
كيست اين شريعتي؟
سال ۵۷ بود، هنوز انقلاب پيروز نشده بود، سن و سالي نداشتم اما شركت در بحثهاي سياسي بزرگترها بسيار جذاب بود و رفته رفته به دغدغهي اول تبديل شده بود. در بحث بر سر حقانيت مخالفان شاه، مورد سؤال قرار گرفتم كه آيا آثار دكتر شريعتي را خواندهام؟ و قرار شد اول سري به آثار ايشان بزنم و پس از آن بحث كنيم. مدتي طول كشيد تا حساسيتم به شريعتي بيشتر شود و نيز سن و سوادم و نيز تيراژ كتابهاي شريعتي. تا آنكه تابستان ۱۳۶۰ بود كه به طور جدي در ميدان مغناطيسي انديشهي شريعتي قرار گرفتم كه تأثير آن تا امروز باقي است.
يادم نميرود در بحبوحه امتحانات ثلث سوم سال سوم راهنمايي بود كه هبوطش به دستم رسيد. امتحانات آخر سال نهايي بود و حساس. اما هبوط گويا حساستر بود. از اين كه براي رفع اعتراض پدر، هبوط را در داخل كتاب رياضي گذاشته بودم و اين كار فريب پدر بود، بعدها و شايد الآن احساس خجالتي البته پديد امد. او توفيق در تحصيل را شرط زندگي بهتر ميدانست و البته حفظ رتبه شاگرد اولي را. اما مجموعه عواملي از جمله پر شدن ايام امتحان با آثار شريعتي كه عجين شده بود با دلمشغولي طراحي نحوه فرار از خانه و حضور در جبهه، رتبه را از اولي ۳-۴ تا پايين اورد. اما تعريف از زندگي و احساس رضايت از آن براي من داستان ديگري داشت. داستاني كه تا امروز تغيير نيافت و اين تفاوت نگاه فقط با پدر نبود، به گونه اي با ديگراني هم كه در ادامه زندگي و كار به انتخاب يا به اضطرار با آنها هم مسير شدم، خود را نشان داد و اي بسا باعث مسايلي هم شد.
كيست اين شريعتي كه عليرغم گذشت بيش از 30 سال از مرگش و علي رغم حملهها و نقدها و حتي تخريبها از جناحهاي گوناگون هنوز زنده است؟
گاهي تا حد امام خميني از رهبران انقلاب شمرده شد، گاهي از سوي رييس مركز اسناد انقلاب اسلامي(سيد حميد روحاني) معلم شهيد انقلاب عنوان گرفت و چند سال بعد از سوي همان شخص همكار ساواك اعلام شد.البته او اين را هم ميدانست كه شريعتي فقط در يك نوبت ۱۸ ماه در بازداشت انفرادي ساواك بود. گاهي از سوي مطهري در تأييد او چيزي منتشر شده و گاهي از سوي برخي روحانيان، از جمله خود مطهري تا علامه طباطبايي در اصالت آرائش ترديد روا داشته شد تا آنجا كه از مراجع در حرمت خواندن آثار او امضا گرفتند.
سالهاي سال اسمي از او در تلويزيون نبود و تجديد چاپ تعدادي از كتابهايش تا سالها ممنوع بود و اكنون چند سالي است كه از تلويزيون جمهوري اسلامي به عنوان يك روشنفكر طرفدار اسلام و ولايت چهرهپردازي ميشود.
بالاخره كيست اين شريعتي؟
براي پاسخ به اين پرسش البته صاحب نظران مختلف نظريههاي متفاوتي عرضه كردهاند. تحليل راز ماندگاري شريعتي در فضاي فكري ايران البته مجالي بسيار فراخ ميطلبد، اما من از راز ماندگاري او در ذهن و منظومه فكري خود سخن خواهم گفت كه شايد چندان هم خصوصي و بيربط با آن پرسش فراگير نباشد.
شريعتي كه نبود؟
البته شريعتي فيلسوف نبود، بلكه با اين جماعت مشكل اساسي هم داشت "فيلسوفها پوفيوزهاي تاريخاند"، شريعتي جامعهشناس نبود، او هيچ نظريهي جامعه شناسي منسجم ندارد، شريعتي يك اسلامشناس اصيل نبود- مگر مصباح و مطهري نگفتند؟ - شريعتي اقتصاددان نبود، شريعتي ليبرال نبود، شريعتي نظريهپزداز دموكراسي نبود، حتي يك نويسنده ادبي صاحب آثار مستقل و جهاني و حتي با مختصات وطني نبود، پس او -دست كم براي من - كه بود؟
گاهي در خط مقدم جبهه به جرم داشتن اثارش به فرماندهي احضار شدم، هنگام مصاحبه براي معلم شدن انتظار داشتند از انتساب به آرائش اعلام برائت كنم، از سوي دوستان فيلسوف گاهي تحقير شدم كه آن كس كه از سخنان احساسي و نامبرهن او لذت ببرد شانس فيلسوف شدن را از دست داده است، و ... و حتي گاهي من خود با سطحي ديدن لايهي اول بعضي آثار به جا مانده از او به بزرگي او شك كردم، اما ... گرمي حضور او در خاطره هيچ وقت به سردي نگراييد، چرا؟
موضوع بر ميگردد به همان تعريف از زندگي.
شريعتي روح بيتابي بود كه هيچ كليشهاي او را محدود نميكرد. او فراتر از تعريف بود. آيا ميتوان گفت او يك پدر ايدهآل بود؟ يك همسر ايدهآل بود؟ يك كارمند ايدهآل بود؟ حتي آيا يك استاد ايده آل بود؟ به گواهي خودش و خانواده و قرائن ديگر، نه.
روح بيتاب و مستقل كه فقط براي برخي روحهاي بيتاب ميتوانست دوستي باشد، همين. اما جلوههاي اين بيتابي آن چنان فراگير و ناب و دستنيافتني است كه جايگاه او را ممتاز ميكند.
آيا شما آدم درست و حسابياي سراغ داريد كه گاهي در برابر پوچي لحظههايي از زندگي دچار يأسي هرچند موقت نشده باشد و به چيزي از جنس پايان دادن اختياري به زندگي نيانديشيده باشد؟ اما سؤال مهم تر اينكه چه كسي جرأت كرده كه اين مطلب را اعلام كند؟ آن هم در گفت وگو با فرزندش؟ ( "و مولوي دو بار مرا از مردن بازداشت ..." / مجموعه آثار 1 ص: ۹۹ )
شريعتي اسلام شناسي كلاسيك نبود اما به اسلام به عنوان منبعي الهام بخش براي زندگي شخصي و نيز اجتماعي نگاه ميكرد. روشنفكري او از نظر من بيش و پيش از ان كه وجه اجتماعي داشته باشد، وجه اگزيستانسيل، دروني و شخصي داشت. يعني چه؟ يعني از او انسان آزادي آفريده بود كه رابطهاي اصيل با جهان و خالق براي او فراهم ميساخت. دين خودش را داشت. اين خيلي مهم است. نه به بيديني مباهات ميكرد و نه مقلدي بود كه براي رضايت مدعيان نيابت خدا و پيامبر، اداي دينداري در آورد و به همين دليل است كه هم از ميان روشنفكران لائيك مخالف دارد و هم روحانيان سنتي.
با هستي و زندگي و مخاطبانش صميمي و يك رنگ بود. آيا واقعاً كسي را در اين خصوص به حد او ميشناسيد؟ اگر گاهي از تماشاي اطوار خوشاطواري دلش لرزيد آن را كتمان نكرد و آن گاه كه از بلاهت خود در بزرگ نمايي او خنده اش گرفت، آن را نيز مخفي نساخت (كوير- در باغ آبسرواتوار) اگر از پوران، دختر شهري همكلاسي عليرغم نداشتن حجاب اسلامي خوشش آمد در خواستگاري از او درنگ نكرد و تعلقش به خانوادهي روستايي و مذهبي استاد شريعتي مانع از تصميمش نشد، و آن گاه كه ميبايست بيهمراهي پوران پاي در راهي نهد، از پويش باز نايستاد. اگر از سارتر خوشش آمد به سوي او رفت و اگر از زينب و حسين و علي درس معنويت و حريت گرفت، از بيان آن سر باز نزد.
بي تاب بود،مي نوشت، بسيار پر حرف ميزد، گاهي احساساتش غليان ميكرد؛... اما تن به روزمرگي نميداد و خواب خفتگان ميآشفت.
و شايد... اگر سيگار نميكشيد و كراوات نميزد، يك چيزي شبيه خودمان بود !!! خب البته خيلي خيلي خيلي بزرگ تر !!!
مسير: قزوين- الموت - روستاي هنيز - قلهي سيالان - درياسر - اِسِل محله - دوهزار - تنكابن- دريا و بعد تهران.
چند نكته و گزارش تصويري: در جانپناه جبهه جنوبي كه از هنيز تا آنجا حدود 6-۷ ساعت راه است، آب وجود داشت اما كم.
امسال منطقه بسيار شلوغ بود و با پر شدن جانپناه، 26 چادر در شامگاه روز 15 خرداد برپا شده بود.
در جبهه شمالي دره هاي پايين چشمه ي گورخاني برفچالهايي داشت كه بهتر است براي عبور از آنها تيم مجهز به كلنگ باشد.
در دره هرتنگ در اثر بهمن هاي زيادِ زمستانِ گذشته تنههاي زيادي از درختان ريخته شده بود كه عبور از قسمتي از مسير را با دشواري همراه كرده بود.
از چشمههاي درياسر فقط يكي آب داشت.
درياسر هنوز زيبا بود. اگر چه ورود سيم خاردار سازمان منابع طبيعي حس وحشي بودن آن را مخدوش كرده بود و سطح خاطره را خراش ميداد.
روز اول - بيابان را (دره الموت را) سراسر مه گرفته است 
روستا- زن - كار / / تعطيلي اينجا چه معنايي دارد؟ 
سروهاي كوهي ايران- اينها از دستهي كاج و سروهاي وارداتي از روس عهد قاجار نيستند. اينها بومي ايراناند. "به هنگامي كه بندد دست نيلوفر به پاي سرو كوهي دام."
عليرغم خشكسالي، بستههاي حاوي ژنهاي زيبايي، مختصر رطوبت را مغتنم ميشمارند. تا ...؟ تا ان كه لقمه ي گوسفند گرسنهاي شوند يا زير گام كوهنوردي بيتوجه ...!
. . . 
برفچالهايي در ساعتی مانده به قله، جبهه جنوبي // و شاهالبرز در دوردستها 
و بالاخره قله ۴۲۰۰ متري سيالان/ و دور و بر همه كوه، از علمكوه گرفته تا سوماموس و خشچال و ... 
كاسه ي شمالي پوشيده از برف 
به تندي كاهش ارتفاع در جبهه شمالي و انبوه شدن تدريجي پوشش گياهي 
. . . 
. . .
و درياسر 
ايا عمري باقي خواهد بود براي درك درياسر در زيباترين ايامش، ارديبهشت سال آينده؟
پشت به ما به دنبال نقطهاي ديگر تا پر بگيرد، گويا آرامشش را آشفت ورود ما به منطقه، آيا ما اين حق را داشتيم؟
و سر انجام ساحل خزر - ظرف ۲۴ ساعت، از بالاي ۴۰۰۰ متر به ارتفاع زير صفر 
و تمام شد... ،دوباره شهر و ترافيك و زندگي ماشينياش
من هنوز همهي مردم دنيا را با شاخصهاي اخلاقي نسنجيدم ، پس در اين باره قضاوت نهايي نميكنم، اما بر اساس قرائن بر اين گمانم كه جايگاه بدي در اين خصوص داريم. براي تأييد اين مدعا كه ما اخلاقاً بديم البته ميتوان قراين متعددي آورد، مانند اين كه: ريا، دورويي، غيبت و تهمت و ... كه از بدترين رذايل اخلاقي در ميان جوامع و سنتهاي گوناگون اخلاقي هستند، در ميان ما شيوع فراواني دارند و گمان نميرود در اين خصوص مردمي را بتوان يافت كه گوي سبقت را از ما بتوانند بربايند. اما در اين نوشته سعي دارم بر شاخصي ساده دست بگذارم تا بدترين بودنمان را نشان دهم.
1- صبح زود پنجشنبه(پريروز) از مقابل بانكي عبور كردم، ساعات كار را براي روزهاي پنجشنبه تا 30/12 اعلام كردند. ساعت 30/11 براي پرداخت قبض برق به بانك مراجعه كردم، متصدي مربوط اظهار كرد: حسابهاي دولتي را بستيم!
2- ساعت حدود 10 صبح مشغول آپلود كردن خبر در سايتي هستم كه مسئوليت سردبيري آن را به عهده دارم، ناگهان برق ميرود و ... ؛ همكارم كه براي يك راديوگرافي درماني به طبقه پايين رفته برميگردد و ميگويد: وسط كار برق رفت و ... ؛ از من ميپرسد : " فكر ميكنيد برق كي بيايد؟" و ... و من با تعجب نگاهي ميكنم، به گمانم معناي نگاهم اين است: " مگر كسي ميداند؟"
3- ديروز (جمعه) قرار بود راننده مينيبوس ساعت 5:15 صبح براي بردن ما منطقهي كوهپيمايي بيايد، اما 5:40 آمد.
4- ديروز غروب بود كه ميبايست براي رسيدن به يك جلسهي فرهنگي ماهانه خودم را به سعادتآباد برسانم، به ايستگاه مسافربريهاي عمومي مراجعه ميكنم. تابلويي در ايستگاه نصب است و روي آن نوشته شده: مبدء دو نقطه و جلويش خالي؛ مقصد دو نقطه و رويش يه چيزهايي خط خطي شده و در سطر بعد كه مدت انتظار نوشته شده نيز كاملاً خالي است. حدود 18 دقيقه معطل ميشوم تا ماشين حركت كند. و من از دقيقهي دهم به بعد فقط استرسي در خودم حس ميكنم و سؤالي در خودم مييابم: بالاخره ماشين كي حركت خواهد كرد؟ ترافيك مسير چگونه خواهد بود؟ و ... و من كي به وعده خواهم رسيد؟
5- هر روز ... از خط سفيد و محل عبور عابر پياده عبور ميكنيم، موتوري از دور با سرعت ميآيد نمي دانيم در مقابل چراغ قرمز ميايستد يا نه و ما بايد به جلو فرار كنيم يا به عقب برگرديم؟ اگر به عقب برگرديم كه باز چراغ قرمز ميشود و ما نمي توانيم از عرض خيابان عبور كنيم، ... پس كي نوبت ماست؟
6- به پيك موتوري زنگ ميزنيم براي انتقال يك بسته نمي دانيم چقدر بايد منتظر باشيم، 15 دقيقه، 30 دقيقه يا حتي بيشتر؟ معلوم نيست. دفتر پيك تا محل كار ما فاصلهاي ندارد، اما براي او نميصرفد براي يك سفارش حركت كند، ميماند تا چند سفارش را با هم جمع كند، اما اين را به ما نميگويد، اين را بگويد كه مشتري ميپرد!
7- اسفند گذشته دولت مهر و عدالت به كارمندان صدقهاي، ببخشيد بن كالايي داد كه معلوم نبود چه زماني و دقيقاً از كجا ميشد كالايش را دريافت كرد. (باور كنيد اين يكي ديگر ماجرايي دلكش بود كه تفصيل آن فراتر از مجال است) هر وقت مراجعه مي كردي مي گفتند هنوز كالا نرسيده، ميگفتي پس كي مراجعه كنيم، ميشنيدي: "نميدانيم، سر بزنيد!" و اين سر زدن تا همين سه روز پيش براي بسياري كسان ادامه داشت.
8- . . .
خوب ذكر قراين بس است. چه چه چيز در همه اين موارد مشترك است؟ كدام شاخص در همه اينها به چشم ميخورد كه آنها را مصداق بداخلاقي ميكند؟
در مبحث بسيار مهم رايج در روزگار ما در فضاي كاري، يعني مبحث "اخلاق حرفه" (Professional Ethics) ميآموزند كه شرط اصلي اداي تكليف و احترام به ديگران، يك چيز كليدي است: "پيشبينيپذيري"! بله، قابل پيشبيني بودن. مشكل من در قرينهي (1) اين نبود كه چرا بانك پنجشنبهها تا 2 و 4 عصر باز نيست، مشكل اين است كه چرا اگر ساعت كار را 12:30 اعلام كرده ، بدون هيچ اعلام ديگري يك ساعت زودتر ارائهي يك خدمت را قطع كرده. و همين طور در ساير قرائن. چرا پيشبينيپذير بودن اين قدر مهم است و در اخلاق حرفهاي از هر فضيلت اخلاقي ديگري برتر نشسته؟
براي بازتر شدن موضوع به يك مثال فرضي روي ميآوريم. دو تا جانور را در نظر آوريد: الف: يك مار سمي خطرناك و ب: يك كبوتر مخصوص. با اين فرضها كه مار سمي در گوشهي مشخصي از يك پارك زندگي ميكند و هميشه حداكثر تا شعاع 50 متر از آشيانه خود دور ميشود، و چنانچه كسي را بگزد، شخص ظرف 10 دقيقه خواهد مُرد. اما كبوتر مخصوص ما نه تنها نيش كشندهاي ندارد، بلكه گاهي يك تخم طلا هم جلو پاي رهگذران قرار ميدهد، اما همين كبوتر، گاهگاهي كه اصلاٌ هم قابل پيشبيني نيست هوس مي كند بر سر عابران بنشيند و فقط با منقار خود بر چشم رهگذران بكوبد. البته احتمال دارد در اثر اين كار شخص كور شود. خوب حالا كدام جانور موذيتر به نظر ميرسد؟ آيا غير از اين است كه رفتار مار، به دليل پيشبيني پذير بودن كاملاً قابل مديريت است اما رفتار كبوتر اگر چه كم خطرتر است اما به دليل پيشبيني ناپذير بودن، آسيبزاتر است. گويي ميتوان به موجودات و آدميان گفت: هر چه ميخواهيد باشيد اما دستكم پيشبينيپذير باشيد.
به عنوان يك نشانهي كوچك، تا جايي كه ميدانيم در بسياري كشورها اتوبوسهاي خطي حتي يك دقيقه نسبت به زمان معين شده براي حركت در مسيرهاي شهري تخلف ندارند، و و و . اما در اينجا كه ما زيست ميكنيم ؟
خوب؛ اگر پيشبينيپذيري را شاخص اصلي اخلاقي بودن در عرصهي كنش جمعي بدانيم، آيا ما بداخلاقترين نيستيم؟
دانشمندان اخلاق اصليترين وصف طبيعت را پيشبينيپذيريميدانند. هيچ فكر كرديد كه اگر طبيعت هم به اندازهي ما پيشبينيناپذير بود، چه ميشد؟ مثلاً گاهي بهمن از شيب ۳۵ تا ۵۵ درجه حركت ميكرد و گاهي از شيبهاي كمتر از ۱۵ درجه هم. يا آب گاهي در ۱۰۰ درجه به جوش ميامد و گاهي در حرارت ۳۰ درجه.
اگر ميخواهيم يك گام نسبت به ديروز اخلاقيتر باشيم، يك چيز را حداقل تمرين كنيم، در برابر پدر، مادر، همسر، فرزند، همكار، نيروهاي فراتر، نيروهاي فروتر، ساير شهروندان، و ... پيشبينيپذير باشيم. خُلف وعده فقط يك مصداق كوچك از پيشبينيناپذيري است !
11 تا 13 ارديبهشت-87
نخستين بار سال 62 به كردستان رفته بودم. سالهاي جنگ بود. در كردستان درگيريها مضاعف بود؛ عراق و احزاب كُرد مخالف داخلي. جبههي معيني وجود نداشت. هر جا كه ايستاده بودي، در ۳۶۰ درجه دورت ميتوانست خطري در كمين باشد. البته همه اعضاء اين گروههاي معارض كرد نبودند، و اين را من پس از مدتي فهميده بودم، و مخالفان غيركردي كه از ديگر نقاط ايران به كردهاي معارض پيوسته بودند، در شدت آزار به اسيرهايي كه از نيروهاي دولتي ايران ميگرفتند، بخصوص سپاهيان و بسيجان، سنگدلتر بودند؛ و اين را هم البته من بعداً شنيده بودم. من در قالب نيروهاي بسيجي به كردستان رفته بودم، در حالي كه هنوز16 سالم تمام نشده بود. برايم ساده نبود كه آنچنان كه از راه دور مردم كرد را خشن معرفي ميكردند، به آنها به چشم آدمهاي خشن و انسناپذير نگاه كنم، شايد هنوز 10-15 روزي از ورودم به كردستان نگذشته بود كه به روستاهاي دور دست سروآباد وارد شدم و خيلي زود با مردم خونگرم كرد أنس گرفتم و خاطرههايي ساخته شد كه فراتر از جنگ، براي هميشه در ذهن جا خوش كرد.

‹‹مريوان،با بچةهاي كرد- پاييز ۱۳۶۲ ››
بعداً هم دو سه بار ديگر در سالهاي جنگ گذرم به كردستان افتاد، از جمله سالهاي 65 و 67 كه به كردستان عراق وارد شده بوديم كه مجالي براي بيان خاطره هايش نيست.
اما يك چيز را بايد يادآوري كنم: براي سالها، حتي پس از پايان جنگ، خاطرهام از كردستان، گره خورده بود با بوي باروت و صداي گلوله و .... و من طي سالهاي اخير دنبال فرصتي بودم براي سفر به سرزمين زيباي كردستان و تغيير آن تصوير جنگ آلود به شمايي ديگر. و اين فرصت را دوستان خوب اتاق كوه دانشگاه شريف فراهم كردند.
چهل چشمه، با 3170 متر ارتفاع، در حوالي ديواندره.
خدا را شكر ...، سفر برايم كارش را كرده است؛ بازسازي خاطرهي كردستان، صعود به يك منطقه جديد و زيبا و سه روز سفر با همراهاني نيكوخصال و البته سرپرست و كادر سرپرستي فوقالعاده و هماهنگ.

‹‹ديواندره، روستاي بست، من اين بار پشت دوربين››
با اين كه امسال، سال خشكي براي نواحي مختلف كوهستاني ايران، حتي جنگلهاي شمال، است و من اين را در برنامهي جنگلپيمايي نوروز با كمال تأسف مشاهده كردم، اما كردستان زيبا و سرسبز طراوتي را كه از طبيعت بهار طلب ميكنيم تا حدود زيادي و بسيار بيش از ارتفاعات تهران به نمايش گذارده بود. البته دوستان كُردمان ميگفتند اين تمام طراوت بهار كردستان نيست و آنجا نيز از كمبود بارش رنج ميبرد. اين امر براي ما هم البته قابل مشاهده بود: ساقههاي خيلي كوتاه ريواس و لالههاي بدون استثنا خشك شدهي زاگرس حكايت از ناملايمي آبوهوا داشت.

****

*****

*****
قله چل چشمه

*****

*****

باري به جز توفيق همراهي با جمعي از دوستان هوشمند و باصفاي گروه كوه دانشگاه صنعتي شريف و بهرهمندي فراوان از چيزي كه اين روزها به "انرژي مثبت" مشهور است _ و البته من در كاربرد اين تعبير چندان راحت نيستم_ آشنايي با دوستان جديد كرد هم البته از دستآوردهاي خوب اين برنامهي ممتاز بود.
اتفاق مهم ديگر، بازديد از غار كرفتو بود كه شايسته است در پُستي ديگر و با تفصيل بيشتر بدان بپردازم.

*****

گزارش زمانبندي شدهي اين برنامه را به قلم مسئول فني، ميتوانيد در وبلاگ گروه كوه شريف بخوانيد.
دعواي منجر به قتل بر سر كرايه تاكسي
پدر هيچ وقت براي زندگي به تهران نيامد، همانطور كه هيچ وقت انقلابي نبود. در سالهاي اول انقلاب، كه نزد بسياري مردم انقلابي بودن مد بود و نزد من تنها ايدئولوژي حق بر روي زمين، و من در بحثهاي سياسي با او با بيشرمي بيشتري قد علم ميكردم و انقلابي نبودن او را به نقد و حتي سخره ميگرفتم، او به تهران نيامد اما صبر كرد تا من مقيم پايتخت پس از انقلاب شوم و چيزهايي را در آينه ببينم كه شايد او در خشت خام ميديد. آگر چه هنوز هم هيج گاه تمام حق را به او نميدهم، اما نگرانيام اين است كه روز به روز به او بيشتر نزديك ميشوم.
اوايل اصلاً نميديدم كه نه تنها تاكسيهاي شهرستانها، بلكه حتي تاكسيهاي پايتخت هم تاكسيمتر ندارند، بعدها كه ديدم، با خود ميگفتم براي جامعهي انقلاب كرده و درگير جنگ چند ساله كه سرگرم امور زير بنايي و مهم، مثل اجرا كردن اصول پايهي عدالت اسلامي است، اين كمبودها چندان مهم نيست، بزودي همه چيز درست ميشود و تاكسيمتر يك سر سوزني از آنهاست.
سالها گذشت، شد ۱۳۷۲ كه براي خودم معلمي شده بودم و مروج رسمي دانش و دين، از راديوي دولت سازندگي ميشنوم كه تا سال ۱۳۷۶ همهي تاكسيهاي پايتخت و كلانشهرها به تاكسيمتر مجهز ميشوند، به ياد ۱۳۵۲ ميافتم و در دل دعا ميكنم پدر اين خبر را نشود تا به ريش من بخندد كه "قريب ۲۰ سال گذشت و حكومت انقلابي-اسلامي شما تازه ..." ، دوست داشتم تا زودتر سال ۷۶ فرا برسد و دعا ميكردم چند سالي ديگر جنگ و انقلاب تكرار نشود و استكبار بيمروت هم قدري مهلت دهد تا امور (يا حداقل ماجراي كرايهي تاكسيها)به سامان شود و من اقلاً شاهد دعواي اعصاب خورد كن مسافر و راننده بر سر چند ريال كم و زياد نباشم.
تا اين كه ... ده سالي از زمان آن وعده مي گذرد. پارسال بود كه چند بار چشم بر جاي خالي تاكسيمتر در تاكسيها، خودم با راننده هايي بحث مفصل كردم و تا ۱۳۵۲ مرغان خيالم به عقب پرواز كردند.
http://www.mardomsalari.com/Template1/News.aspx?NID=25266
نسخه شماره 1779 - 1387/02/02 -
کيفرخواست پرونده مسافري که به دنبال کشته شدن راننده تاکسي، بازداشت شده است در دادسراي جنايي تهران صادر شد.
به گزارش ايسکانيوز، زنگ تلفن همراه کشيک دادسراي جنايي تهران، عصر دوم تير 1386 به صدا درآمد و از کلانتري 135 آزادي خبر رسيد مرد 45 ساله اي به نام «کامران» که راننده تاکسي بود طي يک درگيري، قرباني شده است.
بازپرس «بهروز هنرمند»خيلي زودبه همراه پليس جنايي به محل موردنظر رفت و به بازجويي از «فرزاد- ن» 23 ساله که مسافر «کامران» بود پرداخت.
متهم در شعبه چهارم دادسراي ناحيه 27 پايتخت درباره ماجرا گفت: با مادرم از آبادان به تهران آمديم تا به خانه يکي از اقوام برويم. به همين خاطر سوار تاکسي شديم. موقع پياده شدن اما بر سر کرايه ماشين با راننده درگير شدم و او با چوب به مادرم حمله کرد.
«فرزاد» ادامه داد: خون جلوي چشمم را گرفت و با چاقويي که همراهم بود به دفاع از مادرم پرداختم. باور کنيد اصلا نمي خواستم راننده را بکشم و حالا خيلي پشيمانم. گزارش ايسکانيوز مي افزايد، ديروز به دنبال اعتراف هاي «فرزاد» کيفر خواست پرونده اش از سوي بازپرس «علي دلداري» داديار شعبه اظهار نظر دادسراي جنايي تهران صادر شد.
دلم براي آرمانگراييهاي پاك سالهاي ۵۶ و ۵۷ و مردان آن روزگاران تنگ ميشود ... و اكنون به ياد پدر ميافتم و ديالوگي دارم با او بر سر حقانيت حكومتي كه داعيهي گسترش عدالت در جهان! دارد، كه او نميشنود و شايد هيچگاه نشود.

در آستانهي بهار، تعطيلات به سفر كشيدمان و براي دسترسي به شمال، جادهي: مرزنآباد-كلاردشت-عباسآباد را انتخاب كرده بودم. از همان ابتداي سفر دل لك ميزد كه زودتر به آن سوي البرز برسي و نخستين نشانههاي بهار را بر سرشاخههاي درختان ببيني. اما حسرتا ... !

احساس ميكنم روز به روز حساسيتم به تخريب محيط زيست بيشتر ميشود؛ آنقدر كه تمام حواسم اين روزها در عبور از هر ناحيهي شهري و كوهستاني به آلودگيهايي است كه مردم ايجاد ميكنند و مشاهدهي مناظر زشت و آلوده برايم روز به روز آزار دهندهتر است. در مقابل، انگار آلودهسازي محيط، به يك عادت براي همگان بدل شده است، گويي پيماني ناگفته بين طبقات مختلف مردم و مسئولان بسته شده تا هيچ جا، در حد امكان، از تعرض و آلودهسازي در امان نماند. نه تنها انسانها، بيچاره حيوانات نيز گويي تغيير ذائقه دادند تا از اين مسابقهي زندگي با زباله عقب نمانند.

جادهي كلاردشت-عباسآباد، يكي از زيباترين جادههاي جنگلي ايران به حساب ميآيد. اما بيمبالغه به نظر من امروز به يكي از آلودهترين جادههاي ايران بدل شده است. دستكم من بدين آلودگي، جادهاي 
نه اخلاقي، نه قانوني و نه پرواي تخريب محيط زيست و نه نگراني از به هم ريختن ريخت و زيبايي طبيعت، هيچ كدام مانع از توسعهي اين روند شتابناك و وحشتناك تخريب طبيعت نيست. در اتومبيل نشستهاي و به پيش ميروي، ناگهان پنجرهي ماشين شيك جلويي كه از ما بهتراني در آن نشستهاند، به پايين كشيده ميشود و از پوست ميوه و آجيل گرفته تا دستمال كاغذي از آن پرت ميشود وسط جاده. خدايا چه ميشود كرد در مواجهه با چنين صحنههايي.
عدهاي كه در مقام قانونگذاري برآمدهاند، گاه تشخيص دادند كه يك كارهايي نارواست، در پي آن، تابلوهاي هشدار دهندهاي هم تدارك و تعيين شدند، اما هيچ مرجع قانوني خود را مسئول پيگيري رعايت آن قوانين نميداند. با اين كار، قبح عدول از قانون هم ميشكند. به اين تصاوير نگاه كنيد: درست در مقابل تابلوي "تخليه نخاله ممنوع"، تلههاي نخالهي ساختمان در كنار جاده، انبار شدهاند و هيچ مجري قانوني خود را موظف به نظارت بر رعايت مفاد آن تابلو نميداند.



و اما... واي ... اين يكي ديگر رودست ندارد. درست در ميانهي راه كلاردشت به عباسآباد، يكي دو قسمت را بايد تحمل كنم كه اگر نميديدم و برايم تعريف ميكردند خيال ميكردم غلو ميكنند. زبالههاي شهر عباسآباد رسماً به ميان جنگل در حاشيهي اين جاده زيبا و كم نطير منتقل ميشوند. بله كوهي از انواع زبالههاي شهري در حاشيهي درهها ريخته شده است. و چند قدم آن طرفتر صحنهاي كه هنوز هم باور نميكنم: دودي گسترده شعاعي بزرگ را فرا گرفته ... براي انهدام زيالهها، آن را در وسط جنگل آتش زدهاند تا بسوزد!! در حالي كه برخي مسئولان از مسافران ميخواهند براي جلوگيري از آتشسوزي در جنگل از افروختن آتش در مقياسهاي كوچك نيز پرهيز كنند، توسل به آتش براي انهدام زباله بوسيلهي مسئولان شهري!!!

اين ماجراي زباله بود، بهانههاي ديگري هم براي سوكواري در ماتم اين محيط جنگلي وجود دارد: ساخت و سازهاي غيرقانوني و مخرب. به اين ساخت و ساز در دل جنگل و در يك قدمي تابلوي مربوط توجه كنيد:
به نظر شما اول اين تابلو نصب شد و بعد آن رستوران احداث شد، يا بالعكس؟ در هر صورت آيا اين معنايي جز همدستي مردم و مسئولان براي تخريب طبيعت دارد؟

و پردهي ديگر ماجراي تلافي گونهي تخريب تابلوهاي راهنمايي بوسيلهي مردم و متقابلاً استفاده از درخت به جاي پايه از سوي مسئولان!! جلالخالق!


اين فقط حكايت جنگل نيست، وقتي ارتفاع كم ميكني و به كناره ميرسي غصهاي متفاوت در انتظار است. تمام ساحل درياي خزر يا از سوي نهادهاي دولتي تصاحب شده يا مردم محلي مدتي بر آن دست گذاشتهاند تا به تهرانيهاي پولدار بفروشند. پس ديگر ساحلي براي دسترسي مسافران و گردشگران در كار نيست.
اگر هم تصادفاً و با ترس و لرز (ترس از مردم محلي و نيروي انتظامي)راه باريكهاي را بسوي ساحل بيابي، وقتي خود را به ساحل ميرساني از شدت كثيفي بلافاصله راه بازگشت در پيش ميگيري. {يك مورد ديدم - در راه بين نشتارود به عباس آباد (روبروي پمپ بنزين تازه احداث) يك نيروي انتظامي سر راه كوچهاي منتهي به دريا ايستاده و از عبور مردم جلو گيري ميكند و حدود ۲۰۰ متر آن طرفتر يك فرد محلي زنجيري سر راه ديگر منتهي به ساحل بسته و براي ورود از مسافران پول ميگيرد!}
جالب آن كه قدم به قدم هم تابلو زدهاند: به شهر توريستي ....... خوش آمديد. نميدانم آخر كدام شهر توريستي؟ جنگل و دريا دو جاذبهي مهم توريستي در شمالاند، وقتي اين هر دو نابود شدهاند ديگر چه چيز اين منطقه توريستي است!
از ذهنم ميگذرد آن فرمايشهاي شعارگونه و تهي از عمل و پيگيري رييس دولت در سفرش به خطهي شمال كه به جاي اظهار خجالت از عدم هر گونه اقدام در نجات شمالِ در حال نابودي، جاي خود را با يك مثلاً جوان پرشور از ميان مردم استقبال كننده عوضي گرفت و فرياد برآورده بود كه چرا بايد فلان درصد از خطهي شمال در اختيار نهادهاي دولتي و پولدارهاي غير بومي باشد؟ مگر شمال از آن شماليها نيست؟ ... و معلوم نبود اگر نه او، پس چه كسي بايد به اين پرسش پاسخ دهد؟ و معلوم نبود آن فلكزدههايي كه مخاطب بودند هووو ميكردند يا براي قهرمان هورا ميكشيدند!
شايد آن رييس محترم بدين دلخوش بود كه به رؤساي پيشين، به اصطلاح،گوشه و كنايهاي انداخته!
همچنين در ذهنم مرور شد كه رييس سازمان گردشگري اين دولت هم دست برقضا همين جايي است (رحيممشايي-كتالم)
باري ... اين ماجراها در كشوري مشاهده نميشود كه مردم و مسئولانش در خودشيفتگي و دگرستيزي نمره اول را در دنيا دارند؟ (از ذهنم ميگذرد: ايرانيان باهوشترين ...، فرهنگ ايراني ...، دين اسلام و اخلاق و ... ) پس آيا بيجاست اگر همچنين از ذهن بگذرد: كاش در اين مملكت كساني بزيند، يا عنان امور را بدست بگيرند، كه نه باهوش باشند و نه متدين و در عوض نه مدعي بي عمل!؟

نخستين؛ آبشار سنگان.
جمعه سوم اسفند 86
منطقه سنگان در شمالغربي تهران، در ناحيهي كن و سولقان واقع است.
پس از عبور از روستا با حدود 20-25 دقيقه راهپيمايي به امامزادهاي موسوم به قاسم ميرسيم و از آنجا با لحاظ كردن مجموعهي استراحتها، حدود سه ونيم ساعت راه است تا آبشار سنگان كه در اين فصل از سال قنديلهاي يخي پاي آبشار اهالي گشت در طبيعت را به خود جذب ميكند. 

//

//
و دومين برنامه، كركس كاشان. كه مهمان دوستان دانشگاه شريف بودم.
پنجشنبه و جمعه، 9 و 10 اسفند 86
ارتفاع اين قله را 3900 ذكر كردند، اما به گمان من بايد ارتفاعي كمتر از اين داشته باشد.
اين قلهي سهل الوصول، بين ابيانه و نطنز واقع است. مسير رايج براي رسيدن به آن از جبههي جنوبي است. براي دسترسي به جبههي جنوبي، بايد با حدود ۱۱۰ كيلومتر
فاصله گرفتن از كاشان و گذر از نطنز، سراغ روستاي طرقرود را گرفت و از آنجا به روستاي ///// وارد شد. پس از عبور از اين روستا ديگر بايد اتومبيل را ترك كرد و حدود دو و نيم ساعت براي رسيدن به پناهگاه ارتفاع گرفت.
پناهگاه نسبتاً بزرگي مجهز به سلول خورشيدي كه نوري ۲-۳ ساعته را شباهنگام تأمين ميكند در آنجا احداث شده تا نكند شما با تاريكي مطبوع كوهستان خلوت كنيد و زندگي مصنوعي شهري را بكلي از ياد ببريد. از آن پس براي صعود به قله كركس، بيش از دو ساعت ربع راه نمانده. 
خدا كند شانس بياريد و هوا صاف و بيغبار باشد. در اين صورت بخت ان را خواهيد داشت تا دماوند با شكوه را از دور دستها ببينيد.
البته بهتر است ذوقزدگيتان چندان فوران نكند چون ممكن است يك اصفهاني با غيرت با آن لهجهي شيرين نهيب بزند كه: اي بابا شما تهرونييا كمبود دِماوند داريد كه اِز اينجام دنبال اون ميگِرديد...!

شعار مردم انقلابي در سال ۵۷: استقلال، آزادي، جمهوري اسلامي
عمل ِ وارثان انقلاب در طول اين حدود ۳۰ سال: استقلال، استقلال، اسلامي، اسلامي
صرف نظر از اين كه كدام "اسلام"؟ آن كه اقبال و سيد جمال و طالقاني و مطهري و شريعتي و ... ميدانستند يا اين كه ... !
سوگواران تو امروز خموشند همه
که دهان های وقاحت به خروشند همه
گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست
زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه
آه از این قوم ریایی که درین شهر دو روی
روزها شحنه و شب ، باده فروشند همه
باغ را این تب روحی به کجا برد که باز
قمریان از همه سو خانه به دوشند همه
ای هران قطره ز آفاق هران ابر ببار
بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه
گر چه شد میکده ها بسته و یاران امروز
مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه
به وفای تو که رندان بلاکش فردا
جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه
شعر : شفیعی کدکنی
براي شنيده تصنيف اين اشعار ميتوانيد از اين سايت استفاده كنيد.
اين تصنيف در قالب يك سي دي با صداي عليرضا قرباني با نام سوكواران خموش منتشر شده است. بر اساس اطلاع، قرار بود در اين مجموعه، شعر كرك جان، از اخوان ثالث هم منتشر شود كه ظاهراً به تيغ سانسور وزارت ارشاد برخورد. شگفت است كه سوكواران خموش را سانسور نكردند!
براي شنيدن تصنيف كرك ميتوان از اينجا استفاده كرد.
هر روز جنايات بزرگ و كوچكي در گوشهاي از دنيا رخ ميدهد. نميدانم اين كه به خاطر پرهيز از جريحهدار شدن خاطرمان، يا عادي شدن ظلمها و خشونتها در اثر تكرار اخبار آن در رسانهها، يا گاه محافظهكاري براي مبرا بودن از عواقب حساس شدن نسبت به اين جنايات، بتدريج ترجيح ميدهيم از كنار آنها به آرامي بگذريم، چقدر قابل گذشت و توجيه است.
البته ظلمها و رفتار موهن و خشونتآميز در نزديكترين فاصلهي ما هم رخ ميدهند و بايستهتر آن است كه براي اعتراض به خشونت، از نزديكترينها شروع كنيم، اما به دلايلي كه به گمانم چندان پوشيده نيست، كشتار و اِعمال خشونت اخير عليه ساكنان نوار غزه و
سكوت و كم اهميتانگاري بين المللي در اين خصوص بسيار دلآزار است. حدود يك ميليون انسان در جغرافيايي بسيار محدود - به لحاظ نسبت جمعيت به زمين، غزه متراكمترين نقطهي جمعيت انساني زمين است - هم اكنون چند روز است كه از هر نوع منبع سوخت و انرژي، محروماند. راههاي مواصلاتي براي رساندن حداقل غذا و مايحتاج درماني، از جمله كمكهاي دارويي به آنجا بسته شده و از هوا و زمين هم آتش و بمب بدانجا ميبارد.
بيم آن ميرود كه انسانيت از زمين رخت بر بسته باشد.
وقتي ورقي به تاريخ ميزنم و به ياد ميآورم كه مثلاً دختري آزادهخواه، سال ۲۰۰۳ از آمريكا به فلسطين
ميرود، در برابر بولديزرهاي آسراييلي مينشيند تا به تخريب خانههاي فلسطينيها اعتراض كرده باشد و در اين راه كشته ميشود، اما من مثلاً بيشترين دغدغهام اين است كه با اين مشكلي كه براي زانويم پيش آمده، به برنامه دماوند زمستانهي امسال ميرسم يا نه، راستش دچار خجالت ميشوم.
وقتي هموطناني را ميبينم كه حتي از شنيدن تكراري اخبار آنچه در فلسطين ميگذرد خسته ميشوند و فيالمثل به بهانهي قهر كردن با حكومتي كه با شهروندانش آمرانه و قهرآميز برخورد ميكند و در عين حال به دليل ملاحظات سياسي منفعتگرايانه سنگ فلسطين را به سينه ميزند، هر گونه كمك و حتي حساسيت در برابر ماجراي فلسطين را نشانهي عقبماندگي فكري ميدانند، متأسف ميشوم.
آيا ميتوان پرچمي در مخالفت با هر نوع خشونت، بلند كرد؟
و البته وقتي ميبينم از تلويزيون رسمي اين مملكت شخصي در حضور جمعيتي كه به گواهي زيرنويس صفحه، دانشگاهيان اين مملكت را ميسازند و مدام از سخنان گهربار ناطق يادداشت بر ميدارند، در تئوريزه كردن خشونت حتي از امام حسين نميگذرد و نهضت امام حسين را خشونت اسلامي معنا ميكند عليه آنان كه از پذيرش ولايت تن زدند؛ و بدينسان مخالفان اين زمان با سياستهاي جاري را يزيدي اعلام ميكند تا جواز صادر كند براي اِعمال خشونت عليه هر مخالفي، متأسف و حتي دچار يأس ميشوم. 
آيا ميتوان پرچمي در مخالفت با خشونت به هر نام و به هربهانهاي كه ميخواهد باشد، بلند كرد؟
آري و همچنين وقتي ميبينم در پناه قانون آن كس كه عملاً دست به ترور زده و گلوله در گردن كسي خالي كرده كه تنها جرمش داشتن دركي متفاوت از دين و حكومت ديني است، چه رسد به مخالفت با حكومت ديني، نه تنها مجازات نميشود، بلكه هم اكنون در دانشگاه به تحصيل مشغول است؛ اما در برابر، جواناني كه نه
دست به گلوله بردهاند و نه اين كار را در مخيله دارند، تنها به دليل بلند كردن سخن مخالف، نه تنها از درس و دانشگاه محرومند، بلكه بايد شديدترين مجازاتها را تحمل كنند، دچار يأس از وقوع هر اصلاحي در اين سرزمين و در اين كره ميشوم.
گاه آنچنان از تحقق اخلاق و عدالت در جامعهي انساني نااميدم كه فكر ميكنم بيراه نيست اگر بتوان از جامعهي ديگر موجودات طبيعت ويزايي گرفت و از جامعهي انساني براي هميشه خداحافظي كرد و رخت بر بست!