
11 تا 13 ارديبهشت-87
نخستين بار سال 62 به كردستان رفته بودم. سالهاي جنگ بود. در كردستان درگيريها مضاعف بود؛ عراق و احزاب كُرد مخالف داخلي. جبههي معيني وجود نداشت. هر جا كه ايستاده بودي، در ۳۶۰ درجه دورت ميتوانست خطري در كمين باشد. البته همه اعضاء اين گروههاي معارض كرد نبودند، و اين را من پس از مدتي فهميده بودم، و مخالفان غيركردي كه از ديگر نقاط ايران به كردهاي معارض پيوسته بودند، در شدت آزار به اسيرهايي كه از نيروهاي دولتي ايران ميگرفتند، بخصوص سپاهيان و بسيجان، سنگدلتر بودند؛ و اين را هم البته من بعداً شنيده بودم. من در قالب نيروهاي بسيجي به كردستان رفته بودم، در حالي كه هنوز16 سالم تمام نشده بود. برايم ساده نبود كه آنچنان كه از راه دور مردم كرد را خشن معرفي ميكردند، به آنها به چشم آدمهاي خشن و انسناپذير نگاه كنم، شايد هنوز 10-15 روزي از ورودم به كردستان نگذشته بود كه به روستاهاي دور دست سروآباد وارد شدم و خيلي زود با مردم خونگرم كرد أنس گرفتم و خاطرههايي ساخته شد كه فراتر از جنگ، براي هميشه در ذهن جا خوش كرد.

‹‹مريوان،با بچةهاي كرد- پاييز ۱۳۶۲ ››
بعداً هم دو سه بار ديگر در سالهاي جنگ گذرم به كردستان افتاد، از جمله سالهاي 65 و 67 كه به كردستان عراق وارد شده بوديم كه مجالي براي بيان خاطره هايش نيست.
اما يك چيز را بايد يادآوري كنم: براي سالها، حتي پس از پايان جنگ، خاطرهام از كردستان، گره خورده بود با بوي باروت و صداي گلوله و .... و من طي سالهاي اخير دنبال فرصتي بودم براي سفر به سرزمين زيباي كردستان و تغيير آن تصوير جنگ آلود به شمايي ديگر. و اين فرصت را دوستان خوب اتاق كوه دانشگاه شريف فراهم كردند.
چهل چشمه، با 3170 متر ارتفاع، در حوالي ديواندره.
خدا را شكر ...، سفر برايم كارش را كرده است؛ بازسازي خاطرهي كردستان، صعود به يك منطقه جديد و زيبا و سه روز سفر با همراهاني نيكوخصال و البته سرپرست و كادر سرپرستي فوقالعاده و هماهنگ.

‹‹ديواندره، روستاي بست، من اين بار پشت دوربين››
با اين كه امسال، سال خشكي براي نواحي مختلف كوهستاني ايران، حتي جنگلهاي شمال، است و من اين را در برنامهي جنگلپيمايي نوروز با كمال تأسف مشاهده كردم، اما كردستان زيبا و سرسبز طراوتي را كه از طبيعت بهار طلب ميكنيم تا حدود زيادي و بسيار بيش از ارتفاعات تهران به نمايش گذارده بود. البته دوستان كُردمان ميگفتند اين تمام طراوت بهار كردستان نيست و آنجا نيز از كمبود بارش رنج ميبرد. اين امر براي ما هم البته قابل مشاهده بود: ساقههاي خيلي كوتاه ريواس و لالههاي بدون استثنا خشك شدهي زاگرس حكايت از ناملايمي آبوهوا داشت.

****

*****

*****
قله چل چشمه

*****

*****

باري به جز توفيق همراهي با جمعي از دوستان هوشمند و باصفاي گروه كوه دانشگاه صنعتي شريف و بهرهمندي فراوان از چيزي كه اين روزها به "انرژي مثبت" مشهور است _ و البته من در كاربرد اين تعبير چندان راحت نيستم_ آشنايي با دوستان جديد كرد هم البته از دستآوردهاي خوب اين برنامهي ممتاز بود.
اتفاق مهم ديگر، بازديد از غار كرفتو بود كه شايسته است در پُستي ديگر و با تفصيل بيشتر بدان بپردازم.

*****

گزارش زمانبندي شدهي اين برنامه را به قلم مسئول فني، ميتوانيد در وبلاگ گروه كوه شريف بخوانيد.
دعواي منجر به قتل بر سر كرايه تاكسي
پدر هيچ وقت براي زندگي به تهران نيامد، همانطور كه هيچ وقت انقلابي نبود. در سالهاي اول انقلاب، كه نزد بسياري مردم انقلابي بودن مد بود و نزد من تنها ايدئولوژي حق بر روي زمين، و من در بحثهاي سياسي با او با بيشرمي بيشتري قد علم ميكردم و انقلابي نبودن او را به نقد و حتي سخره ميگرفتم، او به تهران نيامد اما صبر كرد تا من مقيم پايتخت پس از انقلاب شوم و چيزهايي را در آينه ببينم كه شايد او در خشت خام ميديد. آگر چه هنوز هم هيج گاه تمام حق را به او نميدهم، اما نگرانيام اين است كه روز به روز به او بيشتر نزديك ميشوم.
اوايل اصلاً نميديدم كه نه تنها تاكسيهاي شهرستانها، بلكه حتي تاكسيهاي پايتخت هم تاكسيمتر ندارند، بعدها كه ديدم، با خود ميگفتم براي جامعهي انقلاب كرده و درگير جنگ چند ساله كه سرگرم امور زير بنايي و مهم، مثل اجرا كردن اصول پايهي عدالت اسلامي است، اين كمبودها چندان مهم نيست، بزودي همه چيز درست ميشود و تاكسيمتر يك سر سوزني از آنهاست.
سالها گذشت، شد ۱۳۷۲ كه براي خودم معلمي شده بودم و مروج رسمي دانش و دين، از راديوي دولت سازندگي ميشنوم كه تا سال ۱۳۷۶ همهي تاكسيهاي پايتخت و كلانشهرها به تاكسيمتر مجهز ميشوند، به ياد ۱۳۵۲ ميافتم و در دل دعا ميكنم پدر اين خبر را نشود تا به ريش من بخندد كه "قريب ۲۰ سال گذشت و حكومت انقلابي-اسلامي شما تازه ..." ، دوست داشتم تا زودتر سال ۷۶ فرا برسد و دعا ميكردم چند سالي ديگر جنگ و انقلاب تكرار نشود و استكبار بيمروت هم قدري مهلت دهد تا امور (يا حداقل ماجراي كرايهي تاكسيها)به سامان شود و من اقلاً شاهد دعواي اعصاب خورد كن مسافر و راننده بر سر چند ريال كم و زياد نباشم.
تا اين كه ... ده سالي از زمان آن وعده مي گذرد. پارسال بود كه چند بار چشم بر جاي خالي تاكسيمتر در تاكسيها، خودم با راننده هايي بحث مفصل كردم و تا ۱۳۵۲ مرغان خيالم به عقب پرواز كردند.
http://www.mardomsalari.com/Template1/News.aspx?NID=25266
نسخه شماره 1779 - 1387/02/02 -
کيفرخواست پرونده مسافري که به دنبال کشته شدن راننده تاکسي، بازداشت شده است در دادسراي جنايي تهران صادر شد.
به گزارش ايسکانيوز، زنگ تلفن همراه کشيک دادسراي جنايي تهران، عصر دوم تير 1386 به صدا درآمد و از کلانتري 135 آزادي خبر رسيد مرد 45 ساله اي به نام «کامران» که راننده تاکسي بود طي يک درگيري، قرباني شده است.
بازپرس «بهروز هنرمند»خيلي زودبه همراه پليس جنايي به محل موردنظر رفت و به بازجويي از «فرزاد- ن» 23 ساله که مسافر «کامران» بود پرداخت.
متهم در شعبه چهارم دادسراي ناحيه 27 پايتخت درباره ماجرا گفت: با مادرم از آبادان به تهران آمديم تا به خانه يکي از اقوام برويم. به همين خاطر سوار تاکسي شديم. موقع پياده شدن اما بر سر کرايه ماشين با راننده درگير شدم و او با چوب به مادرم حمله کرد.
«فرزاد» ادامه داد: خون جلوي چشمم را گرفت و با چاقويي که همراهم بود به دفاع از مادرم پرداختم. باور کنيد اصلا نمي خواستم راننده را بکشم و حالا خيلي پشيمانم. گزارش ايسکانيوز مي افزايد، ديروز به دنبال اعتراف هاي «فرزاد» کيفر خواست پرونده اش از سوي بازپرس «علي دلداري» داديار شعبه اظهار نظر دادسراي جنايي تهران صادر شد.
دلم براي آرمانگراييهاي پاك سالهاي ۵۶ و ۵۷ و مردان آن روزگاران تنگ ميشود ... و اكنون به ياد پدر ميافتم و ديالوگي دارم با او بر سر حقانيت حكومتي كه داعيهي گسترش عدالت در جهان! دارد، كه او نميشنود و شايد هيچگاه نشود.