

با سپري شدن تدريجي شش ماه اول سال، گونهاي ديگر از كوهنوردي پيش رو است. كوهنوردي در مسيرهاي زيباي پوشيده از برف. اما ما چقدر خود را براي انجام يك كوهنوردي سالم و بدون آسيب در فصول سرد آماده كردهايم؟ استفاده از تجارب كوهنوردان آشنا با مشكلات، راههاي پيشگيري و مقابلهي مناسب با مخاطرات كوهنوردي زمستانه را جدي بگيريم.
در اين خصوص، از جمله استفاده از پايگاه اينترتني آقاي دكتر فريد عباسي با نام
پزشكي کوهستان
فرصت مغتنم و بيهزينهاي براي كوهنوردان فراهم ميآورد كه استفاده از آن را به دوستان توصيه ميكنم، و به نوبه خود تلاشهاي اين پزشك-كوهنورد عزيز را ميستايم.
به اميد صعودهاي خوب زمستانه براي همه دوستان

(۴۸۵۰ متري)
تمام تجربهي آن روزهاي پاك و عاري از موبايل و ماشين و مزاحمتهاي شهري البته به وصف در نميآيند، آن چشماندازها و لطافت هوا و تماشاي روحيه و واكنش انواع همراهان در انواع موقعيتهاي كمنظير را مسلماً نميتوان نوشت، پس به گزارشي تصويري و چند يادداشت در باره هر كدام بسنده ميكنم.
محل كمپينگ/ كف علمچال 
يخچالهاي دائمي علمچال 
و بز كوهي كه چند سالي بود اين قدر از نزديك نديده بودمش.

و هوا كه در پيچيد و تگرگي باريد و پس از ساعتي دوباره صاف شد و به غايت پاك !


و يخچال غربي كه به گمانم براي بسياري از دوستان كمتر شناخته شده است، غرب شانه كوه، كه براي صعود به قلل هفتخان از عرض طولاني و متفاوت آن در قالب تيمي كوچك عبور كرديم.

و نمونهاي از سنگهاي عظيم كه تمامي نشسته بر قالبهاي يخچالياند:

بله سنگ سماور را بسيار ديدهايد، اما اين بار رخ غربي آن را ببينيد.

و سنگي بر فراز ديواره نگين در يخچال غربي كه به "انگشت خد"ا مشهور است

اين هم نمايي از تلاش بچههاي گرده آلمانها كه به مدد زوم 12X از شانهکوه گرفته شد 
و بچهها كه شب كردند و از گرده در نيامده بودند و نور هدلايتشان نشاني از زندگي در پاي سنگ سماور بود. شبي كه به گواهي دماسنج، دماي داخل چادرم در كمپينگ صفر بود. و اين يكي نور ضعيفتر متعلق به دو نفري بود كه وسط مسير ۵۲ شب كرده بودند. و شب شط عجيبي بود.

و تقارن ماه و مشتري بر فراز گردنه چالون !

و اين لكهها كه نميدانم چگونه بايد در بارهشان توضيح داد. لكههايي كه در تمام مسير پر از سنگلاخ سرچال تا علمچال هر چند ده متر يك بار ديده ميشدند. هر وقت به يادم ميآمد كه آن سوپهاي چسبنده و سالادهاي فوقالعاده و پلوهاي حياتبخس را طي آن چند روز به بهاي عذاب كشيدن قاطرهاي زبان بسته كه كسي به فكر خونريزي پايشان نيست ميخورديم، از خودم خجالتم ميآمد. وقتي با چارواداري مسئله را در ميان ميگذارم ميگويد همين است كه هست و چارهاي ندارد. او در عوض به پول بيشتر براي خودش فكر ميكند! راستي كجا رفت حس طبيعتدوستي كوهنوردان! از ذهنم ميگذرد كاش از سوي جامعه كوهنوردي رفتن قاطرها بالاتر از سرچال تحريم شود و يا با صرف هزينهاي ان دو سه ساعت راه ناجور ترميم شود. اگر حمل وسايل فني و غذاي مفصل براي كار روي ديواره ميخواهيم، خب برايش خرج كنيم چرا بايد قاطرهاي بيچاره هزينه لذت ما را متحمل شوند؟

و خدا حافظ عَلم تا سال يا سالها بعد، اگر عمري باقي باشد.
