تبليغاتX
كوه-فلسفه
كوه-فلسفه

جنگل پاييزه (17و18 آبان) لارنه

 

 

امسال، جنگل‌هاي منطقه رستم‌آباد: در مسير: شيركوه-لارنه-درفك

جنگل در دو فصل قيامتي به پا مي‌كند: بهار و پاييز.
سالي كه در يكي از اين دو فصل برنامه‌اي برگزار نشود، آن سال از كف رفته است.

خدا را شكر پاييز امسال از كف نرفت.

 

 

فصل مناسب براي بهره گيري از پاييز نيمه‌ي دوم آبان ماه است. بين 15 تا 30 آبان_ البته به زودرس يا ديررس بودن سرماي پاييزه، و نيز بافت جنگل و صبح است ساقيا ... گونه‌هاي گياهي منطقه هم بستگي دارد_ در ارتفاع بين 1500 تا 2500 مي‌توان گل پاييز را دريافت.

 

 

برخورداري از آب‌وهوا و در نتيجه نور مناسب، و همچنين دوربين عكاسي و خورده هوشي و سر سوزن ذوقي و صد البته ياران موافق، از اقلام اجتناب‌ناپذير بهره‌گيري از جنگل پاييزه‌اند.
خدا رو شكر، اين همه امسال فراهم بود.

 

 

روز اول، هوا ابري و مهي و روز دوم هوا ناز و آفتابي.

 

" دلا كي به شود حالت // اگر اكنون نخواهد شد"

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قيامت رنگ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اعجاز طبيعت در بتزي رنگ تنها بر يك برگ- جل‌الخالق!


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
قيصر

نخست در سال‌هاي مختوم به ميانه‌ ي دهه ۶۰ ديدمش در سفري به شمال براي حضور در شب شعري، در جمع شاعران جواني كه آمده بودند تا ديگرگونه شاعري اي را آغاز كنند.  با يكي‌شان تازه آشنا شده بودم و خيلي زود طرح دوستي ريخته شد و البته چندان نپاييد. سلمان هراتي.  من با او بهار ۱۳۶۳ آشنا شدم و او پاييز ۱۳۶۵ از دنيا رفت. اما در همين مدت كوتاه، كمتر از ۵/۲ سال، خاطره‌هايي ماندگار شكل گرفت و دستاوردهايي ماند. از جمله‌ي اين دستاوردها، آشنايي با هنرمنداني بود كه نه از جنس پيش از انقلاب بودند و نه بعد از انقلابي تماماً حكومتي. اينان دلبستگان آرمان‌هاي انقلاب ايران بودند، البته نه سرسپردگان داعيه‌داران رياست بر انقلاب. از ميان شاعران اين نسل، حسن حسيني، سلمان هراتي و قيصر امين‌پور شاخص‌تر از ديگران بودند و چه به نوبت اين هر سه، بين سال‌هاي ۶۵ تا ۸۶ رفتند. عامل رفتن دو تن از آنان صنعت لعنتي بود، يا انسان بي مبالات اسير مصنوع خويش، تصادف با اتومبيل.
  از ديگر هنرمندان اين نسل در عرصه سينما مخملباف بود و ديگراني كه شرح انديشه‌شان و نسبت‌شان با فرهنگ و هنر بعد از انقلاب، مجالي موسع‌تر مي‌طلبد.
  رفته رفته كه روح پوست كلفت مي‌كند، نوحه‌سرايي براي رفتن را كم كم هيچ نمي‌فهمم. از اين رو به‌رغم حسرتي كه از رفتن بزرگي و عزيزي احساس مي‌كنم، نه دستم به تعزيت‌نامه نويسي مي‌رود و نه حتي قدمم به تعزيت‌سراها رفتن و اينكه آنگاه مبالغه‌ها در فضايل ياري رفته آغاز شود. تنها مي‌توانم نوشت:  مانندي براي برخي روح‌هاي لطيف و وارسته، چندان نتوان يافت. و به گمانم قيصر از اين دست بود و با رفتنش چه خالي شد يك جاي مهم ديگر.
  وقتي براي نوشتن چيزي براي امين‌پور دست بكار شدم گمان مي‌كردم قطعاتي از چند شعرش را كه در طول روزها و سال‌ها به مناسبتي زمزمه مي‌كردم، خواهم نوشت. اما .....
 به اين مختصر بسنده مي‌كنم: 
                    خسته ام از آرزوها، آرزوهاى شعارى *  شوق پرواز مجازى، بال هاى استعارى                                      
          
       لحظه هاى كاغذى را روز و شب تكرار كردن  * خاطرات بایگانى، زندگى هاى ادارى                                          
              آفتاب زرد وغمگین، پله هاى رو به پایین
 * سقف هاى سرد و سنگین آسمان هاى اجارى 
             
عصر جدول هاى خالى، پارك هاى این حوالى * پرسه هاى بى خیالى،نیمكت هاى خمارى 
            
رونوشت روزها را روى هم سنجاق كردم * شنبه هاى بى پناهى، جمعه هاى بى قرارى  
                      
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها  *  خاك خواهد بست روزى، باد خواهد برد بارى 
                    
روى میز خالى من، صفحه باز حوادث   *    درستون تسلیت ها، نامى از مایادگارى


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |