تبليغاتX
كوه-فلسفه
كوه-فلسفه
                     دشمن به غلط گفت كه من فلسفي‌ام      ايـزد دانـد كـه آنچه او گفـت ني‌ام
                     ليكن چـو در اين غـم آشـــيـان آمـده‌ام       آخر كم از آن كه من بدانم كه كي‌ام

۲۸ ارديبهشت را به نام خيام نام گذاره‌اند. او البته رياضي‌دان و منجم و در نوع خود دانشمندي بود، اما بيشتر به خاطر رباعياتش، در زمره‌ي شاعران شناخته شده است. و الحق عنوان رباعي با نام خيام پيوندي جدي دارد.
اما چرا رباعيات خيام تا اين مايه مشهور است؟ درون‌مايه‌ي رباعيات چيست كه اين همه تأثيرگذار است؟
برخي در اشعار خيام نوعي عصيان و حتي الحاد ديدند و به دليل گرايش‌هاي غيرديني خود آن را پسنديدند، برخي در آن نشانه‌ها‌ي الحاد ديدند و به دليل علاقه‌ي پيشيني به خيام، انتساب رباعيات به او را محل ترديد قرار دادند، برخي در او نشانه‌ي الحاد ديدند و از اصل خيام و رباعيات را با هم به كناري نهادند.  برخي هم خيام را حفظ كردند و هم رباعيات را، اما طبق سنت مألوف ما به تأويل‌هاي عجيب و غريب متوسل شدند و سعي كردند هر گونه ادعاي الحاد، و حتي تشكيك در آراء متداول كلام اسلامي، را از او رفع كنند و خيام و رباعيات را در كنار ايدئولوژي محبوب خود، در كنار هم نگه دارند.

. . .    اما به گمان بنده هيچ كدام از اينها خيام را به‌تمامه خوانش نمي‌كند. او انديشه‌گري اصيل و صميمي است كه لذت انديشه‌ي ناب و پرسشگري خالص را با تن‌آسايي زير سايه‌ي هيچ ايدئولوژي معامله نكرد. به اعتراف خودش نه ملحد است، نه متشرع، ... نه كفر، نه اسلام، ...

رنـدي ديـدم نشـسته بـر خنــگ زميـن            نه كفر و نه اسلام و نه دنيا و نه دين
نه حق نه حقيقت، نه شريعت، نه يقين          اندر دو جهان كـه را بـود زهـره‌ي ايـن 
                                                                        (رباعي ۱۴۱، از نسخه‌ي مصحح فروغي)

پس چه؟ 
اين انديشه‌گر اصيل نشابوري، پيش‌رو طريقت رندي است كه دو قرني پس از او وارث راستينش از سرزمين فارس، خواجه‌ي شيراز، بسط اين طريقت را وجهه‌ي همت خود قرار داد.

فرصت شمر طريقت رندي كه اين نشان    چون راه گنج بر همه كس آشكاره نيست
                                                                                                     (حافظ)

به گمان من مي‌توان او را در زمره‌ي صميمي‌ترين و متحورترين انديشه‌گران وادي فلسفه فرهنگ فارسي دانست. البته او خود از انتساب به فلسفه در معناي متداول آن روزگار تن زد:
     ‹‹ دشمن به غلط گفت كه من فلسفي‌ام  ... ››    شرح اين رباعي مجالي موسع مي‌طلبد، اما اگر فلسفيدن در معناي اگزيستانسياليستي را در نظر آوريم، بي‌شك خيام از پيشروان انديشه‌ي اگزيستاساليستي در ايران و جهان است.  
براي تبيين و تأييد اين مدعا مقاله‌اي تنظيم كرده‌ام كه نمي‌دانم جايي مجال چاپ خواهد يافت يا نه.

تا آن زمان دوستان پي‌گير را به مقدمه‌ي مرحوم محمدعلي فروغي ارجاع مي‌دهم كه به نظر بنده، از ارزشمندترين يادداشت‌ها است بر شرح درون‌مايه‌هاي خيام، كه تا كنون به فارسي نگاشته شده است.

              قـومي متفـكرانـد انـدر ره ديـن          قومي به گمان فتاده در راه يقين
             مي‌ترسم از آن كه بانگ آيد روزي       كاي بي‌خبران راه نه آن است و نه اين
                                                           (رباعي ۱۴۳، از نسخه‌ي مصحح فروغي)


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
به كدامين گناه . . . !
خرداد ۱۳۹۰ بود،از جاده‌ي زيباي اسالم-خلخال بالا مي‌رفتيم (ماشين‌رو)، بدون اغراق از هر ۱۰ ماشيني كه از مقابل رد مي‌شد، يكي دو تا ماشين با شقايق‌هاي درشت و زيبايي مثلاً تزيين شده بود. آيا اينها اتومبيل‌هاي عروس‌براند؟       حسابي با چسب رديف به رديف شقايق بر ماشين‌ها چسبيده بود. انواع ماشين‌ها با مدل‌هاي مختلف، وانت و سواري، ... صدها ماشين آن روز رد شدند، . . .
ساعتي بعد به محل رسيديم، بله فاجعه بود كه در حال رخ دادن بود. در انبوه مهي زيبا كه دامنه را فرا گرفته بود، دشت پر از شقايق بالادست مورد غارت ماشين سواران قرار گرفته شده بود.

               

               

               

               

چه بايد گفت؟
جنازه‌ي گل‌ها بود كه بر زمين ريخته بود.بسياري از آنها زير پا له شده بودند تا انساني غارتگر دستش به شقايق‌هاي سر حال‌تر آن سوتر برسد.  چه مي‌بايست كرد؟ يكي دو تا ده تا كه نبودند، كه با انواع اصول گفت‌وگوي مؤثر و "نهي از منكر" غيرمخرب بتواني با آنها وارد صحبت شوي.

               


چگونه بايد مي‌فهماندي‌شان كه اين گلها ساعتي پس از كندن پژمرده و ...مرده خواهند بود، اما بر ساقه در طبيعت، چند هفته زنده و زيبا و طراوت‌بخش خواهند بود، كه اين گل‌ها براي چيده شدن بي‌رحمانه از خاك سر برنياوردند، اي بسا چراگاه و حتي آشيانه‌ي زنبورها و ديگر حشرات‌‌اند.

              

بسا حشرات كه در كاسه‌ي اين شقايق‌ها با هم آشنا مي‌شوند و تشكيل خانواده مي‌دهند، ...

           

كه اينها اگر پيش از به تخم‌نشستن كنده شوند، سالي ديگر در آن حوالي احتمال مشاهده‌ي همانندان‌شان بسيار اندك خواهد بود. كـــه ...

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
(پايان زندگي يك پلوراليست ديني)

خبر (خبر كم‌بازتاب در ايران): جان هيك، فيلسوف دين انگليسي، نظريه پرداز پلوراليسم ديني، نهم فوريه‌ي ۲۰۱۲، در سن نود سالگي درگذشت.
جان هيك، مسيحي پروتستان، كه چند صباحي هم در كسوت يك كشيش فعاليت كرد، براي تحصيل دانشگاهي، ابتدا رشته‌ي حقوق را انتخاب كرد، اما پس از آن به فلسفه و فلسفه‌ي دين روي آورد و در دانشگاه‌هاي ادينبورگ و آكسفورد تحصيل كرد. وي سپس به استادي دانشگاه‌هايي از جمله بيرمنگام رسيد.

"تكثرگرايي ديني" او را در مقابل دو ديدگاهِ  "انحصارگرايي" و "شمول‌گرايي" قرار مي‌دهد. از اين رهگذر شكافي بين ديدگاه‌ او با نظرگاه سنت‌گراياني همچون سيد حسين نصر قابل مشاهده است.
بدين‌سان انديشه‌هاي او در ايران داراي مخالفان و موافقانِ پرشماري است.
پروژه‌ي فكري هيك، زمينه‌ي مناسبي براي تحقّق "اخلاق جهاني" فراهم مي‌سازد، از اين رو نبايد آراء او را به پيامدهاي الهياتي و كلامي محدود دانست.  نكته‌ي قابل توجه در اين زمينه اين است كه هيك از موضع يك متفكر با تربيت ذهني و تعلق به نحله‌ي تحليلي، به موضوعي غير از طبيعيات مي‌پردازد، يعني بين دغدغه‌اي غالباً كانتيننتال و روشي انگلوساكسون جمع مي‌كند. آراء او در باره‌ي "تجربه‌ي ديني" را مي‌توان مظهر بارز مشربِ "تجربي-فراطبيعي" او دانست.


آثار هيك بخوبي مؤيد دغدغه‌هاي ديني اين فيلسوف متأله است.

مهم‌ترين آثار او از اين قرار‌اند:

  -  ايمان و معرفت
  - شر و خداي عشق
  - مرگ و زندگي ابدي  
  - سرحدات نوين دين و علم: تجربه‌ي ديني، علم عصب‌شناسي و استعلا
  - بعد پنجم، كاوش در قلمرو روحاني (اين كتاب به‌وسيله‌ي بهزاد سالكي به فارسي برگردانده شد و از سوي نشر قصيده‌سرا به انتشار رسيد)

                             روحش شاد،   افق فكري‌اش گشوده باد (!)

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

      

امروز چون زنبورها پران شويم از گل به گل        تا در عسل‌خانه‌ي جهان شش گوشه آبادان كنيم
چه مي‌كند اين جانِ سوخته،  اين مولانا!
. . .
مستفعلن مستفعلن ...
 از وزن‌هاي دوري و ريتميك مورد علاقه‌ي مولانا
مطلع غزل: آمد بهار اي دوستان منزل سوي بستان كنيم. آغاز غزل تا حدودي معمولي، عاري از مقدار زيادي آرايه‌ي ادبي، ...  اما چند نكته از همان آغاز: لحن خطابي است. مخاطب نه معشوق ازلي، نه يك معشوقي اين جهاني، و نه چندان عمومي؛  "دوستان".
آنگاه لحن توصيه‌اي: منزل سوي بستان كنيم. مخاطب اين فعل امر، مع‌الغير است: كنيم.
ناگفته نماند اندككي ضعف تأليف به چشم مي‌آيد: منزل سوي بستان كنيم. حتماً منظور گوينده اين نيست كه "جهت خانه‌مان را به طرف باغ برگردانيم"، يا "خانه‌‌اي در جهت باغ بسازيم". به نظر مي‌آيد منظور اين است: "منزل‌مان را به باغ منتقل كنيم". اما شايد به ضرورت وزن ...
تا مي‌رسد به اين بيت:  
امروز چون زنبورها پران شويم از گل به گل       تا در عسل‌خانه‌ي جهان شش گوشه آبادان كنيم
البته تشبيهات ساده‌اند، اما اگر از ظاهر و نماي ادبي كار درگذريم، چه در مقابل چشم تجلي مي‌كند؟ مضمون تا كجا ارتفاع مي‌گيرد و ذهن را تا چه بلندي مي‌برد!  مستفعلن مستفعلن ...  "امروز چون زنبورها، پران شويم از گل به گل..." آيا زمانه‌ي مولانا را غمان اجتماعي و سياسي تهديد نمي‌كرد؟ آيا همسايه نمي‌آزرد؟ آيا خويشاوند و منسوب نمي‌گزيد؟ آيا بيماري و رنجوري، آيا غم نان و تنگي معيشت، آيا نگراني از آينده‌ي فرزند، آيا گزندگي استبداد، آيا احتمال حمله‌ي خارجي، آيا افسردگي، يأس، بدخلقي، يأس فلسفي، يأس اجتماعي، ...؟
پران شويم از گل به گل!  گل چيست، گل كيست؟ كجايند انديشه‌هاي گُلناك، تا جان آگاه ذوق پريدن از يكي به ديگري را در خود بيابد؟  
خُب، حال تا چه شود؟  تا در عسل‌خانه‌ي جهان ...! جهان همچون عسل‌خانه! خدايا اين مضمون را اين روح بزرگ از كجا صيد كرد؟  آيا اين همان مولانا است كه سروده بود: «اين جهان زندان و ما زندانيان/ حفره كن زندان و خود را وارهان»؟    حال از منظري ديگر همان انسان مي‌تواند جهان را همچون عسل‌خانه تجربه كند؟
و اما بعد، در اين عسل‌خانه دستي ديگر عسل نريخته است، ماييم كه بايد از گل به گل بپريم و ذره ذره شهد گرد آوريم و شش گوشه‌ي اين خانه را ...  آبادان كنيم. شش گوشه آبادان كنيم. شش گوشه آبادان كنيم.
آمد بهار اي دوستان ...

        


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
ادامه از پست قبل

۱- براي تحليل دقيق يك حادثه، شرط نخست در اختيار داشتن خبر دقيق از جوانب گوناگون ماجرا است و شرط بعد تسلط به موضوع براي يافتن علل حادثه و پيامدهاي آن حادثه.
متأسفانه خبر مورد نظر با آن كه به رسمي‌ترين پايگاه اطلاع‌رساني تعلق دارد، اما از بعضي عناصر مهم گزارش و خبر در آن اثري نيست. براي مثال، در متن خبر، تاريخ و زمان جايي ندارد. اگر به متون حتي ساده‌ي تنظيم گزارش و خبر هم سري بزنيم، خواهيم يافت كه پرسش‌هايي مانند: چه زماني، چه مكاني، چه رويدادي ... از نخستين پرسش‌هايي هستند كه يك خبرنگار بايد براي تنظيم خبر بدانها توجه كند. جز تاريخ دقيق، جاي خالي عناصري ديگر نيز در خبر مورد نظر مشهود است: حادثه ديده دقيقاً چه سني داشته، جاي كدام تجهيزات در كوله‌ي او خالي بود؟ براي مثال آيا كيف بقا در كوله‌اش وجود داشت؟ آيا حتي يك قطب‌نماي ساده در كوله‌اش بود؟ هلي‌كوپترها چه زماني از روز يا شب، در چه منطقه و از چه ارتفاعي به گشت‌زني پرداختند؟ اينها و تعدادي ديگر از پرسش‌ها براي ما مبهم‌اند و به‌وضوح چيزي در پاسخ بدين‌ها در خبر نيامده. خبرنگاري حادثه، آن هم خبرنگاري حوادث كوهستان، علاوه بر تسلط به اصول عمومي تنظيم خبر، نياز به آشنايي كافي با كوهنوردي و اصول جست‌وجو و نجات نيز دارد. 
در باره‌ي اين حادثه ما ناچاريم چيزهايي را فقط حدس بزنيم كه از دقت كار مي‌كاهد.

۲- اميدوارم نياز به تأكيد و تكرار نباشد كه در تحليل حادثه، درس‌آموزي هدف است، نشان دادن نقاط ضعف عناصر گوناگون مرتبط با رويداد، نبايد خداي نكرده مچ‌گيري و يا ناديده انگاشتن زحمت دست‌اندركاران قلمداد شود. نگارنده كاملاً واقف است كه در حد امكانات بسيار اندك و آموزش‌هاي غيرتخصصي موجود در ايران، عوامل دست‌اندركار جست‌وجو و نجات توان خود را صميمانه به خرج دادند و نبايد سعي‌شان نامشكور بماند، اما وقوف به اين نكته نبايد مانع از شفاف‌سازي نقاط ضعف باشد.

۳- ابعاد حادثه به اختصار و به زبان ساده:
    - ظاهراً كوهنورد مورد نظر كه تنها صعود مي‌كرده، جمعه ۲۱ بهمن وارد منطقه‌ي توچال مي‌شود. مسير صعود او را نمي‌دانيم. دربند-آبشار دوقلو-شيرپلا، يا دربند-اوسون-يال سنگ‌سياه، يا هر مسيري ديگر. بر اساس آنچه در خبر آمده او تا حوالي قله‌ي توچال ارتفاع مي‌گيرد اما انگار شرايط جوي امكان صعود نمي‌دهد و او در راه برگشت، در حالي كه سعي مي‌كرد خود را به جانپناه اميري برساند، گم مي‌شود:
((رسول ابراهیمی در پیامی تلفنی که هنگام غروب ارسال کرده بود خبر داد پس از آنکه به طرف قله توچال رفته در راه برگشت تصمیم گرفته به علت سرمای شدید و تاریکی هوای مه‌آلود، خودش را به پناهگاه امیری برساند که در کوهستان گم شده است.))
  - او به‌وسيله‌ي تلفن همراه با يكي از دوستانش تماس مي‌گيرد و خبر مي‌دهد كه گم شده است و از طريق آن دوست تيم امداد هلال احمر براي پيدا كردن و امدادرساني به او وارد عمل مي‌شود. تلاش براي يافتن او در شب اول بي‌حاصل است. او شبي را در شرايط نامناسب به صبح مي‌رساند.
((همه‌جا را مه گرفته... نمی‌توانم اطرافم را ببینم... نمی‌توانم موقعیتم را تشخیص بدهم. سرمای شبانه... اینجا کشنده است. کمکم کنید...))
   - از زبان دوستان ستاد اطلاع‌رساني شنيدم كه بچه‌هاي تيم امداد، تلفني به فرد گم شده توصيه كردند جايي غار برفي تعبيه كند و شب را در آن بگذراند و از گزند باد و سرما خود را در امان بدارد، تا تيم امداد برسد. شايد او چنين كرد. به هر حال در روز دوم هم تيم امداد او را نيافت. بر اساس گزارش‌ها دو بار (و بر اساس گزارشي ديگر سه بار) با هلي‌كوپتر هم در پي او گشتند و اثري از او به دست نيامد. ما دقيقاً نمي‌دانيم چه زماني هلي‌كوپتر به گشت‌زني پرداخته، از چه فاصله‌اي به زمين، دقيقاً در كدام منطقه‌ي جغرافيايي، با چه تجهيزات و نيروهايي با چه سطح از آموزش. در خبر نامي از آقاي افشار آمده، اگر ايشان همان عزيزي باشد كه در كلاس‌هاي جست‌وجو و نجات ملاقاتش كردم، جوان مستعد و با لياقتي است، اما نمي‌دانم چقدر با عمليات هلي‌برد و امداد هوايي آشنايي فني دارد و چه كساني و با چه سطح از آمادگي فني او را همراهي مي‌كنند. خلبان چقدر براي امدادهوايي آموزش ديده. آيا هنگام جست‌وجوي هوايي، امكان ارتباط با فرد گم شده از طريق موبايل وجود داشته؟ ظاهراً در يك مرحله، مخابرات به كمك آمده بود و نقطه‌اي را كه موبايلش سيگنال داده بود به طور تقريبي يافته بودند.
((در ادامه جست‌وجو‌‌ها مأموران شرکت مخابرات هم به کمک گروه نجات آمدند و با پیگيری امواج تلفن همراه استاد گمشده، منطقه حضور او را در حوالی فراخ‌لا تشخیص دادند))
   - روز سوم هم مي‌گذرد، آخرين پيام‌ها از او در حالي مي‌رسيد كه نشان مي‌دهد فرد گم شده در معرض سرمازدگي قرار دارد. البته همين كه توانست سه روز در شرايطي كه در آن هواي سرد گم شده بود، خود را زنده نگهدارد، خبر از مقاومت بدني خوب و احياناً مراعات اصولي در مصون ماندن از سرمازدگي در كوتاه مدت مي‌دهد.
((منتظر کمک هستم. سرمای هوا کشنده است. انگشتانم یخ‌زده‌اند یارای پیام‌رسانی را ندارم. هرچه زودتر نجاتم بدهید.))

      

   (عكس: آرشيو نگارنده. منطقه‌ي فراخ‌لا و اسپيدكمر) شايد حادثه ديده گمان مي‌كرد در حال فرود از اين منطقه است، اما با خطايي حدود ۱۵۰درجه به آن سوي كوه منحرف شد.

     - ارزيابي تقريبي از موقعيت كوهنورد گم شده، بر اساس دو گزارش از خود او و يك تلاش  مكان‌يابي مخابرات از اين قرار است:  ۱-يال سنگ‌سياه ۲- حوالي دره فراخ‌لا (اين دو در جبهه‌ي جنوبي)  ۳- نواحي مشرف به چند روستا (روستاي ايگل در جبهه‌ي شماليِ توچال و منطقه‌ي لواسانات و فشم) سرانجام با گذشت چهار روز جسد بي‌جان فرد گم شده در ارتفاعات مشرف به اين روستا پيدا مي‌شود.

 ۴- گم شدن در كوه ممكن است براي همه پيش بيايد. بسيار كسان در كوه گم شدند و پس از چند روز بالاخره خود را به جايي رساندند. اما افرادي هم گم شدند و يا هرگز پيدا نشدند و يا وقتي پيدا شدند كه ديگر دير بود. گاه مه غليظ، و گاه اشتباه فرد در مسيريابي موجب گم شدن است. اما به هر حال گم شدن مرحله‌ي آغازين بحران است. در چنين شرايطي چه بايد كرد؟   آموزه‌هاي پاسخگو به اين سؤال با نام "بقا" به علاقه‌مندان عرضه شده‌اند.  مرحوم ابراهيمي در هواي مه‌آلود عصر جمعه در كوه‌هاي شمال تهران گم شد. شايد براي بسياري قابل تصور نباشد كه در مه غليظ گم شدن چقدر محتمل و خطرآفرين است. نه تنها فرد ظرف چند دقيقه موقعيت و جهت حركت خود را از دست مي‌دهد، بلكه حتي محاسبه‌ي شيب زمين هم كار آساني نيست.  تنهايي، مه، نوعي برف كوري، محدود شدن شديد ديد، سرماي كشنده، و خستگي و ضعف هشياري، شرايطي پديد مي‌آورند كه تا فرد يك بار آن را تجربه نكند تصوير كاملي از آن نخواهد داشت. در چنين موقعيتي آموزش‌هاي نهادينه شده بايد به كمك بيايند. آيا مرحوم ابراهيمي از چنين آموزش‌هايي بهره‌مند بود؟ آيا او قطب‌نمايي ساده براي تعيين مسير داشت؟
  نخستين اصل بقا وقتي كه فهميديد گم شده‌ايد، توقف هر گونه فعاليت و پيشروي است. در صورت ادامه‌ دادن فعاليت معلوم نيست چه مخاطراتي سر راه فرد گم شده قرار دارد. هر گونه فعاليت بي‌هدف و توأم با اضطراب و دست‌پاچگي، آغازگر فاجعه خواهد بود. پس از آن نوبت به خوديابي و ارزيابي موقعيت مي‌رسد. آيا امكانات لازم براي بيتوته و در انتظار كمك در محلي امن پناه گرفتن وجود دارد، چگونه بايد درخواست كمك كرد، و يا شايد تصميم بهتر اقدام به خودنجاتي است. در اين صورت آيا جهات چهارگانه براي شخص معلوم است و او با اصول خودتجاتي آشنا است؟ مسلماً مرحوم ابراهيمي در يافتن جهت جغرافيايي اشتباه فاحش داشت كه از نواحي ايگل سر در آورد.  (عكس زير)

     
     (عكس از Google earth) احتمالاً حادثه ديده صبح از شيرپلا (۱) عبور كرد و تا نزديك قله‌ي توچال پيش رفت. در حال بازگشت در نواحي بين اميري و دره‌ي فراخ‌لا (۲) فهميد كه شد. شايد بلافاصله و بدون جهت‌يابي دقيق شروع به راهپيمايي كرد به سمت مقصدي كه بعداً معلوم شده كاملاً اشتباه بوده است: ارتفاعات روستاي ايگل (۳).  پس از چهار روز جسم بي‌جانش آنجا پيدا شد.

  ۵- بر اساس گزارشها، بيش از يك بار گشت‌زني با هلي‌كوپتر هم انجام شد. ما نمي‌دانيم از چه ارتفاعي و در چه شرايط آب و هوايي اين كار صورت گرفت. اما معلوم است كه يافتن يك گم شده‌ي احياناً غيرمتحرك در انبوه برف و در ميان گستره‌اي از دره و يال و سنگ و صخره چندان آسان نيست. آيا فرد حادثه‌ديده مي‌داند چگونه بايد به هلي‌كوپتر علامت بدهد؟ آيا با انواع علامت SOS آشنا است؟ مي‌توان انتظار داشت با ايجاد آتش و دود چنين اقدامي انجام گيرد، اما به ياد داشته باشيم كه فرد از سرماي كشنده‌ي شبانه شكايت داشته و گفته كه به دليل شدت سرما و يخ‌زدگي دست و ضعف عمومي حتي قادر به تداوم ارسال پيام با موبايل نيست، چه رسد اقدام به افروختن آتش، آن هم درست در زماني مناسب كه احتمالاً هلي‌كوپتر در نزديك‌ترين موقعيت به اوست. پس چگونه بايد علامت مي‌داد؟ آيا او مي‌دانست يكي از 10 وسيله‌ي ضروري كه بايد در هر كيف نجاتي باشد، يك آينه‌ي كوچك است؟ بله علامت با آينه‌ي كوچك، يا هر شيء براق، اگر مختصر آفتابي در كار باشد، براي راهنمايي خلبان و سرنشينان هلي‌كوپتر بسيار مؤثر است.  آيا تيم امداد از طريق ارتباط موبايلي چنين توصيه‌هايي را به فرد كرده بود؟

- بدون تسلط كامل به منطقه، بدون برخورداري از دانش و مهارت‌هاي تخصصي، بدون تجهيزات لازم و حداقل‌هاي ضروري، در شرايط بد آب‌و‌هوايي، به‌تنهايي به كوهستان رفتن، باعث حادثه است، و سپس ناآشنا بودن با اصول بقا.  از سوي ديگر احياناً كمبود امكانات و تجهيزات جست‌وجو و نجات، احياناً عدم تسلط كافي و حرفه‌اي به اصول جست‌وجو و نجات، از جست‌وجوي هوايي گرفته تا زميني،  فقدان چيزي به نام "نظام فرماندهي حادثه" (ICS) و سازماني كه به‌طور تخصصي بدين كار بپردازد، اينها خلأهاي ماست. تنها نيروي جسماني فردي و چند دست لباس خوب با برندهاي مشهور را دست‌مايه‌ي برنامه‌هاي سنگين و حتي نيمه‌سنگين كوهنوردي ندانيم.  خلبان هلي‌بردهاي نظامي و يا امداد جاده‌اي لزوماً مهارت‌هاي كافي را براي جست‌وجوهاي هوايي در مناطق كوهستاني ندارد. "امدادگري" با "جست‌وجو" دو مقوله‌ي جدا از هم‌اند. از عزيزان امدادگر هلال احمر نمي‌توان توقع داشت در كوهستان به جست‌وجوي تخصصي بپردازند. ‹‹آموزش، سازماندهي، آموزش››.  اگر پندپذير باشيم و درسي بخواهيم بگيريم، "آموزش" براي هر رونده به كوهستان، و "سازماندهي و آموزش" براي دستگاه‌ها و تيم‌هاي درگير با جست‌وجو و نجات، اينها درسي است كه بايد بگيريم. آيا مي‌گيريم؟


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 در ارتفاعات چسبيده به پايتخت، نه در دور دست‌ها؛ در ارتفاعات همين كوهي كه روزي چند بار، در بحبوحه‌ي شلوغي كار روزمره در شهر هم مي‌تواني بدان خيره شوي، حادثه رخ مي‌دهد و جان مي‌ستاند. تقريباً در هر نقطه از تهران، كافي است در طبقه‌ي چندم ساختماني با چشم‌انداز شمالي باشي، البته به شرطي كه برجي ديدت را كور نكند، آنگاه خط‌الرأس توچال و در نقطه‌ي مياني آن قله‌ي توچال، قد بر افراشته است و دلبري مي‌كند. از هر نقطه از تهران پر ترافيك با صرف زماني كمتر يا بيشتر از يك ساعت، خود را به مبدأ صعود مي‌رساني و ارتفاع مي‌گيري، اما چقدر احتمال دارد كه برگردي و از كجا معلوم كه اين واپسين برنامه نباشد؟

وقتي جمعه‌ي سومين هفته از بهمن ۱۳۹۰ رسول ابراهيمي، استاد دانشگاه پيام نور براي گذراندن تعطيلي آخر هفته، كوهستان شمال تهران را برگزيد، آيا فكر مي‌كرد دو سه روز پاياني زندگي را مي‌گذراند؟ به نقل از سخنان دوستان مرحوم ابراهيمي او ۲۰ سال تجربه‌ي كوهنوردي داشت و به منطقه هم آشنا بود، تازه هم خريدي داشت و تجهيزات كوهنوردي‌اش را تكميل كرده بود. اما گم شدن در كوه‌هايي اين قدر نزديك و آشنا، و دو سه روز دشوار و مرگ بار را در حالي گذراندن كه شهر در آن پايين دست خفته است، چيزي بود كه شايد هرگز فكرش را نمي‌كرد. مرحوم ابراهيمي رفت، اما آيا ما مي‌توانيم از آن حادثه درسي بياموزيم؟

به قصد دريافتن تحليلي از حادثه، به پايگاه‌هاي كوهنوردي سري مي‌زنم، اما تنها چند وبگاه و وبلاگ عمدتاً خبري كوتاه را كه در پايگاه اينترنتي روزنامه ايران (www.iran-newspaper.com) درج شده بازتاب داده‌اند. به وبگاه امداد و نجات كوهستان كه دوستان فعال در هيأت استان تهران راه‌اندازي كرده بودند و اميدي براي رفع يك نياز ايجاد كرده بودند (Mountain Search & Rescue Group) سري مي‌زنم، اينجا هم كه دو سالي است به‌روز نشده. كوه‌نيوز، ...، نه، خبري نيست. خوب البته شايد وبلاگ‌هاي شخصي وظيفه‌اي تعيين شده در اين باره ندارند. اما آيا نهادي نبايد چنين مسئوليتي را به‌جد عهده‌دار شود؟ حالا يا فدراسيون، يا هيأت استان، يا هلال احمر يا مديريت بحران، يا شهرداري منطقه يك.  كاش فرد دلسوزي كه نفوذي داشته باشد، دست به كار شود. نمي‌دانم چرا به درس گرفتن از حوادث اهميت نمي دهيم. پيشنهاد مشخصاً اين است: راه‌اندازي پايگاهي اطلاع‌رساني (چيزي در حدود يك نيم‌چه خبرگزاري) ويژه‌ي حوادث كوهستان، كه هم به‌طور مستند گزارش حوادث را ثبت كند و هم تحليل كارشناسان و درس‌هاي قابل آموختن از آن حوادث (Lesson Learned) را بازتاب دهد. خوشبختانه اگر نه فراوان، اما هستند پيشكسوتان كوهنوردي و اشخاصي با تجربه كه اگر اعتمادي جلب شود و كار به‌قاعده پيش رود، حاضر به انتقال تجربه باشند. 
براي آگاهي از كم و كيف ماجرا، بد نيست دوستان خبر مندرج در روزنامه ايران را بخوانند، از اينجا  تا در پست بعدي چند نكته‌ي تحليلي را عرض كنم.   

                                                                          ادامه دارد

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

تقديم به دوستاني كه رها از هر تعصب و گشوده به سوي "امر زيبا"، آميزه‌اي از هنر شاعري و موسيقي و مضموني ناب و طبيعت‌گرايانه را فراتر از روزمرّگي‌ها به گوش جان مي‌نيوشند.

شعر: جبران خلیل جبران       صدا : فَیروز  (هنرمند شهير لبناني)

أعطني الناي و غن فالغنا سر الوجود/
و أنين الناي يبقى بعد أن يفنى الوجود/
أعطني الناي و غن فالغنا سر الخلود/
و أنين الناي يبقى بعد أن يفنى الوجود/

هل إتخذت الغاب مثلي منزلا دون القصور/
فتتبعت السواقي و تسلقت الصخور/
هل تحممت بعطر و تنشفت بنور/
و شربت الفجر خمراُ في كؤوس من أثير/

 أعطني الناي و غن فالغنا سر الوجود/
و أنين الناي يبقى بعد أن يفنى الوجود/
أعطني الناي و غن فالغنا سر الخلود/

و أنين الناي يبقى بعد أن يفنى الوجود/

 هل جلست العصر مثلي بين جفنات العنب/
و العناقيد تدلت كثريات الذهب/ 
هل فرشت العشب ليلاُ و تلحفت الفضا/

زاهداً في ما سيأتي ناسياً ما قد مضى/

 أعطني الناي و غن فالغنا عدل القلوب/
و أنين الناي يبقى بعد أن تفنى الذنوب/
أعطني الناي و غن و انس داء و دواء/

إنما الناس سطور كتبت لكن بماء/              (
از اينجا بشنويم)

  [زحمت ترجمه را نخست دوست گرامي خانم امامي كشيدند، كه دستي در آن بردم و پس از بازترجمه و ويراستاري بدين صورت درآمد]

 آن ني را پيش‌آر و نوايي ساز كن كه نواست كه راز هستي است
و بانگ ني ماندگار است، از آن پس كه همه چيزي به نيستي مي‌پيوندد
آن ني را پيش‌آر و نوايي ساز كن كه نواست كه رازجاودانگي است
و نواها ماندگارند، از آن پس كه همه چيزي به نيستي مي‌پيوندد

 آيا هرگز همچون من جنگل را، و نه كاخ‌ها را،  آشيانه ساخته‌اي
تا در پي جوبارها روان شوي و صخره‌ها را درنوردي؟
پس آيا در رايحه‌ي خوش گلها، تن شسته‌اي و با نور خود را خشك كرده‌اي؟
و بامدادان باده‌اي از جام آسماني نوشيدي؟

 آن ني را پيش‌آر و نوايي ساز كن كه نواست كه راز هستي است
و بانگ ني ماندگار است، از آن پس كه همه چيزي به نيستي مي‌پيوندد
آن ني را پيش‌آر و نوايي ساز كن كه نواست كه رازجاودانگي است
و نواها ماندگاراند، از آن پس كه همه چيزي به نيستي مي‌پيوندد

 آيا عصرگاهي همچو من در ميان ساقه‌هاي تاك نشستي
ميان آن خوشه‌ها، آن چلچراغ‌هاي زرين
آيا شبانگاهي بر زيرانداز چمن آرميدي، كه آسمان رواندازت باشد
فارغ از انديشه‌ي آينده و از ياد برده‌‌ي گذشته

 آن ني را پيش‌آر و نوايي ساز كن كه نوا قراربخش دلهاست
و بانگ ني ماندگار است، از آن پس كه از گناهان چيزي بنمانده‌است
آن ني را پيش‌آر و نوايي ساز كن و دردها و دواها را از ياد ببر
كه مردمان سطرهاي آن كتيبه‌اند كه با آب نوشتندش

  


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
آيا اين از خواص سن و سال است، يا وقايع اتفاقيه‌ي بخشي از زندگي گاهي چنين مي‌كند كه يك وقت به خودت مي‌آيي و مي‌بيني بين تو و حضوري كمابيش ممتد و منظم در كوه، شكافي افتاده است ...

خدا اين كوه‌هاي شمال تهران را از ما نگيرد. مي‌شود با صرف اندكي وقت و جمع و جور كردن ته مانده‌ي حس و حال پاي در راه شد و مثلاً سرمايي و برفي و سكوتي و زوزه‌ي بادي و حضور چشم‌اندازي كمي بالاتر از اين شهر آلوده را تجربه كرد و شبي را در ارتفاع به‌سر برد و فردا دوباره براي پيوستن به كار و زندگي معمولي فرود آمد.

         

قسمت ما از طبيعت زمستانه‌ي امسال، تا اينجا، شد يك شيرپلا. عصر پنجشنبه تا عصر جمعه.  ميانسالي را باش كه به جاي چادر زدن در طبيعت، راضي مي‌شوي كه شب را در پناهگاه سر كني.

شيرپلا رفتن كه چيز نوشتن ندارد. اما چيزهايي كه از اين برنامه ته ِ ذهن رسوب كرد:

  ۱- تا حالا فقط در قصه شنيده بودم كه سگ و گربه مي‌توانند دشمن باشند، به چشم تا حالا نديده بودم سگي گربه‌اي را بگيرد.  اما در روستاي پست قلعه، درست مقابل چشم رهگذران سگي، پس از دقايقي تعقيب و گريز گربه‌ي بيچاره را به دندان گرفت و چند ثانيه طول نكشيد كه جسم بي‌جان گربه در مقابلش بود و او نمي‌دانست با آن چه كند ...! فقط حالتي عصبي داشت. آخر او كه اهلي بزرگ شده بود نيازي نداشت حيوان زنده‌اي (گربه‌اي خانگي) را بكشد تا شكمي سير كند. حس درندگي او نه بكلي از بين رفته بود و نه طبيعي و به‌كمال بود. به اقتضاي خوي سگي كشت، اما ندانست با جنازه چه كند. آيا همچون تغيير اقليم كه نظم آب و هوا را به هم ريخته، طبع حيوانات، حيوانات خانگي نيز به هم ريخته؟  هرگز فكر نمي‌كردم مشاهده‌ي مستقيم اين صحنه اين قدر روح را بخراشد. يك لحظه از ذهنم گذشت "نظام احسن" (!)
راضي نشدم عكس مربوط را اينجا بگذارم، كه خودم هم جرأت مشاهده‌ي چند باره‌ي آن را ندارم.

۲- برف بسي كم بود. دي ماه و اين قدر برف كم؟ تا چشمه‌ي زير شيرپلا جز چند لكه‌ي برف يخ زده در اطراف چيزي نبود، اما از شيرپلا به بالا بويژه در دهليزها و ستيغ‌هاي مناسبِ  برساخته شدن نقاب‌ها، بد نبود، حسي زمستانه بالاخره ايجاد مي‌شد.

۳- ديدن دوستان قديم و برخي تجديد خاطرات، همراهي با چند دوست جديد، ... ! "دوستي" با "درك حس ژرف حضور در كوهستان" ارتباطي ويژه دارد. به هم رسيدن آدم‌ها در كوه‌هايي كه به هم نمي‌رسند ...

              

۴- خداي من! اين دره‌ي . . . 

         

و  اين سنك اُرُس است... چرا؟ با اسپري بر اين اين سنگ‌نبشته ...؟   آخه با چه انگيزه‌اي؟ به همين راحتي بخشي از خاطره‌ي يك پديده‌ي كوهنوردي را مي‌توان تخريب كرد...!

         

۵- فرود از دره‌ي اوسون و براي اولين بار تجريه‌ي ديزي در ميانه‌ي راه برگشت در هتل اوسون؟ اين ديگر بي‌بروبرگرد، از علائم نشستن غبار ميانسالي بر زندگي است.

۶- و باز خداي من! و اين تابلو چند دهه است كه علاوه بر جنبه‌ي راهنمايي، بخشي از هويت كوهنوردي اين مسير است. چرا؟ آيا يك اوپزيسيون شعاري نوشته و يك پزيسيون به جاي هر كار ديگر، فقط امحاء آن نوشته را وظيفه دانسته؟ چـــــــرا؟

         

آلودگي هوا، تغيير اقليم، تغيير طبع حيوان و انسان...!   اگر آن مختصر سوز و باد دلچسب، آن نقاب برفي، آن چند دانه علف سر از توده‌ي برف‌ها به‌در كرده نبود، چه دلگيرتر بود همه چيز و دشوارتر بود تحمل بار هستي.  تا كي آيا همين مختصر از آسيب‌هاي اين انسان ِ عاصي مصون خواهد بود؟

    


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

آقاي هدي‌صابر در ادامه‌ي مصاحبه مي‌گويد:

  -  مشکل ناشی از طیف روشن‌فکران دینی کنونی ایران است که به نظر من غالب آنها را می توان روشن‌فکر دینی شرمنده نامید. بر خلاف نسل گذشته‌ روشنفکری دینی که رابطه  ویژه ای  با خدا، قرآن، سلوک، دعا و… داشتند، روشنفکر دینی کنونی به این مقولات بی اعتناست.
 اين مدعا كه جنبه‌ي شعاري دارد، معلوم نيست به كدام قرينه و شاهد متكي است. يعني مثلاً ميزان انس مرحوم شريعتي با خدا و قرآن و دعا بيش از كسي چون سروش است؟ حال فرض كنيم يك روشنفكر، حتي روشنفكر ديني، آنچه آقاي صابر آن را "انس ويژه با ..." مي‌داند، نداشته باشد، در اين صورت آيا بايد او را شرمنده ناميد؟ چرا؟ به نظر مي‌رسد با منطق عرفي كسي را بايد شرمنده دانست كه بين عمل و نظرش تعارضي مشاهده شود و يا حداكثر نتايج آموزه‌هايش خلاف آن چيزي باشد كه شخص مدعي آن بود. نمي‌دانم چرا آقاي صابر چنين قضاوتي از روشنفكران ديني اكنون دارد. تأليفات، درس‌ها و بحث‌هاي روشنفكران ديني كنوني، كساني مانند سروش، شبستري، ملكيان و ... نشان مي‌دهد هم در مقام نظر و هم عمل، به خلاف سخن صريح آقاي صابر نه تنها به تعبير ايشان به اين مقولات بي‌اعتنا نيستند، بلكه اهتمام بيشتري هم داشته‌اند. اگر شريعتي كتاب كوچكي در نيايش و كتابي هنوز ارجمند در حج دارد، آن را مقايسه كنيد با "حديث بندگي و دلبردگي" سروش و شرح او به دعاي ابوحمزه ثمالي، و نيز شروحي كه بر نهج‌البلاغه (خطبه‌ي متقين و نامه امام علي و به امام حسن و ...) منتشر كرده تا سخنراني‌هايي كه در سال‌هاي اخير به مناسبت‌هاي گوناگوني مانند شب قدر در اروپا و كانادا و آمريكا داشته.  اين قضاوت آقاي صابر نه تنها بر قراين محكمي استوار نيست، بلكه شواهد بروشني عليه مدعاي ايشان است. صد البته اينها كه برشمرديم همه‌ي ميراث نوانديشي ديني سروش نيست قطعاً در كنار سروش شارح نهج‌البلاغه، سروش قبض و بسط و تجربه‌ي نبوي هم وجود دارد كه به هيچ وجه اين وجه از تلاش او نافي آن وجه نخستين نيست. 

 -     البته به نظر من در آینده رگه‌هایی از روشنفکران دینی خواهند توانست موفقیت‌های نسل گذشته را تکرار کرده و نشان دهند که روشن‌فکری تعارضی با دین ندارد.
اين سخن هم به نحوي غيرمستقيم اتهامي بي‌اساس را دامن مي‌زند. تو گويي ديگر جاي ترديد نيست كه ثمره‌ي تلاش‌هاي روشنفكران ديني كنوني تعارض بين دين و روشنفكري را به اثبات رسانده است! اما اين ادعايي بي‌اساس است.

  -   آموزگاران اولیه روشنفکری دینی، جهان‌بینی و دستگاه فکری متقنی به فرد ارائه می‌دادند و افراد با مجهز شدن به این باورها خود را پایدار نگه می‌داشتند.
براستي منظور از ارائه‌ي جهان‌بيني و دستگاه فكري متقن چيست؟ از جناب صابر بايد پرسيده مي‌شد ايشان چه تعريفي از روشنفكر دارند؟ از نظر ايشان چه تفاوتي بين مبلغ ديني و يا تئوريسين و به اصطلاح ايدئولوگ يك حزب و فرقه‌ي مذهبي با يك روشنفكر وجود دارد؟ شايد اِشكال در اين است كه ايشان مفهومي همچون "متفكر سنتي اما منصف و ضمناً آشنا با اقتضائات دنياي جديد" را در ذهن دارد، اما به طور نادقيق واژه‌ي "روشنفكر" را بر زبان مي‌راند. معلوم است كه روشنفكر اولاً و بالذات مفهومي غيرستني و متكي به خرد مدرن است. دغدغه‌ي روشنفكر بيش از هر چيز تقرير حقيقت است. حقيقتي كه با توجه به محدوديت‌هاي قواي ادراكي بشر قابل استحصال است. شايد از همين رو است كه كسي همچون مصطفي ملكيان جمع‌پذيري آسان بين دو اصطلاح ‌"روشنفكر" و "ديني" را محل ترديد و تأمل دانسته. اين در حالي است كه سروش كه خود مروج اين اصطلاح است، اين تركيب را بلااشكال مي‌داند.
نكته اين است كه از منظر سروش هم در گام نخست اصل اصيل روشنفكري ديني، التزام به اقتضائات خرد مدرن است؛ با اين تأكيد كه دليلي وجود ندارد كه اقتضائات خرد مدرن را با دغدغه‌ي ديني در تعارض بدانيم. در دفاع از منظر دكتر سروش مي‌توان گفت مناط تقرير حقيقت و به اصطلاح توجيه (justification) و داوري در باره‌ي هر گزاره‌ي مدعي حقيقت، از جمله مدعيات ديني، ادله‌ي عقلاني و خردپسند است، اما البته در مقام كشف و گردآوري (discovery) دين از سرچشمه‌هاي فياض است و بي‌اعتنايي بدان مستوجب خسران.
بنابر اين مي‌توان گفت دغدغه‌ي نخستين هر روشنفكري اين نيست كه فلان كسان باور خود را نگه مي‌دارند يا نه، و اين دغدغه‌اي ثانويه البته هست. بدين معنا كه آن كه مقدم بر هر چيز دغدغه‌ي حفظ باور دارد، فارغ از اين كه آن باور چقدر منقح شده است، او روشنفكر نيست، اگر چه خيرخواه است. روشنفكر در بادي امر مي‌پرسد آن چيست كه نگهش داشته‌اي؟ چقدر حقيقي است؟ و در گاه دوم البته او دغدغه‌ي پايبندي عملي به باورها هم دارد، و همين است كه او را شايسته‌ي نام روشنفكر مي‌كند، وگر نه او با فيلسوف فرقي نداشت. فيلسوف بماانه فيلسوف، تنها دغدغه‌ي كشف حقيقت دارد، و شايد در چگونگي تأثير آن حقايق بر زندگي مردم نمي‌انديشد، اما روشنفكر قطعاً بلافاصله پس از تقرير حقيقت، به تعبير ملكيان، دغدغه‌ي تلقيل مرارت آدميان هم دارد. از اين رو اگر بنگرد كه سستي عقايد آدميان به حقايق ديني، موجب رنج آنها است، به ترويج دين و پايبندي به آن هم اهتمام مي‌ورزد و اين البته همچنان كه گفته شد، دغدغه‌اي متأخر است و دغدغه‌ي نخست اين است كه آن چيست كه مردمان حقيقتش مي‌پندارند؟
  -  ولی نتیجه تلاش‌های افرادی مثل دکتر سروش عملاً به سست شدن باورهای دینی و ملی جوانان منتهی شد.
  نمي‌دانم اين داوري مستظهر به كدام استدلال و قرينه است. آيا عامل اصلي سست شدن باورهاي ديني و ملي جوانان تلاش‌هاي دكتر سروش و امثال او بوده؟ آيا تنها نتيجه‌ي تلاش‌هاي دكتر سروش و امثال او سست شدن باورهاي جوانان بوده؟ آيا اساساً باورهاي ديني و ملي جوانان سست شده؟
نظر بنده در اين باره اين استكه اولاً نوعي روند سكولاريزاسيون خاص جوامع مدرن است، ثانياً معلوم نشده اين روند اجتناب‌پذير بوده يا نه، ثالثاً معلوم نشده اين روند لزوماً _براي جوانان، جامعه و حتي خود دين_ نامطلوب بوده يا نه. رابعاً آيا آموزه‌هاي دكتر سروش بر ملا كننده‌ي آرائ و گرايش‌هاي ديني‌اي بوده كه به دلايلي همچون تبليغ نابليغ و سنتي دين، يا غلبه‌ي تدريجي مدرنيزاسيون و خرد مدرن، رو به تغيير و بازتعريف داشته و يا عامل آن بوده، و مهم‌تر از همه آيا آنچه آموزه‌ي اصلي دكتر سروش دانسته شده، ويراني دين بوده، يا ويراني قرائتي سطحي و فاقد كفايت از دين. به تعبير مولانا از زبان دكتر سروش مي‌توان گفت:  
                    من چه غم دارم كه ويراني بود؟     زير ويران گنج سلطاني بود
معلوم است كه براي برساختن عمارتي نو، بايد عمارت سست پيشين را فرو ريخت و طرحي از نو در انداخت. چرا چشم بر اين واقعيت ببنديم كه بي‌شمارند جواناني كه در پرتو خرد مدرن رفته رفته از دين سنتي مي‌بريدند و اگر نبود خوانش امثال دكتر سروش از دين _كه متأسفانه پرشمار هم نيست_ چنانكه با مقتضيات دنياي مدرن سازگار باشد، خيل خارج شدگان از دين‌داري پر جمعيت‌تر بود.
اين كه بتوان كساني را يافت كه تحت تأثير برخي آموزه‌هاي دكتر سروش وجه ديني جهان‌بيني‌شان را ضعيف مي‌يابند دليل كافي نيست براي مغاير دين خواندن كليت پروژه‌ي دكتر سروش. براي تقريب به ذهن، خوب است مرحوم عزيز هدي صابر و همدلان قرائت ايشان از روشنفكري ديني، به اين دقيقه عنايت مي‌كردند كه مَثل چنان استدلالي براي شرمنده خواندن روشنفكري ديني امروز مانند كسي است كه بگويد مثلاً گروه مسعود رجوي (مجاهدين خلق) هم از دل نهضت آزادي و آموزه‌هاي مهندس بازرگان در آمده‌اند، پس حساب كليت پروژه‌ي بازرگان تمام است، يا مثلاً امثال خوارج و ابن‌ملجم هم بالاخره فرزندان دين اسلام‌اند، پس حساب كنش‌هاي خشونت‌گرايانه و تروريستي برخي كج انديشان مسلمان، به پاي دين اسلام بايد نوشته شود؛ و يا اين كه مثلاً رفتار خشونت‌گرايانه‌ و استبدادي كساني چون كاستروي ماركسيست را دليل كافي براي بطلان تمام آراء ماركس قلمداد كنيم؛ اين چه استدلالي است؟ درست است كه از جمله مصاف‌هاي آزمون يك عقيده، تحقق خارجي آموزه‌هاي آن عقيده و مشي مؤمنان به عقيده‌ي مورد نظر است، اما آيا اين روا است كه كليت يك پروژه را با مشي ِ گيريم نامطلوبِ برخي مدعيان تبعيت از پروژه‌ي مورد نظر، يكي بدانيم؟

 -  شاید ایشان چنین نیتی نداشتند ولی شکاکیتی غیر مسؤولانه را منتشر کردند. نوع دانشجویانی که با نگاه به خارج، از هیأت حاکمه آمریکا درخواست کمک کردند، محصول آن تربیت هستند. آموزه‌های دکتر سروش تماماً سلبی و خالی از بن‌مایه‌های مذهبی و حتی ملی بوده ودستاورد آن، رها شدن غیرمسؤولانه می‌باشد.
البته نوعي شكاكيت لازمه‌ي خرد مدرن و قطعاً لازمه‌ي روشنفكري است، اما اين شكاكيت قطعاً شك سيستماتيك نام دارد و مسئولانه است و نامسئولانه خواندن آن مستلزم بحث و استدلال است كه در متن آن مصاحبه ارائه نشده است. اما اين كه اولاً دانشجويان درخواست كننده‌ي كمك از از هيأت حاكمه‌ي آمريكا را محصول آن تربيت سروش بدانيم، و آن درخواست كمك را بدون حجت منفي تلقي كنيم و درخواست كنندگان را خالي ار بن‌مايه‌هاي مذهبي و ملي بدانيم، مدعايي صرف و فاقد استدلال است. از قضا نگارنده‌ي اين سطور با درخواست كمك از آمريكا موافق نيست، اما بطلان مدعاي چنان درخواستي را مسلم فرض نمي‌گيرد و قائلان بدان قول را شايسته‌ي اتهام به سستي در ديانت و مليت نمي‌داند. استراتژي‌هاي متعددي براي رهايي از بن بست و فروبستگي اوضاع عرضه مي‌شوند كه هر كدام نقاط ضعف و قوت خود را دارند و پيش از بررسي و احتجاج كافي نبايد هيچ كدام را مردود دانست و به انحاء اتهام‌ها نواخت.    

  -  این‌که شما [مصاحبه كننده] گفتید کدیور باسوادتر از طالقانی بود، شاید از جهت وسعت اطلاعات عمومی درست باشد، ولی عمق دیدگاه طالقانی قابل مقایسه با دیگران نیست. هر چند آموزه‌های آقای کدیور همچون سروش به بی‌تقیدی جوانان منتهی نشد. تعبير ايشان از "وسعت" و "عمق" نيز بسيار نادقيق و حتي _با كمال احترام و پوزش از روح ايشان_ عوامانه است. چگونه مي‌توان نشان داد آراء كديور، نسبت به طالقاني عمق كمتري دارد. اگر لازم باشد، مي‌توان بابي در باره‌ي عمق ديدگاه گشود و معاني مختلف عميق‌تر فهميدن را مطرح ساخت و نشان داد كه اين مدعاي ايشان هم بلادليل است. وي در قسمت ديگري از مصاحبه با كابرد مفهوم "عمق" و نسبت دادن ان به "علم" نشان مي‌دهد كه، از نظر بنده، نه تلقي روشني از "عمق" دارد و نه آشنايي درستي با "علم"، "علم قديم" و علم جديد". ايشان گفته‌اند:

  - خب چون جهان آن دوران، عمیق‌تر از حال و آینده بوده و خواهد بود، زیرا امروزه علم اگرچه گسترده شده، ولی ازعمق آن کاسته شده است. در حالی‌که در گذشته عرصه‌ علم اگر چه محدودتر ولی عمیق‌تر بود. هرچند در بعضی حوزه‌ها تعمیق صورت می‌گیرد، ولی علم این زمانه گرایش به تسری دارد. یکی از ویژگی‌های روشنفکری امروز، سرکشیدن بلهوسانه به همه عرصه‌هاست و این مانع از تعمیق و تولید علم می شود.
آيا تلقي ايشان از به اصطلاح علم بي عمق جديد، همان علم سكولار است؟ يعني اگر علم هر چند با خطاهاي بيشتر آميخته باشد، تنها اگر در پيوند با وحي و متافيزيك شكل بگيرد و در خدمت ايدئولوژي ديني عرضه شود، مي‌شود عميق، و چنانچه پيوندش با سپهر رازوارگي و ديانت و وحي بگسلد، حتي اگر واجد حقايق بيشتري باشد، مي‌شود سركشي بلهواسانه و غير عميق؟
از قضا محصول روشنفكري ديني سروش و به قول آقاي صابر امثال ايشان اين است كه به قيمت آميختن با جهل از دينداري دفاع نكنيم. پروژه‌ي روشنفكري ديني كنوني دست كم در خوانش سروش معطوف به اين است كه لازم نيست مسلماني براي حفظ ارتباط با خدا و معنويت و ديانت، چشم بر حقايق علم مدرن ببندد و به ايماني در فاصله‌اي طولاني از علم مدرن دل خوش كند. 


 - در هر صورت نسل کنونی فردگرا و غیرپاسخ‌گوست. روشن‌فکران گذشته آموزگار بودند. یعنی در همه جهات (اخلاقی، علمی و…) اثرگذار بوده و هویت پدرانه و روحانی داشتند. اما روشن‌فکری دینی فعلی را فقط می توان مدرّس نامید که صرفاً به ارتقای علمی و فکری جوانان می‌اندیشد و با انداختن خوره‌ نسبیت در جامعه خدا را نازل کرد، قرآن را تاریخی کرد، شعائر را کهنه قلمداد کرد، منش را بی‌فلسفه نمود و مبارزه سیاسی را تا حد یک بده بستان تقلیل داد و از اخلاق جدا نمود.
به خلاف قضاوت ناموجه ايشان روشنفكري ديني همه‌ي همتش اين است كه در ميان دوراهي ِ : يا علم جديد در فضايي بي‌خدا و غفلت از اخلاق، و يا ايمان و اخلاق سنتي، بدون عنايت به دقايق علمي و فلسفي مدرن، راه سومي بايد گشود، بايد عالم بود، در عين توجه به اخلاق و معنويت. ايشان توجه ندارند كه غيرتاريخي ديدن متن ديني، خدا را به انسان‌واره‌اي خشن و ناسازگاز با اخلاق و حقوق بشر تنزل مي‌دهد و از قضا خوانش تاريخي از قرآن، گامي است براي تنزيه خدا از پاره‌اي آموزه‌هاي سنتي نيازمند بازانديشي.

  - نسل امروز نسل اطلاعات عمومی و بسیار کم‌حوصله است که حاصل آن، دستاوردهای سوخته و خام می‌باشد. حنیف‌نژاد فرآورده چه روندی بود؟ و بچه‌هایی که [در سال‌های اخیر] به عنوان نماینده جنبش دانشجویی در آمریکا سخنرانی کردند، فرآورده چه روندی هستند؟ فرآورده‌های آن دوره اگر چه مشکلات خاص خود را داشتند ولی تضمین‌شده بودند ...
به خلاف ايشان بنده به عنوان فردي محشور با نسل جديد، ضمن آن كه ممكن است به پاره‌اي مناسبات جاري در اين نسل و نظام ارزشي آنان نقدهايي داشته باشم و مايل باشم در جاي خود با كمال احترام پيشنهاد و حتي هشدارهايي براي يادآوري بدين نسل تقديم كنم، ادعا دارم در نسل جديد جواناني پيدا مي‌شوند هم با اطلاعات عمومي بيشتر و هم با حوصله و مصمم براي تعميق ارزش‌هاي اصيل انساني و ايماني. اين بسي غيرمنصفانه است كه يك حنيف‌نژاد را از دل آن نسل درآوريم و در مقابل چند ده دانشجويي بگذاريم كه ممكن است به زعم ايشان به راه روشني نمي‌روند. اين نوع تقابل گزينشي و يك سو نگر در قضاوت نسلي نه عالمانه است و نه منصفانه. نارواتر از همه اين كه همه‌ي اينها را به حساب تلاش روشنفكران ديني كنوني بگذاريم.
مصاحبه البته از پاره‌اي ناسازگاري‌هاي دروني هم رنج مي‌برد. ايشان در جايي مي‌گويد:
  -  البته من همان‌طور که گفتم به آینده خوش‌بینم.
و در جاي ديگر فرموده‌اند:
  -  فکر نمی‌کنم که نسل‌های بعدی عمق نسل اول را داشته باشند!
و سخن آخر اين كه، نگارنده‌ي اين سطور هم به آينده خوش‌بين است. اين خوش‌بيني صد البته متكي به مبارك ديدن پروژه‌ي روشنفكري ديني است. يعني خوانشي كه در نهايت مراعات ادب خردورزي و عقلانيت و پرواي حقيقت، به تعميق باورهاي معنوي و پيراستن آن از انحاء خرافه و قرائات خشن اهتمام مي‌ورزد، و خدايي به جوان و جهان معرفي مي‌كند كه بنده را نه در طوع براي نواله‌اي ناگزير مي‌خواهد، بلكه بنده‌اي مي‌خواهد اخلاقي، معنوي و دونده در پي آواز حقيقت، در عين آن كه به حقوق بشر و اخلاق حرمت مي‌گذارد و عقلانيت و عدالت و معنويت را توأمان مي‌طلبد. هستند كساني در ميان اين نسل كه از چنين عمقي برخوردارند و اگر اين توصيف درست باشد، مي‌توان اميد داشت كه خواست عميق قلبي مرحوم صابر هم محقق شده است و اختلاف صاحب اين قلم با ايشان شايد بيشتر در ترسيم وضع موجود است و نه توصيف وضع مطلوب.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

ابتدا سپاسي از دوستاني كه وارد گفت‌وگو شدند و از منظر خود به نقد يا دفاع از قسمت‌هايي از متن پرداختند.
و اما بررسي و نقدهاي بنده؛ نخست يادآوري چند نكته را ضروري مي‌دانم؛
1- توجه دارم كه متن مورد نظر حاصل يك گفت‌وگو بوده و طبيعتاً آنچنان كه از يك نوشته  انتظار انسجام حداكثري داريم، ممكن است از يك مطلب گفتاري نداشته باشيم. با اين حال از آنجا كه متن در اينترنت انتشار يافته، روا است كه در نقد آن نكاتي اظهار گردد.
2- طبعاً دوستان عزيز خواننده حساب نقد "متن" را از "مؤلف" جدا خواهند كرد. من در اينجا به نقد تماميت انديشه و ديگر خدمات مرحوم صابر نظر ندارم و تنها اين متن ِحاصل از مصاحبه‌ي مورد نظر را به اختصار واكاوي خواهم كرد.  
3- پس از آن كه يك بار تمام متن را به طور كلي خوانديم (در دو پست پيش) حال آن را تا حد امكان به گزاره‌هاي سازنده تجزيه كنيم. من آن گزاره‌هايي را كه در باره‌ي مفاد آنها حرف دارم جدا كردم.
4- من از موضع روشنفكري ديني به نقد مطلب ايشان خواهم پرداخت، اگر چه مي‌توان از منظرهاي ديگري همچون سكولاريسم معرفتي و يا دين‌باوري سنتي هم به بررسي و نقد سخن ايشان پرداخت. با اين حال در بسياري موارد، نشان دادن سستي‌هاي موضع اخذ شده در متن، با اتكا به ضوابط منطقي و تفكر انتقادي انجام شده و نه ضرورتاً روشنفكري ديني.
5- در نوشته‌ي زير منظور از متن، متن مصاحبه‌ي مرحوم صابر است و قسمت‌هاي سياه عيناً از آن متن آورده شده و منظور از نگارنده راقم اين سطور است.

1-      «منشأ دین، خداست و مجموعه پیغام‌هایی که از ابتدای خلقت بشر تا انزال قرآن صادر شده است، از یک منشأ است.»

در اين مطلب مي‌توان مناقشه كرد. منظور ايشان از دين چيست؟ آيا از نظر ايشان هندوئيزم و بوديزم و شينتوئيزم، دين هستند يا نه؟  شايد گفته شود مرادايشان اديان ابراهيمي بوده، باز مي‌توان مناقشه كرد آيا براي مثال آموزه‌هاي انجيل و قرآن يكي هستند؟ شايد گفته شود مراد ايشان (به سياق متكلمان كلاسيك مسلمان، كه مسيحيت و انجيل كنوني را تحريف شده‌ مي‌دانند) مسحيت اصيل و تحريف نشده بوده است كه اكنون در دست نيست، اين مطلب هم در جاي خود محل مناقشه است. مگر آنچه اكنون در جوامع مسلمانان موجود است، از دخل و تصرف عالمان مسلمان و جمهور مؤمنان مبرا بوده است؟ آيا هر آنچه به نام اسلام مورد باور مؤمنان بدين دين است، عاري از تناقض و تعارض است؟ حال اگر كسي مؤمنانه ساحت علم و كلام باري را عاري از تناقض بداند، كه من اين پيش‌فرض را مي‌پذيرم، ديگر نمي‌توان منشأ دين را تنها خدا دانست. از منظر مختار بنده، دين در همسخني انسان با خدا به‌دست آمده، نوع و سطح پرسش‌هاي بشر، قطعاً در تكوين جزئيات دين نقش داشته. تفصيل اين سخن موكول به جاي خود است.

2-      «از این نظر با توجه به آنکه خدا منشأ علم است و علم از او ساطع می‌شود و هم او مشوق و محرک علم بوده و از سوی دیگر روشن‌فکری هم محصول علم است، پس هیچ تناقضی بین روشن‌فکری و دین‌داری وجود ندارد.»

حتماً خواننده‌ي محترم حدس مي‌زند كه از منظر نگارنده، وقتي اديان را داراي يك سر آسماني و يك سر زميني بدانيم، ديگري جايي براي اين مدعا نمي‌ماند كه «خدا منشأ علم است» قطعاً علم پديده‌اي بشري است. اين سخن تنها مدعاي نگارنده و از منظر روشنفكري نيست، بسياري از عالمان سنتي نيز علم را بشري مي‌دانند و از قضا در تقابل علم و دين، به دليل فقدان منشأ الهي براي علم، آن را فاقد قطعيتي همچون آموزه‌هاي ديني مي‌دانند. اينجا مي‌توان پرسيد منظور از علم چيست؟ آيا غير از نظريه‌هاي رايجي است كه با نام فيزيك شيمي و زيست‌شناسي و جامعه‌شناسي مانند آن مي‌شناسيم؟ آيا منشأ اينها خدا است؟ در اين صورت تفاوت و حتي تعارض موجود بين انواع آراء علمي را چگونه توضيح خواهيم داد؟ از سوي ديگر اين حرف چقدر دقيق است كه «»؟ آقاي صابر واقعاً چه تعبيري از روشنفكري دارند؟ ايشان اگر نظر كساني چون سروش را صائب نمي‌دانند؟ دست كم به گواهي اين متن كسي چون شريعتي را كه به تعبير ايشان احياناً روشنفكر نسل اول است، بايد اقلاً در تعريف "روشنفكري" صائب بداند. آيا جاي تكرار دارد كه چه تفاوت زيادي بين مفاهيمي همچون تحصيل‌كرده و دانشمند و حتي استاد، با مفهوم روشنفكري وجود دارد. اگر لازم باشد نسبت روشنفكري را با علم، آن هم علم جديد، بدانيم، آن نسبت احياناً برادري است، نه پدر فرزندي، بدين معنا كه روشنفكري و علم هر دو فرزند خرد مدرن‌اند. پس مناقشه با ايشان در اينجا، به زبان منطقيان هم صغروي است و هم كبروي. يعني نه اين جمله درست است كه منشأ علم خدا است، و نه اين جمله كه منشأ روشنفكري علم است.

3-      «خداوند اگر می‌خواست که انسان رشد علمی نکند و طبیعت را مسخر خود نگرداند، انسان را در کمون اولیه و غارنشینی‌اش نگه می‌داشت.»

البته نگارنده از خواست خداوند در اين زمينه بي‌اطلاع است، اما اين كه خداوند موافق و يا خواستار رشد علمي انسان باشد، آيا بدين معنا است كه منشأ علم هم خدا است، و مهم‌تر از آن، اين كه روشنفكري با دينداري سازگار است؟ در اين قسمت مناقشه‌ي اصلي با متن شايد در اين است كه نسبت بين "علم و دين" با "روشنفكري و دينداري" يكي گرفته شده است. در اينجا نوعي تقليل‌گرايي مشاهده مي‌شود كه به عقيده‌ي نگارنده مغالطه‌اي آشكار است.

4-      «قرار دادن علم در برابر دین همانند قرار دادن علم در برابر خداست، در حالی که حقیقت این‌گونه نیست.»

اين مدعا نيز، هم به لحاظ پرداخت زباني و هم مضموني مخدوش است.

5-      «به نظر من خداوند در پروسه‌ علمی بشر مؤثر بوده و حتی کسانی‌که در مقوله علم محض فعالیت می‌کنند مورد عنایت پروردگار بوده و منبع الهامی در درون داشته‌اند.»

اين سخن به چه معنا است؟ «خداوند در پروسه علمي بشر مؤثر بوده» ! بالاخره خداوند منشأ علم است، يا به نحوي در تكوين آن فقط مؤثر است؟ الهامي بودن علم محض به چه معنا است؟ يعني مثلاً خداوند به بطلميوس الهام كرده كه زمين را مركز عالم بداند و به كپرنيك الهام كرده كه خورشيد را؟ به ابن‌سينا و فارابي و ارسطو الهام كرده كه علت سقوط اجسام را شوقي دروني براي بازگشت به اصل بدانند، و به نيوتن الهام كرده كه آن را محصول جاذبه بداند و به برونوفسكي و اينشتين الهام كرده كه براي توجيه انواع حركت، از جمله آنچه در نظام نيوتني ناشي از گرانش دانسته مي‌شود پاي ژئودوزي‌ها را در ميان آورند؟ به دل كووانتوم‌مكانيست‌هاي هم‌رأي با هايزنبرگ عدم قطعيت انداخته و به دل طرفداران انشتين انداخته كه از موجبيت و قطعيت سخن بگويند؟  در اين صورت چنين منشأي  آيا خداوند است يا (نعوذبالله) يك بشرآزار نادادگر؟

6-      «ادیسون معتقد بود که نبوغ عبارت است از ۹۹ درصد عرق و زحمت و یک درصد الهام. این نظر ادیسون از آن جهت مهم است که وی نه یک متفکر سیاسی و  یا فعال اجتماعی، بلکه یک فعال در عرصه‌ علم محض بوده است.»

اول اين كه معلوم نيست اين كه اديسون الهام را عنصري از "نبوغ" دانسته چه ربطي به الهام الهي بودن علم دارد؟ ثانياً نمي‌دانم "فعال علم محض" ديگر چه صيغه‌اي است؟ تعبيري طنزآلود در اينجا به ذهن متبادر مي‌شود. اين روزها كه براي دانش‌آموختگان دانشگاهي بنده‌خدا كه معيارهاي ارزشي(!) حاكميت را براي يافتن جايگاه علمي و يا شغل مناسب احراز نكردند، در كنار استاد و دكتر و قاضي و مدير و... تعبيري آفريده شده همچون "فعال سياسي". گويي "چيزي" هم وجود دارد به نام "فعال در زمينه‌ي علم محض". بله درست است كه نام اقاي اديسون در شمار مخترعان بزرگ ثبت شده و نه دانشمندان، اما چه اشكال دارد، مي‌گوييم فعال علمي، و از مزاياي محافظه‌كارانه‌ي اين تعبير استفاده مي‌كنيم.

7-      «ازسوی دیگر، مصادیق خارجی روشنفکری دینی در ایران نشان دهنده‌ امکان روشن‌فکری دینی است.»

تصادفاً نگارنده با اين سخن ايشان، به نوعي موافق است. اين سخن درخور تأمل را محمود صدري (جامعه‌شناس) در سمينار روشنفكري و دين كه به گمانم سال 86 در حسينيه ارشاد برگزار شد، در مقابل رأي صاحب‌نظراني كه از امتناع جمع بين "روشنفكري" و "دين" سخن گفته بودند، اظهار كرد. منتها نبايد از ياد برد كه توجه به مصاديق، منطقاً اثبات‌گر يا مؤيد انسجام دروني يك مفهوم مركب مورد مناقشه نيست. براي روشن شدن اين مغالطه به نمونه‌هاي زير توجه كنيد: الف) فردي سوسيال دموكرات، با سازگاري چيزي به نام "ليبراليزم و دموكراسي" مشكل داشته باشد، طرف مقابل به جاي محاجه‌ي نظري بگويد اين مفهوم موجه و سازگار است، چون مصداق خارجي دارد و مصداق آن مثلاً فلان جامعه‌ي اروپايي است.   و يا    
ب) فردي مثلاً مخالف جمع‌پذيري و سازگاري دروني نظامي موسوم به "تئوكراسي دموكراتيك" باشد، طرف مقابل بگويد، اين ممكن است، چون مصداق خارجي دارد و آن جمهوري اسلامي است. آشكار است كه اين استدلال موجه نيست.

ادامه دارد


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |