تبليغاتX
كوه-فلسفه
كوه-فلسفه
تعطيلات پايان هفته پيش به پيمايشي در جنگل گذشت. تنكابن-ليره‌سر، ارتفاعات داكوه-شاه‌رشيد.
تيم سنگيني در كار نبود، يك هم‌پيمايي خانوادگي ساده، سبك،كوچك . . . و جاي دوستان خالي.

                    

و اما آنچه ايجاب مي‌كند تا گزارش اين برنامه به عنوان مطلب يك پست مطرح شود، مشاهده من از كُند شدن روند نابودي جنگل بود كه اتفاقي خوش‌آيند بود.  بله، نگفتم موفقيت "طرح احياي جنگل"، گفتم كند شدن روند نابودي جنگل، چون هنوز نااميدي‌ام از موفقيت طرح‌هاي احيايي در اين منطقه در جاي خود باقي است. 
 در بيست و چند سال اخير بارها به اين منطقه صعود داشتم و هر بار بيشتر روند نابودي جنگل به چشم مي‌خورد و حيف و حسرتي از ته دل حس مي‌شد. مسسببان اين نابودي هم تقريباً همه بودند، از دام‌ها گرفته تا شكارچيان، محلي‌ها و حتي شركت‌هاي بهره بردار وابسته به حاكميت. طي ده-پانزده سال اخير البته اقداماتي براي احياي جنگل انجام مي‌شد كه تنيجه ي محسوسي نداشت. اما اين بار تا حدودي مي‌شد نتايجي ديد. البته مجالي در اينجا براي طرح بحث تفصيلي نيست. و به جاي هر چيز گزارشي تصويري:

                    


                    

                    

                    

                    

و بالاخره يك به اصطلاح سوتي بامزه از شركت بزرگ طوبي كه خود از جمله بهره‌برداران عمده جنگل در منطقه است و سهم چشم‌گيري در ...  جنگل در منطقه داشته است. بله اين شركت طبيعت دوست اعلام فرموده كه درخت "سُنبل" و نه سمبل(به معني نماد) هستي است:

                     
باور كنيد كار فوتوشاپ نيست.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

كيست اين شريعتي؟

سال ۵۷ بود، هنوز انقلاب پيروز نشده بود، سن و سالي نداشتم اما شركت در بحث‌هاي سياسي بزرگ‌تر‌ها بسيار جذاب بود و رفته رفته به دغدغه‌ي اول تبديل شده بود. در بحث بر سر حقانيت مخالفان شاه، مورد سؤال قرار گرفتم كه آيا آثار دكتر شريعتي را خوانده‌ام؟ و قرار شد اول سري به آثار ايشان بزنم و پس از آن بحث كنيم. مدتي طول كشيد تا حساسيتم به شريعتي بيشتر شود و نيز سن و سوادم و نيز تيراژ كتاب‌هاي شريعتي. تا آنكه تابستان ۱۳۶۰ بود كه به طور جدي در ميدان مغناطيسي انديشه‌ي شريعتي قرار گرفتم كه تأثير آن تا امروز باقي است.

يادم نمي‌رود در بحبوحه امتحانات ثلث سوم سال سوم راهنمايي بود كه هبوطش به دستم رسيد. امتحانات آخر سال نهايي بود و حساس. اما هبوط گويا حساس‌تر بود. از اين كه براي رفع اعتراض پدر، هبوط را در داخل كتاب رياضي گذاشته بودم و اين كار فريب پدر بود، بعدها و شايد الآن احساس خجالتي البته پديد امد. او توفيق در تحصيل را شرط زندگي بهتر مي‌دانست و البته حفظ رتبه شاگرد اولي را. اما مجموعه عواملي از جمله پر شدن ايام امتحان با آثار شريعتي كه عجين شده بود با دلمشغولي طراحي نحوه فرار از خانه و حضور در جبهه، رتبه را از اولي ۳-۴ تا پايين اورد. اما تعريف از زندگي و  احساس رضايت از آن براي من داستان ديگري داشت. داستاني كه تا امروز تغيير نيافت و اين تفاوت نگاه فقط با پدر نبود، به گونه اي با ديگراني هم كه در ادامه زندگي و كار به انتخاب يا به اضطرار با آنها هم مسير شدم، خود را نشان داد و اي بسا باعث مسايلي هم شد.

كيست اين شريعتي كه علي‌رغم گذشت بيش از 30 سال از مرگش و علي رغم حمله‌ها و نقدها و  حتي تخريب‌ها از جناح‌هاي گوناگون هنوز زنده است؟

گاهي تا حد امام خميني از رهبران انقلاب شمرده شد، گاهي از سوي رييس مركز اسناد انقلاب اسلامي(سيد حميد روحاني) معلم شهيد انقلاب عنوان گرفت و چند سال بعد از سوي همان شخص همكار ساواك اعلام شد.البته او اين را هم مي‌دانست كه شريعتي فقط در يك نوبت ۱۸ ماه در بازداشت انفرادي ساواك بود.  گاهي از سوي مطهري در تأييد او چيزي منتشر شده و گاهي از سوي برخي روحانيان، از جمله خود مطهري تا علامه طباطبايي در اصالت آرائش ترديد روا داشته شد تا آنجا كه از مراجع در حرمت خواندن آثار او امضا گرفتند.

سال‌هاي سال اسمي از او در تلويزيون نبود و تجديد چاپ تعدادي از كتاب‌هايش تا سال‌ها ممنوع بود و اكنون چند سالي است كه از تلويزيون جمهوري اسلامي به عنوان يك روشنفكر طرفدار اسلام و ولايت چهره‌پردازي مي‌شود.

بالاخره كيست اين شريعتي؟

براي پاسخ به اين پرسش البته صاحب نظران مختلف نظريه‌هاي متفاوتي عرضه كرده‌اند. تحليل راز ماندگاري شريعتي در فضاي فكري ايران البته مجالي بسيار فراخ مي‌طلبد، اما من از راز ماندگاري او در ذهن و منظومه فكري خود سخن خواهم گفت كه شايد چندان هم خصوصي و بي‌ربط با آن پرسش فراگير نباشد.

شريعتي كه نبود؟

البته شريعتي فيلسوف نبود، بلكه با اين جماعت مشكل اساسي هم داشت "فيلسوف‌ها پوفيوزهاي تاريخ‌اند"، شريعتي جامعه‌شناس نبود، او هيچ نظريه‌ي جامعه شناسي منسجم ندارد، شريعتي يك  اسلام‌شناس اصيل نبود- مگر مصباح و مطهري نگفتند؟ - شريعتي اقتصاددان نبود، شريعتي ليبرال نبود، شريعتي نظريه‌پزداز دموكراسي نبود، حتي يك نويسنده ادبي صاحب آثار مستقل و جهاني و حتي با مختصات وطني نبود،  پس او -دست كم براي من - كه بود؟

گاهي در خط مقدم جبهه به جرم داشتن اثارش به فرماندهي احضار شدم، هنگام مصاحبه براي معلم شدن انتظار داشتند از انتساب به آرائش اعلام برائت كنم، از سوي دوستان فيلسوف گاهي تحقير شدم كه آن كس كه از سخنان احساسي و نامبرهن او لذت ببرد شانس فيلسوف شدن را از دست داده است، و ... و حتي گاهي من خود با سطحي ديدن لايه‌ي اول بعضي آثار به جا مانده از او به بزرگي او شك كردم،  اما  ... گرمي حضور او در خاطره هيچ وقت به سردي نگراييد، چرا؟

موضوع بر مي‌گردد به همان تعريف از زندگي.

 شريعتي روح بي‌تابي بود كه هيچ كليشه‌اي او را محدود نمي‌كرد. او فراتر از تعريف بود. آيا مي‌توان گفت او يك پدر ايده‌آل بود؟ يك همسر ايده‌آل بود؟‌ يك كارمند ايده‌آل بود؟ حتي آيا يك استاد ايده آل بود؟ به گواهي خودش و خانواده و قرائن ديگر، نه.

روح بي‌تاب و مستقل كه فقط براي برخي روح‌هاي بي‌تاب مي‌توانست دوستي باشد، همين. اما جلوه‌هاي اين بي‌تابي آن چنان فراگير و ناب و دست‌‌نيافتني است كه جايگاه او را ممتاز مي‌كند.

آيا شما آدم درست و حسابي‌اي سراغ داريد كه گاهي در برابر پوچي لحظه‌هايي از زندگي دچار يأسي هرچند موقت نشده باشد و به چيزي از جنس پايان دادن اختياري به زندگي نيانديشيده باشد؟ اما سؤال مهم تر اينكه چه كسي جرأت كرده كه اين مطلب را اعلام كند؟ آن هم در گفت و‌گو با فرزندش؟ ( "و مولوي دو بار مرا از مردن بازداشت ..." / مجموعه آثار 1 ص: ۹۹ )

شريعتي اسلام شناسي كلاسيك نبود اما به اسلام به عنوان منبعي الهام بخش براي زندگي شخصي و نيز اجتماعي نگاه مي‌كرد. روشنفكري او از نظر من بيش و پيش از ان كه وجه اجتماعي داشته باشد، وجه اگزيستانسيل، دروني و شخصي داشت. يعني چه؟ يعني از او انسان آزادي آفريده بود كه رابطه‌اي اصيل با جهان و خالق براي او فراهم مي‌ساخت. دين خودش را داشت. اين خيلي مهم است. نه به بي‌ديني مباهات مي‌كرد و نه مقلدي بود كه براي رضايت مدعيان نيابت خدا و پيامبر، اداي دينداري در  آورد و به همين دليل است كه هم از ميان روشنفكران لائيك مخالف دارد و هم روحانيان سنتي.

با هستي و زندگي و مخاطبانش صميمي و يك رنگ بود. آيا واقعاً كسي را در اين خصوص به حد او مي‌شناسيد؟ اگر گاهي از تماشاي اطوار خوش‌اطواري دلش لرزيد آن را كتمان نكرد و آن گاه كه از بلاهت خود در بزرگ نمايي او خنده ‌اش گرفت، آن را نيز مخفي نساخت (كوير- در باغ آبسرواتوار) اگر از پوران، دختر شهري همكلاسي علي‌رغم نداشتن حجاب اسلامي خوشش آمد در خواستگاري از او درنگ نكرد و تعلقش به خانواد‌ه‌ي روستايي و مذهبي استاد شريعتي مانع از تصميمش نشد، و آن گاه كه مي‌بايست بي‌همراهي پوران پاي در راهي نهد، از پويش باز نايستاد. اگر از سارتر خوشش آمد به سوي او رفت و اگر از زينب و حسين و علي درس معنويت و حريت گرفت، از بيان آن سر باز نزد.

بي تاب بود،‌مي نوشت، بسيار پر حرف مي‌زد،  گاهي احساساتش غليان مي‌كرد؛... اما تن به روزمرگي نمي‌داد و خواب خفتگان مي‌آشفت.

 و شايد... اگر سيگار نمي‌كشيد و كراوات نمي‌زد، يك چيزي شبيه خودمان بود !!! خب البته خيلي خيلي خيلي بزرگ تر !!! 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |