تبليغاتX
كوه-فلسفه
كوه-فلسفه
... شب هنگام سرپرست اعلان كرده بود كه فردا تا حدود سه عصرتوقف در تله‌زنگ و استراحت ادامه دارد . پس از ان با قطار محلي خط انديمشك-دورود ، تيم به سمت دورود حركت خواهد كرد . سر راه در روستاي بيشه ، كه آبشارهاي آنجا به يمن پوسترهاي يساولي معروف خاص و عام است ، عده‌اي از بچه‌ها پياده مي‌شوند تا ضمن شب‌ماني در آنجا ، از آن آبشارها هم بازديدي به عمل آورند . بقيهايستگاه راه آهن بيشه هم به دورود ادامه مسير مي‌دهند تا با قطار ۳۰/۱۲ خط اهواز - تهران ، به تهران عزيمت كنند. من، هم مي‌خواستم از آبشار بيشه ديدن كنم و هم مي‌خواستم فردا شب راهي تهران باشم . بنا بر اين تنها راه اين بود كه به طريقي صبح زود از بچه‌ها جدا شوم و زودتر از تيم ،خودم را به بيشه برسانم .

خوشبختانه معلوم شد يك قطار محلي  حدود ۷ صبح از انديمشك به دورود مي‌رود و قطار بعدي همان قطار ۳ عصر خواهد بود كه كل تيم قرار است با آن از تله‌زنگ حركت كند . و باز هم خوشبختانه سرپرست با جدا شدن موقتي من از تيم موافقت كرد و من صبح روز دهم فروردين و روز چهارم برنامه در راه روستاي بيشه بودم . راستي كه يك سرپرست خوب و هماهنگ چه نعمتي است در هر برنامه !! روستاي بيشه

پنجشنبه، ۱۱ فروردين ؛ خدا حافظي اي با بچه‌ها و سوار يك قطار محلي شلوغ شدن و سه ساعت نشستن در سالن ( و نه واگن) كثيف و سرشار از دود سيگار قطار ، تا روستاي بيشه . روستاي بيشه در فاصله نيم ساعتي از شهر دورود ، به وقت قطاري ، واقع است . ساعت ۱۱ كه از قطار پياده شدم آفتاب مطبوع بهاري گرماي لذت بخشي را هديه مي‌داد و اصلا نمي شد حدس زد كه يك ساعت بعد كه خودم را براي عكاسي به آن سوي رودخانه و درست مقابل ابشارهاي مشهور بيشه خواهم رساند ، دوباره رگباري شديد در پي خواهد بود و هواي باراني و تاريك نور مناسب براي عكاسي را از من خواهد گرفت.آبشار بيشه

در ضلع شرقي خط آهن ، ايستگاه قطار واقع بود با حدود ۶۰-۷۰ درصد از روستا و درضلع غربي آن در دامنه كوه چشمه‌هاي پر ابي كه پس از عبور از عرض روستا ويك باغ مصفا كه در و پيكر آن به شدت قفل بود ، به دره‌اي فراخ مي‌ريخت و آبشار مشهور بيشه را پديد مي‌آورد . البته در افواه اين آبشارها گاه به آبشارهاي خرم‌آباد لرستان مشهور اند .

اگر چه در روستاي بيشه جاده ماشين رو قابل مشاهده بود و از قضا ۳-۴ ماشين هم در نقطه اي نزديك رودخانه پارك بودند اما معلوم شد تردد مردم اين روستا براي دسترسي به شهر (درود) نيز همچون تله‌زنگ از طريق قطار انجام مي‌شود . و آن اتومبيل‌ها متعلق به گردشگراني بود كه يا از تهران آمده بودند يا فاصله ي ۷۰ كيلومتري خرم‌آباد تا آنجا يا حدود ۳۰ كيلومتري دورود تا آنجا را براي بازديد از آبشار طي كرده بودند .  يعني هيچ ماشين عمومي در آن مسير تردد نمي‌كرد.

به هر روي گشت‌زني در اطراف روستاي بيشه  ، صحبت با يكي از مسافران ماشيني كه از تهران آمده بود ، صحبت با مسئولان ايستگاه براي آگاهي از ساعت تردد قطارهاي باري ، مسافري درجه يك و عادي و محلي ؛ مشاهده توقف اضطراري قطار اهواز-مشهد ، و خودداري رييس قطار از سوار كردن مسافران بين راهي و . . . زمان را به غروب نزديك مي‌كرد طبق پيش‌بيني مي‌بايست بين ۶ تا ۷ عصر قطار بچه‌ها برسد .

آن تجربه تنهايي حضور  در روستاي بيشه در آن هواي بسيار متغير بهاري هم انصافا جايي ويژه برايم در آن سفر باز كرده بود . در آخرين ساعات روز دوباره به سوي آبشار رفتم و اين بار از مسيري ديگر كه به زير آبشار ختم مي‌شد و شكوه آن را بيشتر نمايان مي‌كرد.

 بالاخره در حالي كه خورشيد دامن از روز دهم فروردين برچيده بود ، حدود ساعت ۷ قطار ايستاد و مشاهده بچه‌هايي از تيم كه پياده شده بودند و آنهايي كه در قطار بودند تا من به آنها بپيوندم و دوباره خوش و بش و حركت به سمت دورود ...

در دورود ۳-۴ ساعت توقف داشتيم و اين زمان كافي بود براي اينكه گشتي مختصر در شهر بزنيم و بچه‌ها با پيدا كردن يك پيتزايي خلوت به تغيير ذائقه فكر كنند .

با گذشت ساعت از ۱۵ دقيقه صبح روز يازدهم فروردين در قطار درجه يك اهواز-تهران بوديم و استقرار در كوپه‌هاي برخوردار از استانداردهاي يك قطار قابل قبول خستگي را از تن به در مي‌كرد . اما ما نمي‌دانستيم در آن لحظات استراحت ما در قطار ، زمين در ناحيه اطراف دورود ، جايي كه بخشي از تيم اتراق كرده بود ، مهيا يك زلزله بود و ما وقتي به تهران برسيم بايد خبرش را بشنويم و در حالي كه دوستان خود در تهران را از نگراني در مي‌آوريم ، خود نگران باقي دوستان‌مان باشيم ...

به هر ترتيب همه چيز به خوبي گذشت و خاطره خوب آن آبشارها همچنان ماندگار است . تجربه خوب اين برنامه را مديون برنامه‌ريزي دكتر فلاحي و همراهي بچه‌هاي خوب علوم پزشكي دانشگاه بهشتي و ساير دوستان خوب هستم .

 

 

 

 

 

                                     ... پايان


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
كمپينگ شب دوم برنامه كمپينگ تيم در پاي آبشار شوي

در كنار تخته سنگ بزرگي ، مشرف به رودخانه ، سه چادر بر پا شد . تنها يكي از چادرها از استانداردهاي لازم براي كمپينگ كوهنوردي برخوردار بود . بارش باران بچه‌هاي ساكن دو چادر ديگر را حسابي خيس كرده بود . باران تأثير ديگري هم داشت ؛ مسئله برپا كردن آتش براي آماده‌سازي جوجه كباب را ملقي كرد . همچنين تأثيري ديگر : صداي شليك پراكنده كلاشينكف را نيز كاسته بود . بعضي بچه‌ها مي‌گفتند احتمال فعال شدن سارقان مسلح احتمالي در باراني به آن شدت كمتر خواهد شد . با  غلبه كامل شب ، از شدت بارش كاسته شد و هيزم‌ها آتشي فراهم كردند تا لباس خيس بچه‌ها خشك شود. پس از شام همچنان آتش روشن ماند تا تورقي به حافظ و سپس نگهباني دادن شبانه ميسر گردد . طي ۲-۳ شيفت و در هر شيفت ۳-۴ نفر نگهباني دادند تا نگراني از حمله‌هاي احتمالي كم شود . به دخترها تذكر داده شده بود كه همديگر را با صداي بلند و به نام كوچك ، صدا نزنند  تا به اصطلاح گرا داده نشود ، ولي پس از چند لحظه ، تذكرات فراموش مي‌شد . انگار نگراني مردان تيم براي حراست از خانم‌ها از خود آنها بيشتر بود . جالب اينكه رفيق بومي ما سعيد هم كه روز قبل قصه وجود اشرار را غير واقعي مي‌دانست ، شب‌هنگام تذكر داد كه قضيه به كلي منتفي نيست و خيلي بايد مراقب وسايل‌مان باشيم . و البته اطمينان مي‌داد تا او هست كسي جرأت ندارد به تيم ما آسيبي برساند . اما ناگفته نگذارم نگراني از اين مسئله بعضي بچه‌ها را اذيت كرده بود .

به هر روي صبح شد  ( ۹/فروردين)  جز مسئله‌ي خيس بودن جاي بعضي بچه‌ها ، مشكل ديگري در كار نبود . صبح خبر رسيد در منطقه بالاي آبشار كه از ديروز چند كمپ از دور در آنجا ديده مي‌شد . تيم بچه‌هاي دانشگاه صنعتي شريف مستقر است . دوست داشتم بالا بروم و با آنها گپ و صحبتي داشته باشم . اما شروع مجدد بارش باران اجازه نداد . به دليل باراني شدن مجدد هوا ، تصميم بر اين شد كه يك روز از برنامه حضور در منطقه بكاهيم و بار سفر ببنديم . سعيد هم كه خود آهنگ بازگشت داشت تأكيد مي‌كرد  به علت نا امن بودن منطقه بهتر است زياد آنجا نمانيم و برگرديم . كمپ جمع شد و ساعت از ۳۰/۱۰ فراتر مي‌رفت كه تيم به سمت پايين حركت كرد .باران متناوبا شديد و ضعيف مي‌شد و گاه تيم را مجبور به توقف مي‌كرد . در طول مسير به تيم‌هاي متعدد ديگري بر‌مي‌خورديم كه يا در حال بازگشت ، از ما سبقت مي‌گرفتند ، يا از پايين مي‌آمدند و وارد منطقه مي‌شدند.

باران شديد در دره‌ها و شكاف‌هاي صخره‌ها سيلاب راه انداخته بود . وقتي به پايين دست رسيديم و روستاي شوي را رد كرديم ، ديگر از شدت باران كاسته شده بود ، در عوض آب رودخانه بسيار بالا آمده بود و عبور از آن را به مسئله‌اي جدي بدل شده بود . بايد جاي مناسبي كه بستر رودخانه پهن و كم عمق بود پيدا مي‌كرديم . معلوم بود بسياري از بچه‌ها اولين بار بود كه  چنين موقعيتي را درك مي‌كردند و همين باعث شد به رغم اندكي ترس اوليه ، مسئله عبور از رود طغيان كرده، به خاطره‌اي خاص بدل شود. به تناسب قد و قامت افراد ، آب گاه تا كمر بعضي را هم خيس كرده بود و به كوله‌آنها راه يافته بود . جالب اينكه پس از عبور از عرض رودخانه به سعيد برخورديم كه با تيم بچه‌هاي اراك پايين مي‌آمد و آنها خيس نبودند . وقتي از نحوه عبور آنها از رودخانه پرسيدم ، گفتند در بالا دست روستا سيم نقاله اي هست كه اگر قفلش نكرده باشند ، قابل استفاده است و آنها از آن سيستم استفاده كرده بودند اما مثل اينكه به دليل خراب بودن هندلش خيلي اذيت شده بودند .

كم كم آفتاب از راه رسيد و حال و هوا را تغيير داد. در راه بازگشت ، از گورستان جالبي در ميان بيشه‌زاري بكر و زيبا  عبور كرديم . به بعضي سنگ نوشته‌ها دقيق شدم . اسامي حك شده جالب بودند : مرحوم جمعه ، مرحوم سياه‌گيس و ...  ابياتي از خيام را در ذهن مرور مي‌كردم :
"ابر آمد و زار بر سر سبزه گريست    بي باره گل رنگ نمي‌شايد زيست
اين سبزه كه امروز تماشاگه ماست   تا سبزه خاك ما تماشاگه كيست"

به تدريج به روستاي مبدأ صعود : تله زنگ نزديك مي‌شديم . پاره‌هاي پارچه و پلاستيك گير كرده بر خار و خاشاك كناره مسير كه حدود ۱۰ متر بالاتر از سطح رودخانه به دام افتاده بودند ، حاكي از اين بودند كه در هنگام طغيان سطح آب تا كجا بالا مي‌آيد . در آستانه ورود ده ناگهان سعيد صدا زد : گَرگر كار مي‌كند مي‌روم ببينم اگر بچه‌ها آشنا باشند از آن استفاده كنيم. گرگر همان سيستم نقاله بود و استفاده از آن مي‌توانست تجربه‌اي جديد براي بچه‌ها باشد . پس دويد و اوضاع رو‌به راه شد .

با رسيدن ما به ده ، شب هم از راه رسيد . برادران!نيروي انتظامي از ماهيت گروه ما پرسيدند و من فكر كردم براي گفتن نكته‌اي و ديدن واكنش آنها وقت مناسبي است . گفتم در دست برخي مردم عادي كلاشينكف بود ، يكي كه ساده‌تر بود  گفت مردم دامداراند و براي حفاظت از دام ... و وقتي داشتم مي‌گفتم اسلحه سازماني نيروهاي نظامي كه براي استفاده‌ به جاي برنو و ... آن ديگري كه ناقلا‌تر بود گفت شما مطمئنيد كه كلاشينكف بود و .. بدون اينكه منتظر پاسخ من باشد پا تند كرد و از خير بازجووي هم گذشت و رفت .
اتراق‌گاه شبانه ما دوباره همان مسجد پريشب بود و اين بار با تعداد كوهنوردهاي خيلي بيشتر . وقتي  در مسجد مستقر شديم ناگهان رگبار شديد باران و سپس تگرگ تندي با دانه‌هاي سفيد كه گاه درشتي‌شان به اندازه يك فندق مي‌رسيد باريدن گرفت .  تعويض لباسي صورت گرفت و برخي از فرط خستگي شام خورده و نخورده به كيسه‌خواب‌هاي بعضاً نه چندان خشك پناه بردند ...
                                       ادامه دارد . . .  


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
گزارش يك برنامه كوهپيمايي : 

    تله زنگ (آبشار شوي) ،  آبشار بيشه آبشار شوي

زمان : ۷-۱۰ فروردين ۱۳۸۵    

 تعداد افراد شركت كننده : ۱۷ نفر

دوستان علوم پزشكي دانشگاه شهيد بهشتي هماهنگي برنامه را به عهده داشتند. بايد بين اين برنامه و برنامه ديگري كه آن هم وسوسه انگيز بود يكي را انتخاب مي‌كردم :۱- " صعود به منطقه علم كوه و قله ميان سه چال"  كه دوستانم در انجمن كوهنوردي دانشگاه تهران آن را در دست اجرا داشتند و مدام از بهمن ماه به عقب مي‌افتاد ؛ ۲- اين برنامه تله زنگ در انتهاي استان لرستان و نزديك مرز خوزستان .

از آنجا كه به لحاظ روحي نياز به حضور در منطقه بكر و براي خودم جديد را بيش از شركت دربرنامه‌اي اگرچه عالي اما در منطقه‌اي براي خودم تكراري حس مي‌كردم ، بالاخره عزم بر رفتن به سوي آبشارها ، بر ميل به حضور در آلپ ايران پيشي گرفت . شب پيش از برنامه ، هواشناسي براي استان‌هاي كرمانشاه ، لرستان و شمال خوزستان ،بارندگي و طغيان رودخانه‌ها را پيش‌بيني كرده بود . مراتب را به اطلاع سرپرست و افراد با تجربه تيم رساندم ؛ عزم بر رفتن بود اگرچه با احتياط بيشتر .

حدود ۳۰/۱۱ظهر روز هفتم فروردين  ، ايستگاه راه آهن تهران ، قطارهاي مسير اهواز . بليت ما فقط براي سفر تا شهرستان دورود بود . بنابر اين ساعت ۱۵/۱۰ شب از جاي‌مان برخاستيم تا مسافران جديد بنشينند و ما ۲-۳ ساعتي سرپا چرت بزنيم تا ساعت ۱۵/۱ صبح هشتم فروردين به ايستگاه تله‌زنگ برسيم. ايستگاه تله‌زنگروستايي با حدود ۵۰-۶۰ خانوار جمعيت ، قرار گرفته كنار رودخانه عظيم و خروشان دز و غنوده در ميان كوهساران سرسخت زاگرس ، فاقد جاده ماشين‌رو و فقط بهره‌مند از ايستگاه راه‌آهن ، فاقد تلفن همگاني ، فاقد پوشش آنتن‌دهي موبايل .

شب را در مسجد قديمي محل گذرانديم . كوهنوردهاي ديگري هم در مسجد بودند . به نظرم مي آمد اين مسجد يادگاري از زمان رضا شاه باشد ، از زمان راه اندازي اوليه راه آهن در اين مسير . مسجد تازه ساختي هم بود كه درش قفل بود ، ظاهرا آن را به اتفاق دستشويي‌هايش فقط براي استفاده‌ي از ما بهتراني كه احيانا در مسافرتي از اهواز به تهران يا مشهد  و يا بالعكس مجبور به توقف اضطراري در اين نقطه باشند ساخته‌اند ؛ چون به طور عادي آن قطارها در اين ايستگاه‌هاي بين راهي توقف نمي‌كنند .

به هر حال صبح روز هشتم فروردين پس از صرف صبحانه‌اي مختصر ، حدود ۷:۳۰ صبح  راه افتاديم . بارش پراكنده باران شبانه تراوطي به اطراف داده بود .  بايد از پلي كه مخصوص عبور قطار بود مي‌گذشتيم و به آن سوي رود خروشان ، پر آب و اينك گل‌آلود مي‌رسيديم . مي‌گفتند از آنجا كه ما هستيم تا سد دز راه زيادي نيست  . در آستانه پل بر سنگ يادماني توضيحاتي در مورد تخريب پل به وسيله‌ي بمب افكن‌هاي عراقي در زمان جنگ ايران و عراق  و تعمير و بازسازي آن به دست نيروهاي جمهوري اسلامي نوشته شده بود . البته  تحسيني به تعمير كنندگان پل در شرايط سخت جنگ روا بود اما بيش از آن به گمانم مي‌بايست بر سازندگان اصلي پل و راه آهن كه صدها از اين  دست پل و تونل‌هاي به‌راستي عظيم را ۶۰-۷۰ سال پيش از اين با دست خالي ساختند و هيچ سنگ يادبود و چيزي از اين دست را علَم نكردند ، درود فرستاد. در طول برنامه هر گاه به راه آهن و تاسيسات پل و تونل آن برمي‌خوردم ، در دل آميزه‌اي از تحسين و نكوهش نسبت به رضاشاه به خاطر  ساخت و ساز و مدرنيزاسيون ايران از يك سو و خوي استبدادي‌اش از سوي ديگر حس مي‌كردم .

باري از كنار رود خروشان در جهت جنوب-جنوبشرقي پيش رفتيم . با آمدن بهار دشت و دمن شروع كرده بودند به سبز شدن . به تدريج جنگل بلوط و بعضي درختان جنگلي كه نمي‌شناختم سر برآوردند . از كنار آلونك‌هاي دامداران روستايي گذشتيم و به يكي از شاخه‌هاي رودخانه رسيديم . اين رودخانه از كنار آبشار مي‌گذشت و آب آن را به رود بزرگ دز مي‌رساند. عبور از اين رود كوچك چندان دشوار نبود . يا پريدن از گدارهاي سنگي ، البته به كمكِ  سرپرست و كمك‌سرپرست‌ها ، ويا تا زانو در آب رفتن و از عرض رود گذشتن . بيشتر بچه‌ها راه اول را برگزيدند و برخي نيز راه دوم را.در اينجا جواني محلي ( آقا سعيد م.)با قمه‌اي به كمر به ما ملحق شد كه ظاهراً از صداي آواز آقا جمشيد خوشش آمده بود . او مي‌گفت دوستانش جلوتر هستند و آنها هم به آبشار مي‌روند و او كه صبح خواب مانده بود از آنها عقب مانده . وقتي دوستان ما از صحت و سقم وجود اشرار و سارقان مسلح در حول و حوش آبشار پرسيدند ، او ضمن انكار مسئله ، دچار حس لوطي‌گري شد و خواست در ادامه مسير با ما باشد و به قول خودش هر گونه نگراني را رفع كند و بدينسان بود كه همراهي با تيم تهراني ها را بر همراه شدن با دوستانش ترجيح داد. گويي بعضي بچه‌ها هم نسبت به اين موضوع بي ميل نبودند. البته وقتي ساعتي بعد بعضي آشناهاي او كلاشينكف به دست ، از بالا سررسيدند او شليكي با سلاح آنها انجام داد ، به نظر بعضي بچه‌ها بايد با خود او هم با احتياط برخورد مي‌شد .

باري ، ساعتي بعد در آستانه روستاي سرسبز و زيبا و بكر  شِوي بوديم . زمين‌هاي پايين دست روستا سبز از گندمزار هاي تازه برآمده بود و خود روستا را درختچه هاي انار و بعضا نخل‌هاي بلند بالا و درختان به شكوفه نشسته‌ي ليمو عماني در برگرفته بودند و اينك حدود ۳۰/۱۱ روز دوم برنامه بود . مردي از روستاييان با ديدن ما پيش آمد و پس از خوش و بش از ما خواست به ساير كوهنوردان مستقر در آبشار يادآوري كنيم آب روخانه را نيالايند چون تنها منبع آب آشاميدني آن روستا همان رودخانه است .

ساعتي بعد به تنگه‌اي رسيديم كه عبور از كنار آن ميسر نبود. عبور رود از ميانه‌ي ديواره هاي سر به فلك كشيده ، آبشارهاي اندرسم را تداعي مي‌كرد . بايد به سمت صخره‌ها راه كج مي‌كرديم و  با استفاده از سيم بوكسل‌ها خود را به بالا مي‌كشيديم . اول به كوهنوردان احتمالي كه در آن محيط دور افتاده سيم بوكسل كار گذاشتند در دل آفرين فرستادم ، ولي بعد معلوم شد نصب آنها كار يك ساواكي زمان شاه است كه به قول سعيد خيلي اهل كارهاي خير بود . در تن صخره‌هاي محل عبور جاي پاهاي بسيار كارآمدي هم كنده شده بود كه بسيار تحسين انگيز بود . سعيد از قول محلي‌ها آنها را جاي پاي يك امامزاده مي‌دانست.

رسيدن پاي صخره همان و در گرفتن رگبار شديد همان . پناه گرفتن پاي صخره‌اي و صرف ناهار و سپس ادامه حركت . ساعتي نگذشت كه ناگهان آبشار را در مقابل خود داشتيم . به راستي زيبا بود و به صرف وقتش مي ارزيد . منطقه شلوغ بود و چندين تيم ديگر در آنجا مستقر بودند . بارش باران پراكنده هم كار عكاسي را دشوار كرده بود و هم مسئله شنا در پاي آبشار را منتفي ساخته بود .ساعت حدود ۳ عصر است . بايد به سرعت چند عكس مي‌گرفتيم و بساط كمپينگ را راه مي‌انداختيم .شب در راه بود  

 ادامه دارد ...


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |