
وقتي بر فراز سركچال باشي دور تا دورت كوه است.
شرق: دماوند بزرگ/ غرب(در نزديكي): كلون بستك و (در دوردستها):ارتفاعات طالقان غربي/ شمال: آزادكوه و خلنو/ و بالاخره جنوب ارتفاعات نواحي قله توچال. براستي سركچال چهارراهي در ارتفاعات البرز مركزي است.

صعود به اين قله را بچهها لازم و از پيشبرنامههاي دماوند تلقي ميكردند.
صعود خوب و جالبي بود.
بويژه اينكه بتواني به تصادفي دوستي ناديده يا كم ديده ازجمع همبلاگيها را آنجا زيارتكني!

*عكسها: به لطف گ. فرماني
در چند پست پيش كه در باره آنارشيسم نوشته بودم، پس از قابل تأمل و دفاع دانستن انديشه سياسي آنارشيسم- كه به پيروي از داريوش آشوري سروريستيزي را ترجمه مناسبتر آن دانستيم- در نهايت بنا به ضرورت، نظريه دولت حداقلي را عمليتر و قابل دفاعتر معرفي كردم و توضيح در اين باب را به اين مجال موكول كرده بودم و اينك وفاي آن وعده.
نكته اول: به اقتفاي دوست انديشمندي (جناب آرش نراقي) - به نقل از گفتاري شفاهي و دوستانه،از ۱۰-۱۲ سال پيش- به عنوان يك اصل بر آنم كه هر چيزي حداقلياش مرجَح است مگر اينكه خلافش ثابت شود. بله به عكس آن آموزهي مشهور ارسطويي كه براي همه چيز حدوسطي ميتوان قائل شد و آن را بر دو وجه اقلي و اكثري ( يعني همان افراطي و تفريطي در اخلاق) ترجيح داد؛ به نظر ميرسد در بسياري امور وجه اقلي ترجيح دارد. از اين دست است اعتماد به حجيت قواي ادراكي آدمي يعني عقل و تجربه در دريافت حقايق امور؛ اعتنا به خور و خواب و لذات دنيوي در امر معنابخشي به زندگي، حتي اموري مانند تعداد فرزند، يا حتي اعتبار آنچه خانواده ميخوانندش و بالاخره حتي دين. در باب خانواده حداقلي يا فيالمثل دين حداقلي اينجا مجال توضيح نيست. و دستور كار ما در اين مجال توضيحي در باب دولت حداقلي است.
نكته دوم: نبايد دولت حداقلي را كه در ترجمهي "minimalist govrenment " ميآيد با حكومت اقليت كه برابرنهادهي " minorty government" است اشتباه گرفت. اولي به معناي دولتي با حد اقل اختيارات و مسئوليت است و دومي به معناي حكومت كساني است كه از حمايت اكثر مردم برخوردار نيستند، يعني حكومت اقليت بر اكثريت. از اين رو در حالي كه اولي بيشترين شرايط را براي تحقق دموكراسي فراهم ميآورد، دومي نهايت دوري را از دموكراسي دارد.
دولت حد اقلي
از ويژگيهاي جوامع متمدن از دير باز، برخورداري از حكومت بوده است. حكومتها به انواع و گونههاي مختلف تقسيم ميشدند. در مفصلترين تقسيم كه از ارسطو به يادگار مانده، سه گروه دوتايي يعني ۶ نوع حكومت تا پيش از دوران مدرن شناخته شده بودند. با ظهور نظريههاي مدرن از سوي كساني چون جان لاك، نهادي به نام دولت، در قالب مدرن دولت-ملت (nation-state) شناخته شد. اين دولت مدرن، به تدريج تحت نظريهها و ايدئولوژيهاي مختلف معنا شد. دو ايدئولوژي كلان در اين باب عبارتند از: سوسياليسم و ليبرالسم. مطابق ديدگاه ماركسيستي-سوياليسيستي، دولت حق دخالتي تمام عيار در شئون مختلف زيست اجتماعي مردم دارد. تا آنجا كه گاه عرصه خصوصي زيست مردم نيز به بهانه برقراري "برابري" مورد دخالت و دستدرازي دولت قرار ميگيرد. در حكومتهاي ليبرال ، اگر چه دخالت دولت در امور عليالظاهر كمتر است، اما طبق قرائتهاي متقدم ليبراليستي همچنان دولت مجال براي دخالت در امور غير ضرور مردم را داراست.
البته ليبراليسم در طول حيات خود قرائتهاي متعدد به خود ديده و داراي نظریههاي متعدد شده است. يكي از اين نظريههاي متأخر ليبراليستي، نظريه دولت رفاه است كه به نوعي بر محدود ساختن نقش دولت در تأمين رفاه شهروندان منجر ميشود.
مشكل اساسي اين است كه گرانبار شدن مسئوليت دولت در جوامع مدرن از سويي باعث كاهش مشاركت مردم در سرنوشتشان شده و از سوي ديگر به انحاء محدوديتها در حقوق شهروندان منجر شده است. بنا بر اين از دهه هفتاد ميلادي نوعي گرايش به محدود ساختن بيش از پيش دولت، بويژه در ميان گفتمان ليبرال پديدار گشت، اين گرايش، دولت حداقلي ناميده ميشود.
از اين منظر دولت تنها در 5 مورد: آموزش عمومي، بهداشت، دفاع و امنيت ملي، تأمين اجتماعي و محيط زيست حق مداخله دارد و عرصههايي مانند اقتصاد، فرهنگ و هنر به خود مردم واگذار ميشود. در جامعهاي كه دولت وظايفي حداقلي دارد، مردم خود مسئول تعيين خير و شر خوداند و ديگر چند نفر به خود اجازه نميدهند به نام دولت، هنجار و بيهنجاري و رذيلت و فضيلت را براي همه و براي هميشه معلوم سازند.
وجه ترجيح دولت حداقلي نسبت به آنارشيسم اين است كه روند پيشرفت دانش و ضرورت تعليم سيستماتيك و الزام دفاع از ضعيفان و پرهيز از هرج و مرج، ايجاب ميكند قدرت اجتماعي در نهادي تجلي كند و متولي اين امور باشد و كار با فعاليت چند نخبه بطور انفرادي( آن طور كه در آنارشيسم شعار آن داده ميشود)به سامان نميرسد.
بنابر اين چنانچه نه همچون روسو نفي كننده تمدن باشيم و نه بخواهيم به همه گرفتاريهاي ناشي از افراط در تمدن تن بدهيم، بايد به تمدن حداقلي روي بياوريم و دولت حداقلي مظهري اجتماعي و سياسي از تمدن حداقلي است. تخريب بيحد و حصر محيط زيست از طريق استخراج بيرويه معادن و تبديل زمين به زبالهداني بزرگ، از بين بردن گونههاي مختلف گياهي و جانوري، فوق پيشرفته كردن جنگافزارها و تهديد حيات آدميان، رواج بيحد و حصر صنعت و مصنوعي شدن همه چيز از جمله راههاي گذران اوقات فراغت و حتي غذاها، كه نتيجهاي جز تخريب مزاج و انواع دلمردگيها و افسردگيها نداشته، همه و همه به نحوي با دور شدن از طبيعت و افراط در توسعهي تمدن نسبت دارد.
به نظر ميرسد بشر پس از رسيدن به اوج فاصله از طبيعت و افراط در ساخت نهادها و سازوكارهاي غير طبيعي، دوباره ناگزير است به بازگشت به وضع طبيعي و حداقلي سازي زيست متمدنانه بيانديشد.