطالب كلاسي تبديل كنيم، و مطالب كلاسي را در عمل بهكار گيريم و محك بزنيم. يك تبصرهي كلي زدن به مطالبي كه به اندازهي كافي متكي به تجارب ارزشمند هستند، اصلاً موجه نيست. شايد اشكال كار ما اين است كه گاه اصلاً به آموزش توجه نداريم، و گاه بدون اتكا به موارد كافي، يك تجربهي منفرد را مبناي صدور قانوني قرار ميدهيم كه در عمل جواب نميدهد و منجر به نقض قوانين ميشود.
۳- اهميت دادن به سلامت افراد در برنامههاي كوهنوردي اصل اول اخلاقي است و هيچ چيز مجوز غفلت از آن را صادر نميكند. منتها در اينجا يك سؤال مهم برايم باقي مانده كه مايلم از دوستان باتجربهاي كه اين مطالب را درخور توجه يافتند براي پاسخگويي بدان كمك بگيرم:
-آيا ميتوان بين برنامهاي مركب از حرفهايها، با برنامه اي مركب از تازهكارها بدين سان تفاوت قائل شد:
مسئوليت در درجه نخست
مسئوليت در درجه دوم
حرفهايها
خود شخص
كادر سرپرستي
تازه كارها
كادر سرپرستي
خود شخص
اين مطلبي بود كه با تأمل در چند اظهار نظر ذهنم را مشغول كرد و هنوز در بارهاش به نتيجهي نهايي نرسيدم.

البته خبرگزاري مهر خيلي زود، عكس نخست را از پايگاه اينترنتي خود برداشت اما عكس دوم (هنوز در مهرنيوز قابل دسترسي است) هم تا حدود زيادي گوياي مطلب است.

عكس: رئوف محسني؛مهرنيوز
"تفاوت" يا "شكاف نسلي"؟
در جوامع مختلف ميتوان شاهد نوعي واگرايي در ميان نظام هاي ارزشي، هنجاري و سبك زندگي افراد مختلف جامعه بود. اين موضوع خاص جامعهي ايراني نيست؛ در بسياري از جوامع شرقي كه به تدريج ارزشها و هنجارهاي هاي جوامع غيرشرقي براي قشرهايي از جامعه مورد پسند واقع ميشود، ميتوان نشانههاي اين واگرايي را سرغ گرفت. اگر اين واگرايي چنان باشد كه تفاهم و گفتگوي بين دو طرف به حداقل برسد يا اساساً منتفي شود، از آن با عنوان شكاف ياد ميكنند. يكي از انواع اين واگراييها چنان است كه با ملاك تفاوت سن مردم شناخته ميشود. چنين است كه مفهوم "تفاوت نسلي" يا "شكاف نسلي" پديد ميآيد. اهميت اين نوع واگرايي اين است كه اگر واقعاً تمامي افراد متعلق به يك نسل، به دليل تفاوت سني تمامي ارزشهاي نسل قبل را نپذيرند، ميتوان نوعي دگرديسي بنيادي فرهنگي را در آن جامعه انتظار داشت و اين البته چيز كمي نيست.
آيا در ايران ما شاهد بروز شكاف نسلي هستيم يا تفاوتهاي فرهنگي در ايران فارغ از تعيّن بر اساس شاخص "نسل" اند و بايد اين مرزگذاري را بر اساس شاخصهاي ديگري همچون قوميت و يا جهت گيريهاي سياسي و تعلقات جهانبيني و مذهبي توصيف كرد؟
در ايران انواع گوناگوني از مدلها براي شكلگيري انواع لايههاي نسلي بر اساس تجربههاي زيستهي هر يك ارائه شده كه يكي از آنها قائل به لايههاي ۳گانهي نسلي است و ديگري لاية ۵ گانه را پيشنهاد ميكند. من اين تقسيمبندي ۵گانه را كاربرديتر ميدانم.
به نظر من شكافهاي نسلي اگر نويدبخش توسعهي جامعه باشند، ميتوانند مبارك باشند، اما اگر محصول عصبيت دو نسل باشد، مقرون به واپاشي اجتماعي خواهد بود و نامبارك است.
من البته يك تحليلگر حرفهاي عرصهي سياست نيستم. اما براي اين مقدار حساس بودن به وقايع سياسي پيرامون كه لازم نيست دُز ِ سياسي بودن آدم خيلي بالا باشد. اين طور نيست؟
علاقهي من به نوشتن در بارهي نتيجهي انتخابات آمريكا در چند چيز ريشه دارد:
مهمترين نتيجه براي من قابليت مقايسه بين دو جامعهي باز و بسته، در شرح اين واقعه است. من البته نه مبالغه در خصوص زندگي آمريكايي و پيشرو بودن نظام سياسي و حتي اجتماعي آمريكا را ميپسندم و نه اصولاً اهل توصيفات افراطي سياه-سفيدم و همواره با دو افراط: يا ضدآمريكا يا شيداي آمريكا بودن هموطنان عزيز مشكل داشتم. اما بنابر چند شاخص از جمله آزاديهاي مدني بسيار پيشتر بودن آن جامعه را غيرقابل انكار ميدانم. از اين رو چند نكته را شايستهي عنايت ميدانم:
- سياه و يا دورگه بودن اوباما. يادم هست نه تنها تحليلگران حرفهاي و رسمي و همنوا با حاكميت كشور، بلكه حتي تعدادي از دوستان روشنفكرمان هم ۸-۱۰ ماه پيش كه پيشبيني نتيجهي رقابت رياست جمهوري آمريكا را از ايشان ميپرسيدم، بسيار بعيد ميدانستند كه آمريكاييان اجازه دهند اوباماي سياه رييس جمهور شود، همچنانكه بعيد ميدانستند كه آمريكاييان زني را براي رياست به كاخ سفيد بفرستند. وقتي خانم كلينتن در ميان دموكراتها از رقابت باز ماند يكي از همين دوستان كه سالها هم در آمريكا زندگي كرده بود، ميگفت شما كه ايران هستيد دچار مشكل مبالغه در فضايل جامعه آمريكايي هستيد، نگفتم آمريكاييها هم در مقام انتخابهاي مهم به هر حال مردان را بر زنان ترجيح ميدهند! او همچنين از چند ماه قبل اگرچه ميگفت افكار عمومي مردم آمريكا بيشتر با اوباماست، بسيار بعيد ميدانست كه رويهم رفته آمريكاييان يك سياه را بر يك سفيد ترجيح دهند. اما امروز معلوم شد براي ترسيم آزادي و ملاكهاي انتخاب در آمريكا ما چقدر نيازمند تجديد نظريم.
| باراك حسين اوباما برندهي رقابت انتخاباتي در آمريكا نخستين رييس جمهوري سياه پوست در تاريخ آمريكاست. او فرزند پدري سياه و مسلمان از كنيا و مادري سفيد پوست و مسيحي از كانزاس است. |

((موجي از شادي كه سياهان آمريكا از خود بروز دادند))
- راهيابي اوباما به قدرت، با وجود نقدهاي صريح او به برخي زيادهخواهيها در حاكميت آمريكا. اگر چه رسانهِي ملي ايران سعي كرد نسبت به دو كانديداي رياست جمهوري آمريكا جانب عدالت (مساوات) را رعايت كند و در موارد مختلف هر دو كانديدا از جمهوريخواهان و دموكراتها را به يك اندازه آلت دست صهيونيستها بداند، اما هم از طريق منابع خبري اينترنتي و هم برخي تحليلهاي پخش شده از سيماي ج.ا.ا. مواردي از نقدهاي اوباما مطرح شد كه موضعگيري اوباما را خواستنيتر جلوه ميدهد.
جالب اين كه در يكي دو شب گذشته كه گمانها براي پيروزي اوباما قويتر ميشد، سيماي ج.ا. با هجومي بازرتر اوباما را هم مخالف ايران و ادامه دهندهي سياستهاي بوش در عراق معرفي ميكرد تا نكند با انتخاب اوباما عدهاي از ايرانيها دچار خوشبيني در بارهي آمريكا شوند.
در هر حال در صورت رعايت انصاف و پيگيري نقدهاي وارد شده از سوي اوباما به سياستهاي جاري آمريكا(بخوانيد جمهوريخواهان) بعيد ميدانم بتوان از تفاوتهاي دو جامعه ايران و آمريكا با عنايت به شاخص آزادي، صرف نظر كرد. در اينجا شما براي اظهار سطحيترين نقدها به مشي و روش قوه ي مجريه، اول بايد وفاداريات را با همهي اصول كه بعضي از آنها واقعاً نه از واجبات دينياند و نه قانوني، براي هزارمين بار اذعان كني و اعلام كني كه به حضرت عباس منظورم از اين نقد، تعرض به حريم شخصيتهايي فراتر از نقد نيست تا بتواني به يك سياست آشكارا غلط اعتراض كني، در اين صورت هم بايد منتظر انواع عتاب باشي، و به خروج از نظام متهم شوي، . . . ، اما آنجا اساساً نهادي فراتر از نقد وجود ندارد. كسي ميتواند تماميت گفتمان مسلط را به شديدترين نحو به پرسش بكشد، و تنها پرواي رد و قبول افكار عمومي را داشته باشد، و سپس در رقابتي واقعي به عاليترين لايههاي قدرت هم دست يابد.
در اينجا حتي خاتمي ـ روحاني معتقد به قانون اساسي و به اعتراف مخالف و موافق پايبند به منويات بنيانگذار جمهوري اسلامي ـ متهم به خروج از نظام است، و در آنجا يك آفريقاييتبار منتقد، ميتواند به كرسي رياست جمهوري دستيابد.
(گفتم "منويات"! جالب است؛ اين سالها تعبير "اصول قانون اساسي" و يا حتي " شريعت و دين رسمي" به تدريج در ادبيات سياسي و حتي اسناد بالادستي سياسي و فرهنگي كشور، جاي خود را به "منويات رهبران" ميدهند و عجيب اين كه كسي هم نديدم در اين باره اعتراضي يا روشنگري كند، من نميفهمم چه كسي تعيين ميكند منويات يك شخصيت چيست؟ چرا مفاهيم مبهم و مستعد تفسيرهاي سليقهاي رفته رفته جاي شفافيت و قانونمندي را ميگيرند و كسي هم دم بر نميآورد؟
قرار بود زياد سياسي نشوم و اشارهاي به ماجراي رياستجمهوري در آمريكا داشته باشم. خوب، صرف نظر از محتواي ارزشي جاري در آن جامعه، آيا فرم اداره امور در آنجا خواستني و دست كم تأملكردني نيست؟
جنگلپيمايي خلخال به اسالم (۱۷-۱۹مهرماه-۱۳۸۷)
سالها بود كه ميخواستم اين مسير را تجربه كنم، نشد تا امسال و به لطف دوستان اتاق كوه دانشجويي شريف. اگر چه جنگل تازه ميخواست حضور پاييز را باور كند، اما در حد لازم ميشد شروع خزان را ديد. هوا خرم و جنگل دلكش و ياران موافق. بسيار خوب بود.
مختصري از زمانبندي و گزارش برنامه
حركت از تهران: چهارشنبه ساعت ۸:۴۵ صبح / با عبور از قزوين و رشت حدود ساعت ۳ عصر به شهر اسالم رسيديم. از اسالم به سمت خلخال رفتيم از جاده فرعي جديد جنگلي كه حدود ۷۰ كيلومتر بود. ۴:۳۰ عصر بود كه از جنگل خارج شديم و بازي ابر چه دلانگيز بود. گويي از پايين به قصد ورورد به مناطق مرتفع خلخال بالا ميآمدند و ارتفاع ميگرفتند اما بادهاي خلخال را سر ِ آن نبود كه به ابر و مه ِ گيلان زمين اجازه ورود دهند.
حدود ۵:۱۵ عصر روز اول در خلخال بوديم و شب در مسجد روستاي خانقاه سادات، به لطف آقاي مولايي كه خود را متولي مسجد معرفي كرده بود، به صبح رسيد.
صبح پنجشنبه (۱۸/۷) ؛ حركت: ساعت ۶ ، در مسير شمالشرقي كه گاه بيشتر به شرق متمايل بود ارتفاع گرفتيم. ۸:۲۰ روي گردنه بوديم يعني كمتر از دو و نيم ساعت ميبايد شيب ملايمي را بالا رفت و از آنجا به بعد باقي مسير سرازيري است.

در حداكثر ارتفاع تودههاي مجموعه درختچههاي بلوط در ميانهي مرتع نشان از آن داشت كه ماكزيمم ارتفاع از حدود ۲۶۰۰ بيشتر نيست.
هوا نسبتاً صاف بود از فراز ميشد تمام مسير را در دره پايين دست ديد و اين خيلي خوب بود و فرصتي براي عكاسي پديد ميآورد. سرسبزي پايين دست با لكههاي زردي كه نشان از حضور رو به گسترش پاييز داشت، زيبايي كم نظيري را عرضه ميكرد.

سكوت، سبزي، خطوط منحني درهها و مرز دامنهها، لكههاي كوچك و سفيد متحرك در دور دستها كه تودههاي ابر و گاه گلهي گوسفندان بودند و زمزمه شعر و سرودهاي خوب كه اين سالها كمتر ميشد از جوانها شنيد. خدا را شكر. هنوز هستند جواناني كه آدم فكر نكند همه آن چيزهاي خوب خواب بود. شعر ابوالقاسم لاهوتي صداي سانسور نشده شجريان:
تنيـده يـاد تــو در تــار و پــودم ميهن اي ميهن
بـود لبـريـز از عشــقت وجـودم ميهن اي ميهن

عبور از كلبههاي بيسكنهاي كه گويي قطعهاي از بهشت بودند و شروع منطقه ي جنگلي كوچك و سپس در ساعت ۱۰:۴۵ روستايي به نام بيلي و چسبيده به آن چند خانه اي كه تازه آباد را تشكيل ميداد و تعدادي از خانوارهاي چوپانان كه هنوز آنجا را به قصد قشلاق ترك نكرده بودند. ۱۱:۳۰ روستايي در كف دره كه پسر بچهاي آنجا را دره ديلي معرفي كرد.


از اينجا متأسفانه مسير جاده خاكي ماشينرويي است كه هر نيمساعت-يكساعت موتوري يا ماشيني از آن عبور ميكند.

رفته رفته جنگل متراكمتر ميشد و روستاي سهنو (سه ناو) . تابلويي بر ديوار ساختماني حاكي از سكونت زمستانه در اينجا بود: مدرسه آلعمران (روستاي تسوله سهناو). ساعت ۵:۳۰ عصر در چهارديواري سرپوشيدهاي كه گويي كاركرد اصلياش پذيرايي بين راهي و فروش چاي به رهگذران بود شبي ديگر به صبح رسيد.

جمعه(۱۹/۷) ؛ حركت: ۶:۵۰ صبح، ادامه حركت در مسير ماشينرو . خواستيم از ماشين رو خارج شويم و در مسير پياده رو قديمي ادامه مسير دهيم كه ساكنان تك خانهاي در مسير تذكر دادند به علت سيل مفصلي كه هفته قبل آمده بود بهتر است از مسير جنگلي كنار رودخانه ادامه مسير ندهيم.

پس ناگزير از پلي عبور كرديم و دوباره به سمت شرق-شمالشرقي در مسير جاده ماشينرو و در باراني لطيف ادامه داديم.

۱۱:۳۰ از كنار يك استخر پرورش ماهي عبور كرديم كه وقفهاي در بهرهبرداري اش پيش آمده بود و مسئول آنجا البته از سر لطف و بي كه درخواستي مطرح شود وعده داد سال آينده در چنين ايامي بتوان از آنجا ماهي تهيه كرد.

۱۲:۲۰ در جاده آسفالته اسالم-خلخال بوديم، همان جادهاي كه دو روز قبل از آن گذر كرده بوديم، ۱۵ كيلومتري اسالم. سپس اسالم و بعد به درخواست بعضي دوستان سري به ساحل خزر.

و جاي بسياري از دوستان خالي بود. چه آنها كه تهران بودند و نيامدند و چه آنها كه از آمريكا وسط برنامه پيام لطف فرستادند و نيز آنها كه از ديگر نقاط از جمله كانادا رد ما را دارند اما خود چندان گزارش برنامههاشان را نمينويسند. !!