تبليغاتX
كوه-فلسفه
كوه-فلسفه
از دوستاني كه با كامنت‌هاي خوب، موضوع پست قبلي را بخوبي پيش بردند سپاسگزارم. بزودي دوباره وارد بحث خواهم شد و به سهم خود موضوع را پي خواهم گرفت. اما در پاسخ گرامي دوستاني كه از نشست دوشنبه‌ها پرسيدند، و نيز در جواب ديگر دوستاني كه از برنامه‌هاي كوه، سخنراني‌ها و احياناً كلاس‌ها پرسيدند و مكرراً خواستند كه فهرست اين برنامه‌ها را در اينجا بگذارم  عرض مي‌كنم:

- نشست حلقه‌ي دوشنبه‌ها شد: يك هفته در ميان. دوشنبه‌ي همين هفته (فردا) برنامه داريم. موضوع دوشنبه‌ها تا پايان امسال: هنرهاي غير كلامي و بطور خاص سينما و عكس. نوبت فردا به تحليل سريال lost اختصاص دارد.

- پنجشنبه‌ي گذشته به دعوت دوستي براستي مخلص و باصفا (جناب حق‌پناه) نشستي در باب حافظ داشتيم. ضمن گفت‌وگو در باب وجوه روشن‌انديشانه‌ي حافظ، چهار غزل را باهم خوانديم و يك غزل (با مطلع: كنون كه در كف گل جام باده‌ي صاف است) را مورد تأمل قرار داديم. جاي دوستان غايب خالي بود. :)
به دعوت جناب حق‌پناه مقرر شد اين نشست‌ها به طور فصلي پيگيري شود و نشست بهاره به مولانا اختصاص يابد.

- ديروز (شنبه) به دعوت دوستان خوبي در حسينيه ارشاد بحثي در باب حافظ داشتم. در اين جلسه مسئله‌ي انچه عقل‌ستيزي نزد عارفانه‌سرايان و شاعران عشق‌پرداز، از جمله حافظ شمرده مي‌شود، مورد تأمل قرار گرفت.

-يكشنبه‌ها ساعت ۵:۳۰ تا ۷ كلاس آزاد فلسفه در دانشكده فني برقرار است (فني پايين). براي حضور در جلسه مي‌بايست در دانشكده فني، به كتابخانه دانشجويي ـ خانم‌ها صارمي/ عزت‌آبادي ـ مراجعه كرد.

- در باب كوه. راستش تا 15 فروردين يكي دو برنامه‌ي نسبتاً جدي در پيش دارم كه چندان باز نيست و امكان ورود دوستان زيادي در اين برنامه‌ها وجود ندارد. انشالله براي بهار يكي دو برنامه‌ي باز را تدارك خواهم ديد تا امكان ورود در آن براي ياران بيشتري فراهم باشد.
 (البته يك برنامه‌ي نيمه باز هم داريم كه با نام "حلقه‌ي فرهنگ و طبيعت" شكل گرفت و قرار است هر دو ماه يك بار اجرا شود. زمان برنامه‌ي بعدي جمعه سي‌ام است. همان طور كه گفتم برنامه نيمه باز است. پس با اجازه از ذكر جزئيات آن خودداري مي‌كنم و در موارد خاص به طور شفاهي در خدمت دوستان علاقه‌مند هستم.  

  و  امـــــــا تصاويري از برنامه‌ي پيشين // روستايي با نام "تكيه‌ي سپهسالار" در منطقه‌ي آسارا در جاده‌ي كرج-چالوس
         

         

               

و  نمايي از داخل تكيه و آرمگاهي كه به عقيده‌ي مردم بومي به امامزاده سپهسالار تعلق دارد و منشأ كرامات و اعجازهاست. نمي‌دانم شما از اين عبارت نصب شده در تكيه و جوار آرامگاه چه دريافت مي‌كنيد؟

         

         

         


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

در اين شماره مي‌خواستم در باره‌ي عقلانيت و راه‌هاي نهادينه كردن آن صحبت كنم. اما يك پرسش مانده از كامنت پست‌هاي پيشين. دوست عزيز آقاي صدر مسئله‌اي مطرح كرده بودند:

در خصوص موضوعی که مدتی است فکرم را مشغول کرده می‌پرسم :
عملکرد اشخاص را چگونه باید در "ظرف زَمان" سنجید؟ اینکه در آن زمان فضا متفاوت بود یا اینکه بگوییم : " اگر تو هم بودی همان کار را میکردی " _ که در بطن این جمله اعتراف به اشتباه بودن آن عمل نهفته است_ چقدر توجیه کننده عمل است؟ بدیهی است که عنصر شرایط و مقتضیات زمان را نمی توان نادیده گرفت. اما در نهایت باید چگونه داوری کرد؟

اين پرسش مهم است پاسخ به آن خود گامي در تفهيم عقلانيت به حساب مي‌آيد. براي آن كه مسئله‌ي ايشان خوب فهميده شود، سعي مي‌كنم ابتدا آن را باز كنم.
از طرفي: 1- اگر در باره‌ي انسان‌ها، دستگاه فكري و ارزش عمل‌شان، كه در گذشته - در شرايطي كاملاً متفاوت از امروز- تصميمي اتخاذ كردند، بر اساس شرايط امروز، داوري كنيم؛ اين مي‌تواند منشأ مغالطه‌اي باشد كه آناكرونيزم ناميده مي‌شود.
از سوي ديگر: 2- اگر هر گونه داوري فرازماني را در باره‌ي انسان‌ها، دستگاه فكري و ارزش عمل‌شان، كه در گذشته - در شرايطي كاملاً متفاوت از امروز- تصميمي اتخاذكردند، به بهانه‌ي پرهيز از آناكرونيزم، منتفي بدانيم، دچار نسبيت‌گرايي تمام عيار مي‌شويم.

براي اين كه مسئله ملموس شود مثالي‌هايي را مرور مي‌كنيم:
الف-1) اگر بگوييم فردوسي در شاهنامه با تجليل از شاهان و دهقانان و شخصيت‌هايي همچون فريدون و كاوه كه به طبقه‌ي بزرگ زمين‌داران و اصناف (بخوانيد بازاريان=بورژواها) تعلق دارند، در واقع از نوعي فئوداليزم و بورژوازي دفاع كرد و به تحكيم مباني سرمايه‌داري در برابر سوسياليزم مدد رساند، اين داوري را مي‌توان آناكرونيك دانست. (آيا اين مطلب براي دوستان آشناست؟ اين مضمون بخشي از گفتاري است از احمد شاملو در دهة 60 در آمريكا در بارة فردوسي كه واكنش‌هاي چندي را نيز در پي داشت)
 ب-1) اگر بگوييم: حملة چنگيزخان مغول به سرزمين‌هاي گوناگون و كشتار انسان‌ها، در واقع نتيجه‌ي عقده‌هاي دوران كودكي و نيز خوي و تربيت باديه‌نشيني است. در آن زمان كه رشد جامعه شناسي، روابط بين‌الملل و نظام حقوقي در حد وضعيت كنوني نبود، لاجرم آن گونه رفتار هم متناسب شرايط منازعات قدرت در آن دوران بود و نبايد بر اساس ارزش‌هاي حقوق بشري امروزين رفتار او را مورد داوري قرار داد؛  اين ما را دچار نسبيت‌گرايي‌اي مي‌كند كه گويا پذيرفته نيست.

 الف-2) اگر بگوييم ما در سال1364-65 ، در اوج پيروزي‌هاي زمان جنگ بوديم، زمان ِ مناسب براي پذيرش آتش‌بس همان وقت بود، چرا اين كار را تا 67 به تعويق انداختيم و در موضعي ضعيف‌تر آتش‌بس را پذيرفتيم؟ و با اين گونه داوري كه مبتني بر آگاهي شرايط ِ دو سال آينده است، رهبران وقت كشور را كه در سال 65 پيشآگاهي‌اي از شرايط آينده نداشتند، به ارتكاب خطا متهم و محكوم كنيم، دچار نوعي آناكرونيزم شديم.
ب-2) اگر بگوييم: در سال 1364 در شرايط جنگ، در حالي كه پيام‌هايي از سران منطقه‌ي خليج فارس براي پايان بخشيدن به جنگ و پرداخت غرامت به ايران آمد، اما رهبر وقت و رهبران ايران هم نمي‌توانستند، به وعده‌هاي آنان اعتماد كنند، از آينده هم كه خبر نداشتند، پس تنها تصميم معقول و پسنديده همان ادامه‌ي جنگ بود و ما الان حق نداريم، با علم به شرايط پسيني هيچ داوري‌اي در باره‌ي نادرستي تصميم به تداوم جنگ كنيم، اين باز ما را دچار نسبيت‌گرايي مي‌كند.

چگونه مي‌توانيم از اين پارادوكس‌ها عبور كنيم؟
                                                                                                     ادامــــه دارد


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 ۱- الان كجا هستيم؟ از اين مرحله چگونه بايد عبور كرد؟
بالاخره روز عاشورا به امام حسين توهين شد؟ اگر آري چه كسي توهين كرد؟
از همان فرداي روز واقعه، برخي دوستان متعلق به موج سبز با شبيه‌سازي ماجرا با عاشوراي ۶۱ هجري، و با تأكيد بر آمار كشته‌شدگان اين روز (كه پليس حاكميت ابتدا آن را انكار و سپس فرافكني كرد) معترضان را حسيني و حاكميت را يزيدي معرفي مي‌كردند. چند نفر از دوستانم تأكيد داشتند كه "حتي حرمت ماه حرام را نگه نداشتند و ..." .  از سوي ديگر دوستان متمايل به حاكميت تحت تأثير پروپاگانداياي براستي ناجوانمردانه‌ي تلويزيون بر اين عقيده‌اند كه عده‌اي كه فتنه‌گر ناميده شدند، تحت تأثير القائات سايت‌هاي بيگانه و شبكه‌هاي ماهواره‌اي به ساحت امام حسين توهين كردند و ... و اين كه راهپيمايي چهارشنبه معلوم كرد كه مردم ... .
راستش هيچ كدام از اين دو توصيف را نمي‌پسندم. نمي‌دانم چرا حتي دوستان دانشگاهي‌ام هم زير تأثير اين بازي زباني قرار گرفتند. راستي كه چه مي‌كند اين زبان. چقدر اين روزها روح مرحوم ويتگنشتاين را شاد مي‌بينم. "زبان ما جهان ما را مي‌سازد". خيلي جالب است، خود استعاره و كنايه مي‌سازيم، شبيه‌سازي مي‌كنيم و برچسب مي‌زنيم، بعد يادمان مي‌رود كه اين فقط يك تمثيل و تشبيه بود، موضوع را جدي مي‌گيريم و در پاي آن مي‌كشيم و كشته مي‌شويم. واقع‌اش اين است كه من در ماجراي اخير در هيچ كدام از دو سوي ميدان نه يزيد مي‌بينم و نه حسين. از نظر من ماجرا اين است:
   جريان حاكميت با تكيه بر ايدئولوژي مذهبي (مذهب به قرائت عالمان ديني متمايل به حكومت) به دليل باور نداشتن به حقوق بشر و نقض آن، به تماميت‌خواهي گراييدند.  تحمل لايه‌هاي زيادي از مردم در اين خصوص به پايان رسيد و به اعتراض برخاستند. حاكمان ِ اين جامعه‌ي توسعه نيافته كه نقدپذيري در آن نهادينه نشده و هر كس خود را حق ِ مطلق و طرف مقابل را باطل مي‌داند، هر گونه ابزار قانوني را از مطبوعات گرفته تا سايت و تجمع قانوني و ... از معترضان ستاندند. معترضان نيز تنها راه را در به خيابان آمدن ديدند. در اين بحبوحه، عده‌اي نيز كه از چند دهه پيش دل خوشي از نظام جاكم نداشتند، به صحنه آمدند و يك جريان براندازيِ خشن‌تر را دنبال مي‌كنند. جريان حاكميت هم انگار منتظر ان بروزات خشونت‌ورزانه بوده و قرائن نشان مي‌دهد خودشان نيز در تشديد آن دست داشتند، ماجرا را چند ده برابر بزرگ مي‌كنند و مدام بازتاب مي‌دهند تا بهانه‌اي براي سركوب مخالفان پيدا كنند. عاشورا، فقط فرصتي بود براي معترضاني كه مجال اعتراض و سخن‌گويي قانوني از آنان ستانده شده. به نظر من نه تنها وابستگان جريان موج سبز، بلكه حتي وابستگان به گروه رجوي و طرفداران پهلوي و نه چپ‌هاي معارض، هيچ كدام مسئله‌اي با امام حسين نداشتند، در طرف حكومت هم من يزيد نمي‌بينم. كنش ِ طبيعي حكومت، آن هم حكومتي كه خود را حق ِ مطلق مي‌پندارد و رسماً از پايبندي به اصول دموكراسي و موازين حقوق بشر جهاني كه به آن اتيكت غربي بودن مي‌زند و از التزام به آن اعلام برائت مي‌كند، سركوب مخالف به هر قيمت است. پس سركوب معلول است و خود حق‌پنداري علت. بايد به علت پرداخت. دوستان راست‌گراي من نگويند كه من با ناقض حقوق بشر خواندن حاكمان خود دچار برچسب‌زني شدم. كافي است به آنچه در اين چند دهه از تلويزيون ايران پخش مي‌شود توجه كنيد. موضع كساني همچون آقاي رحيم‌پور ازغدي و امثال ايشان در برابر "حقوق بشر" و اينك حتي "علوم انساني" چيست؟ من در اين مجال اندك كاري به مباني فلسفي منشور جهاني حقوق بشر ندارم و فعلاً هيچ داوري خاصي در اين باره نمي‌دهم. فقط موضع حاكمان ايران را در اين باره توصيف كردم و رابطه‌اي را اعلام كردم. عدم التزام به دموكراسي و نفي حقوق بشر، سركوب مخالف مي‌آورد. فرق هم نمي‌كند تعداد اين مخالفان چه‌اندازه باشد. مگر اينها مضمون صريح نظريه‌هاي آيت‌الله مصباح يزدي نيست؟
خوب، بگذاريد يك اعتراف هم بكنم. من هيچ دركي از چيزي به نام ماه‌هاي حرام ندارم كه هم گويا در دستگاه قضايي ايران بعد از انقلاب مبناي صدور حكم است و هم در شرايط كنوني برخي  دوستان در جنبش سبز با توسل به آن مي‌كوشند شناعت كشته شدن انسان‌هايي در عاشوراي امسال را غليظ‌تر نشان دهند. بله مي‌دانم اين مطلب در قرآن هم آمده، اما به نظر من اين از محكمات قرآن نيست. من نمي‌فهمم چرا فقط در چهار ماه سال جنگ و كشتار بيگنا‌هان بد است يا بدتر است و در ۸ ماه ديگر سال حرمت خون آدميان به اين اندازه نيست. مسئله‌ي ماه‌هاي حرام متعلق به سنت جامعه‌ي عرب پيش از اسلام بوده است. به نظر من پيامبر اسلام چون ديده بر اين سنت اثري در تحقق صلح، اگر چه به نحو حداقلي مترتب است، ان را امضاء كرده،  پس اين از احكام تأسيسي اسلام نيست. اكنون كه درك انسان‌ها از مسئله‌ي حقوق بشر  رشد كرده و مناسبات حقوقي مي‌توانند حرمت جنگ و نزاع را بر پايه‌ي حقوق طبيعي انسان و اخلاق ِ عقلاني براي همه‌ي ايام سال تبيين كنند، ديگر چه حاجت به توسل به آن احكام جامعه‌ي سنتي عرب. دغدغه‌ي جوهري قرآن برابري همه‌ي انسان‌ها و تسليم نشدن در برابر غيرخدا و پرواي الهي است، من نمي‌فهمم چرا اين پيام اصيل مورد غفلت است، اما آن متشابهات اين قدر مورد توجه.
ممكن است دوستان ِ سبز من بگويند، اين گونه توسل به ماه حرام، واكنشي نقضي است نه حلّي. يعني توسل به ادله‌ي مخالف براي نشان دادن تناقضش در رفتار خود اوست و نه استدلال اصلي ما. و نيز ممكن است بگويند استفاده از تمثيل حسين و يزيد، از تاكتيك‌هاي زمان مبارزه است و براي شوراندن عموم مردم كه در فرهنگ‌شان اين نشانه‌ها را دارند، مفيد، بلكه الزامي است.
نكته همين جاست. اين استفاده‌هاي تاكتيكي و تمثيلي كه بر اصول عقلاني و حجت‌هاي منطقي استوار نباشند، تيغ دو دم‌اند. گاه به نفع شما و به ضرر حريف به كار مي‌روند و گاه بالعكس. در اين توسل به تاكتيك‌ها حريف هر ابزار شما را مي‌ستاند و عليه شما به كار مي‌برد. چرا كه سلطه‌ي انحصاري دارد بر رسانه‌ها. پس به لحاط تاكتيكي هم توسل به اين تمثيل‌ها مفيد نيست، اما مهم‌تر از آن استراتژي ِ حقيقت‌طلبي است. من هيچ مصلحتي را مهم‌تر از حقيقت نمي‌بينم. زبان جامعه‌ي ما گرانبار از نشانه‌هاي منبعث از عواطف و احساسات فراعقلاني و حتي گاه ضدعقلي است. بيش از اين، اين زبان را ثقيل نكنيم. اگر سبزها،  به دليل مشاهده‌ي انحصارگرايي، خودحق‌پنداري، خشونت‌گرايي، تحقير مخالف، ترجيح منافع جناحي و سوء استفاده از عنوان "مردم" و ... در مسئولاني از جناح حاكم با آنان مخالفند؛ پس اين نه به لحاظ تاكتيكي و نه استراتژيك بايسته نيست كه خود به گونه‌اي ديگر به همان ابزار متوسل شوند.
يكي منتظري را علي و حسين زمان مي‌داند و آن ديگري ابوموسي عشري. به جاي تشريح خدمات يا خيانات يك شخص و نقد و داوري منطقي آراء يك انسان، فقط برچسبي به او مي‌زنيم و خلاص.
به اين مي‌انديشم كه آن دوست (دختر يا پسر عزيزم) كه در كامنت پست پيشين خود را "تقكر" معرفي كرد، آيا صفحه‌اي از آراء و نوشته‌هاي آقاي منتظري خواند، آيا فرصتي را براي بررسي تاريخي زندگي و موضع‌گيري ايشان از زبان موافقان و مخالفان ِ منصف ايشان اختصاص داد كه حالا او را ابوموسي خطاب كرد؟
به باور بنده، مهم‌تر از حقانيت موسوي يا احمدي‌نژاد براي جامعه‌ي كنوني ايران تحكيم اخلاق و تقويت عقلانيت است. راه عبور از اين بحران كه جامعه‌ي ايران بدان دچار است، تلاش براي افزايش ظرفيت گفت‌وگو، گفت‌وگوي مؤثر، حق‌طلبانه، منطقي و البته قاطع و جدي، هم در ميان موافقان و هم مخالفان است. هم به حكم عقل و هم آموزه‌هاي دين اسلام، برهان در برابر برهان است و نه شمشير در برابر برهان.  "قُل هاتوا بُرهانَكُم إن كُنتُم صادقين" -قرآن كريم- .       زندگي بزرگان دين مشحون از مباحثه‌ي اصولي با معاندين و ذنادقه بود. نه شمشير در برابر آنان. از جمله به مشي امام صادق توجه شود. حتي طبق نص صريح قرآن و نهج‌البلاغه، مؤمنان حق ندارند مبلغان به غير حق را سبّ كنند، چه رسد انواع توهين‌ها و تحقيرها و ... كه از جناحين اين روزها ديده مي‌شود. البته من گناه حاكمان را سنگين‌تر مي‌دانم چرا كه به تعبير پيشوايان دين و نيز به حكم عقل، مفسده‌ي ناشي از خطاي ائمه‌ي يك جماعت و حاكمان، بسا بيشتر از مردم عادي است.
به نظرم تنها راه چاره‌، گستردن فضاي عقلاني در جامعه است.
مي‌پرسيد در برابر كساني كه با تمام بودجه‌ي مملكت و عِدّه و عُده به ميدان آمدند و در برابر سخن، سلاح و مي‌كشند و حرمت مي‌شكنند و حقايق را به عكس مي‌پراكنند، چگونه از گفت‌وگو و برخورد عقلاني مي‌توان سخن گفت؟         عرض مي‌كنم: در حد توان و امكانات، با نفي خشونت و صبوري و البته با حضور مؤثر در صحنه، ابتدا بايد مخالف را مجبور ساخت تا سلاح در نيام كند و سپس بردن ماجرا و اعتراض به سمت محاجه‌ي عقلاني و نشان دادن ِ اين كه براهين او مخدوش است و حقانيت او در تكيه زدن بر قدرت قرين اجحاف است. و اين البته بدون همراهي افكار عمومي ممكن نيست. آيا دوستان مي‌دانند كه هنوز شمار قابل توجهي از مردم ايران دركي از ضرورت دوكراسي و جمع‌پذيري آن با آموزه‌هاي ديني ندارند؟ (چيزي كه مرحوم آيت الله نائيني و امثال او از ۸۰-۱۰۰ سال پيش فرياد زدند اما هنوز نه تنها فهميده، بلكه شنينده نشد) آيا دوستان بدين توجه دارند كه اگر مردم آگاه نباشند، هيچ پروژه‌ي اصلاحي يا انقلابي به ثمر نخواهد نشست؟ اين قصه دراز است.
با هم بكوشيم در عقلاني‌سازي فضا.
۲- و اما در مورد پرسش دوست گرامي، چناب صدر كه نوشته بودند:
در خصوص موضوعی که مدتی است فکرم را مشغول کرده می‌پرسم :
عملکرد اشخاص را چگونه باید در "ظرف زَمان" سنجید؟ اینکه در آن زمان فضا متفاوت بود یا اینکه بگوییم : " اگر تو هم بودی همان کار را میکردی " _ که در بطن این جمله اعتراف به اشتباه بودن آن عمل نهفته است_ چقدر توجیه کننده عمل است؟ بدیهی است که عنصر شرایط و مقتضیات زمان را نمی توان نادیده گرفت. اما در نهایت باید چگونه داوری کرد؟

اين سؤال آبستن نكات روش‌شناختي بسيار خوبي است. من پست ديگري را بدان اختصاص مي‌دهم. اما چون ايشان فراخواني در اين باب به همه‌ي دوستان خوب دادند، من هم خواهش مي‌كنم اگر دوستان در اين باب نظري دارند و اين فضا را قابل مي‌دانند، نظر خود را ارسال كنند تا انديشه‌هامان را در اين باب شريك شويم.   


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
  <اين اداي احترام مي‌بايست ديروز منتشر شود، مشكل در پايگاه اصلي بلاگفا مانع شد. >

او . . .  به دنيا آمد، به تحصيل علوم ديني پرداخت، ساده زيست، بسيار بي‌تكلف و ساده؛ در برابر طاغوت قاطع بود (البته شواهد گواه‌اند كه در زندان طاغوت هم طريق تعادل و تواضع را فرو نگذارد و در عين حال از اصول مبارزه با ظلم عقب‌نشيني نكرد) و در برابر مردم حتي متظاهر به سادگي هم نبود؛ پويا بود، حتي در آخرين مراحل زندگي اگر به حقيقتي تازه مي‌رسيد از تصحيح و تعديل انديشه پروا نداشت؛ فريب مطاع دنيا نخورد، در برابر وسوسه‌ي قدرت عجيب مقاوم بود، و در يك كلام، در حد طاقت بشري پروا در برابر حكم خدا و احترام به خلق‌الله ملكه‌ي ذهن و زبانش بود.

و مـا ... در برابر او:  جايگاه او را نشناختيم، جدي‌اش نگرفتيم، حتي برايش جُك‌ها ساختيم، سپس كمي كه دست كشيديم و جدي گرفتيمش، به فراموشي‌اش سپرديم؛ هنگامي فهميديم او دگرگونه كسي است كه ديگر دير بود، او رفت و ما در فقدانش پيام مي‌دهيم و "خاطر خود را تسلي مي‌دهيم"! 

آيت الله موسوی تبریزی: آیت‌الله منتظری مخالف این بود که رهبر خارج از چارچوب قانون اساسی باشد.

مولوی عبدالحميد، رهبر اهل سنت بلوچستان: ايشان نظرات بسيار خوبی را در رابطه با اخوت اسلامی و برادری اسلامی و وحدت شيعه و سنی داشتند. هفته وحدت را ايشان به بنيانگذار جمهوری اسلامی پيشنهاد دادند که بر اساس آن،  ولادت حضرت رسول (ص) که بين شيعه و سنی از لحاظ روايت های تاريخی يک هفته فاصله دارد، هفته وحدت اعلام شد.

محمدعلی عمويی، عضو سازمان افسران جوان حزب توده، که در دوره حکومت، پيش و پس از انقلاب زندانی بوده است  (جمعاً  حدود 26 سال): «ايشان [آيتالله منتظري] نه فقط يک شخصيت مذهبی مورد قبول دين باوران بود، بلکه يک شخصيت سياسی اجتماعی استثنايی بود که مورد توجه همه جريان‌های سياسی تحول‌خواه و آزادی‌خواه قرار داشت».

 اکبرین: منتظری با اقتدار از 'قرائت انسانی' از اسلام دفاع کرد.
محمدجواد اکبرین، تحلیلگر سیاسی در لبنان: درباره جايگاه فقهی آيت‌الله منتظری اشاره به دونکته ما را از ساير توضيحات بی‌نياز می‌کند، نکته اول اين که ايشان قبل از اعلام مرجعيت آيت الله خمينی بعد از سال ۴۰، مجتهد مسلم بودند. آيت الله منتظری از شاگردان آيت‌الله بروجردی بود که قبل از سال ۴۰ مرجع تقليد مطلق جامعه شيعی بودند و غير از آقای بروجردی مرجع تقليد ديگری مطرح نبود. به گواهی آيت‌الله بروجردی، آيت‌الله منتظری مجتهد مسلم بود و آرای استاد خود را تدوين کرد. آيت‌الله منتظری بعداً در مباحث علمی مرحوم آيت‌الله خمينی هم شرکت کرد و از شاگردان برجسته ايشان بود. مهم اين است که آيت‌الله منتظری مجتهد جديد نيست و نزديک به نيم قرن است که ايشان مجتهد مسلم است.
نکته دوم اين که اکثريت مراجع تقليد کنونی از شاگردان آيت الله منتظری بودند و تمام روحانيون برجسته نظام جمهوری اسلامی افتخار شاگردی ايشان را داشتند، ولی بعدها معادلات سياسی باعث شد حرمت استاد را فراموش کنند و حتی جايی نگويند که شاگرد آيت‌الله منتظری بوده‌اند. اين مسئله از بدی‌های روزگار ما و مقوله سياست است.

 شيرين عبادی برنده‌ي ايراني جايزه‌ي صلح نوبل:
  پدر مرا ببخش که در سال‌های سختی که علیه رژیم ستم شاهی‌ مبارزه می‌‌کردی تو را یاری نکردم زیرا ابلهانه می‌‌پنداشتم، حکومتی که مجهزترین ارتش خاور میانه را دارد با فریاد چند روحانی ساقط نخواهد شد - حتما به یاد می‌‌آوری که حتی تا چند ماه مانده به پیروزی انقلاب، تعداد روحانیونی که مخالف شاه بودند، تا چه حد اندک بود- شاید هم از ترس چنین می‌‌اندیشیدم و می‌‌خواستم بی‌ تفاوتی خود را توجیه کنم.
  پدر مرا ببخش، زمانی‌ که پس از تحمل سال‌ها زندان و شکنجه، آزاد شدی برای تبریک به دست بوست نیامدم زیرا که جاهل بودم. نمی‌‌دانستم در زندان تو تنها پناهگاه زندانیان بودی. نمی‌‌دانستم چه نقش مهمی‌ در نزدیک ساختن گروه‌های مسلمان مبارز و چپ انقلابی‌ داشتی.
  پدر مرا ببخش، زمانی‌ که همراه آیت الله خمینی به تهران آمدی و مهم‌ترین مشاور سیاسی رهبر انقلاب بودی، درایت و تیزهوشی تو را نادیده گرفتم و معنای سخنانت را نمی‌‌فهمیدم.
  پدر مرا ببخش، هنگامی که در آذر ماه ۱۳۶۴ طبق تصمیم مجلس خبرگان رهبری، به عنوان جانشین امام خمینی و رهبر آینده ایران انتخاب شدی، برای تبریک نزدت نیامدم زیرا می‌‌پنداشتم که دین را به دنیا فروخته‌ای. بیشتر دوست داشتم ترا مجاهد و مبارز ببینم تا حاکم. 
  پدر مرا ببخش، در سال‌های ۶۶ و ۶۷ که به کشتار زندانیان سیاسی اعتراض کردی و انتقادات خود را به عملکرد غلط حکومت علنا بیان کردی، هر چند سخنانت را شنیدم، اما واکنشی در خور نشان ندادم.
  پدر مرا به بخش، سال‌ها در حبس خانگی بودی ولی‌ به علت سکوت مرگباری که ایران را فرا گرفته بود و خفقانی که گلوی ما را می‌‌فشرد، مظلومیت ات را فریاد نزدم و ستمگران را رسوا نکردم.
  پدر حلالم کن، که هر گاه از پاسخ در می‌‌ماندم، از خرمن دانش تو توشه بر می‌‌گرفتم، حتی در آخرین روز عمر پر عزتت نیز از تو استفتا کردم.
  تو را پدر می‌‌خوانم، زیرا حمایت از زندانیان سیاسی را از تو فرا گرفتم که بخاطر آنان از کلیه مناصب دولتی و حتی رهبری حکومت جمهوری اسلامی ایران چشم پوشیدی- تو را پدر می‌‌خوانم زیرا از تو آموختم چگونه از مظلوم دفاع کنم بدون آن‌ که علیه ظالم دست به خشونت زنم- از تو یاد گرفتم که سکوت مظلوم یاری رساندن به ظالم است و نباید که ساکت بنشینیم- پدر فراوان از تو آموختم، هر چند که رسم شاگردی و فرزندی را به جا نیاوردم. 
  تو پدر "حقوق بشر" در ایران هستی‌ و میلیون‌ها چون من فرزند و مرید داری. نیازی هم به قدردانی‌ و سپاس ما نداری. اما همه ما در حق تو کوتاهی کردیم و مقصریم. 
  پدر ما را ببخش که تو بزرگواری. پدر کوتاهی فرزندانت را تاریخ جبران خواهد کرد. تاریخ در مورد ستمی که بر تو رفت و آزاده گی تو کتاب‌ها خواهد نوشت. تو در یادها زنده هستی‌ تا عدالت و انسانیت زنده است.    
          یکی‌ از میلیون‌ها مرید و شاگردت  /  شیرین عبادی


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

قابل توجه دوستان ِ گرامي حلقه‌ي دوشنبه‌ها

با پوزش، به دليل دعوتي براي حضور در دوشنبه ۳۰آذر در حسينيه ارشاد
براي ارائه‌ي صحبتي با موضوع:
تأملي در "مسئله‌ي مرگ و باز تولد " از منظر مولانا
نشست ِ اين هفته در  اتاق ما در دانشگاه تهران برگزار نمي‌شود.

به بهانه‌ي ۲۶ آذر - مصادف با به فلك بر شدن ِ حضرت مولانا. اگر چه رسم نيست كه مولانا را به عنوان صاحب تك بيتي بشناسند، اما من تك بيت‌هايي از آن شيداي آسمان‌پرواز، گاه در ذهن مرور مي‌كنم، چند تا از آنها كه از نظرم اكنون مي‌گذرند، از ديوان شمس :


در اين خاكستر ِ هستي چه گردي       در آتشدان و كانون شو كه بودي
+++
به صدف مانم خندم چو مرا درشكنند        كار خامان بود از فتح و ظفر خنديدن
+++
غير رويش هر چه بينم نور چشمم كم شود      هر كسي را ره مده اي پرده‌ي مژگان من
+++
.  .  .  .  .  .         .  .  .  .  .  .

تا آخرين دوشنبه‌ي ماه ِ بعد

پاسخ به درخواست دوستانه‌ي اميررضاي عزيز كه خواستند يك پستي هم در باه‌ي مدنيته و پست‌مدرنيته بنويسم باشد انشالله براي پست بعدي.

در پاسخ به اظهار لطف و درخواست دوستان براي زمان جلسه حسينيه ارشاد:
دوشنبه- ســاعــت ۴:۴۵ // حياط حسيــنيه، طبـقـه‌ي زيـريـن


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
۱- ۱۶ آذري ديگر
 ۱۶ آذري ديگر گذشت، و چه پرهزينه براي جوانان اين سرزمين و نهاد علم در اين خاك. دل مي‌گيرد از مشاهده‌ي اين همه راديكال شدن شكاف در جامعه‌اي كه به جاي اهتمام به توسعه و فراهم ساختن فضا براي زيستني آزاد، عادلانه و مؤمنانه در آن، بر آتش قهر و كين دميده مي‌شود از هر سو.  نداي‌هاي آزادي خواهي، به دشنام و دشمني بدل مي‌شوند و آنچه ريشه عميق مي‌كند نفرت است و نامهرباني.  از آن سوي اين كره‌ي خاك (كانادا)، جواناني كه برخي‌شان را به نيكي مي‌شناسم  و چه حسرت مي‌خورم كه قدر حضورشان در سررمين مادري‌شان دانسته نمي‌شود، به عشق اينجا دل‌شان تپيد و به قدر همت همدردي كردند:
-
بيانيه‌ي فدراسيون دانشجويي . . . 
- همچنين در اينجا

 ۲- كاش چراغ‌هاي رابطه تاريك نبودند!
- كاش . . .
- كاش مي‌شد از بسيار چيزها، با صراحتي بيشتر گفت. چقدر رخ دادن ِ هر چيز خوب در اين سرزمين، در اين روزگار، پر هزينه و دشوار است. هزينه‌ها از انواع مختلف بالا رفته‌اند: هزينه‌هاي سياسي در عرصه‌ي زندگي جمعي، هزينه‌هاي عاطفي در روابط بين انسان‌ها، بين دو دوست، دو همشاگردي، استاد و دانشجو، دو همشهري، ... .     اعتماد كردن دشوار شده و به اصطلاح جامعه‌شناسان "سرمايه‌ي اجتماعي" در اين سرزمين چه بسيار در خطر است!   و نيز چه ناگوار كه راه روشنگري هم در همه‌ي اين زمينه‌ها پرخار و سنگ است.    تحقير كردن ديگران، خود‌حق پنداري و همه‌ي ديگران را باطل انگاشتن، سخت‌گيري‌هاي ناروا در برابر خطاهاي ديگران و آن ِ خود را كوچك شمردن چه رايج و عادي است! اعتماد و احترام چه ناياب‌اند. از يك طرف سوء ظن سكه‌ي رايج است و از طرفي ديگر اعتمادهايي كه به باد مي‌روند، و آن اولي البته مي‌تواند ثمره‌ي اين دومي باشد.

نه به مأموران رسمي كه لباس ِ انتظام و امنيت پوشيده‌اند ديگر اعتمادي است و نه به كساني كه روزگاري مرجع اعتماد و اخلاق مردم بودند. از دوستان دانشجوي زيادي مي‌شنوم كه از غيرقابل اعتماد بودن ِ اخلاقي برخي استادان ياد مي‌كنند،  در باب بعضي مبلغان و متوليان رسمي دين هم كه خبرها از مدت‌ها پيش خوب نبود. آدم مي‌خواهد از شرم آب شود اينجا. مرزهاي بين هرزه‌گي و عشق چه باريك شده‌اند!
قصد بزرگنمايي ناصواب و توهين به هيچ صنفي را ندارم. اما مشاهده‌ي امر نامبارك در ميان لايه‌ي نخبگان، يكي‌ش هم زياد است.
به تعبير قديمي‌ها ما همواره يا از اين سوي بام مي‌افتيم يا از آن سو. بين "دلدادگي و شيدايي و اعتماد حداكثري" از يك سو و "سوء‌ظن و بي‌اعتمادي تمام عيار" حد ميانه‌اي نمي‌شناسيم.
اين روزها چه فراوان از ذهنم مي‌گذرد: كــاش ...، كاش هزينه‌هاي خوب بودن، دوست داشتن، آزادي در انديشه و بيان، ...  و چند روز عمر را اندكي دلپذيرتر سپري كردن، در اين بخش از كره‌ي خاك چندان گزاف نبود. حسي پنهاني مي‌گوبدم كه صد سال ديگر آدميان زيست كننده در اين سرزمين به گونه‌اي ديگر روزگار خواهند گذراند و وقتي به مبتذل بودن برخي پندارها و كردارها در تاريخي كه اكنون ما در آن زيست مي‌كنيم، مي‌نگرند، باورشان نمي‌شود كه روزگاري - كه اكنون ما در آنيم- تا اين اندازه فهم خوبي‌ها دشوار بود و آدمياني به نام مقدس‌ترين چيزها، دروغ مي‌گفتند و ظنُ بد روا مي‌داشتند و تنفر مي‌ورزيدند و دل مي‌شكستند و حرمت مي‌گسستند.

نمي‌دانم چرا هيچ وقت به اين اندازه اين خطوط از شعر فروغ را خواندني نمي‌يافتم:
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي‌روم
و انگشتانم را بر پوست ِ كشيده‌ي شب مي‌كشم
چراغ‌هاي رابطه تاريك‌اند
. . . . . .


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
گزارش تصويري يك مسير ِ هنوز بكر
              

گاهي چيزهاي خوبي هم هنوز پيدا مي‌شوند، اتفاقات خوب، پيشنهادهاي خوب. اگر به خودم وانهاده شده بود، شايد امسال برنامه‌ي خلخال-اسالم را اجرا نمي‌كردم. راستش پس از اجراي برنامه‌ي خوب پارسال كه اواخر مهر ماه در معيت دوستان خوب اتاق كوه دانشگاه شريف اتفاق افتاد، از ذهنم مي‌گذشت كه برنامه‌ي بعدي خودم را در اين مسير ، در پاييزي يا شايد يك بهاري، به صورت انفرادي يا در قالب ِ يك تيم بسيار كوچك سايز اجرا كنم.
              
 اما پيشنهادي دريافت كردم كه مقدر شد دوباره پاييز زيباي اين مسير را تجربه كنم. بد نيست انگار كه گاهي آدم كه پا به سن گذاشت، مورد اعتماد و پرسش و پيشنهاد خوب دوستان جوان‌تر واقع شود و  نقش راهنما را ايفا كند.
برنامه طي روزهاي ۱۴ و ۱۵ آبان ماه به اجرا در آمد.
ساعت‌بندي اجمالي برنامه از اين قرار است:
- حركت از تهران به وسيله‌ي يك دستگاه وَن : ۱۱شب - شامگاه چهارشنبه (۱۳ آبان)
- رسيدن به خلخال، امامزاده دانيال: ۷:۳۰ صبح - پنجشنبه (۱۴آبان)
جهت حركت: جنوب غربي به شمالشرقي و گاهي حتي شرق
- روستاي بيلي، در جانب شمالشرقي خط‌ الرأس: ساعت ۱۱ صبح.              مردم عادي به قشلاق كوچ كرده بودند اما يكي دو چوپان هنوز در اين روستاي ييلاقي بودند. پيشروي بيشتر جاده‌ي ماشين‌رو  نسبت به پارسال، دل را آزرد و ... چه مي‌شد كرد؟
              

              
- نرسيده به روستاي سه‌ناو: ۵ عصر و كمپينگ و شب ماني (توضيحات: دوستان تيم هنرمند بودند و زماني صرف عكاسي مي‌شد، و الا مي‌توان يك روزه به راحتي به روستاي سه ناو رسيد و شب را آنجا سپري كرد.)

- حركت صبح جمعه (۱۵ آبان): ۷:۳۰
              

. . .
               
   - روستاي دريابن: ۹:۳۰ صبح
- روستاي لاك‌تاشون (پايان مسير ِ پياده روي و ابتداي جاده در حدود ۸-۱۰ كيلومتري اسالم) ۱۲:۳۰ ظهر ؛ با نم باراني نرم و لطيف در پايان برنامه بدرقه شوي ...

               

و  دوباره شهر و . . . فومن و كلوچه واقعي فومن، و زيتون رودبار و بازگشت مجدد به تهران: ۱۱ شب-شامگاه جمعه و پرسشي از آينده :      ... دوباره   ...  كي؟

           
         


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |