
بله سوال ، يا بهتر بگويم : موضوع بيان حيرتم اين است كه چرا تفكر فلسفي در اين مملكت اين قدر يخ زده و فسرده است ؟
ديروز ( پنجشنبه ، ۲۶ / آبان، برابر با ۱۷ نوامبر)كه از سوي يونسكو ، روز جهاني فلسفه نام يافته بود ، در محل انجمن حكمت و فلسفه ي ايران خبري بود . خوب آدم ميگويد الحمد لله . هنوز كور سويي از انديشه ي فلسفي در اين " بن بست كژ و پيچ سرما " فروزان است . لابد اگر مردم كوچه و خيابان را جز پرداختن به امور روزمره كاري نيست و جوانان بي نواي دانشگاهي را ( به خصوص دوستان جوانم در گروه هاي فلسفه ي دانشگاه ها را ميگويم )جز عبور از كوچه پس كوچه هاي نگراني ها و ابهامات منتهي به فرداي نا معلوم دلمشغولي اي نيست كه براي يك بار هم كه شده در سال ، يادي از انديشه ي فلسفي كنند ، بحمدلله ، نسل پيشين را كه كرسي هاي همه گونه فرصت نفس كشيدن را در قبضه ي خود دارند ، اين غيرت و دغدغه مانده است كه در چنين روزي در ساختمان قديمي انجمن حكمت در خيابان آركليان جمع شوند و بر روغن اين پيه سوز در حال احتضار بيافزايند ، بلكه فرو مردن يك باره اش به تأخير افتد . لابد در اين گرد هم آييِ سالي يك بار، ميتوان استادان قديم را ديد و ... .
اما ... ، در برنامه ي ديروز قرار بود چهار نفر در ميز گردي حاضر باشند و در باب " الزامات فلسفي نظريه ي تكاملي" سخن گويند . خوب ، موضوع جالبي بود و چون پاي دانش ها و حوزه هاي مختلفي از جمله زيست شناسي، تاريخ علم ، علم كلام ، فلسفه ي حيات و... را به نحوي در ميان ميآورد ، لابد علاوه بر استادان و دانشجويان فلسفه ، بسياري از دانشجويان ، محققان و استادان رشته هايي مانند زيست شناسي و الهيات و ... هم حضور خواهند داشت و جلسه ي پر باري خواهد بود . به ويژه نام برخي استادان مدعو هم مي توانست تشديد كننده ي قصد حضور باشد آنقدر كه چند برنامه ي كوه و جنگل پيمايي و دعوت ياران كوهنورد را كنار بگذارم و به نشست سالي يك بار بزرگداشت روز فلسفه كه با همكاري كميسيون ملي يونسكو در ايران و انجمن حكمت ايران برگزار مي شد بشتابم . مهمان هاي اعلام شده اينها بودند : علي پايا ، حميد وحيد دستگردي ، امير عباس عليزماني و حسن ميانداري . فكر ميكردم در رساندن خود به محل نبايد تأ خير كنم چون سالن سخنراني انجمن، كوچك است و به قياس برنامه هاي اين گونه اي دوره ي جواني ما زود پر ميشود ومجبور خواهم بود در كريدور بيرون بدون داشتن تصوير به شنيدن صداي سخنرانان اكتفا كنم . اما وقتي به انجمن رسيدم ...، نزديك به يك چهارم صندلي سالن اصلي خالي بود و جمعيت حاضر به زور به ۴۰ نفر مي رسيد . از اين ميان مهمانان حميد وحيد كه اصلا نيامده بود و در ميان مخاطبان به زحمت مي توانستي يكي دو استاد رسمي فلسفه پيدا كني ... . تبعا سوال و جواب ها و نحوه ي گردش كار برنامه هم ضعيف و ... . راستي كجا بودند اين خيل استادان و محققان فلسفه . وقتي وضعيت را با برنامه هاي مشابه يك دهه پيش مقايسه ميكنم دچار يأسي شديد ميشوم .
آيا واقعا سوژه اي برانگيزاننده براي تأمل انديشهگران فلسفه در ايران وجود ندارد يا خاموشي چراغ انديشه ي فلسفي سرنوشت محتوم اين جامعه ي فلك زده است كه روز به روز پوپوليسم و عوام زدگي و مدرنسازي نحوه ي اعمال خشونت ، در بخش عمومي و دولتي ، سوژه هاي خبرسازي آن اند . گر چه يك دهه پيش يا كمي بيشتر از آن نيز در اين جزيره ي سرگرداني چندان خبري نبود ، اما اقلا در چنين روز و برنامه اي مثلا مي توانستي شاهد حضور كساني همچون شاپور اعتماد ، محقق داماد ، ضيا موحد ، كريم مجتهدي ، حتي عبدالكريم سروش ، ابراهيم سلطاني ، احمد نراقي ، بيژن عبدالكريمي ، و ...و ده ها آدم فلسفه ورز يا فلسفه دان باشي و شاهد چالش هاي شان با موضوع . و اميدوار به اين كه اين چراغ پيه سوز را هنوز روغني در آتش دان است .
صرف نظر از مراسم رسمي اين روز ، مدعيان فلسفهورزي اين آب و خاك را چه ميشود كه در برابر اين همه اتفاق ، دم بر نمي آورند . مثلاً نه جنايات هولناك اجتماعي اين سالها فلسفه كاران اخلاقي ما را به تحليل وا مي دارد ، نه خبر ِ يافته هاي كيهاني و ژنتيكي فلسفه دانان علم اين سرزمين را تلنگر ميزند ، نه شبهه هاي كلامي عصر جديد و وضعيت پست مدرن ، متكلمان ما را ... نه مثلا زلزله ي بم و... . در ذهنم مقايسه مي كنم چالش هاي كلامي ژان ژاك روسو را با ولتر به بهانه ي زلزله اي در فرانسه ي آن قرون ، واكنش برتراند راسل به مسئله ي جنگ جهاني كه حتي منجر به زنداني شدن سه ماه اش هم شد ، و واكنش ژان پل سارتر در برابر مبارزه ي مردم الجزاير ، و تأملات ادوارد سعيد و چامسكي ِ شهروند آمريكا نسبت به مسايل فلسطين و جنگ خليج فارس .
البته نا گفته نماند در كنار سكوت زعما و مدعيان و قبضه كنندگان كرسي هاي رسمي فلسفه در ايران ، هستند متفكران جوان تري كه تمرين مي كنند فلسفه ورزي در خصوص امور جاري را ، اما چه حيف كه اينها هم گاه به جاي برخورداري از روحيه ي نقادي ، طعن و كنايه ها و چنگال بر رخ حريف كشيدن را از اسلاف به ارث برده اند . براي مثال در مقابل سكوت استادان فلسفه ي ما كه از قضا بعضي شان فرانسه ديده هم هستند در قبال مسايل حاد كنوني فرانسه ، يك فرانسه ديده ي جوان تر ، مرتضي مرديها ، دستي به قلم ميبرد و تأملي در خور را در ميان ميگذارد. و فلسفه ورز جوان ديگري ( سعيد حنايي كاشاني ) اگر چه مردانه پاي در معركه مي نهد اما اسفا كه خطر مهاجه هاي غير مردانه ونا معرفتي او را نيز در كمين است .
۱- ( پنجشنبه ، حدود ۸ صبح ، راديوي ماشين، در حال رفتن به محل كار ) ؛ گوينده ي طناز برنامه ي صبح گاهي با لحني عشوه آميز :
من نمي دونم در باره ي اين خبر چي بگم ، من فقط او نو ميخونم خودتون ببينيد اين يعني چي ! آقاي شيراك گفته اينهايي كه اين روز ها شورش مي كنند و ماشين ها رو آتيش زدند ، فرزندان فرانسه و پسرا و دختر هاي خودمونند . واقعا كه !! خوب اجازه بديد بريم سراغ آقاي دكتر .....كارشناس مسائل سياسي . خوب آقاي دكتر شما تحليل تون در باره ي اين اوضاع فرانسه چيه ؟
و آقاي دكتر ... هم كه كثر الله امثالهم ، مانند ايشان در آرشيو دكتر ها و كارشناس هاي صدا و سيما كم نيستند و هر روز بر تعداد اين اساتيد عظام در اين كشور گل و بلبل افزوده مي شود بلافاصله مي فرمايند :
مي دانيم كه در كشور هايي كه نوع حكومت ليبرالي است اصولا به مسئله ي عدالت توجهي نمي شود . و مسلم است كه مردم محروم و اقليت هايي كه تحت فشار ليبرال دموكراسي ، از حد اقل حقوق در اين كشور هاي غربي محرومند نمي توانند ساكت بنشينند و ...
۲- (پنجشنبه ، حدود۳۰/۸ شب ،راديوي ماشين ، در حال باز گشت به خانه ) ؛ اين بار مجري مردي با لحن فاضلانه تري ابتدا به نقل وقايع فراوان اين چنيني در كل ممالك مغرب زمين و در رأس همه آمريكا مي پردازد و بعد ، از آقاي دكتر ... كه طبق معرفي مجري مدتي را در فرانسه مي گذرانده و خود از نزديك اوضاع آنجا را درك كرده ، مي خواهد كه وقايع را تحليل كند . و آقاي دكتر چنين خطابه سر مي دهند :
" متأسفانه اطلاع و آگاهي مردم ما از جوامع غربي تنها از طريق برنامه هاي رسانه هاي غربي است كه آن جا ها را پر زرق و برق و مرفه نشان مي دهند (!) اما كسي كه در آنجا زندگي كرده باشد و از نزديك ديده باشند( مثل خود اين آقاي دكتر ) حتما مي داند كه اونجا چقدر فقر و تبعيض وجود دارد . اصلا اطراف شهر پاريس پر از محله هاي فقير نشين و مهاجر نشين است كه از حد اقل امكانات زندگي محرومند و ... "
و اما ... چند نكته مهم در اين باره ضروري است : ۱- كافي است آدم به اندازه يك دانش آموز دبيرستاني جغرافياي سياسي بداند ، تا بداند نوع حكومت فرانسه سوسيال دموكراسي است نه ليبرال دموكراسي ، مگر اينكه مثل متفكران تلويزيوني بر اين عقيده باشيم كه هيچ فرقي بين اين دو نيست و مثلا آقاي بوش براي فريب امثال بنده اين عبارات را خلق كرده .
۲- واقعا چه كساني مردم جوامع غربي را از حد اقل حقوق محروم ميدانند ؟! جلّ الخالق ! واقعا گوينده ي محترم اين تعابير از حقوق حد اقلي بشر چه دركي دارد ؟
۳- از همه جالب تر اينكه آن خانم گوينده ، يا توليد كنندگان متن براي ايشان ، توجه ندارد كه نقل آن جمله از شيرك به جاي آنكه تمسخرآميز باشد ، تحسين آميز است . چرا كه همچون مسئولان وطن ما آن شورش گران را مشتي عيادي استكبار ندانستند و مثلا به جرم تشويش اذهان عمومي به زندان هاي طويل المدت و اعدام هاي بي سر و صدا محكوم شان نكردند . بلكه فرزندان خود خواندند . تو را به خدا نگاه كنيد . آنجا به عده اي مهاجر كه از عدم برخورداري از حقوقي مساوي با بوميان به خشم ميآيند و شهر را به آتش مي كشند ، مي گويند فرزند ، و اينجا ما شهر وند خود اين كشور را به جرم بلند كردن پيراهن خونين يك جواني كه در شورش هاي خياباني كشته شده به اعرام و حبس ابد محكوم ميكنيم ( باطبي و ماجرا هاي كوي دانشگاه تهران ) . آن وقت در آنجا آزادي بيان و حقوق بشر نيست و در اينجا هست.
۴- اين آقاي دكتر از فرنگ برگشته چه جالب منبع اطلاعات مردم ايران ر ا در باره ي وضعيت غربي ها ، رسانه هاي غربي مي داند . در اين صورت يا ايشان خود جز كانال هاي ماهواره را نميبينند ، يا فكر ميكنند همه ي مردم ايران همچون ايشان از رانت هاي كلان براي زيستن در فرنگ بر خوردار بوده اند و همه ي اين ۶۰ - ۷۰ ميليون خلق الله هميشه فرنگ بوده اند و ايران حد اقل براي مدتي خالي از سكنه بوده ، يا اينكه تلويزيون جمهوري اسلامي هم يكي از رسانه هاي غربي است !
۵- و دست آخر اين كه حتي اگر به تعبير امام حسين :( كه فرمود اگر دين نداريد لا اقل آزاده باشيد) ،اگر اين قدر درك از ناپسند بودن كشتن و سوختن آشوب گرانه ، ولو به بهانه ي محروميت از حقوق شهروندي ، نداريم ؛ اقلا سر سوزن هوشمندي داشته باشيم كه به ضرورت روابط ديپلماتيك ، به ظاهر هم كه شده كشتار و ايجاد خسارت غير قانوني را محكوم كنيم . يا به اين هوا كه شهروندان اين مملكت هم تشويق نشوند براي اعتراض به تبعيض هاي حكومت به غارت اموال مردم و تخريب اماكن عمومي بپردازند . براستي چه شده است اين رسانه ي ملي را ؟؟
هر پاييز در ذهنم ( و شايد در ذهن مان) مرور ميشود ، چند قطعهي آشنا ؛
يكي از آنها از آن يكي از ۵ قله ي بزرگ شعر معاصر است- اخوان ثالث :
" آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستين سرد و نمناكش
ساز او باران سرودش باد
جامه اش شولاي عرياني ....
باغ بي برگي كه ميگويد كه زيبا نيست
.....
پادشاه فصا ها پاييز "
و نيز از ديگر قله ي بزرگ ـ شاملو :
" يادش بخير پاييز
با آن طوفان رنگ و رنگ
كه به پا در ديده ميكند "
يا از آن كه ملكه ي پاپ ايرانش مي خوانند - كه به گمانم بي راه هم نيست :
" باد پاييز كه از اون دور ا ميآد
واسه من ياد جووني ميآره ... "
پاييز ديگري هم آمد و اين طور كه بوش ميآد زياد هم ماندگار نيست و ميخواد بزودي جاش رو به زمستون بده . كاش پيش از رفتنش فرصت را دريابيم و حظي از پاييز امسال هم ببريم
اما ، ... آيا فكر ميكنيد بدون حضور در جنگل ، ميتوان دركي تمام از پاييز داشت ؟ ؟

در روزگاري كه پر از گفتار است و سنجيده گفتن دشوار ، ورود به عرصهي جار زدن آرام انديشه هاي شخصي ، تحوري ميخواهد كه به گمانم سر زده سراغ آدم ها ميرود و سراغ صاحب اين قلم هم آمد .
و اما ، اين تحور بيش از هر جاي ديگر ، در دو فضا بيشتر به سراغم ميآيد : يكي در كوههاي سر به فلك كشيده و ديگر در سير عوالم فلسفي . حضور در اين هر دو عالم ، تأملاتي با خود دارد كه يك راه آسان در ميان نهادن آن را با دوستان نديده و ديده ، ميتوان درج محصولات آن تأملات در اين فضاي مجازي دانست .
پس از تجربهي كوتاه مدت حضور در چند وبلاگ ديگر و دريافت محدوديت هاي آنها به ويژه ازجهت دريافت اظهار نظرها و comment های دوستان ، اينك اين وبلاگ مناسب تر ديده شد .
در صورت تمايل به سر زدن به مطالب وبلاگ قبلي : http://amansouri.blogspot.com/